
داستان l رقیه شاهیوندی
شربت سکنجبین
داستانی از رقیه شاهیوندی
نویسنده:رقیه شاهیوندی از لرستان/ رتبه اول جشنواره سراسری طریق
به نام خدا
جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا:
حق آمد و باطل از میان رفت؛ به یقین باطل از میان رفتنى است (سوره اسراء، آیه 81)
شربت سکنجبین
برای مویه های مادرم که از اساطیر می آید
آن روز باران می آمد، آنقدر که آب از توی حوضچه های پرورش ماهی سرریز کرده بود وداداش ولی و حمید،با سطلهای بزرگ، آب را از حوضچه ها خالی می کردند . شمعدانی های ایوان را جمع می کردم که زنگ خانه با حالت کشداری به صدا درآمد ، ولی رفت در را باز کند . آخرین شمعدانی را بر می داشتم که در باز شد ، چند مرد کت شلواری با کرواتهای بسته شده به خانه هجوم آوردند ، یکی از آنها چنگ انداخته بود تو موهای داداش ولی و داد می زد : کجاست اون بی همه چیز ، حالا دیگه از سربازی فرار می کنه ، پدرسگ ،بی شرف! جیغ های من عمو و زن عمو و بچه هایش را ریخت توی حیاط ، حمید با آن سرکچلش ، سطل به دست تو حوضچه خشکش زده بود آب از سر و صورتش چیکه می کرد . ولی داد می زد : فرار کن ! حمید تا به خودش آمد آن از خدا بی خبرها دور وبرش را گرفته بودند.خیسی باران لباسهای ولی را به تنش چسبانده و بالا و پایین شدن سینه اش را بیرون انداخته بود ، حمید چند بار سعی کرد از حوضچه ها بیرون بیاید ، اما دوباره پرتش می کردند تو. عزیز التماس می کرد: تورو خدا بچم رو را اذیت نکنید ، مگه چیکار کرده ؟ ببخشیدش به جوونیش ! یا فاطمه،یا رسول الله به داد بچم برس !
یقه حمید جر خورده بود تو دست یکی از آنها : حالا دیگه به حرف آقاتون از سربازی فرار می کنید ؟! یک آقایی نشونتون بدم ! گریه افتاده بود تو صدای ولی : نامسلمونا از سربازی فرار نکرده ، اومده مرخصی . از دماغ حمید خون می آمد : بده برگه مرخصیت رو، کره خر ! حمید یک کلمه هم حرف نمی زد . عمو گفت :خودم کت بسته تحویلتون می دمش . فقط حالا اینطوری نبریدش ، به خاطر مادرش !
حمید با فرزی تمام خودش را از دست آن مامور کشید و خواست از لبه حوضچه بالا بیاید که مامور دیگر آنچنان پرتش کرد که سرش خورد به لبه حوضچه و خونش شناور ماند روی آب و باران شدت گرفت و خون کم رنگ تر شد . عزیز گفت : یا ابوالفضل ، یا حضرت عباس ! زن عمو ذکر می گفت و من جیغ می کشیدم .
حمید با آن تن نحیفش حالا انگار صد کیلو بود که داداش ولی می کشیدش بیرون ، صاف گذاشتش کف حیاط که به صدای قلبش گوش بدهد ، همه ساکت شده بودیم،فقط صدای باران می آمد،مامورها رنگ به رو نداشتند ، عزیز قش کرد . ولی چند بار گوش داد ، بعد طوری سرش را بلند کرد که انگار وزنه سنگینی به سرش بسته باشند وطوری گفت : خدا....که انگار بتن حوضچه ها ترکید و ورق ورق کمانه کرد تو جمجمه های ما و مامور ها که عقب عقب می رفتند . از همان موقع بود که ولی شد طبل زن حوضچه های ماهی که بوی حمید را می داد .
صدای لالایی های عزیز با صدای طبل ولی پیچیده توی حیاط .
خیلی وقت است که عزیز گهواره حمید را از اتاق زیر ایوان آورده توی اتاقش . عزیز می گوید : انگار همین دیروزه که حمید به دنیا اومده بود . آروم بود و خواب عمیقی داشت ، توی خواب لحظه ای می خندید و لحظه ای گریه می کرد ، وقتی هم بیدار می شد ، سرش رو بالا می آورد که من رو بردارید . تو بغلم ، دستهاش رو مشت کرده زیر چانه جمع می کرد و به نقطه ی خیره می شد . حالا که رد نگاهش رو تو لالایی هام می گیرم ، اون پروانه نشسته . راست می گفت عزیز ، وقتی لالایی هایش تمام نشده برایش چای می بردم ، روی تاقچه کنار قرآن و شمعدانی های عزیز ، پروانه نقره ای بزرگی را می دیدم که بالهایش را آرام باز و بسته می کرد و عزیز با لحن مطمئنی می گفت : می گم حمید من نمرده !
