حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
هدف، بامداد مقابل

بریده ای از یک رمان

هدف، بامداد مقابل

۱ تیر ۱۳۹۴کد خبر: 43000۲

اشاره: نویسنده ای پیش از انقلاب که با برخی مطبوعات . صفحه های ادب و هنر همکاری دارد، به طور تصادفی به دفترچه ای دست پیدا می کند. در آن دفترچه خاطرات، شرح خوشگذرانی ها و مجالس عیش برخی رجال نوشته شده است

... نویسنده در پی خروج از کشور و عبور از مرز به شکل قاچاقی است تا به کشور همسایه برود و پس از آنکه آبها از آسیاب افتاد به میهن بازگردد. اما درست حوالی مرز از پشت مورد اصابت گلوله ژانداری قرار می گیرد و نیمه جان به یکی از بیمارستانهای ارتش منتقل می شود تا پس از جراحی مورد بازجویی قرار گیرد.
تب داشت و زیر لب چیزهایی می گفت که مفهوم نبود. از سلول بیرونش آروده بودند. پزشکی خواب آلود ضربان قلب و فشار خونش را معاینه کرد و گواهی سلامتی کامل او امضا شد. جرم او اقدام علیه امنیت و مصالح عمومی کشور، نشر مطالب طبقه بندی شده و محرمانه، جریحه دار کردن وجدان عمومی جامعه و ارتباط با عناصر نا مطلوب بود. دادگاه نظامی او را به سه بار اعدام محکوم کرد.
سیگاری روشن، بین لب های خشکش گیر دادند. چند پک زد و رها کرد. چند رشته نور زرد از چراغهای اطراف بر محوطه مه آلود می تابید. او را با یک جیب ارتشی تا آن جا آورده بودند. به سختی راه می رفت. هر بار که پا بر زمین می گذاشت هزاران میخ به قلبش فرو می رفت. سرش را از ته تراشیده بودند. او را بردند و به تیر چوبی بستند. میان مه زرد رنگ سربازهایی را که به ردیف مقابل او ایستاده بودند، به زحمت می دید. افسری کلاهش تا بالای ابروهایش پایین بود.
ـ به فرمان من!
احساس کرد قلبش تند می زند. چند متر بیشتر تا ریل فاصله نداشت اگر سوار قطار می شد می توانست از آن جا دور شود. از کوهستانهای پوشیده از برف خودش را به کشور همسایه برساند. بعدها شاید آبها از آسیاب     می افتاد. شاید با نام و قیافه دیگری باز می گشت. اجازه نداد چشمهایش را ببندند. باید نگاه می کرد، باید همه چیز را خوب می دید. باید همه چیز را خوب به خاطر می سپرد. این جوری همه چیز را می توانست برای «سوری» تعریف کند. در زندگی اگر پسری نداشت اما پسران دنیا پسران او بودند. احساس می کرد هر لحظه وسیع تر می شود. فاصله می گیرد از زمین و از زمان، از این که احساس درد نمی کرد هیجان زده بود. رفته رفته گرمای شعله های پیست حلبی زیاد تر می شد.
ـ آتش!
هفت شعله به سوی سینه اش پرواز کرد و اول کسی که به طرف او دوید سوری بود. پسرشان را بسته بود پستش.
ـ دردت به جانم دلاور!
ـ سلام سوری!
شتابزده پسرش را در آغوش گرفت و بوسید و بویید. بعد دست سوری دست از آن جا دور شد. مه صبح گاهی رقیق تر شده بود. پله پله از پله های ابری بالا رفتند. لحظه ای مکث کرد. سر برگرداند و در آن پایین مردی بسته به تیر چوبی دید که با هفت گلوله هفت سرباز از پای در آمده بود. با این وجود تیر خلاص هم به شقیقه اش شلیک شده بود.
ـ بیا برویم دلاور! همه چیز تمام شد.
صدای سوری مثل نسیم بهار بود و پر عطر آگین اش با چشم های باز به دنیا نگاه می کرد و گاه کودکانه می خندید.
-----------------------------------------------------------
وحید آقاکرمی

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/RWP2EBM

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: azarsh.hozehonari.ir