
من زمین رو دوست دارم
داستانی از فاطمه قوام
صاحبخونه اسباب و اثاثیه خونه رو بیرون ریخته بود. پدر وسایل ها رو داخل وانت می گذاشت. زهرا جلوی در ایستاده بود و گاهی به باباش و گاهی هم به دوستش مینا که توی کوچه بود نگاه می کرد. ماشین به راه افتاد و زهرا از پشت وانت برای دوستش مینا دست تکان داد.
به خونه خاله رسیدند. دختر خاله اش معصومه در رو باز کرد. پدر اثاثیه را به داخل زیر زمین خونه خاله برد. زهرا گوشه ایستاده بود و نگاه می کرد. جابجایی اثاثیه تموم شد. پدر به مادر گفت: « بهتره که من اینجا نمونم.» پدر ، زهرا را بوسید و گفت: « خیلی زود بابا یه خونه پیدا می کنه»
الان خیلی وقته که زهرا باباش رو ندیده. معصومه و زهرا مشغول خاله بازی بودند. معصومه یه سر چادر مادرش رو به دستگیره پنجره و یه سرِ دیگه اش رو به دستگیره در بست و گفت: اینور خونه من ، اونور هم خونه تو. زهرا گفت: خونه من کوچیکه و هیچی نداره ولی طرف تو هم بزرگه و هم دکور و تلویزیون داره.
معصومه گفت: خوب اینجا خونه ماست. زهرا با ناراحتی عروسکش رو بغل کرد و رفت توی اتاق عکس باباش رو از داخل کیف برداشت. گفت: بابا دلم برات تنگ شده اگه خونه پیدا کنی مثل اون وقتها با هم بازی می کنیم. زهرا رفت توی بغل مادرش نشست و گفت: مامان بابا کِی میاد. مامان گفت: وقتی خونه پیدا کنه. زهرا گفت: اگه خونه پیدا نکنه اونوقت باید اینجا بمونیم و مادرش گفت: نمیدونم.
زهرا نقاشی یه خونه رو کشید و به مادرش نشون داد و گفت: مامان نمی تونیم خودمون یه خونه مثل این درست کنیم. ببین خیلی راحته. مادرش گفت: برای خونه درست کردن باید زمینی داشته باشی. زهرا گفت: مامان همه جا که پر از زمینه. مادر گفت: زمین ها صاحب دارند. مامان مگه زمین مال خدا نیست. نکنه همه زمین ها رو به صاحب خونه ها فروخته و چیزی برای ما نذاشته. زهرا گریه کنان فت: مامان من خسته شدم. من می خوام یه خونه داشته باشیم.
می خوام بابامو هر روز ببینم و دوید رفت توی کوچه.
پسرای محله توی کوچه بازی می کردند. تا زهرا رو دیدند اومدند جلو. یکی از پسر بزرگ ها گفت: اینجا چه کار می کنی. زهرا با ترس گفت: اومدیم مهمونی. پسره گفت: تو که دیروز و پری روز هم اینجا بودی. ببین بچه اینجا کوچه ماست باید اجازه بگیری بیایی توی کوچه. حالا هم برو تو. زهرا رفت تو خونه و با صدای بلند گریه کرد. مادر نگران شد و اومد توی حیاط زهرا رو بغل کرد و برد توی خونه و زهرا تو بغل مادرش خوابید.
فردای آنروز پدر یه خونه پیدا کرده بود و زهرا و پدر و مادرش رفتند خونه جدیدشون. شب مادرش زهرا رو بغل کرد تا بخوابونه. زهرا گفت: مامان من زمین رو دوست دارم. بذارید امشب رو زمین کنار شما و بابا بخوابم. زهرا رفت توی دفتر نقاشی اش یه دایره کشید و توی دایره یه خونه کوچیک که از پنجره اش خودشو و مامان و باباش بیرون رو نگاه میکردند. بعدش هم یه بوس به مادرش داد یه بوس به باباش و یه بوس هم به زمین داد و خوابید.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
