
داستان l زری عابدینی
محمد امین
داستانی از زری عابدینی
"محمد امین"
نویسنده: زری عابدینی
رتبه برگزیده جشنواره داستانی طریق بخش پیامبر اعظم
حالا میفهمم« الم شنگه» یعنی چی؟ این هم میفهمم وقتی مامانی میگوید دوست دارم محمدم باتجربه و عاقل باشد منظورش این است که من بتوانم معنی همین چیزها راخوب بفهمم.
اولین تجربهیزندگی من این بود که اسم نینی را مامانی انتخاب میکند و بابایی قبول میکند. بعد مامانی خیالش از بابت مامان جون و عمه مهری راحت میشود، یک نفس راحت میکشد و مرتبا میگوید: محمدم! مامانی! حضرت محمد ضامن سلامت و تربیتت بشه عزیزم!
توی این مدت مامانی و بابایی تمام وقت دربارهی دو تا چیز حرف میزدند: اول این که حتما اسمم را محمد بگذارند و دوم این کهوقتی «آد قویما گیجهسی» (1)به همه بگویندکهاسمم محمد است،مامان جون چه الم شنگهای به پا خواهد کرد. راستش تا چند ماه قبل همهاش فکر میکردم الم شنگه چیه؟ چه جوری راه میافته؟ مامان جون کیه که مسئول راه انداختن الم شنگه استو... اما چون به نتیجهای نمیرسیدم ترجیح میدادم سر جایم لم بدهم و طبق معمول به قصهها و قربون صدقههای مامانیگوش بدهم.
مامانی تو این مدت خیلی کتاب خواند و هر بار پس از بستن کتاب با شور و هیجان درباره چیزهایی که خیلی معنیاش را نمیفهمم با بابایی صحبت کرد. معمولا بعد هم میگفت «الان دیگه وقتشه که تا میتونم گلابی بخورم که بچه صبور و مومن بشه.»
اما وقتی میخورد بالا میآورد و من هم اصلا حوصله حال بدش را نداشتم. البته خوشبختانه زود هم حالش بهتر میشد و باز هم کتاب میخواند، نماز میخواند و دستش را میگذاشت روی شکمش و مدام میگفت: محمدم! عزیزم! گلم! و من خودم را برایش لوس میکردم.او همقاه قاه میخندید و میگفت: این قدر وول نخور وروجک!
والدینم معتقدند نینی باید از همان اول اسم داشته باشد و مامانی و بابایاش وقت و بیوقت با او حرف بزنند و به قول خودش با او ارتباط برقرار کنند. به همین خاطر هم هست که دومین تجربه من این است که وقتی صدای مامان یا بابا بالا و پایین میشود اخلاقشان هم تغییر میکند. یعنی منظورم این است که اگر شادند و ناگهاناندازه صدایشان کم میشود یعنی غمگین شدهاند. یا برعکس وقتی ناراحتند و صدایشان بلند و محکم میشود پس شاد شدهاند. بخصوص مامان که صدایش خیلی عوض میشود مخصوصا وقتی برایم شعر و قصه میخواند.
از بین همه قصههای مامان قصه محمد امین را بیشتر دوست دارم. مامان هر شب وقتی کمی حالش بهتر میشد یعنی عق نمیزد، درد کمرش کمتر میشد و به قول خودش نفسش کمکم بالا میآمد برایم این قصه را میخواند. خیلی دوستش دارم. قصه را نمیگویم. محمد امین را میگویم. مامان میگفت اوآن قدر مهربان بود که وقتی نماز میخواند بچهها پشتش سوار میشدند و بازی میکردند و او هم به خاطر بچهها سجدهاش را طولانی میکرد. نماز و سجده را میدانم چیست چون مامان توی این مدت خیلی نماز خواند. اما نمیدانم پشت کسی سوار شدن یعنی چه. حتما سختی دارد که محمد امین به خاطر بچهها تحمل میکرده و یا شاید درد هم داشته که به روی خودش نمیآورده. پس تجربه بعدی من این شد که معنی«مثل محمد امین خوب بودن»این است که وقتی بچه دارد بازی میکند اصلا نباید مزاحم بازیاش شد و یا بازیاش را قطع کرد.