بچه که بودیم ولی با گهواره آهنی و بزرگ حمید که توی اتاق زیر ایوان بود به ما سواری می داد و پول کاغذی می گرفت . پول ها را هم خودش درست می کرد ، کتابهای درسی سال گذشته را برش می زد و سهم هر کداممان را که می داد، یک تیکه زغال برمی داشت و با پهنای زغال حاله ی سیاهی روی کاغذ می کشید و روی آن دو ابروی شاخ شاخی ، دماغی خرطومی ، چشم های گود افتاده سیاه ودهانی سیاه تر می کشید، که ترجیح میدادیم ، پولهایمان را طوری دسته و معامله کنیم که عکسها همیشه زیرباشند و چشممان به آنها نیفتد ، آنوقت ولی می گفت : این هم از شاه رو پولاتون ! پسرعمو می گفت : بهتره اینارو بابا نبینه والا دعوامون می کنه که چرا اعلی حضرت رو اینجوری کشیدیم ! ولی همانطور که زغال را روی کاغذها می کشید ، می گفت: دعوا کنه، همینه دیگه ، بهتر از این در نمیاد . یکی از همان روزها بود که حمید آرام به ولی نزدیک شد و گفت : داداش می شه سهم من رو بدی خودم بکشم ! ولی گفت : چشم ! بیا بگیر، ببینم داداش کوچولوی من چی سرشاه میاره ! دختر عمو هم گفت: منم خودم می کشم ! ولی گفت : بهتر ! کار من راحتترشد . به دستهای حمید نگاه می کردم که داشت کاغذها را توی جیبش می چپاند ، که ولی گفت : چیه ؟ نکنه تو هم خودت می خوای بکشی ؟!
گفتم: نه ، حوصله ندارم ، اصلا اگه شاه نباشه روش دیگه پول نمیشه ؟! پسرعموگفت : نه که نمی شه ، بابام می گه ما هر چی داریم از صدقه سری شاهه ! ولی گفت : اینقدر شاه شاه نکن ، بابات مامور دولته که اینو میگه ، نگه بیرونش می کنن !
دختر عمو روی یخدان عزیز نشسته بود و با دقت عکس ها را می کشید . پسرعمو چند سیخ چوبی را با تکیه های نان بربری پرکرده بود و داد می زد : جیگرکی ، جیگرکی ، چند تا سیخ بیشتر نمونده ، بدو بیا ! یه سیخ ، پنج شاهی .
ولی هم گهواره بزرگ وسنگین حمید را تکان می داد و می گفت : بدو چرخ و فلک ، چرخ و فلک ، ده دقیقه ، ده شاهی !
من هم طراحی بلد بودم و هر چیزی به نظرم قشنگ می آمد می کشیدم و به در و دیوار می زدم : بدو بیاید ، تابلوهای شاهکار دارم . دخترعمو هم روزنامه کهنه های آقا جون و عمو را جمع کرده بود و هر بار یک دسته را بغل می زد و می گفت : روزنامه ، روزنامه ، خبرای داغ داریم ! پسرعمو هم مدام می گفت : دختر که نمی شه روزنامه فروش بشه ! آنقدر می گفت که آخر دختر عمو می زد زیر گریه و می گفت : من دیگه بازی نمی کنم. آنوقت ولی می خواباند زیر گوش پسرعمو و می گفت : آخرین بارت باشه!
حمید هم چای خانه داشت ، البته قهوه وچای نداشت و در عوض شربت هایش همیشه به راه بود . تابستان که می شد عزیز یک عالمه عرقیات می گرفت ، حمید هم درست کردن شربتشان را از عزیز یاد گرفته بود.
شربت سکنجبین را توی کوزه دهن گشاد عزیز می ریخت ، آنوقت یخ ها را خالی می کرد توی شربت و ملاقه دم دراز عزیز را فرو می کرد توی کوزه و هم می زد و جلوی لب و لچه های آب انداخته ی ما کاسه های گلی را یکی یکی پر می کرد و می گذاشت روی مجمع بزرگ مسی عزیز که گذاشته بودش نزدیک پنجره ای روبه حوضچه ها که باد خنکش همیشه به راه بود ، آنوقت بدون اینکه حمید جار بزند همگی به صف می شدیم تا قبل از اینکه یخ های توی کاسه ها آب شود ، شربت ها را سربکشیم.
صدای طبل ولی می آید.
