حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
«دکتر مجید»

داستان l شیما صمدی

«دکتر مجید»

۳۰ آذر ۱۳۹۲کد خبر: 42640۳

داستانی از شیما صمدی


نویسنده:
شیما صمدی از تهران/ برگزیده مشترک جشنواره سراسری طریق

 

«دکتر مجید»

مادر پیراهن صورتی با گلهای ریز سفیدش را میپوشد. می ایستد دم در اتاق. نگاه میکند به پدر که دارد   کتانی های سفید را واکسمیزند.میپرسد: اینجوری خوبه؟

پدر سرش را بالا می گیرد.

  • این رنگی؟
  • مجید این رنگی دوست داره.

    پدر میگوید : خوبه.

    مادر بر میگردد توی اتاق. با وسواس پیراهنش را در میآورد. میرود سراغ میز آرایش من. نشسته ام روی تخت و نگاهش میکنم. میپرسد: مادر جون کدوم یکی از اینها بهتره؟ و با انگشت عطرهایم را نشان میدهد.

    سری تکان میدهم و میگویم : مامان بوی اینا براتون ضرر داره. بی توجه عطرها را تک تک دست میگیرد و شروع میکند به بو کردنشان.

    میگویم : هر دفعه که میاین یه شیشه عطر رو روی خودتون خالی میکنید. به خدا مریض میشین.

    میگوید: کاشکی از قیمی ظهر برای مجیدم نگه میداشتی، دوست داره.

    انگار حرفهایم را نمیشنود. نفس عمیقی میکشم. میروم توی پذیرایی. پدر هنوز دارد واکس میزند. کتانی ها را از جلویش بر میدارم.

  • باباجون، تو رو خدا نکنید.

    دو دستی کتانی ها را میچسبد.

  • بدش به من. مجید کفش خاکی دوست نداره. باید تمیز باشن.

    میگویم: کفش چرم رو واکس میزنن. نه اینها رو.

    با تعجب خیره میشود توی صورتم. اهمیتی نمیدهد. کتانی ها را با آخرین زورش از دستم در میآورد و باز شروع میکند به واکس کردن. بلند میشوم می ایستم. اطرافم را نگاه میکنم. همه ی فرشها را سیاهه های واکس پر کرده. میروم توی آشپزخانه.

    داد میزنم :مامان چایی میخورین؟

    از توی اتاق میگوید: نه بذار مجید برسه با هم میخوریم.

    میگویم : هنوز خیلی مونده تا مجید برسه. و زیر لب تکرار میکنم : خیلی مونده. مادر جوابی نمیدهد.

    پدر با صدای بلندی که مادر هم بشنود میگوید:  این چند وقته روزنامه و تلویزیون و اخبار تعطیل. پسرم از شهرستون داره میاد درس بخونه.

    مادر میگوید:اون بچه مگه میتونه از اوضاع مملکت غافل بشه؟ چطور اخبار تعطیل؟

    پدر میگوید : توی این قاراشمیش آخرش از دانشگاه میندازنش بیرون. اینا که به هیچکس رحم نمیکنن.

    مادر میگوید: آخه پسرم غیرتیه. به کسی باج نمیده.

    چایی را میگذارم روی میز. دست میکشم توی موهای یکی در میان پدرم. میپرسم: باباجون گردن دردتون بهتره؟

    با لبخند نگاهم میکند : آره دخترم. بذار مجید دکتر بشه برگرده. خودش خوبم میکنه.

    به پشتی مبل تکیه میدهم. به ساعت نگاه میکنم . تا سه ساعت دیگر باید برشان گردانم آسایشگاه. پیش خودم فکر میکنم: اگه مجید جای من بود از دستشون خسته نمیشد. خنده ام میگیرد. شده ام مثل خودشان.پدرم را بلند میکنم.

  • باباجون ، میخوای واکس بزنی لااقل یه چیزی پهن کن زیر پات.

     بدون اعتراض از جایش بلند میشود. همینطور بلاتکلیف نگاهم میکند. دستش را میگیرم. مینشانمش روی مبل . کمر خمیده اش را به سختی صاف میکند. مادر توی اتاق هنوز دارد لباس عوض میکند. هر از گاهی بیرون می آید. مثل دخترهای 17 ساله چرخی به خودش می دهد. و میگوید: خوبه؟ منتظر جواب نمیماند بر میگردد توی اتاق. پدر لرزان استکان چای را به لبهایش نزدیک میکند. کمی مکث میکند. انگار که چیزی یادش آمده باشد استکان را بر میگرداند توی سینی. با هیجان خیره میشود به من.

  • برم بیرون؟

    نفسی تازه میکنم. توی دلم میگویم : باز شروع کرد.

    دوباره میپرسد. – برم بیرون؟  توی چشمهایش شوق را میبینم.

