حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
"آینه های نظر"
نویسنده: سپیدا شراهی/ تهران
رتبه سوم مشترک جشنواره داستانی طریق بخش پیامبر اعظم
خنکایِ نسیمِ بهاریِ وزیده از سویِ صحرا، به جانِ پنجره ی چوبی نیمه باز می دمد و آرام و آهسته آن را می گشاید . صدای جیرجیرک های میان درختان تاک و نخل باغچه ی کوچک حیاط ، سکوت سکر آور شبانه را با تکراری شیرین،خواستنی تر کرده است .بوی نمنک باران که غروبگاه ،دقایقی باریدن گرفت ،و از پس آن رنگین کمان طراز اول آسمان شد ، در فضای کوچک اتاق پیچیده است . و با هر ورزش نسیم، دمی بیشتر از خنکایِ بویِ خاکِ باران خورده را به داخل می کشاند . آمنه سرمست از این طراوت و تازگی، با هر وزش، رعشه ای از سرما بر تنش می نشیند، ولی این حس برایش دلکش است و دلچسب .به بالش مخملین سرخ رنگ تکیه داده است و در فضای نیمه روشن اتاق به محمد و بَرََکه خیره شده است .
صدای خنده های شیرین و کودکانهی محمد چون همیشه، دل آمنه را به طپشی مادرانه می اندازد ، و چونان هر دم که به سیمای محمد نگریسته، برایش تداعی گر چهرهی عبدالله می شود . برکه دستهای خود را در مقابل شعله ی چراغ پیه سوز روی طاقچه گرفته است و با ساخت سایگانی بر روی دیوار ،محمد را به وجد می آورد .
- محمد ،این دو انگشت کناری را این گونه روی هم بگذار و محکم نگهدار ،آنگاه دستانت را آرام آرام به هم نزدیک و آنگاه دور ساز ، سایه ی دستانِ من را نگاه کن ، پرنده ام به پرواز در آمد .
صدای به هم خوردن دستان برکه و خنده های شاداب و دلنشین محمد درهم می آمیزد . آمنه هنوز غرق در تماشای نیم رخ نیمه روشن محمد است ، یادگار همسر جوان مرگش .
- مادر ....مادر...مادر.....نگاه کن .....
صدای محمد ،آمنه را به خود می آورد .
- مادر نگاه کن پرنده ام را ،ببین با چه سرعت به پرواز درآمده است .
چشمان بادامی محمد با ذوقی کودکانه که در آن جاریست،آمنه را به سوی خود می خواند .آمنه برمی خیزد ، سوی کنج دیوار می رود و کنارشان می نشیند.
محمد دستانش را به حالت پروازِ پرنده -کمی دورتر از چراغ- به هم می کوبد. سایه ای که روی دیوارِ کنار طاقچه است، به سان کنجشک کوچکی که تازه پرواز آموخته، آرام آرام بال گشوده و در حال پرواز است .
محمد افتخار آمیز نگاه به سوی آمنه که در طرف راستش نشسته است می دوزد و آنگاه به برکه که در سوی چپش است ، دستهایش را سریع تر به حرکت وا می دارد .
- پرنده ام را بنگرید که چه زیبا پرواز می کند .
- آری ،پرنده ات چه قدرتمند پرواز می کند ،حتی به گمانم از پرندهی من نیز گویا بالاتر رفته است .
برکه این را می گوید و به صورت بانویش خیره می شود .به چشمان درشت و نافذ آمنه اشک دویده و برق آلودش کرده است ، بازتاب شعله ی آتش، درون آن می لرزد.
برکه از کودکی نزد آمنه بوده ،معنای این نگاه بانویش را به خوبی می شناسد . از عشق عمیق عبدالله و آمنه نیز آگاه بود،و می داند که در نگاهِ آمنه، محمد ، عبدالله ی دیگر است از فرط تشابه.
***
-مادر!
- جانم !
-پس نیایم عبدالمطلب چه وقت از یمن باز می گردد؟
- از رفتنِ او هفته ای نگذشته که این چنین بی تابی می کنی؟
- کاش مرا نیز با خود می برد.اگر پدرم زنده بود...
محمد باقی حرفش را خورد . هرگاه که عبدالمطلب به سفر می رفت ،محمد بیش از پیش بهانه ی پدرش را می گرفت . این بار عبدالمطلب برای سفری که دو ماه به طول می انجامد ، با گروهی از بزرگان قریش ،راهی یمن شده بودند تا تاج گذاری سیف ،پسر ذی یَزَن ، را تهنیت گویند.
- مادر؟!
-دیگر چه محمدم؟!
-مادر، پدر کی مرده بود ؟
آمنه سرش را بالا می آورد و به صورت محمد – که نگاه معصومانهی خود را به او دوخته است-خیره می شود ، آهی از اعماق وجود برمیآورد و در پاسخ می گوید :
- آن زمان که تو هنوز به دنیا نیامده بودی .
محمد آب دهانش را فرو می بلعد و با همان لحن اندوهناک می پرسد:
- چه چیز باعث مرگش شد ؟
- پدرت با بازرگانانی که به شام می رفتند ، همراه شد ،آن طور که کاروانیانِ بازآمده، گفتند در همان سفر بیمار شد.
- نگفتند بیماریش چه بود؟
- دقیق نمی دانم اما گویی همسفرانش به نیایت گفتند ، تب به جانش می افتد و بعد از سه روز بیماری، دیگر تاب نمی آورد .
