حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
چیزی شبیه معجزه

داستان l وحید آقاکرمی

چیزی شبیه معجزه

۱۹ اسفند ۱۳۹۲کد خبر: 42710۲

داستانی از وحید آقاکرمی


چیزی شبیه معجزه

 گفت: «نشانم بده.» نگاهش کردم و سرخی لُپهاش توی چشم­هام ریخت. یکی از سیب­ها را برداشتم.

- خیال کن کلی سیب بسته­ام به کمرم. آرام آرام جلو می­رفتیم.

- نشانم بده.

لب حوض نشستم و با انگشت آب­بازی کردم. گفتم: «فاطمه جان ول کن. اینجا که نمی­شود. نه، نمی­شود آنقدر جلو رفت که آب از بالای سرم رد شود.» کفش­هایم را کندم و وارد حوض شدم. آرام آرام جلو رفتم. به وسط حوض که رسیدم، نشستم. با ناله­ی زنجره­ها، مرغابی‌ها انگار که برقصند خرامان شنا می‌کردند. شب نشسته بود توی آب. هرجا را نگاه می­کردی ماه و ستاره بود و کلمه‌هایی که توی سرم دور می‌زد. یوسف صارمی جلوتر بود. یوسف حقایی پشت سرش و من آخر. توی یک خط. هجده وزنه‌ی سربی به دور کمرم بسته بودم. پام که لیز می‌خورد، توی آب معلق می‌شدم. انگار در خلاء باشی، بی‌وزنِ بی وزن. وزنه­ها تعادل را خوب حفظ می‌کردند و انگار که نباشیم، آرام توی آب راه می‌رفتیم. مجبور بودیم با گرا حرکت کنیم. گرای 260 درجه. توی مسیر چیزی برای نشانه‌گذاری نبود. سرم را که چرخاندم تنها قوطی کنسرو نصف و نیمه­ای دیدم که آن هم به درد نشانه گذاشتن نمی­خورد. فقط نوک اشنوگل‌ها بیرون بود. فاطمه می‌آمد، برایم سیب پرت می­کرد. لبخندمی‌زد و تا صداش می‌کردم روی آب پر از حباب می‌شد و مرغابی‌ها که از کنارشان می‌گذشتند، می‌ترکیدند و قورباغه‌ها زود جواب می‌دادند. ما از حباب‌ها می‌ترسیدیم.

مسیر مشخص بود. توی عملیات کربلای چهار شناسایی شده بود. یادم که می‌افتد پشتم تیر می‌کشد. همه‌ی موهای تنم سیخ می‌شوند. دو هفته پیش بود، تقریبا دو هفته پیش. بچه‌ها مثل برگ درخت که فرو می‌افتد، ریختند روی آب. تا امالرصاص رفته بودیم. شیلیکا تیرتراش می‌زد. درست سطح آب را می‌زد. گلوله‌ها به صورت بچه‌ها می‌خورد و گوشت و خون صورتشان را روی صورتمان می‌پاشید. بیشترشان می­افتادند توی آب و از درد، خرناسه­کشان بلند می­شدند و بار دوم دیگر بلند نمی­شدند و روی آب همراه موج­ها می­رفتند. عملیات لو رفته بود. یوسف حقایی گفت: «عراقی‌ها بو برده­اند. باید حسابی مواظب باشیم، احتمال اسیر شدن هم هست.» فردایش من مسئول عملیات بودم. یک جورهایی دل آشوب داشتم. توی سنگر این­سو و آن­سو می­رفتم. فاطمه برایم سیب پرت می­کرد، گاز می­زدم و یوسف­ها را نگاه می­کردم که آرام و ساکت چشم‌هاشان پاهای مرا دنبال می­کرد. همان اول که توی آب افتادیم، سرما توی تنم ریخت و تا کمر بالا آمد و بعد همه چیز گرم شد، گرمایی دلچسب که توی تنم دوید. دست خودمان نبود. یک جورهایی توی ذات لباس­ها بود. تا بفهمی خودت را خیس می‌کردی. البته بد هم نبود، فقط پاک کردنشان مشکل بود. باید دور از چشم بچه‌ها دنبال برکه‌ای می‌گشتم. لباس‌ها را از تنم می‌کَنْدَم و توی آب می‌افتادم. لباس‌ها را آب می‌کشیدم و دوباره به تن می­کردم‌. لباس‌ها یخ می­زد. هزار بار لعنت می‌فرستادم و سرم عین ضدهوایی هی دور کامل می­‍‌‌زد.