یکی از همان شبها بود که حمید پیشم آمد و گفت : آجی میشه یه کاری ازت بخوام ! گفتم : بگو داداش ! گفت : آخه می ترسم به آقاجون یا عزیز بگی ؟ گفتم : حتما تو مدرسه دعوا راه انداختی ؟! گفت : نه به جون آجی ! گفتم بگو دیگه جون به لبم کردی، با حالت شک وترس پره پیرهنش را بالا داد و کاغذی را که روی شکمش صاف کرده بود درآورد وطرف من گرفت و گفت : می شه این عکس رو رو پول کاغذیای من بکشی ؟
تا عکس را دیدم شناختمش موبه بدنم راست شده بود ، جا خورده بودم . گفتم : از کجا آوردیش ؟! چرا می خوای رو پول کاغذیا باشه ؟!
گفت : رفتم تو اتاق آقاجون که جوهری رو که براش گرفتم بهش بدم ،دیدم نی خطاطیش تو دستش مونده وبه کاغذ روی میزش خیره شده ، وقتی جلوتر رفتم ، این عکس رو دیدم . گفتم آقاجون این کیه ؟ گفت : پسرم یه روزمیاد که به جای اون ملعون آدم کش این عکس نقش بیننده تو دل و رو پولای مردم .
گفتم : از آقاجون اجازه گرفتی این عکس رو ورداشتی ؟!
گفت : آقاجون رفته بیرون تا نیومده برام بکش ، آنقدر اصرار کرد و کرد که تا صبح عکس روی پول کشیدم.
صدای طبل ولی می آید .
فردای آن روز حمید با آن پولها آمد به بازی ، دهن همه وا مانده بود . پسرعمو به غرغر افتاده بود ، ولی کمی ترسیده بود و دختر عمو ازعکس روی پولها خوشش آمده بود . اوایل پسرعمو حاضر نشد سیخ جیگرکیهایش را به آن پولها بفروشد اما وقتی دید حمید شربتهایش را فقط به آن پولها می فروشد ، مجبور شد پولها را قبول کند که بتواند با آنها شربت بخرد ، این شد که دیگر حتی یک شاهی کاغذی هم تو بازیهایمان معامله نشد .
بعد از اینکه حمید رفت عزیز عادتش شده بود سرک کشیدن به لباسهای حمید و بو کشیدنشان ، همان موقع بود که یکی از آن پولها را از تو جیب پیرهن بچگی حمید پیدا کرد . حالا شده بود همراه همیشگی عزیز و هر وقت دلش می گرفت ، عکس را از تو جیب جلیغه مخملش بیرون می آورد و ساعت ها به آن نگاه می کرد و درد دل و سلام و صلوات میگفت .
برف می بارید،که پیرمرد با آن موهای بلند و خاکستری آمد . عزیز می دانست که می آید ، برایش ماهی سرخ کرده و جوشانده زنجبیل نبات داغ آماده کرده بود ، عادت پیرمرد بود که هر از چندگاهی به خانه ی ما بیاید. وقتی آقاجون زنده بود ، یک روز با خودش آورده بودش . توی حیاط غذا می خورد ، هیچوقت تو نمی آمد ، می گفت : می خواهم وره دلم باز باشد ، برف همه جا را گرفته بود ، حتی لبه های حوضچه های ماهی را ، برف به ایوان هم زده بود . از پشت پنجره پیرمرد را نگاه می کردم که روی لبه حوضچه نزدیک آتش داخل حلبی ولی که زبانه می کشید نشسته بود . پیرمرد محو چوب طبل شده بود که فرود می آمد وبالا می رفت ، انگار لرزش سنگین دانه های هوا بین چوب و طبل را می دید که می لولید و به آسمان می رفت . غروب که می شد پیرمرد زنجبیل نبات داغش را می خورد و آماده رفتن می شد . عزیز سرش را از اتاق ایوان بیرون می آورد و می گفت : بازم به ما سربزن . ولی به آسمان نگاه می کرد وهمانطور سلانه سلانه حوضچه ها را دور می زد وبرطبل می کوبید . پیرمرد رد جاپای ولی را می گرفت و آنوقت مشتی برف بر می داشت و توی هوا باد می کرد . برف توی دستهای پیرمرد انگار گر می گرفت و دود می کرد . همان موقع پروانه نقره ای رنگ اتاق عزیز ، روی موهای بلند و خاکستری پیرمرد می نشست ، آنوقت پیرمرد می گفت : فردا باران می آید ، و فردا باران می بارید ، حوضچه ها پرآب و برف ها آب می شدند و دیگر زن عمو با آن هیکل چاقش سر نمی خورد و سرفه های خشک عزیز هم تمام می شد و من با خیال راحت می توانستم از خانه بزنم بیرون ، از کوچه پس کوچه ها رد بشوم ودور از چشم سربازها خودم را بهشت زهرا برسانم وبرای حمید وشهدایی که روز به روز تعدادشان بیشتر می شد عزاداری کنم . آنجا آزادترین جایی بود که می شد هم حرفی زد هیچ سربازی جرات نداشت به خانواده های داغ دیده نزدیک شود وبرای حرفهایشان که از پشت بلندگوها پخش می شد هشدار دهد.
