حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار

به بهانه سالروز آزادسازی خرمشهر؛
آقا دعا کن ما شهید شویم
۲۲ آبان ۱۳۹۶کد خبر: 43780۲
آبانماه 1359 موعد اعزام دومین گروه به جبهه بود. از این که به جبهه می¬رفتیم، بسیار خوشحال بودیم.
خاطره ای ازغفار رستمی
به گزارش روابط عمومی حوزه هنری آذربایجان شرقی، آیت¬الله مدنی به جمع رزمنده¬ها آمد. برادران رزمنده با ذوق وشوق فراوان می¬گفتند: آقا دعا کن ما شهید شویم.
آیت¬الله مدنی چشمانش پر از اشک شد، گفت : فرزندانم! انشاالله بروید جبهه و با پیروزی کامل برگردید.
یک گروهان بودیم؛ اعم از پاسداران رسمی، نیمهوقت و بسیجی ویژه. از تبریز با قطار راهی تهران شدیم.
حسین میرسلطانی از دانشجویان خط امام و اهل تهران در پادگان خاصبان مربی تاکتیک بود. در این اعزام او هم توانسته بود مسئولین سپاه تبریز را برای رفتن به جبهه راضی کند. تهران که رسیدیم از برادر ناصر بیرقی، فرمانده نیروهای اعزامی، اجازه گرفت سری به خانواده¬اش بزند و برگردد. او رفت و تا زمان حرکت قطار برنگشت. قطار ساعتی در ایستگاه راهآهن قم توقف کرد و دوباره راه افتاد. تازه حرکت کرده بودیم که سروصدا بلند شد که یک نفر دنبال قطار می¬دود. از پنجره نگاه کردیم. میرسلطانی تند و تیز می¬دوید و می¬خواست به هر نحو شده خودش را به قطار برساند. کار آسانی نبود؛ اما او بدن ورزیده و آماده¬ای داشت. در برابر نگاههای نگران ما خودش را به پنجره قطار رساند. می¬خواست از پنجره خودش را بیندازد داخل قطار. بچه¬ها از دستش گرفتند و کشیدند تو. لحظات دلهرهآوری را پشت سر گذاشتیم. نام میرسلطانی با این کارش بیش از پیش بر سر زبان¬ها افتاد.
از اندیمشک به بعد تردد وجود نداشت. ما هم جایی را نمی¬شناختیم. در راه آهن اندیمشک منتظر ماندیم تا از سپاه بیایند، تکلیف ما را روشن کنند. بعد¬ها فهمیدیم روزی که به اندیمشک رسیده بودیم، هواپیماهای دشمن اطراف راهآهن را بمباران کردهاند. چند واگون قطار و ریل اهواز داغان شده بود. به این خاطر اجازه رفتن قطار را ندادند.
گفتیم دوستان¬ و همشهری¬های ما در سوسنگرد توی محاصره¬اند، آمده¬ایم آن¬ها را از محاصره خارج کنیم. هیچکدام از بچه¬ها، از شوق رسیدن به سوسنگرد آرام و قرار نداشتند. عشق جهاد فیسبیلالله را در وجود رزمنده¬ها نمی¬شد، نادیده گرفت. تا حدی که حاضر بودند بقیهی راه را پیاده بروند!
شبانه ما را از راه شوشتر به اهواز بردند. در اهواز هیچکس نبود. شهر تخلیه شده بود و آدم از آن همه سکوت تعجب می¬کرد. فقط ماشین¬های نظامی در شهر رفت و آمد می¬کردند. صدای انفجارها شهر را می¬لرزاند. می¬گفتند عراقی¬ها از محور خرمشهر تا نزدیکی¬های شهر رسیده¬اند و بیشتر مردم از ترس شهر را خالی کردهاند. در حوالی چهارشیر اهواز، به مقری به نام گلف رفتیم. حرفی که در اندیمشک گفته بودیم، این¬جا هم گفتیم؛ برادران و همشهری¬های¬ ما در سوسنگرد محاصره¬ شدهاند. آمده¬ایم سوسنگرد را آزاد کنیم.