وزنه‌ها اذیت می‌کردند. تا وارد آب شدیم سبک‌تر شدند. ولی دل آشوب بود. پلک که می‌زدم فاطمه کنار درخت سیب حیاط­شان ایستاده بود. پایم که لیز می‌خورد فاطمه معلق می‌شد و بعد توی حباب روی آب می‌رفت. دهانم از مزه­ی سیبی پر بود که چیده و انداخته بود حیاط‌مان. مرغابی‌ها بالای سرمان خرامان شنا می‌کردند. ماه وسط آسمان بود و ستاره­ها چشمک می‌زدند. کلمه‌ها روی آب می‌رفتند و به پای مرغابی‌ها می‌چسبیدند.

یاناقلارین آلما یار

قیرمیزی­دیر آلما یار

پلک می‌زدم. باز همه جا تاریک می‌شد. سردی آب مو به تنم سیخ می‌کرد و تا می‌رسید به بالا تنه‌ام قاطی گرمایی دلچسب توی تنم می‌دوید. به انگشتانم خنده­ام می‌گرفت که هجاها را سه، چاهار کنار هم ردیف می‌کردند و بعد انگار تازه فهمیده باشم، سردی یوزی توی انگشتانم می‌پیچد.

شاخه‌ی درخت سیب از لبه­ی دیوار گذشته و توی حیاط ما سر خم کرده بود. چاهارپایه را گذاشته و آویزان شدم تا سیب بچینم. فاطمه را دیدم. بالای درخت، پیراهنش را گود کرده و پر از سیب بود. مرا که دید، توی باغچه افتاد. ترسیده بودم. نمی­دانستم چکار کنم. به دیوار مشترک حیاط‌مان تکیه دادم و گوشم را به دیوار چسباندم. قلبم توی دیوار می‌زد انگار. فاطمه می‌گفت او هم به دیوار تکیه داده بود. گوش خوابانده بود و انگار که قلبش توی دیوار می‌زد. تا اینکه سیب افتاد جلوی پام، سیب قرمز.

پام که لیز خورد همه چیز معلق و بعد تاریک شد. اشنوگلم خراب شده بود. بچه­ها متوجه نشده بودند. نمی‌توانستم نفس بکشم. حرف‌های یوسف توی کاسه‌ی سرم ریخت؛ عراقی‌‌ها بو بردند... اسیر شدن... باید نفس می­کشیدم. بلند شدم و ایستادم. مرغابی‌ها آرام شنا می­کردند. به من که رسیدند، از کنارم گذشتند و توی تاریکی گم شدند. بویی می‌شنیدم. مطمئن بودم بوی غذاست و بعد صداهایی که می‌آمدند و از من می‌گذشتند. به تاریکیِ روبرو، به نور سرخ خیره شدم. درست روبرویم بود. منوری از بالای سرم پرواز کرد. پلک که زدم سنگرهای بتنی با تیربارهایی که به سمت ما نشانه گرفته بودند کنار هم صف کشیدند و سربازهایی را دیدم که ظرف غذا به دست توی صف ایستاده بودند. او را دیدم. عینک داشت و تنها نشسته بود. پاهاش را توی آب انداخته بود و سیگار می‌کشید. نخ دود سیگارش را می‌دیدم که توی تاریکی بالا می‌رفت. به من زل زده بود و به سیگار پک می‌زد. انگار که نگاهش از من می­گذشت و به دورترها می‌رفت. شاید توی خیالاتش پیش زنش می­رفت که درخت خرماشان خم شده است به حیاط خانه­ی این­ها. آنوقت روی نردبانی، چیزی می­رود تا خرما بچیند. نمی­دانم، یعنی دل این­ها هم توی دیوار تپیده است؟ خیلی سریع اتفاق افتاد. صد متر با بچه‌ها فاصله داشتم. کنار سیم خاردار رسیده بودند و داشتند سیم را به نبش آهنی توی آب می‌بستند. همه جا تاریک شد. یوزی را  مسلح کرده و سمت نور سرخ گرفتم. چشم­هام را بستم. وان یکاد خواندم و منتظر شدم. مرغابی‌ها روی آب نشسته بودند و کو کوهاشان تمام شده بود. همه جا ساکت بود. ماشه را کشیدم. صدای شلیک که پیچید توی وجودم، بدنم تکان خورد. مرغابی­ها کو کشیدند و پرواز کردند. بدنم سست شد. سرما توی رگ و پِی تنم ریخت، به کمرم که رسید گرمی و سردی قاطی شدند. رفته بودم خداحافظی. چشم‌هاش پر بغض بود. هرازگاهی کابوس می‌دید. می‌ترسید که برنگردم. ساک را روی دوشم انداخت و قرآن گرفت. ساک سنگین­تر بود. چشمک که زدم، داشت لبخند می‌زد و اشک روی سرخی گونه‌اش سرید. توی اتوبوس ساک را که باز کردم پرِ سیب بود. هول کردم و ساک از بغلم زمین افتاد. سیب­ها همینطور غلت می­خوردند. پلک که زدم یوسف‌ها کنارم ایستاده بودند و داشتند صدایم می‌زدند. از اینکه بی‌هوا وسط آب، درست روبروی دشمن ایستاده بودم، ترسیده بودند. برگشتنی که توضیح دادم، یوسف صارمی گفت: «معجزه بود که ندیدنت.»

