حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
گره های رنگ به رنگ

داستان l نعیمه کرداوغلی

گره های رنگ به رنگ

۱ بهمن ۱۳۹۲کد خبر: 42669۲

داستانی از نعیمه کرداوغلی

گره های رنگ به رنگ

 

در را که باز می کند ، باد پشت سرش ول می شود  توی اتاق و بوی گندش را می مالد به همه جا . بوی عرق مانده بغلی پیراهن  توی لباس های چرک را می دهد . پشت دار قای ام نشسته ام و می بافم رج توی رج . کنارم که می نشیند و آرنجش را می گذارد روی تخته بند ، یک مشت از مو هایم را می کشم جلوی دهان و بینی ام که بویش را حس نکنم . بافته سیاه مویش را مثل یک طناب کلفت دور گردنش می چرخاند و ول می کند . یک دسته اسکناس مس گذارد لای چله های سفید قالی ام :" عقل نداری . مزد ده روزت را یک شبه در می آورم راحت . تو هم گوز کن چاقو بزن چشمهایت کور شود ."

 با آن بیرون خودش را می کوبد به در و پنجره ها و سایه درخت توی باغچه روی چله های سفید دار ، می رود و بر می گردد . می گویم :" برو کنار . بلند شو برو حمام دوش بگیر . تو کجا می روی هر شب که هی بو می دهی اینهمه پول با خودت می آوری ؟! توی زباله ها را می گردی ؟ بلند شو یاالله ! "

عقب عقب خودش را می کشد تا گوشه اتاق ، دسته اسکناس را از چله می گیرم و پرت می کنم به سمتش . زانوهایش را می کشد توی شکمش . عقم می گیرد که توی چشمهایش نگاه کنم . یک جوری است نگاهش ؛ مثل نگاه مرد های هرزه . ناخن های سرخش لای سیاهی موهایش می درخشد . چشم هایو را می دوزم به گل های گل بهی قالی روی دارم .

ــ خودت باید بیایی ، نمی توانم بگویم ، فردا خوب است مشتری ...

شانه را برمی داشته ام  تاق تاق صدایش پود را به کار می خواباند ، حرفش را قطع می کند . دستم را می کشم به چله های سفید قالی که پشت سر هم برقصند . پشت دستم را می گذارم روی کمرم .

باد انگار خوابیده است که در ساکت ایستاده است و سایه نیست . دیگر چیزی نمی گوید حس می کنم خیره شده است به من می گویم :" باید تمامش کنم آنوقت ... " 

چهار دست و پا به طرفم خیز بر می دارد ، چاقو را توی دستم می گیرم و از نخ سیاه به اندازه چند گره می برم و می بافم . بوی نمی دانم اما چیزی مثل خوک را می دهد نگاهش نمی کنم :" آنوقت از این خراب شده ی نکبت خلاص می شوم ."

بافته موهایش را باز کرده است از جایش بلند می شود می رود توی حمام . در را بسته است . نوک چاقو را توی گره های سیام فرو می کنم و می شکافمشان . صدایش روی صدایش افتاده است :" تو هیچ جا نمی روی ، همین جا می مانی تا وقتی که من مانده ام . "

چاقو به نخ زیتونی می زنم . گره ها را تند تند کنار هم می چینم تا ته رج ، رنگ به رنگ .

شب ها که زود تر به خانه می آید می خزد زیر لحافش زل می زند به دست های من که گره پشت گره می زنند تا چشم هایش را ببندند . نوک انگشتانم زق زق می کند توی هم فرو می کنم ، صدای ترق ترق شان  چشم هایش را باز می کند :" خــانوم شده ای ؟! "

چاقو را می برم سمت یکی از نخ ها که نگاهم می افتد به تکه نخ های ریخته شده ی زیر تخته بند . یک مشت برمی دارم و ول می کنم که بیافتند آرام همان جا که بودند . زیر لب می گویم :" شکمتم که باد آورده ؟ چقدر می خوری موا... "

حرفم را قطع می کند :" چقدر مانده تمام شه ؟ "

رویش را کرده است به دیوار پر از لک های زرد شده ی خیس . دستم را می کشم روی موهای رنگ به رنگ قالی ام :" مانده هنوز . "

دیگر توی خانه است هم روز و هم شب . همان گوشه می نشیند و لحاف را می کشد تا زیر چانه اش نه حرف می زند نه نگاهم می کند زل می شود به قالی من که بزرگتر شود و بزرگتر . شانه را که می کوبم  هق هق اش  توی تاق تاق آن گم می شود . تو چه مرگیت شده ؟ چرا همیشه زیر لحافی ؟ چرا حرف نمی زنی ؟ چرا.. ؟ چرا ...؟؟ دیگر اینها را نمی پرسم انگار که می دانم و عادت کرده ام به نگفتنش به ندیدنش به هق هقش به لرزش و به سکوتش .