گفتند: سوسنگرد که افتاده دست دشمن، رفتن آن¬جا محال است!
ناصر بیرقی تلاش می¬کرد با آیت¬الله مدنی در تبریز تماس بگیرد و بگوید که آقا ما را نمی¬گذارند به سوسنگرد برویم. ولی یادم نیست که موفق شد حرف بزند یا نه. فرماندهان وقتی اصرار ما را دیدند، بعد از دو روز یک قبضه خمپاره 120، یک قبضه موشک ضد تانک، یک دستگاه اتوبوس، یک وانت تویوتا و مقداری امکانات دیگر تحویل دادند و شبانه به طرف سوسنگرد حرکت کردیم.
جایی را نمی¬شناختیم. در راه که می¬رفتیم انفجارها را می¬دیدیم. نیروهای ما از روحیهی بسیار بالایی برخوردار بودند؛ با همدیگر شوخی می¬کردند و ترس و واهمه¬ای از مرگ نداشتند. نیروها عاشق شهادت بودند و مرگ را به سخره می¬گرفتند.
در محلی که بعد فهمیدیم حمیدیه است، چند نفر رزمنده جلوی حرکت ما را گرفته و پرسیدند: کجا می¬روید؟
گفتیم: سوسنگرد.
- سوسنگرد که دست عراقی¬هاست. تانک¬هایشان اطراف شهر از محور سوسنگرد دیده شدند.
ما هم صدای تانکهای عراقی را میشنیدیم. ناراحت شدیم.
گفتیم: چه بلایی سر دوستان ما در شهر آمده؟ تجلایی و تعدادی از نیروهای تبریز در سوسنگرد هستند.
گفتند: الان نمی¬توانید بروید. شب را در حمیدیه بمانید، صبح ببینیم چه می¬شود.
مقر سپاه حمیدیه را پیدا کردیم. ناصر بیرقی رفت داخل. کمی بعد ناراحت بیرون آمد. توانسته بودند با نیروهای داخل سوسنگرد با بی¬سیم تماس برقرار کنند.
مدافعان سوسنگرد و علی تجلایی گفته بودند: شما را به خدا می¬سپاریم. ما تا آخرین قطرهی خون-مان و تا آمدن شما از شهر دفاع می¬کنیم.
آن شب تلاش¬های بیرقی برای رفتن به جایی نرسید.
صبح که شد، حمیدیه را بهتر شناختیم. چیزی برای خوردن نداشتیم. جایی که بودیم حیوانات اهلی وجود داشت. گرسنه بودیم. گفتیم نان خشک¬هایی که حیوانات اهلی خوردند، از باقیماندهی آن، ما هم میخوریم.
حوالی دروازه حمیدیه تانک دشمن از کار افتاده، بی حرکت مانده بود. خلیل فاتح را دیدم. بهنظر می¬آمد آن¬ها تانک را زده¬اند. داشتند کنارش عکس میانداختند.
با وجود نداشتن امکانات، نیروها شوق عجیبی برای رویارویی با دشمن از خود نشان میدادند. اما صبح وقتی از لحاظ روحی آمادهتر شدیم، گفتند که دکتر چمران به حمیدیه آمده. جلسهای در مقر سپاه، با حضور فرماندهان نیروهای مستقر در منطقه، تشکیل میشود. ناصر بیرقی به عنوان فرمانده و من هم معاون از طرف نیروهای آذربایجانی در جلسه شرکت کردیم.
بعد از کلی بحث در مورد عملیات دکتر چمران گفت: رهبر عزیز انقلاب، امام خمینی، دستور داده محاصرهی سوسنگرد شکسته شود. امشب حمله را به منظور شکستن محاصره آغاز می¬کنیم. بروید نیروهایتان را آماده کنید...