اندوهی به وسعت دنیای شش ساله قلب محمد کوچک را در بر می گیرد ، میل به دانستن بیشتر از پدرِ ندیده ،دیگر بار در وجودش زبانه کشیده است. انگشت اشاره اش را روی لبش می گذارد و حالت متفکرانه ای به خود می گیرد، در حال اندیشیدن و تجسم پدر ،به دستان مادر که خرماها را در سبد می چیند ،خیره می شود .
- مادر !پدر چه شکلی بود؟
آمنه لبخندی به لب می راند ،دستش را جلو می برد ، موهای شبق گون محمد را که روی پیشانی ریخته اند، به سویی می راند . آنگاه چانه ی محمد را بالا می آورد :
- دلبندم تو بسیار شبیه پدرت هستی ،هر بار که تو را می بینم ،گویی عبدالله را دیده ام ، همان چشمان درشت و مژگان برگشته ، همان بینی قلمی و کشیده ، همان لبهای غنچه مانند ، همان موهای سیاه و پریشان ، همان صورت گندمگون و همان شفقت و مهربانی عبدالله ! گرچه هنوز کودکی ، اما صلابت و مردانگی او در وجودت هست !
آمنه دلش تاب نمی آورد ، محمد را در آغوش می گیرد و به سینه ی خود می فشارد ، می بویدش ، می بوسدش.
- مادر ! پدر نیز مانند تو مرا دوست می داشت ؟
آمنه ، محمد را کمی از خود دور می کند و با اطمینان می گوید :
- آری !آری محمدم !پدرت حتی بیش از من تو را دوست داشت،هیچ می دانستی پدرت برای اینکه لحظه ی به دنیا آمدن تو ،کنارمان باشد،با کاروان تابستانی مکیان همراه شد؟ چه روزها و شبهایی که انتظار زودتر آمدن تو را می کشید، آرزوی لحظه ی دیدن و در آغوش کشیدن تو را داشت! افسوس که عمرش مجال نیافت !
با این سخن آمنه که محمد نخستین بار است از زبان مادرش می شنود، ناباورانه ابروهایش را بالا می دهد ،ناخواسته چشمهایش بیش از پیش درشت تر می نماید .
- مادر ، پدر آن روزها درباره من چه می گفت ؟
آمنه سبد خرماها را در دست می گیرد و به سوی مطبخ به راه می افتد . محمد با نگاهش مادر را دنبال می کند ،آمنه همان طور که می رود صدایش کمی گنگ تر می شود ، محمد برای بهتر شنیدن، برمی خیزد کنار درِ مطبخ می ایستد.
-روزهایی که تو را آبستن بودم ، عبدالله -چون این روزهای تو- روبه رویم می نشست و می گفت سخت بی تاب دیدن روی فرزندمان هستم، کاش زودتر این روزها به پایان می رسید... همیشه می گفت به دلش افتاده است فرزندمان پسر است ، می گفت آمنه کاش فرزندمان شبیه تو باشد ،اینگونه زیباتر خواهد شد ،من نیز می گفتم دلم می خواهد شبیه به او باشد ... او می گفت من ، و من می گفتم او ...
آمنه صدایش بغض آلود می شود، گویی دیگر بار عبدالله چون آن روزگاران نه چندان دور ، مقابلش نشسته است . هوای مطبخ برایش تنگ می شود.
- مادر!؟
- جان مادر!
- آرامگاه پدر در یثرب است ؟
آمنه راه به سوی حیاط در پیش گرفته است و محمد به دنبالش.
- مادر نمی خواهی مرا به دیدار او ببری ؟
آمنه در چارچوب در از حرکت می ایستد ، قلبش با نام آرامگاه عبدالله به طپش می افتد، اگرچه خورشید در میانه ی آسمان است و همه جا روشن ، اما چشمانش برای لحظه ای جز سیاهی هیچ نمی بیند. سستی بر زانوانش چیره می شود ، تنش می لرزد ، بی حال می شود و نفس هایش به شماره می افتند.
- مادر از حرف من ناراحت شدی ؟
صدای محمد است که در چاهسار گوش هایش به انعکاس در آمده است ، و دستان کوچکش که دامان او را تکان می دهد .توانی برای پاسخ در خود نمی یابد.زانوانش سست می شود ،در جایی که ایستاده می نشیند ،چشمه ای جوشان از اشک بر پهنای صورتش باریدن می گیرد.
- مادر ،مرا ببخش اگر تو را رنجاندم ، مادر، جانِ محمد آرام گیر ،سوگند می خورم دیگر هیچ نپرسم.
آمنه دستِ بی رمقِ خود را به نوازش روی سر محمد می کشد ، در حالی که سعی در مهار اشکها دارد ، با صدایی گرفته می گوید:
- نه نه محمدم ، این اشکها از غم نیست از دلتنگیست. من نیز چون تو دلتنگ عبدالله هستم . باید پیش از این که تو لب بگشایی به فکر می افتادم، تا تو را به دیدن پدرت ببرم .
محمد در کنار مادر می ایستد و با دستان کوچکش اشک از صورت آمنه می گیرد . آمنه لبخندی به لب می راند ، می گوید:
- باید پرس و جو کنیم کدام کاروان زودتر به یثرب خواهد رفت تا ما نیز با آنها همسفر شویم ،خوب است ؟هم بر سر مزار پدرت می رویم و هم با خالوان و خالوزادگانت در یثرب ، دیداری تازه می کنیم .چطور است؟
محمد از شادی جستی می زند و به بالا می پرد .
- عالیست ...عالیست...
- محمد آرام تر مبادا به زمین افتی .
محمد گویی چیزی را تازه به یاد آورده باشد ، از حرکت باز می ایستاد و چند قدم به سوی مادر برمی دارد :
- راستی مادر از مکه تا یثرب چقدر راه است ؟
آمنه سرش را به طرف آسمان می گیرد و با شمارش انگشتانش گویی در حال محاسبه است :
- امممم..... گمان می کنم ده روز ....آری ده روز!