    دلم نمیاید نه بگویم. میگویم : تنها که نمیشه.

    میگوید: با هم بریم بیرون؟

    میگویم : مامان رو نمیشه تنها گذاشت.

    چشمهای درشت و آب آورده اش را بر نمیدارد همینطور نگاهم میکند. میگویم : یه وقت دیگه باشه؟ جواب نمیدهد. لب و لوچه اش مثل پسر بچه ای که اسباب بازی اش را ازش گرفته باشند، آویزان میشود.

    زیر لب میگوید : دلم تنگ شده. میروم توی اتاق. مادر تمام لباسهایشان را از توی ساک بیرون ریخته و وسط لباسها سر در گم نشسته.

    مرا که میبیند میگوید: ساعت چنده؟

    میگویم : حدود سه.

    میپرسد : چقدر وقت داریم تا مجید برسه؟

    میگویم : خیلی مونده شما استراحت کنید.

     لباسها را از دستش میگیرم. میخوابانمش روی تخت. نگاهم میکنم. میگویم : چشمهاتونو ببندید. چشمهایش را میبندد. رویش را میشکم. پیشانی اش را میبوسم. با چشمهای بسته لبخند میزند.چند دقیقه ای نگاهش میکنم. تمام پوستش چروکیده است.

    زیر لب میگویم : 35 ساله دارید هر روز همین کارها رو میکنید. خسته نشدید؟

    خوابش برده. از اتاق بیرون می آیم. پدر هنوز سربزیر روی مبل نشسته.چایی جلویش سرد شده.

    صدایش میزنم:باباجون. با لبهای آویزان سرش را بالا می آورد.

    میگویم: آخه نمیشه که هر وقت می آید اینجا برید بیرون. لبهایش را جمع میکند. انگار بغض کرده باشد. دل دیدن این یکی را ندارم.

    میگویم: خیلی خب بریم بیرون. ذستهایش را به هم میکوبد.

     میگوید:بریم.

    میگویم:آروم تر تا مامان بیدار نشده باید برگردیم.

    سرش را یک وری میگیرد و میگوید: باشه.

    بلند میشود. مثل اینکه 10 سال جوانتر شده ، کتش را از روی مبل بر میدارد و کتانی های سیاه شده اش را دست میگیرد. از توی جیبش کمی از عطرش را به گردنش میمالد. میگویم: بعد این همه سال همه ی عادتهای مجید یادتونه؟

    بر میگردد و میگوید: چی؟

    میگویم :هیچی. و چادرم را سر میکنم. توی کوچه که میرسیم دستش را میگیرم. آن یکی دستش به دیوار است. تا ته کوچه را برانداز میکند. آرام آرام جلو میرود.

    زیر لب باهاش صحبت میکنم. :باباجون باید بیشتر مراقب باشید. به خدا من وقتشو ندارم وگرنه نمیذاشتم برید آسایشگاه. جواب نمیدهد.

    میگویم: هیچ کس جز شما نیست که مواظب مامان باشه.

    بر میگردد و با اخم نگاهم میکند: مجید هست.

    میگویم:آره خب مجید هست ولی...

    میگوید:ولی نداره.

    چیزی نمیگویم. همینطور در سکوت طول کوچه را طی میکنیم.

    با خودم فکر میکنم «آقا مجید کاشکی لااقل برای فرجه ها بر میگشتی تا این دو تا این همه سال منتظر امتحانات تو نباشن. اگه دستم بهت برسه...»

     نزدیکیهای سر کوچه که میرسیم دستم را رها میکند. کتش را میتکاند. دستی به موهای کم پشتش میکشد. سینه اش را صاف میکند و با یک لبخند بزرگ قدم پیش میگذارد. رو به دیوار دست راستی کوچه می ایستد. دست میگذارد روی سینه اش.

  • سلام مجید جان. خوبی بابا؟

    سبزی فروش محل که ما را میبیند صندلی تاشو اش را میآورد میگذارد زیر پای پدر. سرم را به نشانه ی تشکر تکان میدهم.

    پدر میگوید: دلم برات تنگ شده بود.

    مغازه دارها طبق معمول یک به یک میآیند دم در مغازه ها و تماشا میکنند.

  • چه خبر از درس و کتاب؟

     کوچه در سکوت فرو میرود.

  • لاغر شدی پسر. پای چشمات گود افتاده.

دست میگیرم به دیوار . طاقتم طاق شده. گریه امانم را میبرد. نگاه میکنم به عکس بزرگی که روی دیوار سر کوچه زده اند.

زیرش نوشته :دکتر مجید افراشته ، شهید راه انقلاب.

چادرم را میکشم جلوی چشمهایم.

 

 



اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/QDEHTTC

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: azarsh.hozehonari.ir