از شوق شروع حمله پَر در آورده بودیم. پیش دوستان خودمان برگشتیم. برادر بیرقی سازماندهی کرد. یک گروه به فرماندهی خودش اول می¬رفت. گروه دیگر هم آن¬ها را پشتیبانی می¬کرد. من در گروه دوم بودم. تا وقت حمله هیچکدام آرام و قرار نداشتیم؛ از اینکه علی تجلایی و دوستان¬مان را در آغوش خواهیم کشید، خیلی خوشحال بودیم. اصلاً احساس نمی¬کردیم که به جنگ با توپ و تانک و خمپاره می¬رویم. حرفی از ترس نبود. برعکس، دوستان¬مان گریه می¬کردند که با گروه اول بروند. یکی از آن¬ها، مهدی تجلایی، برادر کوچک علیآقا بود. ناصر بیرقی گفته بود؛ مهدی با گروه دوم برود. از این¬جا به بعد را رفتیم سازماندهی در حمیدیه!.
شبانه حرکت آغاز شد. خط مشخصی وجود نداشت. چند کیلومتر مانده به سوسنگرد، بچه¬های گروه اول ایستاده بودند؛ آتش دشمن سنگین بود. تعدادی ماشین در آتش می¬سوختند. برای اولین بار چنین صحنه¬هایی را شاهد بودیم. هوا روشن شده بود. با احتیاط به شهر نزدیک می¬شدیم. با نیروهای مدافع در داخل شهر ارتباطی وجود نداشت. آن¬ها بی¬سیم¬ها را منهدم کرده بودند که دست دشمن نیفتد.
واقعاً که چنین بود. کم¬کم به شهر نزدیک می¬شدیم. ما همگی لباس پلنگی به تن داشتیم. نمیدانم این لباس¬ها را حاججعفر رضایی از کجا آورده بود که روز اعزام در تبریز به ما داد. نیروهای مدافع بعد از شکسته شدن محاصره می¬گفتند؛ وقتی شما را با این لباس¬ها دیدیم فکر کردیم عراقی هستید.
گروه¬هایی پیش از ما با درگیری وارد شهر شدند؛ ولی ما به آنصورت درگیری نداشتیم. ورودی شهر علیآقا تجلایی را ¬دیدم که بچه¬ها را یک به یک در آغوش می¬کشید. هرکس چشمش به علیآقا میافتاد، سلاحش را می¬انداخت و خودش را در آغوش او رها می¬کرد. گریه¬ها و خنده¬ها به هم آمیخته بود.
به گزارش روابط عمومی حوزه هنری آذربایجان شرقی، آیت¬الله مدنی به جمع رزمنده¬ها آمد. برادران رزمنده با ذوق وشوق فراوان می¬گفتند: آقا دعا کن ما شهید شویم.
آیت¬الله مدنی چشمانش پر از اشک شد، گفت : فرزندانم! انشاالله بروید جبهه و با پیروزی کامل برگردید.
یک گروهان بودیم؛ اعم از پاسداران رسمی، نیمهوقت و بسیجی ویژه. از تبریز با قطار راهی تهران شدیم.
حسین میرسلطانی از دانشجویان خط امام و اهل تهران در پادگان خاصبان مربی تاکتیک بود. در این اعزام او هم توانسته بود مسئولین سپاه تبریز را برای رفتن به جبهه راضی کند. تهران که رسیدیم از برادر ناصر بیرقی، فرمانده نیروهای اعزامی، اجازه گرفت سری به خانواده¬اش بزند و برگردد. او رفت و تا زمان حرکت قطار برنگشت. قطار ساعتی در ایستگاه راهآهن قم توقف کرد و دوباره راه افتاد. تازه حرکت کرده بودیم که سروصدا بلند شد که یک نفر دنبال قطار می¬دود. از پنجره نگاه کردیم. میرسلطانی تند و تیز می¬دوید و می¬خواست به هر نحو شده خودش را به قطار برساند. کار آسانی نبود؛ اما او بدن ورزیده و آماده¬ای داشت. در برابر نگاههای نگران ما خودش را به پنجره قطار رساند. می¬خواست از پنجره خودش را بیندازد داخل قطار. بچه¬ها از دستش گرفتند و کشیدند تو. لحظات دلهرهآوری را پشت سر گذاشتیم. نام میرسلطانی با این کارش بیش از پیش بر سر زبان¬ها افتاد.