-وای ده رووووووز.... پدر ما به زودی به دیدارت خواهیم آمد و این عالیست.
این را می گوید و دوباره به شادی به هوا می پرد .
- چه شده است محمد،چرا این چنین بی قراری؟
برکه جارو در دست و با چشمانی متجعب در حالی که دهان و بینی اش را با پارچه ای نمدین بسته است تا گرد و غبار به دهانش نرود ، به ایوان آمده این را می پرسد .
محمد در وسط حیاط از حرکت باز می ایستد و شادمان به برکه می گوید :
- برکه ما به زودی به یثرب خواهیم رفت ... تو خوشحال نیستی ؟ من به زودی پدرم را خواهم دید.
برکه سرش را خم می کند و پرسشوارانه به آمنه که در چارچوب در مطبخ نشسته است می نگرد . آمنه لبخند به لب دارد و سرش را به نشانه ی تایید گفته های محمد – برای برکه - تکان می دهد .
***
صدای هلهله ای که از بیرون به گوش می رسد ، محمد را به هیجان می اندازد ،پرده ی کجاوه را کنار می زند و بیرون را می نگرد . کاروانیان به وجد آمده اند و به یکدیگر شادباش می گویند ، در صورتهای آفتاب سوخته و چشمهای خسته ی همگان بارقه ای از امید می درخشد.
محمد نگاهش را به روبه رو می دوزد ، در انتهای راه ، میان دو رشته کوه ، نقطه ای سرسبز و با طراوت ، در حال گسترش است . سرش را به داخل می آورد .
- مادر به گمانم تا یثرب راه چندانی نمانده است .
- آری ! هر گاه که سیاهی یثرب نمودار شود ،کاروانیان را این چنین به هلهله وا می دارد .
آمنه این را می گوید ، خم می شود،محمد را روی زانویش می نشاند و دیگر بار پرده ی کجاوه را کنار می دهد . سرش را به سر محمد نزدیک می کند و انگشت اشاره اش را رو به سویی نشانه می رود .
- محمد نگاه کن، این رشته کوهی که جانب راست ماست،نامش سعیر است،وآن دیگری که در سوی چپ قرار دارد، اّحد. آنجا که بسیار سبز است یثرب است . نخلستان هایش این چنین آنجا را سبز کرده است .
- مادر در یثرب به کجا می رویم نخست ؟
- به قلعهی خاندان نجار،در محلهی بَنی قَلیه!خالوان و خالوزادگانت از دیدارمان خوشحال خواهند شد. خوالوزادگانت هم بازی های خوبی برایت خواهند بود .
محمد شوری کودکانه در قلبش شریان می یابد .
- کاش زودتر برسیم مادر.
***
بوی خوشِ نخل ها و سبزی ها ،همراه با نغمه ی گوشنوازِ بلبلان بر فراز درختان بلند قامت ،نگاه مشتاق محمد را به سوی خود کشیده است . محمد گاه دست آمنه را رها می سازد و جلوتر می دود و گاه می ایستد به تماشای قلعه های گلین و گنبدی خانه ها.آمنه در سکوت ژرف نیم روزی یثرب ، نگاه به سوی زمین دارد و زمان را از یاد برده است . خاطرات یکی پس از دیگری در برابر چشهایش جان یافته اند، می آیند ، می روند، صحنه ای دیگر، خاطره ای دیگر ، صدای عبدالله که او را به نام می خواند .
به خود می آید ، ایستاده است ، بالای تک آرامگاهی به دور از دیگر آرامگاه ها ، رویش شقایق های وحشی روییده اند. به خاطر می آورد ، برای لحظه ای درمی یابد کجا ایستاده است .دو زانو بر زمین می افتد ، سرش به دوران می افتد ، نگاهش دو دو می زند ، دلش تاب نمی آورد ، سر را بر روی سینه ی خاک می نهد و بغض خفته را رها می سازد .
محمد در کنار مادر می نشیند ، سینه ی شش ساله اش سنگین است از بغض ، لبهایش می لرزند ، تمام حرفهایی که به خاطر سپرده بود تا برای اولین دیدار به پدر بگوید به یکباره از ذهنش محو شده است .چون آمنه سرش را بر روی سینه ی گشاده ی عبدالله می نهد ، چقدر در کنار پدر بودن برایش گواراست و دوست داشتنی . صدای هق هق های آمنه سکوت قبرستان را در هم می شکند . زمین حریصانه اشک های بی صدایی که از چشمهای محمد بر خاک می چکد را در آغوش می گیرد.
***
آمنه غروبگاه هرروز بر سر مزار عبدالله می آید، تنها می آید و پنهانی. آن زمان که محمد همراه با هم سالانش در میان برج های تودر تو و راز آمیز قلعه های گلین در گردش است و از فراز آن ها چشم اندازهای دلنواز شهر و پرواز پرندگان را می نگرد .آمنه دور از چشم محمد سوی عبدالله می آید. هنوز ناگفته های بسیار با عبدالله دارد . دل بریدن از عبدالله برایش به سان مرگ است .
- عبدالله عبدالله چه آسوده خفته ای ،کاش میانمان فاصله ای نبود ، کاش من نیز سوی تو می آمدم که دیگر مرا تاب این جدایی نیست . سحرگاهان فردا دیگر بار، سوی مکه باز خواهیم گشت ، ولی آمنه دلش در یثرب، میان این شقایق های داغدیده جا خواهد ماند ....یک ماه با تو بودن چه برق آسا از پس هم گذشت ، چون عمر خوشبختی چند ماهه ی کنار تو بودن برایم،کاش هیچگاه مکه را برایم بازگشتی نبود و برای همیشه به نزدت می آمدم .کاش ...کاش...کاش...
