حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار

«آرزوی یک مادر»
۱۷ بهمن ۱۳۹۴کد خبر: 43185۲
با نصب عکس سجاد ابوفلاح در میدان شهید منتظری تبریز مادری به آرزویش رسید.
حسن رضا محمود معروف به "ابوفلاح" برای آنانی که در دوران دفاع مقدس گذرشان به لشکر عاشورا افتاده، نامی آشناست. او از عملیات رمضان (سال 1361) به جمع رزمندگان آذربایجانی پیوست و تا پایان جنگ هم دوشادوش دلاورمردان لشکر عاشورا علیه رژیم بعثی صدام جنگید. بهدنبال سقوط حکومت صدام به سال 1382 به کشورش بازگشت و در زادگاه خود در مقام یک مبلغ دینی ارشاد و هدایت اهالی را عهده¬دار شد. با وجود اینکه از ایران رفته؛ اما ارتباطاش را با تبریز و یاران خود در لشکر عاشورا قطع نکرده است.
ابوفلاح سال 1363 با طلبه¬ای بنام "کریم پوراحمدی" (شهید) اهل خیابان مارالان تبریز آشنا شده و همین آشنایی مقدمات ازدواجاش را با خواهر این شهید بزرگوار فراهم نمود. حاصل این ازدواج یک پسر به نام سجاد و دو دختر بود.
سجاد هم روحیهای چون پدرش داشت و به خواستهی "هل من ناصراً ینصرنی" امامحسین (ع) لبیک گفت و به جمع شهدای مدافعین حرم پیوست. پدرش در اینباره میگوید: «وقتی سید سیستانی فتوا داد، از همه چیز دست کشید و گفت: من به جنگ با داعش میروم. تکلیف شرعی الان این است.
مادرش خیلی ناراحت شد. گفت: سجاد، من به امید تو آمدهام عراق. اگر تو بروی، من هم میروم. بابات پیر شده، اگر تو بروی تنها می¬مانیم. کی به اینها میرسد؟
چند روز بحث کردیم. آخر سر سجاد گفت: ننه، حرف آخرم این است که آیا کربلا در کربلا تمام شد یا دائمی است؟
مادرش گفت: دائمی است.
گفت: الان ما در کربلا هستیم. امامحسین (ع) آمده در سه کیلومتری ما "هل من ناصرٍ ینصرنی" میگوید. حضرت زینب (س) از تو کمک میخواهد، نمیروی؟
گفت: می¬روم.
برگشت، گفت: من را هم امامحسین (ع) میخواند، نمیگذاری بروم؟
مادرش ساکت شد و با من بحث کردیم. رفتیم به مغازه¬اش. کارمند بود و مغازه هم داشت. گفتم: سجاد، تو صبر کن، بگذار من بروم. اگر هم شهید شوم تاثیری در خانواده ندارم. پیر شده¬ام؛ اما تو جوان هستی و خانواده را سرو سامان میدهی.
گفت: تو پیر هستی، منطقه هم صاف است، درست است که زیاد جنگیدی؛ اما منطقه کوهستانی و ناهموار نیست. تو نمیتوانی خوب بدوی. من جوان هستم، میتوانم.
گفتم: بهعنوان مبلغ و تک تیرانداز می¬روم.
قبول نکرد. دیدم راست میگوید. جوان است و میتواند بجنگند و من مثل او نمیتوانم. رفت و همان شب عملیات داشتند. ساعت 4 صبح عملیات شروع شده بود، 4:30 زنگ زدم به گوشی¬اش. پرسیدم: چطوری سجاد؟
دو بار گفت: بابا من تمام کردم. حلالم کن، حلالم کن!
گلوله از گردنش خورده بود. به این ترتیب شهید شد و به آرزویش رسید.»
سجاد شهید شد. ولی آرزویی بر دل مادرش بود. او هم دوست داشت عکس فرزندش را بهعنوان شهید مدافع حرم در زادگاهاش ببیند. این آرزو حیلی زود محقق شد و به همت تلاشگران این حوزه عکسی بر میدان منتظری تبریز نصب شد. عکس سجاد ابوفلاح، مدافع حرم و خواهرزادهی روحانی شهید، کریم پوراحمدی.
ابوفلاح سال 1363 با طلبه¬ای بنام "کریم پوراحمدی" (شهید) اهل خیابان مارالان تبریز آشنا شده و همین آشنایی مقدمات ازدواجاش را با خواهر این شهید بزرگوار فراهم نمود. حاصل این ازدواج یک پسر به نام سجاد و دو دختر بود.
سجاد هم روحیهای چون پدرش داشت و به خواستهی "هل من ناصراً ینصرنی" امامحسین (ع) لبیک گفت و به جمع شهدای مدافعین حرم پیوست. پدرش در اینباره میگوید: «وقتی سید سیستانی فتوا داد، از همه چیز دست کشید و گفت: من به جنگ با داعش میروم. تکلیف شرعی الان این است.
مادرش خیلی ناراحت شد. گفت: سجاد، من به امید تو آمدهام عراق. اگر تو بروی، من هم میروم. بابات پیر شده، اگر تو بروی تنها می¬مانیم. کی به اینها میرسد؟
چند روز بحث کردیم. آخر سر سجاد گفت: ننه، حرف آخرم این است که آیا کربلا در کربلا تمام شد یا دائمی است؟
مادرش گفت: دائمی است.
گفت: الان ما در کربلا هستیم. امامحسین (ع) آمده در سه کیلومتری ما "هل من ناصرٍ ینصرنی" میگوید. حضرت زینب (س) از تو کمک میخواهد، نمیروی؟
گفت: می¬روم.
برگشت، گفت: من را هم امامحسین (ع) میخواند، نمیگذاری بروم؟
مادرش ساکت شد و با من بحث کردیم. رفتیم به مغازه¬اش. کارمند بود و مغازه هم داشت. گفتم: سجاد، تو صبر کن، بگذار من بروم. اگر هم شهید شوم تاثیری در خانواده ندارم. پیر شده¬ام؛ اما تو جوان هستی و خانواده را سرو سامان میدهی.
گفت: تو پیر هستی، منطقه هم صاف است، درست است که زیاد جنگیدی؛ اما منطقه کوهستانی و ناهموار نیست. تو نمیتوانی خوب بدوی. من جوان هستم، میتوانم.
گفتم: بهعنوان مبلغ و تک تیرانداز می¬روم.
قبول نکرد. دیدم راست میگوید. جوان است و میتواند بجنگند و من مثل او نمیتوانم. رفت و همان شب عملیات داشتند. ساعت 4 صبح عملیات شروع شده بود، 4:30 زنگ زدم به گوشی¬اش. پرسیدم: چطوری سجاد؟
دو بار گفت: بابا من تمام کردم. حلالم کن، حلالم کن!
گلوله از گردنش خورده بود. به این ترتیب شهید شد و به آرزویش رسید.»
سجاد شهید شد. ولی آرزویی بر دل مادرش بود. او هم دوست داشت عکس فرزندش را بهعنوان شهید مدافع حرم در زادگاهاش ببیند. این آرزو حیلی زود محقق شد و به همت تلاشگران این حوزه عکسی بر میدان منتظری تبریز نصب شد. عکس سجاد ابوفلاح، مدافع حرم و خواهرزادهی روحانی شهید، کریم پوراحمدی.
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/3QML73D
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