هر چه که هست خوبُِ خوب بوده چون مامانم وقتی به اینجای قصه می رسید حال خوشی بهش دست میداد. آهی میکشید و میگفت«یا محمد ادرکنی». البته من معنی این حرفش را هم تا حالا نفهمیدم ولی میدانم که منظورش هم منم هم محمد امین. برای همین هم هست که وقتی برای اولین بار شنیدم مامانی و بابایی دارند محمدصدایم میکنند خوشحال شدم. از آن به بعد وقتی با مامانی تنها میشدیم دستش را روی شکمش میکشید و میگفت: خدایا به نیت پیغمبرت اسم پسرمونوگذاشتیم محمد که به لطف تو محمدی بار بیاد. خودت کمک کن شایسته اسمش تربیتش کنیم.
اما من میخواستم مامان صدایش شادتر باشد و برایم از آن شعرهای قشنگ قشنگ بخواند. برای همین آن قدر وول میخوردم که مامانی میگفت: چی شده عزیزم؟ دلت بازی میخواد؟
و بعد با صدای قشنگش برایم میخواند:
محمد، خاندی، خاندی / باغجادا قوش قوواندی /میصری قیلیج بئلینده /وورماغا پهلیواندی(2)
تا امروز هیچ تجربه بدی نداشتم. هفت روز از آمدنم گذشتهو من اولین تجربه وحشتناکم را کسب کردم. متوجه شدم که بعضی از تجربهها دیدنی هستند نه شنیدنی. دارم متوجه معنی الم شنگهمیشوم و راستش خیلی میترسم. چون مامانی توی تختش نشسته و دارم میبینم که امروز به جای این که زل بزند توی چشمهایم و با من حرف بزند دارد با بابایی که گویا روبرویش نشسته با چشم و ابرو حرف میزند و طوری کلمه محمد را مخفیانه ادا میکند که تمام تنم میلرزد. هر چه گریه میکنم که شرایط عوض شود فایدهای ندارد. مامانی به زور به من شیر میدهد. نمیدانم چرا حالم اصلا سر جایش نمیآید. باباییمیآید کنار مامانی و یواشکی در گوشش میگوید: خانم! گفتم که این آرامش قبل از طوفانه. مامان جون میخواد شروع کنه. خدا به خیر بگذرونه. یادت باشه اسمی از من نبری. خودت انتخاب کردی والسلام. این طوری بهتره.
وقتی شنیدم بابا دارد با این لحن مشکوک حرف میزند ترسم بیشتر شد چون تا حالا صدایش این طوری بالا پایین نشده بود. نکند مامان جون که مسئول به راه انداختن الم شنگه است میخواهد مرا برگرداند. راستش شما که غریبه نیستید اولش دلم نمیخواست بیایم. مرا به زور آوردند اما الان اصلا دلم نمیخواهد برگردم چون حالا میتوانم علاوه بر این که صدای مامانی را میشنوم ببینمش. خدا کند مامان جون دلش به حالم بسوزد و مرا برنگرداند. صدایش را شنیدم. مامان جون را میگویم« الهی فدات بشم. قربون اون لبای غنچهات بشم. فدای اون دستای کوچولوت بشم کیارش جون. نوه خوشگلم. یکی یه دونهام. کیارش مامان جون!»
راستش تا آخر جملهاش را علیرغم وحشتی که داشتم فهمیدم فقط فکر کردم عوض این که به من بگوید محمد،اشتباهی گفت کیارش.
نمیدانم چرا بلافاصله مامانی زود صدایش را صاف کرد و گفت:آقا جون میبینید محمد چه قدر به شما رفته. عین خودتونه. نه؟!
و با ایما و اشاره و التماس از آقا جون داشت چیزی میخواست. مامان جون گفت: چه قدر دلم میخواست این روز رو ببینم کیارش. نوه قشنگ خودمی. هزار الله اکبر چه شاه پسری! چه قند عسلی!
صدای آقا جون که مطمئنم در جواب التماس مامان بود بلند شد:
خدا رو شکر. شکر که بعد از سالها انتظار یه بچه سالم به ما داد. خوب پس اسمش محمده، رضا جون.
بابا با صدای لرزانی گفت:
البته با اجازه شما و مامان جون. راستش هنوز قطعی نشده. یعنی تصمیم قطعی...
بلافاصله صدای مامان جون بلندتر شد« محمد؟! رضا مگه نمیدونی محمد اسم دایی خدابیامرزته. گفته باشم من دلم نمیاد این بچه رو محمد صداش کنم. تازه مگه کیارش چشه؟ کلی هم توفامیل محمد داریم: محمد رضا، محمد حسین، محمد احسان، محمد حسن، محمد...