آمنه برای خود مرثیه هایی از عشق می سراید و می گرید ، چنگ در میان خاکهای نمناک آرامگاه فرو می برد و سر برآن میگذارد ، بغض می کند ، می گرید، رو سوی آسمان می گیرد .
- عبدالله مرا تاب این جدایی دیگر نیست.
انعکاس صدای محزون آمنه آئینه وار در فضا می پیچد .
- نیست ... نیست ... نیست....
***
محمد و برکه در کنار گور نشسته اند و به خاک هایی که پیرمرد گوژپشت با بیل درون گودال می ریزد ، خیره شده اند . چند نفری از پیران روستای آبواء گرداگردشان ایستاده اند . سکوت و باز هم سکوت . خاک و باز هم خاک که پیرمرد بر روی جسم بی جان آمنه می ریزد . گلوی محمد را بغضی بی انتها در بر گرفته است . هر چه می گرید گویی باز هم تشنهی گریستن است . سرش را بر سینهی برکه گذاشته است و هر دو می گریند .
خاک و باز هم خاک .
برکه با چشمهای اشک آلود می نگرد و می گرید ، آنچه که در این چند روز گذشته است در برابر چشمهایش جان می یابد .
حالِ آمنه هر لحظه بدتر می شد . شب ِ دومین روز حرکت،کاروان در همین روستای اَبواء به استراحت پرداخت . آمنه در آتش تب می سوخت و توان ادامه ی سفر را نداشت . روز بعد کاروان به راه خود ادامه داد و زن جوان و برکه و محمد برجا ماندند . دوران شادی چه زود به سر آمده بود!
آمنه از درد به خود می پیچید و در تب می سوخت . محمد با دستان کوچکش دستهای داغ و بی حال مادر را در دست می گرفت و لبهای کوچکش را روی آن ها می گذاشت و آرام می بوسید . برکه پاهای بانویش را در تشت آب می شست و با نگرانی به چهره ی رنگ پریده ی آمنه که هذیان می گفت نگاه می کرد و سری از تأثر تکان می داد . هربار محمد با بغضی معصومانه می پرسید :
- بَرَکه حال مادرم خوب می شود ؟ نکند مادرم بمیرد برکه ؟مادر می گفت پدر نیز به تب دچار شد و دار فانی را وداع گفت . برکه مادرم زنده می ماند؟
و هر بار بَرَکه سرش را پایین می گرفت و نگاه سوی دیوار برمی گرداند تا محمد چشمان مواج و اشک آلودش را نبیند .
محمد که می دید بَرَکه پاسخش را نمی دهد ، آرام سرش را روی سینه ی مادر می گذاشت و دست آمنه را به سینه خود می چسباند . آرام چشمانش را می بست و زیر لب دعا می کرد که خدا زودتر شفای مادرش را بدهد .
برکه آنچه که خود می دانست یا پیران روستا به او آموختند،به کار بست تا بانوی محبوبش را از چنگ بیماری و تب برهاند. اما دست تقدیر از او قوی تر بود : آمنه پس از سه روز مبارزه با درد و رنج ،سرانجام ،ناتوان،تسلیم مرگ شد. زن جوان،در تنهایی و غربت و به دور از یار و دیار ،دربرابر چشمان وحشت زده و نگران پسر کوچکش ،جان سپرد .
- برکه دیدی مادرم نیز مرد!
صدای محمد، برکه را به خود می آورد .
محمد سر از سینه ی برکه جدا می سازد و آن را بر روی خاک می نهد . خاک بوی تن مادر را می دهد برایش. همگان رفته اند ،تنها برکه مانده است و محمد و آمنه ای در زیر خلواری از خاک آرمیده .
محمد می گرید و می گرید . برکه می گرید و می اندیشد به غربت این طفل شش ساله ، می گرید و از درون می پرسد : "آخر گناه این پسرک زیبا و شیرین زبان و مهربان چیست که باید در بدو کودکی این چنین غریبانه داغ یتیمی را بر دوش بکشد .پدر ندیده ، داغ مادر را نیز باید به دوش کشد ؟ این کودک در این جهان پهناور تنها و بی کس چه باید کند؟ چرا محمد؟ چرا محمد؟ چرا محمد؟"
آفتاب در باختر در حال غروب است ، گویی او نیز در غمِ دلِ اندوهگینِ محمدِ کوچک خون می گرید .
صدای هق هق هایشان سکوت وهم انگیز گورستان را درهم شکسته است . محمد سر از خاک بر می دارد و دیگر بار خود را در آغوش برکه رها می سازد و گریه ای بلند تر سر می دهند . هر دو از اعماق وجود می گریند.اینبار چنان همدیگر را در آغوش می فشارند که برکه صدای ضربان های ظریف و آرام محمد را در می یابد .
دست محمد در دست برکه ، سوی روستا در حرکتند ، بینشان سکوت است و صدای وزش بادی که از مغرب می وزد و خارهای خشکیده ی روی خاک های قبرستان را جابه جا می کند .
محمد چشم بر زمین دوخته است،هراز چندگاهی نفس اش از بغضی که هنوز در سینه دارد می گیرد . محمد طوری قدم از قدم برمی دارد تا مورهایی که بار به دهان به سوی لانه هایشان روانند را گزندی نرساند .
- بَرَکه ؟
- جانم ؟!