از اندیمشک به بعد تردد وجود نداشت. ما هم جایی را نمی¬شناختیم. در راه آهن اندیمشک منتظر ماندیم تا از سپاه بیایند، تکلیف ما را روشن کنند. بعد¬ها فهمیدیم روزی که به اندیمشک رسیده بودیم، هواپیماهای دشمن اطراف راهآهن را بمباران کردهاند. چند واگون قطار و ریل اهواز داغان شده بود. به این خاطر اجازه رفتن قطار را ندادند.
گفتیم دوستان¬ و همشهری¬های ما در سوسنگرد توی محاصره¬اند، آمده¬ایم آن¬ها را از محاصره خارج کنیم. هیچکدام از بچه¬ها، از شوق رسیدن به سوسنگرد آرام و قرار نداشتند. عشق جهاد فیسبیلالله را در وجود رزمنده¬ها نمی¬شد، نادیده گرفت. تا حدی که حاضر بودند بقیهی راه را پیاده بروند!
شبانه ما را از راه شوشتر به اهواز بردند. در اهواز هیچکس نبود. شهر تخلیه شده بود و آدم از آن همه سکوت تعجب می¬کرد. فقط ماشین¬های نظامی در شهر رفت و آمد می¬کردند. صدای انفجارها شهر را می¬لرزاند. می¬گفتند عراقی¬ها از محور خرمشهر تا نزدیکی¬های شهر رسیده¬اند و بیشتر مردم از ترس شهر را خالی کردهاند. در حوالی چهارشیر اهواز، به مقری به نام گلف رفتیم. حرفی که در اندیمشک گفته بودیم، این¬جا هم گفتیم؛ برادران و همشهری¬های¬ ما در سوسنگرد محاصره¬ شدهاند. آمده¬ایم سوسنگرد را آزاد کنیم.
گفتند: سوسنگرد که افتاده دست دشمن، رفتن آن¬جا محال است!
ناصر بیرقی تلاش می¬کرد با آیت¬الله مدنی در تبریز تماس بگیرد و بگوید که آقا ما را نمی¬گذارند به سوسنگرد برویم. ولی یادم نیست که موفق شد حرف بزند یا نه. فرماندهان وقتی اصرار ما را دیدند، بعد از دو روز یک قبضه خمپاره 120، یک قبضه موشک ضد تانک، یک دستگاه اتوبوس، یک وانت تویوتا و مقداری امکانات دیگر تحویل دادند و شبانه به طرف سوسنگرد حرکت کردیم.
جایی را نمی¬شناختیم. در راه که می¬رفتیم انفجارها را می¬دیدیم. نیروهای ما از روحیهی بسیار بالایی برخوردار بودند؛ با همدیگر شوخی می¬کردند و ترس و واهمه¬ای از مرگ نداشتند. نیروها عاشق شهادت بودند و مرگ را به سخره می¬گرفتند.
در محلی که بعد فهمیدیم حمیدیه است، چند نفر رزمنده جلوی حرکت ما را گرفته و پرسیدند: کجا می¬روید؟
گفتیم: سوسنگرد.
- سوسنگرد که دست عراقی¬هاست. تانک¬هایشان اطراف شهر از محور سوسنگرد دیده شدند.
ما هم صدای تانکهای عراقی را میشنیدیم. ناراحت شدیم.
گفتیم: چه بلایی سر دوستان ما در شهر آمده؟ تجلایی و تعدادی از نیروهای تبریز در سوسنگرد هستند.
گفتند: الان نمی¬توانید بروید. شب را در حمیدیه بمانید، صبح ببینیم چه می¬شود.
مقر سپاه حمیدیه را پیدا کردیم. ناصر بیرقی رفت داخل. کمی بعد ناراحت بیرون آمد. توانسته بودند با نیروهای داخل سوسنگرد با بی¬سیم تماس برقرار کنند.
مدافعان سوسنگرد و علی تجلایی گفته بودند: شما را به خدا می¬سپاریم. ما تا آخرین قطرهی خون-مان و تا آمدن شما از شهر دفاع می¬کنیم.