***

غواص‌ها باید مسیر را برای نیروهای خاکی باز می‌کردند. عملیات آبی خاکی بود. به بچه‌ها گفتم هر کسی نمی­تواند نیاید، شاید آنجا قتلگاه شود. چشم­هام پر شد. همه سرشان را انداخته بودند پایین و حرفی نمی‌زدند. گفتم جنازه‌هاتان را حلال کنید، شاید لازم شود و از روشان رد شوند. هشت ردیف سیم خاردار پیچیده بودند. ساعت 2 شب بود که جلوی سیم خاردارها رسیدیم. داشتند مسیر را باز می­کردند که درگیری شروع شد. گلوله، منور، آرپی­جی. گوش‌هام پر بود. تا صبح بچه­ها از سد بالا رفته و سنگرها را گرفته بودند. ایستادیم و نیروهای خاکی ادامه دادند. سنگرها را که پاکسازی می­کردیم، توی یکی از سنگرها دوربین مادون قرمز و مادون سبز دیدم. نمی‌دانم چطور ندیده بودنم. نصف بیشتر بچه­ها افتاده بودند. یا مجروح یا شهید بودند. کمی جلوتر که رفتم دیدمش. خودش بود با عینک کج شده روی صورتش. بالای سرش نشستم. یک جورهایی بودم. عینک را با نخ، دور سرش بسته بود. خون تمام سینه و شکمش را گرفته بود. دست روی رگ گردنش گذاشتم، نمی‌زد. بغض کرده بودم. دگمه‌ی جیبش را باز کردم، چند نخ سیگار که خون قرمزشان کرده بود و چند تا اسکناس. آن یکی جیبش را هم گشتم. فقط یک دانه عکس بود اندازه­ی کف دست. مشخص نبود، خون روش دلمه بسته بود. می­خواستم به پاچه‌ام بکشم که نگاهم روی زمین لغزید. پر بود از هسته­ی خرما. عکس را توی جیبش گذاشتم. بی‌اختیار شدم. بغضم ترکید و زار زدم.

 

 

* جزیره ام الرصاص واقع در ساحل اروند رود و مرز آبی با ایران در روبروی بندر خرمشهر.

* شیلیکا شبیه مسلسل و با قدرت تخریب بالا؛ ساخت شوروی.

* عملیات  کربلای‌ 4 (آبی‌ - خاکی)  در 3/10/1365 به مدت دو روز با هدف تصرف‌ جزیره ام‌الرصاص‌ و ابوالخطیب‌ عراق‌ و محاصره­ی‌ نیروهای‌ دشمن‌ در شبه­جزیره‌ انجام گرفت.

* اسلحه­ی یوزی تنها ۳٫۵ کیلوگرم وزن دارد. با یک دست به راحتی می‌توان شلیک کرد و در هر خشابش 23-26 تیر جای می‌گیرد.

 

وحید آقاکرمی

 

 

 

 



اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/48XSW3V

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: azarsh.hozehonari.ir