-برکه مرگ چیست؟
بَرَکه می ایستاد و با حیرت محمد را می نگرد ، محمد ذهنش پر از سوال هایی این چنینی شده است، به حرف افتاده است و با صدایی گرفته و محزون سلسله وار می پرسد،صدایش گرفته است اما می پرسد ،نفسش گاه در میانش می گیرد اما می پرسد :
- بَرَکه به نظر تو پس از مرگ به کجا می رویم ؟ چرا یکی زودتر و یکی دیرتر می میرد؟ اصلاً برای چه به دنیا می آییم ، و چرا می میریم ؟
بَرَکه ناباورانه محمد را می نگرد ، و با اندک قوایی که برایش مانده است آهسته می گوید :
- نمی دانم محمد !
محمد درحالی که نگاه به خورشید در حال غروب و خونبار دارد زمزمه وار می گوید :
-کاش مادرم زنده بود، اگر او بود ، شاید می توانست کمکم کند .
و باز نفسش از بغض می گیرد.
بَرَکه در سراچه های ذهنش به سوالات پر مفهوم محمد می اندیشد و اینکه چرا خودش تا به حال به این موضوعات فکر نکرده است و محمد چقدر با کودکان هم سن و سالش متفاوت است . چه صبری این کودک دارد ، در پس این حادثه ی جانگذار چه ها به ذهنش خطور کرده است .
چیزی از درون برکه ، به پاسخ تکرار می کند: شاید این کودک برای امری مهم ماموریت دارد که از همین کودکی باید با سختی ها آزموده شود برای تحمل روزگاری طاقت فرسا . نظر کرده ی ......
آرام زیر لب می گوید :
- آری شاید این یتیم نظر کرده باشد و برای روزگاری سخت رسالتی دارد....

داستان l سپیده شراهی
آینه های نظر
۲۶ آبان ۱۳۹۲کد خبر: 42605۲
داستانی از سپیده شراهی
"آینه های نظر"
نویسنده: سپیدا شراهی/ تهران
رتبه سوم مشترک جشنواره داستانی طریق بخش پیامبر اعظم
خنکایِ نسیمِ بهاریِ وزیده از سویِ صحرا، به جانِ پنجره ی چوبی نیمه باز می دمد و آرام و آهسته آن را می گشاید . صدای جیرجیرک های میان درختان تاک و نخل باغچه ی کوچک حیاط ، سکوت سکر آور شبانه را با تکراری شیرین،خواستنی تر کرده است .بوی نمنک باران که غروبگاه ،دقایقی باریدن گرفت ،و از پس آن رنگین کمان طراز اول آسمان شد ، در فضای کوچک اتاق پیچیده است . و با هر ورزش نسیم، دمی بیشتر از خنکایِ بویِ خاکِ باران خورده را به داخل می کشاند . آمنه سرمست از این طراوت و تازگی، با هر وزش، رعشه ای از سرما بر تنش می نشیند، ولی این حس برایش دلکش است و دلچسب .به بالش مخملین سرخ رنگ تکیه داده است و در فضای نیمه روشن اتاق به محمد و بَرََکه خیره شده است .
صدای خنده های شیرین و کودکانهی محمد چون همیشه، دل آمنه را به طپشی مادرانه می اندازد ، و چونان هر دم که به سیمای محمد نگریسته، برایش تداعی گر چهرهی عبدالله می شود . برکه دستهای خود را در مقابل شعله ی چراغ پیه سوز روی طاقچه گرفته است و با ساخت سایگانی بر روی دیوار ،محمد را به وجد می آورد .
- محمد ،این دو انگشت کناری را این گونه روی هم بگذار و محکم نگهدار ،آنگاه دستانت را آرام آرام به هم نزدیک و آنگاه دور ساز ، سایه ی دستانِ من را نگاه کن ، پرنده ام به پرواز در آمد .
صدای به هم خوردن دستان برکه و خنده های شاداب و دلنشین محمد درهم می آمیزد . آمنه هنوز غرق در تماشای نیم رخ نیمه روشن محمد است ، یادگار همسر جوان مرگش .
- مادر ....مادر...مادر.....نگاه کن .....
صدای محمد ،آمنه را به خود می آورد .
- مادر نگاه کن پرنده ام را ،ببین با چه سرعت به پرواز درآمده است .
چشمان بادامی محمد با ذوقی کودکانه که در آن جاریست،آمنه را به سوی خود می خواند .آمنه برمی خیزد ، سوی کنج دیوار می رود و کنارشان می نشیند.
محمد دستانش را به حالت پروازِ پرنده -کمی دورتر از چراغ- به هم می کوبد. سایه ای که روی دیوارِ کنار طاقچه است، به سان کنجشک کوچکی که تازه پرواز آموخته، آرام آرام بال گشوده و در حال پرواز است .
محمد افتخار آمیز نگاه به سوی آمنه که در طرف راستش نشسته است می دوزد و آنگاه به برکه که در سوی چپش است ، دستهایش را سریع تر به حرکت وا می دارد .
- پرنده ام را بنگرید که چه زیبا پرواز می کند .
- آری ،پرنده ات چه قدرتمند پرواز می کند ،حتی به گمانم از پرندهی من نیز گویا بالاتر رفته است .
برکه این را می گوید و به صورت بانویش خیره می شود .به چشمان درشت و نافذ آمنه اشک دویده و برق آلودش کرده است ، بازتاب شعله ی آتش، درون آن می لرزد.
برکه از کودکی نزد آمنه بوده ،معنای این نگاه بانویش را به خوبی می شناسد . از عشق عمیق عبدالله و آمنه نیز آگاه بود،و می داند که در نگاهِ آمنه، محمد ، عبدالله ی دیگر است از فرط تشابه.