آقا جون گفت: حق با شماست خانم. خدا خان دایی رو هم بیامرزه. ولی خب خودت میدونی که این حق پدر و مادر بچه است که اسم بچه شونو بذارن. حالا که خدا بعد از چند سال این بچه رو به ما داده گناه داره اگه حق طبیعی رضا و زینب رو ازشون بگیرین. مثل این که اونا تصمیمشونو از خیلی وقت پیش گرفتند. این طور نیست؟
نمیدانم مامان جون چه کار کرد که مامانی که توی تختش نشسته بود تکانی به خودش داد و گفت:مامان جونبه خدا من از هیچی خبر ندارم. به قول شما انتخاب اسم بچه به عهده پدره نه مادر. آقا رضا خودش اسمشو محمد گذاشت. یعنی میخواد محمد بذاره. من بهش گفتم که مامان جون ناراحت میشن چون اسم خدابیامرز برادرشون محمد بوده.
مامان بعدش نفس راحتی کشید و زیر لب گفت: خدایا امروز رو به خیر بگذرون.
بعد صدای هقهق مامان جون را شنیدم و همهمه زنهایی که دلداریش میدادند. یک صدای ضعیف زنانه از بین تمام صداها به گوش رسید:
مامان جون تو رو خدا خودتو ناراحت نکن. چیزی که فراوونه اسم خوبه. من از اولش هم به داداش رضا گفتم از این اسمای قدیمی دست برداره. تو رو خدا شما بگین سپنتا و پرهام و مهیار چه شونه؟
مامان باز هم تکانی به خودش داد و این دفعه با صدای محکمتری گفت: مهری جون محمد هیچ وقت کهنه نمیشه. الان تو اروپا جزو اولین اسماست. ضمنا...
بابایی پرید وسط حرف مامانی و گفت: ضمنا اسمایی که میگی هم قشنگند اما ما... ما تصمیم گرفتیم اسم تنها بچهمونو محمد بذاریم.
صدای همهمهها بلندتر شد. از بین همه صداها صدای مامان جون و مهری جون بلندتر و بلندتر میشد و همه سعی داشتند آنها را آرامتر کنند.
یکی میگفت:
خدابیامرز دایی جون اسمش محمدِ خالی بود. میشه اسمشو محمد پارسایی، محمد حسینی چیزی گذاشت.
یکی میگفت:
راستی کوروش چطوره یا بردیا؟
عمه مهری میگفت: سپنتا باکلاستره مامان جون. سپنتا! سپنتا!
دیگر مطمئن شدم که اوضاع خیلی خراب است و تجربه بعدیام این شد:آرامش قبل از طوفان یعنی وقتی که مامان جون فکر میکنه اسمم کیارشه نه محمد.
آقا جون با صدای بلندی گفت: الله اکبر. بس کنید. مگه نمیبینید زائو نشسته اینجا. ساکت باشین. سرسام گرفت بنده خدا.
صداها خوابیدند و کم کم صدای تق تق قاشق و چنگال جایش را گرفت. فکر کنم داشتند ناهار میخوردند ولی من آن قدر نگران بودم که داشتم از شدت گریه هر چه خورده بودم را بالا میآوردم. مامان نگران شده بود و تکان تکانم میداد. تا این که توی گوشم یکی از شعرهایی که دوست داشتم را زمزمه کرد و من خوابیدم.
داشتم خواب محمد امین را میدیدم. نماز میخواند و توی سجده بود. چند تا بچه دور و برش بازی میکردند و صدای خندههایشان همه جا را پر کرده بود. خواستم بروم کنارش. هیچ وقت او را ندیده بودم. میخواستم بروم پیشش تا وقتی بلند شد صورتش را ببینم. رفتم کنارش و منتظر شدم تا سرش را بلند کند. اما صدای آقا جون توی گوشم پیچید که میگفت: آنان آتان سنین آدیوی قویدولار محمد، هامی سنی سسلهسین محمد امین.(3)
- 1-شب نامگذاری نوزاد
- 2-محمد خان هست، خان/ در باغچهها پرندهها را میتاراند/ شمشیر مصری را به کمر بسته است/ هنگامجنگیدن، یک پهلوان تمام عیار است.
- 3-پدر و مادرت اسم تو را محمد گذاشتند اما دیگران تو را محمد امین صدا کنند.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
