حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار

« دیوار مرگ» از دل جلسات خاطره داستان تولید شد
۱۷ آبان ۱۳۹۵کد خبر: 43439۱
مسئول دفتر فرهنگ و مطالعات حوزه هنری استان آذربایجان شرقی گفت: امروزه از علومی که بسیار به آن توجه ویژه میگردد، تاریخ شفاهی و خاطرهنگاری میباشد.
به گزارش روابط عمومی حوزه هنری استان آذربایجان شرقی، داود خدایی افزود: دفتر ادبیات پایداری حوزه هنری استان نیز در همین راستا جلسات خاطره- داستانی را شنبههای هر هفته در مجتمع کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان با همکاری واحد آفرینشهای ادبی حوزه برگزار میکند که هفته قبل دهمین جلسه از این سلسله جلسات را برگزار کرد.
وی اضافه نمود: در این جلسات تعدادی از اعضاء خاطرات و داستان های خود را خوانده و در ادامه توسط اعضاء حاضر در جلسه موارد خوانده شده مورد نقد و بررسی قرار می گیرد.
خدایی اضافه نمود: «دیوار مرگ» محصول همین جلسات میباشد که یکی از این اعضاء (زینب عطالو-14 ساله) از پدربزرگ خود مصاحبه گرفته، آنرا پیادهسازی و بازنویسی کرده است.
لازم به ذکر است از دل همین جلسالت تاریخ شفاهی و مصاحبهها میتوان خاطرات و اسناد خوبی به دست آورد و آنها را خمیرمایه خلق دیگر آثار هنری چون شعر، داستان، نمایشنامه، فیلمنامه و .... نمود.
***
«دیوار مرگ» /زینب عطالو
تشتک پر از فالوده آبکی را در دست داشتم و از روی سکوی روبهروی خانه به سمت اتاق برمیگشتم که، ناگهان صدای مهیبی همانند انفجار مرا میخکوب کرد. سرم را که برگرداندم تل خاکی از دیوار فروریخته نظرم را به خود جلب کرد. دیوار گلی بلند فروریخته بود. دیواری که چند لحظه قبل من برای برداشتن فالوده ، زیر آن نشسته بودم.
همسرم به من گفت تا از زیر دیوار ته حیاط برای میهمانان خانه فالودهای را که گذاشته بودند خودش را ببندد بیاورم. شب بود و چند ساعت قبل باران باریده بود. بر اثر بارش باران پاهایم خیس شد. به ته حیاط که رسیدم، دیدم فالوده اصلاً خودش را نگرفته و هنوز سفت نشده است. برفهای دور و بر را به زیرتشتک فالوده کشیدم تا زودتر سفت شوند. در همین موقع بود که پسر خردسالم، از جلوی پنجره اتاق با صدای بلند گفت: «آقاجان دارد فالودهها را میخورد.»
توی خانه مهمان داشتیم و با این کار پسرم خجالت کشیده، با خود گفتم :« مگه فالوده چیه که بدون شیره و همینجوری بخواهم، بخورم. من اگر اینجا بایستم تا فالودهها خودشان را بگیرند پسرم با حرفهایش آبروی مرا پیش مهمانها میبرد.» تصمیم گرفتم خیلی زود به اتاق برگردم، تا آنها نیز فالوده آبکی را ببینند. به همین خاطر زود آنجا را ترک کردم.
مات و مبهوت با شنیدن آن صدای بلند در صحنه ایستادم. صدای گریه و زاری توی اتاق مرا به خود آورد. قدمهایم را آهسته و لرزان یکی پس از دیگری برداشتم تا کنار پنجره رسیدم. از پشت پنجره بلندی که پایین آن زیرزمین بود دیدم همسر و خواهرم گریه میکنند و بر سر و صورتشان چنگ میزنند. توی خانه غوغایی بود که بیا و ببین. من را که دیدند، به طرف حیاط دویدند و بغلم کردند. آن موقع بود که متوجه شدم وقتی دیوار ریخته، آنها گمان کردهاند، من هم زیر آوار ماندهام.
اینطور بود که حدوداً بیش از نیم قرن پیش با حرف پسرم از مرگ حتمی نجات پیدا کردم.
وی اضافه نمود: در این جلسات تعدادی از اعضاء خاطرات و داستان های خود را خوانده و در ادامه توسط اعضاء حاضر در جلسه موارد خوانده شده مورد نقد و بررسی قرار می گیرد.
خدایی اضافه نمود: «دیوار مرگ» محصول همین جلسات میباشد که یکی از این اعضاء (زینب عطالو-14 ساله) از پدربزرگ خود مصاحبه گرفته، آنرا پیادهسازی و بازنویسی کرده است.
لازم به ذکر است از دل همین جلسالت تاریخ شفاهی و مصاحبهها میتوان خاطرات و اسناد خوبی به دست آورد و آنها را خمیرمایه خلق دیگر آثار هنری چون شعر، داستان، نمایشنامه، فیلمنامه و .... نمود.
***
«دیوار مرگ» /زینب عطالو
تشتک پر از فالوده آبکی را در دست داشتم و از روی سکوی روبهروی خانه به سمت اتاق برمیگشتم که، ناگهان صدای مهیبی همانند انفجار مرا میخکوب کرد. سرم را که برگرداندم تل خاکی از دیوار فروریخته نظرم را به خود جلب کرد. دیوار گلی بلند فروریخته بود. دیواری که چند لحظه قبل من برای برداشتن فالوده ، زیر آن نشسته بودم.
همسرم به من گفت تا از زیر دیوار ته حیاط برای میهمانان خانه فالودهای را که گذاشته بودند خودش را ببندد بیاورم. شب بود و چند ساعت قبل باران باریده بود. بر اثر بارش باران پاهایم خیس شد. به ته حیاط که رسیدم، دیدم فالوده اصلاً خودش را نگرفته و هنوز سفت نشده است. برفهای دور و بر را به زیرتشتک فالوده کشیدم تا زودتر سفت شوند. در همین موقع بود که پسر خردسالم، از جلوی پنجره اتاق با صدای بلند گفت: «آقاجان دارد فالودهها را میخورد.»
توی خانه مهمان داشتیم و با این کار پسرم خجالت کشیده، با خود گفتم :« مگه فالوده چیه که بدون شیره و همینجوری بخواهم، بخورم. من اگر اینجا بایستم تا فالودهها خودشان را بگیرند پسرم با حرفهایش آبروی مرا پیش مهمانها میبرد.» تصمیم گرفتم خیلی زود به اتاق برگردم، تا آنها نیز فالوده آبکی را ببینند. به همین خاطر زود آنجا را ترک کردم.
مات و مبهوت با شنیدن آن صدای بلند در صحنه ایستادم. صدای گریه و زاری توی اتاق مرا به خود آورد. قدمهایم را آهسته و لرزان یکی پس از دیگری برداشتم تا کنار پنجره رسیدم. از پشت پنجره بلندی که پایین آن زیرزمین بود دیدم همسر و خواهرم گریه میکنند و بر سر و صورتشان چنگ میزنند. توی خانه غوغایی بود که بیا و ببین. من را که دیدند، به طرف حیاط دویدند و بغلم کردند. آن موقع بود که متوجه شدم وقتی دیوار ریخته، آنها گمان کردهاند، من هم زیر آوار ماندهام.
اینطور بود که حدوداً بیش از نیم قرن پیش با حرف پسرم از مرگ حتمی نجات پیدا کردم.
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/K4QE6WZ
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