***
-مادر!
- جانم !
-پس نیایم عبدالمطلب چه وقت از یمن باز می گردد؟
- از رفتنِ او هفته ای نگذشته که این چنین بی تابی می کنی؟
- کاش مرا نیز با خود می برد.اگر پدرم زنده بود...
محمد باقی حرفش را خورد . هرگاه که عبدالمطلب به سفر می رفت ،محمد بیش از پیش بهانه ی پدرش را می گرفت . این بار عبدالمطلب برای سفری که دو ماه به طول می انجامد ، با گروهی از بزرگان قریش ،راهی یمن شده بودند تا تاج گذاری سیف ،پسر ذی یَزَن ، را تهنیت گویند.
- مادر؟!
-دیگر چه محمدم؟!
-مادر، پدر کی مرده بود ؟
آمنه سرش را بالا می آورد و به صورت محمد – که نگاه معصومانهی خود را به او دوخته است-خیره می شود ، آهی از اعماق وجود برمیآورد و در پاسخ می گوید :
- آن زمان که تو هنوز به دنیا نیامده بودی .
محمد آب دهانش را فرو می بلعد و با همان لحن اندوهناک می پرسد:
- چه چیز باعث مرگش شد ؟
- پدرت با بازرگانانی که به شام می رفتند ، همراه شد ،آن طور که کاروانیانِ بازآمده، گفتند در همان سفر بیمار شد.
- نگفتند بیماریش چه بود؟
- دقیق نمی دانم اما گویی همسفرانش به نیایت گفتند ، تب به جانش می افتد و بعد از سه روز بیماری، دیگر تاب نمی آورد .
اندوهی به وسعت دنیای شش ساله قلب محمد کوچک را در بر می گیرد ، میل به دانستن بیشتر از پدرِ ندیده ،دیگر بار در وجودش زبانه کشیده است. انگشت اشاره اش را روی لبش می گذارد و حالت متفکرانه ای به خود می گیرد، در حال اندیشیدن و تجسم پدر ،به دستان مادر که خرماها را در سبد می چیند ،خیره می شود .
- مادر !پدر چه شکلی بود؟
آمنه لبخندی به لب می راند ،دستش را جلو می برد ، موهای شبق گون محمد را که روی پیشانی ریخته اند، به سویی می راند . آنگاه چانه ی محمد را بالا می آورد :
- دلبندم تو بسیار شبیه پدرت هستی ،هر بار که تو را می بینم ،گویی عبدالله را دیده ام ، همان چشمان درشت و مژگان برگشته ، همان بینی قلمی و کشیده ، همان لبهای غنچه مانند ، همان موهای سیاه و پریشان ، همان صورت گندمگون و همان شفقت و مهربانی عبدالله ! گرچه هنوز کودکی ، اما صلابت و مردانگی او در وجودت هست !
آمنه دلش تاب نمی آورد ، محمد را در آغوش می گیرد و به سینه ی خود می فشارد ، می بویدش ، می بوسدش.
- مادر ! پدر نیز مانند تو مرا دوست می داشت ؟
آمنه ، محمد را کمی از خود دور می کند و با اطمینان می گوید :
- آری !آری محمدم !پدرت حتی بیش از من تو را دوست داشت،هیچ می دانستی پدرت برای اینکه لحظه ی به دنیا آمدن تو ،کنارمان باشد،با کاروان تابستانی مکیان همراه شد؟ چه روزها و شبهایی که انتظار زودتر آمدن تو را می کشید، آرزوی لحظه ی دیدن و در آغوش کشیدن تو را داشت! افسوس که عمرش مجال نیافت !
با این سخن آمنه که محمد نخستین بار است از زبان مادرش می شنود، ناباورانه ابروهایش را بالا می دهد ،ناخواسته چشمهایش بیش از پیش درشت تر می نماید .
- مادر ، پدر آن روزها درباره من چه می گفت ؟
آمنه سبد خرماها را در دست می گیرد و به سوی مطبخ به راه می افتد . محمد با نگاهش مادر را دنبال می کند ،آمنه همان طور که می رود صدایش کمی گنگ تر می شود ، محمد برای بهتر شنیدن، برمی خیزد کنار درِ مطبخ می ایستد.
-روزهایی که تو را آبستن بودم ، عبدالله -چون این روزهای تو- روبه رویم می نشست و می گفت سخت بی تاب دیدن روی فرزندمان هستم، کاش زودتر این روزها به پایان می رسید... همیشه می گفت به دلش افتاده است فرزندمان پسر است ، می گفت آمنه کاش فرزندمان شبیه تو باشد ،اینگونه زیباتر خواهد شد ،من نیز می گفتم دلم می خواهد شبیه به او باشد ... او می گفت من ، و من می گفتم او ...
آمنه صدایش بغض آلود می شود، گویی دیگر بار عبدالله چون آن روزگاران نه چندان دور ، مقابلش نشسته است . هوای مطبخ برایش تنگ می شود.
- مادر!؟
- جان مادر!
- آرامگاه پدر در یثرب است ؟
آمنه راه به سوی حیاط در پیش گرفته است و محمد به دنبالش.
- مادر نمی خواهی مرا به دیدار او ببری ؟
آمنه در چارچوب در از حرکت می ایستد ، قلبش با نام آرامگاه عبدالله به طپش می افتد، اگرچه خورشید در میانه ی آسمان است و همه جا روشن ، اما چشمانش برای لحظه ای جز سیاهی هیچ نمی بیند. سستی بر زانوانش چیره می شود ، تنش می لرزد ، بی حال می شود و نفس هایش به شماره می افتند.
