حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
من زمین رو دوست دارم

من زمین رو دوست دارم

۲۹ بهمن ۱۳۹۱کد خبر: 42439۲

داستانی از فاطمه قوام


صاحبخونه اسباب و اثاثیه خونه رو بیرون ریخته بود. پدر وسایل ها رو‎ ‎داخل وانت می گذاشت. زهرا جلوی در ایستاده بود و گاهی به باباش و گاهی هم به دوستش‎ ‎مینا که توی کوچه بود نگاه می کرد. ماشین به راه افتاد و زهرا از پشت وانت برای‎ ‎دوستش مینا دست تکان داد‎.
‎به خونه خاله رسیدند. دختر خاله اش معصومه در رو باز‎ ‎کرد. پدر اثاثیه را به داخل زیر زمین خونه خاله برد. زهرا گوشه ایستاده بود و نگاه‎ ‎می کرد. جابجایی اثاثیه تموم شد. پدر به مادر گفت: « بهتره که من اینجا نمونم.» پدر‎ ‎، زهرا را بوسید و گفت: « خیلی زود بابا یه خونه پیدا می کنه‎»
‎الان خیلی وقته‎ ‎که زهرا باباش رو ندیده. معصومه و زهرا مشغول خاله بازی بودند. معصومه یه سر چادر‎ ‎مادرش رو به دستگیره پنجره و یه سرِ دیگه اش رو به دستگیره در بست و گفت: اینور‎ ‎خونه من ، اونور هم خونه تو. زهرا گفت: خونه من کوچیکه و هیچی نداره ولی طرف تو هم‏‎ ‎بزرگه و هم دکور و تلویزیون داره‎.
‎معصومه گفت: خوب اینجا خونه ماست. زهرا با‎ ‎ناراحتی عروسکش رو بغل کرد و رفت توی اتاق عکس باباش رو از داخل کیف برداشت. گفت‎: ‎بابا دلم برات تنگ شده اگه خونه پیدا کنی مثل اون وقتها با هم بازی می کنیم. زهرا‎ ‎رفت توی بغل مادرش نشست و گفت: مامان بابا کِی میاد. مامان گفت: وقتی خونه پیدا‎ ‎کنه. زهرا گفت: اگه خونه پیدا نکنه اونوقت باید اینجا بمونیم و مادرش گفت: نمیدونم‎.
‎زهرا نقاشی یه خونه رو کشید و به مادرش نشون داد و گفت: مامان نمی تونیم خودمون‎ ‎یه خونه مثل این درست کنیم. ببین خیلی راحته. مادرش گفت: برای خونه درست کردن باید‎ ‎زمینی داشته باشی. زهرا گفت: مامان همه جا که پر از زمینه. مادر گفت: زمین ها صاحب‎ ‎دارند. مامان مگه زمین مال خدا نیست. نکنه همه زمین ها رو به صاحب خونه ها فروخته و‎ ‎چیزی برای ما نذاشته. زهرا گریه کنان فت: مامان من خسته شدم. من می خوام یه خونه‎ ‎داشته باشیم‎.
‎می خوام بابامو هر روز ببینم و دوید رفت توی کوچه‎.
‎پسرای محله‎ ‎توی کوچه بازی می کردند. تا زهرا رو دیدند اومدند جلو. یکی از پسر بزرگ ها گفت‎: ‎اینجا چه کار می کنی. زهرا با ترس گفت: اومدیم مهمونی. پسره گفت: تو که دیروز و پری‎ ‎روز هم اینجا بودی. ببین بچه اینجا کوچه ماست باید اجازه بگیری بیایی توی کوچه‎. ‎حالا هم برو تو. زهرا رفت تو خونه و با صدای بلند گریه کرد. مادر نگران شد و اومد‎ ‎توی حیاط زهرا رو بغل کرد و برد توی خونه و زهرا تو بغل مادرش خوابید‎.
‎فردای‎ ‎آنروز پدر یه خونه پیدا کرده بود و زهرا و پدر و مادرش رفتند خونه جدیدشون. شب‎ ‎مادرش زهرا رو بغل کرد تا بخوابونه. زهرا گفت: مامان من زمین رو دوست دارم. بذارید‎ ‎امشب رو زمین کنار شما و بابا بخوابم. زهرا رفت توی دفتر نقاشی اش یه دایره کشید و‎ ‎توی دایره یه خونه کوچیک که از پنجره اش خودشو و مامان و باباش بیرون رو نگاه‏‎ ‎میکردند. بعدش هم یه بوس به مادرش داد یه بوس به باباش و یه بوس هم به زمین داد و‎ ‎خوابید‎.‎

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/JZ43M2H

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: azarsh.hozehonari.ir