ــ چقدر مانده تمام شه ؟

با دو دستم موهای بلند رنگی اش را قیچی می کنم تا گل های ریزش ، گل های درشتش همه شان دیده شود و دستم را می کشم رویش :" دیگه چیزی نمانده انگار بگیر که پا به ماهی . "

و می خندم و گونه ام را می چسبانم به تن نرم و رنگی اش . آن بیرون پشت پنجره ، سیاهی است و تن باد که لابه لای شاخ و برگ های خشن انجیر زوزه می کشد . گه گاه برگی از درخت را زمین می اندازد و می کشد ، آن قدر که صدایش تنم را جمع می کند زیر تمام پوستم . لحاف را تا سرش بالا می برد و توی آن گم می شود . لحاف می لرزد . صدای هق هقش و سیاهی لرزان روی قالی حرصم را در می آورد . چند ردیف بیشتر نمانده تا تولدش . انگار که آتش توی چشمهایم ریخته باشند می سوزد .

از سر عصر تا حالا لب باغچه زیر انجیر توی باد و سردی اش نشسته است و می کََنَد . هر چه داد می کشم :" چه می کنی ؟ توی سرما آن بیرون چه می کنی دختر !؟ "

جوابم را نمی دهد فقط می کند و انگار چیزی کنار دستش لای سفیدی است . همه ی گره های این ردیف و ردیف بعد و قبلش فقط سرخ است . انگشتم که خون می افتد زیر این نخ معلوم نمی کند . تمام حواسم و چشم هایم  به پنجره است که دارد کم کم سیاه می شود . فقط همین چند گره مانده تا تمامیش . ابرها آن بیرون به هم خورنده اند که تاریکی را سوراخ می کنند و می غرند . همین نخ سرخ توی دستم را که تکه تکه کنم لای چله های سفید تمام است . نمی شود . بلند تر داد می کشم :" بیا تو . اصلا همان بهتر بیا برو زیر لحافت آن بیرون چه می کنی ؟  ! "

قطره های باران می خورند به شیشه های پنجره . له می شوند و کش می آیند . باد شدید تر می شود و سیاهی روی قالی انگار می خواهد کنده شود . جواب نمی دهد افتاده است پای انجیر و هی تکان می خورد . دست می کشم پایین می آیم . کمرم مثل چوب خشک شده است خم و راست می شوم که صدا کند . نخ سرخ را می گذارم روی تخته بند و چاقو را می گذارم رویش تا کنار در می آیم و آرام می روم توی سیاهی و خیسی ریز ریز باران صدایش می کنم :" با تو ام کری ؟ "

صدایم را که می شنود مثل جن زده ها از جایش می پرد چند قدم عقب تر می رود و می خورد به دیوار . چیزی نمی گوید . چشمهایش توی آنهمه تاریکی برق می زند . می رسم زیر شاخ و برگ های انجیر که باد به همشام می کوبد و صدایشان را در می آورد :" تو .. تو .. تو داری چه کار می کنی ؟! "

بو می دهد زیر آنهمه باران بو می دهد . در می رود و می دود . پای انجیر گوشه باغچه باد آورده است . زانوهایم می لرزد می نشینم رویشان . موهایم خیس است و باد بازیشان می دهد . تند تند با دست هایم می کنم . آن سفیدی کنار دستش ، زیر خاک ؛ می ترسم انگار که کنار می کشم . دستهایم گلی است ، خیس است ، لزج است . موهایم را از روی صورتم کنار می کشم تا پشت گوشم . باد قطره ها را می کوبد به صورتم . چهار دست و پا می روم تا پای انجیر کنار گودالی که کنده ام آرام آرام گل ها را کنار می زنم . سفیدی را توی دست هایم گرفته ام عق می زنم مرنوی گربه ای توی تاریکی بلند می شود آسمان فریاد می کشد  از دستم سر می خورد و از لایش چیزی مثل یک بچه خوک سرخ خیس ، مثل یک موش درشت ، بو می دهد بوی آدم بوی خوک ، چیزی مثل یک تکه گوشت ، بیرون می سرد .

ابرها به هم می خورند و می غرند و آب می ریزند روی تمام دنیا . از توی اتاق صدای خنده می آید ، قهقه . همینطور پخش روی زمین با دست هایم ، با پاهایم ، با تمام تنم می دوم سمت اتاق .

لخت لخت  پهن شده است روی تمام تکه تکه های قالی ام . سایه های سیاه روی تکه های رنگی اش می رقصند و او می خندد.

 

نویسنده: نعیمه کرداوغلی آذر

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/M5URT5R

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: azarsh.hozehonari.ir