- مادر از حرف من ناراحت شدی ؟
صدای محمد است که در چاهسار گوش هایش به انعکاس در آمده است ، و دستان کوچکش که دامان او را تکان می دهد .توانی برای پاسخ در خود نمی یابد.زانوانش سست می شود ،در جایی که ایستاده می نشیند ،چشمه ای جوشان از اشک بر پهنای صورتش باریدن می گیرد.
- مادر ،مرا ببخش اگر تو را رنجاندم ، مادر، جانِ محمد آرام گیر ،سوگند می خورم دیگر هیچ نپرسم.
آمنه دستِ بی رمقِ خود را به نوازش روی سر محمد می کشد ، در حالی که سعی در مهار اشکها دارد ، با صدایی گرفته می گوید:
- نه نه محمدم ، این اشکها از غم نیست از دلتنگیست. من نیز چون تو دلتنگ عبدالله هستم . باید پیش از این که تو لب بگشایی به فکر می افتادم، تا تو را به دیدن پدرت ببرم .
محمد در کنار مادر می ایستد و با دستان کوچکش اشک از صورت آمنه می گیرد . آمنه لبخندی به لب می راند ، می گوید:
- باید پرس و جو کنیم کدام کاروان زودتر به یثرب خواهد رفت تا ما نیز با آنها همسفر شویم ،خوب است ؟هم بر سر مزار پدرت می رویم و هم با خالوان و خالوزادگانت در یثرب ، دیداری تازه می کنیم .چطور است؟
محمد از شادی جستی می زند و به بالا می پرد .
- عالیست ...عالیست...
- محمد آرام تر مبادا به زمین افتی .
محمد گویی چیزی را تازه به یاد آورده باشد ، از حرکت باز می ایستاد و چند قدم به سوی مادر برمی دارد :
- راستی مادر از مکه تا یثرب چقدر راه است ؟
آمنه سرش را به طرف آسمان می گیرد و با شمارش انگشتانش گویی در حال محاسبه است :
- امممم..... گمان می کنم ده روز ....آری ده روز!
-وای ده رووووووز.... پدر ما به زودی به دیدارت خواهیم آمد و این عالیست.
این را می گوید و دوباره به شادی به هوا می پرد .
- چه شده است محمد،چرا این چنین بی قراری؟
برکه جارو در دست و با چشمانی متجعب در حالی که دهان و بینی اش را با پارچه ای نمدین بسته است تا گرد و غبار به دهانش نرود ، به ایوان آمده این را می پرسد .
محمد در وسط حیاط از حرکت باز می ایستد و شادمان به برکه می گوید :
- برکه ما به زودی به یثرب خواهیم رفت ... تو خوشحال نیستی ؟ من به زودی پدرم را خواهم دید.
برکه سرش را خم می کند و پرسشوارانه به آمنه که در چارچوب در مطبخ نشسته است می نگرد . آمنه لبخند به لب دارد و سرش را به نشانه ی تایید گفته های محمد – برای برکه - تکان می دهد .
***
صدای هلهله ای که از بیرون به گوش می رسد ، محمد را به هیجان می اندازد ،پرده ی کجاوه را کنار می زند و بیرون را می نگرد . کاروانیان به وجد آمده اند و به یکدیگر شادباش می گویند ، در صورتهای آفتاب سوخته و چشمهای خسته ی همگان بارقه ای از امید می درخشد.
محمد نگاهش را به روبه رو می دوزد ، در انتهای راه ، میان دو رشته کوه ، نقطه ای سرسبز و با طراوت ، در حال گسترش است . سرش را به داخل می آورد .
- مادر به گمانم تا یثرب راه چندانی نمانده است .
- آری ! هر گاه که سیاهی یثرب نمودار شود ،کاروانیان را این چنین به هلهله وا می دارد .
آمنه این را می گوید ، خم می شود،محمد را روی زانویش می نشاند و دیگر بار پرده ی کجاوه را کنار می دهد . سرش را به سر محمد نزدیک می کند و انگشت اشاره اش را رو به سویی نشانه می رود .
- محمد نگاه کن، این رشته کوهی که جانب راست ماست،نامش سعیر است،وآن دیگری که در سوی چپ قرار دارد، اّحد. آنجا که بسیار سبز است یثرب است . نخلستان هایش این چنین آنجا را سبز کرده است .
- مادر در یثرب به کجا می رویم نخست ؟
- به قلعهی خاندان نجار،در محلهی بَنی قَلیه!خالوان و خالوزادگانت از دیدارمان خوشحال خواهند شد. خوالوزادگانت هم بازی های خوبی برایت خواهند بود .
محمد شوری کودکانه در قلبش شریان می یابد .
- کاش زودتر برسیم مادر.
***
بوی خوشِ نخل ها و سبزی ها ،همراه با نغمه ی گوشنوازِ بلبلان بر فراز درختان بلند قامت ،نگاه مشتاق محمد را به سوی خود کشیده است . محمد گاه دست آمنه را رها می سازد و جلوتر می دود و گاه می ایستد به تماشای قلعه های گلین و گنبدی خانه ها.آمنه در سکوت ژرف نیم روزی یثرب ، نگاه به سوی زمین دارد و زمان را از یاد برده است . خاطرات یکی پس از دیگری در برابر چشهایش جان یافته اند، می آیند ، می روند، صحنه ای دیگر، خاطره ای دیگر ، صدای عبدالله که او را به نام می خواند .
به خود می آید ، ایستاده است ، بالای تک آرامگاهی به دور از دیگر آرامگاه ها ، رویش شقایق های وحشی روییده اند. به خاطر می آورد ، برای لحظه ای درمی یابد کجا ایستاده است .دو زانو بر زمین می افتد ، سرش به دوران می افتد ، نگاهش دو دو می زند ، دلش تاب نمی آورد ، سر را بر روی سینه ی خاک می نهد و بغض خفته را رها می سازد .