آن شب تلاش¬های بیرقی برای رفتن به جایی نرسید.
صبح که شد، حمیدیه را بهتر شناختیم. چیزی برای خوردن نداشتیم. جایی که بودیم حیوانات اهلی وجود داشت. گرسنه بودیم. گفتیم نان خشک¬هایی که حیوانات اهلی خوردند، از باقیماندهی آن، ما هم میخوریم.
حوالی دروازه حمیدیه تانک دشمن از کار افتاده، بی حرکت مانده بود. خلیل فاتح را دیدم. بهنظر می¬آمد آن¬ها تانک را زده¬اند. داشتند کنارش عکس میانداختند.
با وجود نداشتن امکانات، نیروها شوق عجیبی برای رویارویی با دشمن از خود نشان میدادند. اما صبح وقتی از لحاظ روحی آمادهتر شدیم، گفتند که دکتر چمران به حمیدیه آمده. جلسهای در مقر سپاه، با حضور فرماندهان نیروهای مستقر در منطقه، تشکیل میشود. ناصر بیرقی به عنوان فرمانده و من هم معاون از طرف نیروهای آذربایجانی در جلسه شرکت کردیم.
بعد از کلی بحث در مورد عملیات دکتر چمران گفت: رهبر عزیز انقلاب، امام خمینی، دستور داده محاصرهی سوسنگرد شکسته شود. امشب حمله را به منظور شکستن محاصره آغاز می¬کنیم. بروید نیروهایتان را آماده کنید...
از شوق شروع حمله پَر در آورده بودیم. پیش دوستان خودمان برگشتیم. برادر بیرقی سازماندهی کرد. یک گروه به فرماندهی خودش اول می¬رفت. گروه دیگر هم آن¬ها را پشتیبانی می¬کرد. من در گروه دوم بودم. تا وقت حمله هیچکدام آرام و قرار نداشتیم؛ از اینکه علی تجلایی و دوستان¬مان را در آغوش خواهیم کشید، خیلی خوشحال بودیم. اصلاً احساس نمی¬کردیم که به جنگ با توپ و تانک و خمپاره می¬رویم. حرفی از ترس نبود. برعکس، دوستان¬مان گریه می¬کردند که با گروه اول بروند. یکی از آن¬ها، مهدی تجلایی، برادر کوچک علیآقا بود. ناصر بیرقی گفته بود؛ مهدی با گروه دوم برود. از این¬جا به بعد را رفتیم سازماندهی در حمیدیه!.
شبانه حرکت آغاز شد. خط مشخصی وجود نداشت. چند کیلومتر مانده به سوسنگرد، بچه¬های گروه اول ایستاده بودند؛ آتش دشمن سنگین بود. تعدادی ماشین در آتش می¬سوختند. برای اولین بار چنین صحنه¬هایی را شاهد بودیم. هوا روشن شده بود. با احتیاط به شهر نزدیک می¬شدیم. با نیروهای مدافع در داخل شهر ارتباطی وجود نداشت. آن¬ها بی¬سیم¬ها را منهدم کرده بودند که دست دشمن نیفتد.
واقعاً که چنین بود. کم¬کم به شهر نزدیک می¬شدیم. ما همگی لباس پلنگی به تن داشتیم. نمیدانم این لباس¬ها را حاججعفر رضایی از کجا آورده بود که روز اعزام در تبریز به ما داد. نیروهای مدافع بعد از شکسته شدن محاصره می¬گفتند؛ وقتی شما را با این لباس¬ها دیدیم فکر کردیم عراقی هستید.
گروه¬هایی پیش از ما با درگیری وارد شهر شدند؛ ولی ما به آنصورت درگیری نداشتیم. ورودی شهر علیآقا تجلایی را ¬دیدم که بچه¬ها را یک به یک در آغوش می¬کشید. هرکس چشمش به علیآقا میافتاد، سلاحش را می¬انداخت و خودش را در آغوش او رها می¬کرد. گریه¬ها و خنده¬ها به هم آمیخته بود.
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/NPG7XWP
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