صدای طبل ولی می آید .
ردیف قبرهای کنده شده مو به بدن آدم راست می کرد . همه آدمهایی که به زور تانک و سربازها از خیابانها رانده شده بودند آنجا جمع می شدند و کلمات از تو دهانشان پرتاب می شد و بالا و بالاتر می رفت ولرزه به تن سرباز ها و تانک ها می انداخت .
آب و جاروی حیاط به این بزرگی نفس گیر است . به هن وهن بیفتم یا کمرم را پیچ و تاب هم بدهم تا وجب آخر باید جارو کنم ، عزیز می گوید خانه ای که حیاطش اول چاشتگاه آب و جارو نشود ، خانه نیست . همدم خانم سرش را از بالای دیوار بغلی سیخ می کند ومی گوید : همسایه مهمان نمی خواهید ؟ می گویم : بفرمایید ، خوش اومدید ، نیامده شروع می کند به چانه گرمی . نردبان را تیزتیز پایین می آید ، نردبان را از موقع حکومت نظامی گذاشته ایم ، دیگر مجبور نیستم برای هر رفت و آمدی به سربازها جواب پس بدهیم .
صدای طبل ولی می آید .
همدم می گوید : شنیده اید طبس زلزله آمده ؟ کمک های رژیم هم تا حالا نرسیده به دستشان ، خدا نصیب نکند ، مردم خودشان دست به کار شده اند، می گویم : عزیز رفته اتاق زیر ایوان ، خورده ریز ببندد برایشان ، می گوید : خدا خیرش بدهد . عزیز دست به کمر از پله ها بالامی آید و می گوید :همدم قربان دستت بیا کمک ! همدم می گوید : چشم مگه من مردم خانم جان ! و آنقدر کیسه های ریز و درشت می آورد بالا که آخر او هم به هن و هن می افتد . خاک وبرگها را توی باغچه کنار حوضچه ها می ریزم ، ولی نگاهم می کند و محکم تر می کوبد وقتی ولی طبل می کوبد می ترسم نگاهش کنم فکر می کنم ولی نیست انگار حمید است ، صورتش سرخ است وقتی به پروانه نقره ای لبه حوضچه خیره می شود .عزیز با سینی پر از چایی می آید دم ایوان ومی گوید : بسه ، بیاید گلو تازه کنید ، و به همدم می گوید :دستم به دامنت همسایه ها را خبرکن ، حبوباتی ،لباسی ،چادری دارند بیارن اینجا یکیشون کنیم بدیم ولی و بقیه پسرها با ماشین اون خدا بیامرز ببرند طبس .
شب نامه هایی که توی خانه ها می افتاد ، ساعت اذان بی موقع را می گفتند ، الله اکبر ها که به پرواز در می آمدند صدای طبل هم بلند و بلندتر می شد ، آنقدر که توی همه خانه ها می پیچید و همراه با الله اکبر ها روی شهر آوار می شد ، بعدسکوتی عجیب سرتاسر شهر را می گرفت . فردای آن روز مامورها خانه به خانه تفتیش کردند تا طبل را پیدا کنند . طبل را ولی گذاشته بود پشت حوضچه های ماهی ، نزدیک همانجا که حمید سرش به لبه حوضچه خورده بود. طبل پیدا نشد.
گلها یله می دهند توی آسمان و آرام فرود می آیند تو بغل سربازها، خنده روی لبهایشان می دود و اشک تو چشمهاشان و کلمات چرا مرا میکشی، برادر ارتشی ! طنین انداز می شود تو همهی شهر .
ولی برطبل می کوبد.
از میدان شهیاد رد می شویم، از دم خانه ها که عبور میکنیم درشان به روی ما باز است ، غذا ، شکلات و شیرینی می دهند . دود اسپند همه جا را گرفته. به بیمارستان که برسیم همگی سکوت میکنیم، انگار خیابان خالی خالیست ، طبل ولی هم انگار خاموش می شود.
الله اکبرها آنقدر اوج گرفتند و ولی آنقدر بر طبل کوبید که همه ی پول کاغذی های حمید به پولهای واقعی با عکس خمینی تبدیل شد. حالا حمید کوچولوی واقعی هم توی گهواره ی حمید خوابیده و عزیز توی ایوان آن را تکان می دهد. ما هم شربت سکنجبیتن روز عاشورا را آماده می کنیم که ولی و دختر عمو به یاد حمید و برای سلامتی حمید کوچولویشان نذر کرده اند . ولی شربت را با همان کوزه کاسه های حمید به میان هیِیتها می برد و وقتی بر میگردد و ظرفهای شربت را از ماشینش توی حیاط پیاده می کند ، پروانه روی لبه ی کوزه نشسته و بالهای نقره اش را باز و بسته می کند.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