محمد در کنار مادر می نشیند ، سینه ی شش ساله اش سنگین است از بغض ، لبهایش می لرزند ، تمام حرفهایی که به خاطر سپرده بود تا برای اولین دیدار به پدر بگوید به یکباره از ذهنش محو شده است .چون آمنه سرش را بر روی سینه ی گشاده ی عبدالله می نهد ، چقدر در کنار پدر بودن برایش گواراست و دوست داشتنی . صدای هق هق های آمنه سکوت قبرستان را در هم می شکند . زمین حریصانه اشک های بی صدایی که از چشمهای محمد بر خاک می چکد را در آغوش می گیرد.
***
آمنه غروبگاه هرروز بر سر مزار عبدالله می آید، تنها می آید و پنهانی. آن زمان که محمد همراه با هم سالانش در میان برج های تودر تو و راز آمیز قلعه های گلین در گردش است و از فراز آن ها چشم اندازهای دلنواز شهر و پرواز پرندگان را می نگرد .آمنه دور از چشم محمد سوی عبدالله می آید. هنوز ناگفته های بسیار با عبدالله دارد . دل بریدن از عبدالله برایش به سان مرگ است .
- عبدالله عبدالله چه آسوده خفته ای ،کاش میانمان فاصله ای نبود ، کاش من نیز سوی تو می آمدم که دیگر مرا تاب این جدایی نیست . سحرگاهان فردا دیگر بار، سوی مکه باز خواهیم گشت ، ولی آمنه دلش در یثرب، میان این شقایق های داغدیده جا خواهد ماند ....یک ماه با تو بودن چه برق آسا از پس هم گذشت ، چون عمر خوشبختی چند ماهه ی کنار تو بودن برایم،کاش هیچگاه مکه را برایم بازگشتی نبود و برای همیشه به نزدت می آمدم .کاش ...کاش...کاش...
آمنه برای خود مرثیه هایی از عشق می سراید و می گرید ، چنگ در میان خاکهای نمناک آرامگاه فرو می برد و سر برآن میگذارد ، بغض می کند ، می گرید، رو سوی آسمان می گیرد .
- عبدالله مرا تاب این جدایی دیگر نیست.
انعکاس صدای محزون آمنه آئینه وار در فضا می پیچد .
- نیست ... نیست ... نیست....
***
محمد و برکه در کنار گور نشسته اند و به خاک هایی که پیرمرد گوژپشت با بیل درون گودال می ریزد ، خیره شده اند . چند نفری از پیران روستای آبواء گرداگردشان ایستاده اند . سکوت و باز هم سکوت . خاک و باز هم خاک که پیرمرد بر روی جسم بی جان آمنه می ریزد . گلوی محمد را بغضی بی انتها در بر گرفته است . هر چه می گرید گویی باز هم تشنهی گریستن است . سرش را بر سینهی برکه گذاشته است و هر دو می گریند .
خاک و باز هم خاک .
برکه با چشمهای اشک آلود می نگرد و می گرید ، آنچه که در این چند روز گذشته است در برابر چشمهایش جان می یابد .
حالِ آمنه هر لحظه بدتر می شد . شب ِ دومین روز حرکت،کاروان در همین روستای اَبواء به استراحت پرداخت . آمنه در آتش تب می سوخت و توان ادامه ی سفر را نداشت . روز بعد کاروان به راه خود ادامه داد و زن جوان و برکه و محمد برجا ماندند . دوران شادی چه زود به سر آمده بود!
آمنه از درد به خود می پیچید و در تب می سوخت . محمد با دستان کوچکش دستهای داغ و بی حال مادر را در دست می گرفت و لبهای کوچکش را روی آن ها می گذاشت و آرام می بوسید . برکه پاهای بانویش را در تشت آب می شست و با نگرانی به چهره ی رنگ پریده ی آمنه که هذیان می گفت نگاه می کرد و سری از تأثر تکان می داد . هربار محمد با بغضی معصومانه می پرسید :
- بَرَکه حال مادرم خوب می شود ؟ نکند مادرم بمیرد برکه ؟مادر می گفت پدر نیز به تب دچار شد و دار فانی را وداع گفت . برکه مادرم زنده می ماند؟
و هر بار بَرَکه سرش را پایین می گرفت و نگاه سوی دیوار برمی گرداند تا محمد چشمان مواج و اشک آلودش را نبیند .
محمد که می دید بَرَکه پاسخش را نمی دهد ، آرام سرش را روی سینه ی مادر می گذاشت و دست آمنه را به سینه خود می چسباند . آرام چشمانش را می بست و زیر لب دعا می کرد که خدا زودتر شفای مادرش را بدهد .
برکه آنچه که خود می دانست یا پیران روستا به او آموختند،به کار بست تا بانوی محبوبش را از چنگ بیماری و تب برهاند. اما دست تقدیر از او قوی تر بود : آمنه پس از سه روز مبارزه با درد و رنج ،سرانجام ،ناتوان،تسلیم مرگ شد. زن جوان،در تنهایی و غربت و به دور از یار و دیار ،دربرابر چشمان وحشت زده و نگران پسر کوچکش ،جان سپرد .
- برکه دیدی مادرم نیز مرد!
صدای محمد، برکه را به خود می آورد .
محمد سر از سینه ی برکه جدا می سازد و آن را بر روی خاک می نهد . خاک بوی تن مادر را می دهد برایش. همگان رفته اند ،تنها برکه مانده است و محمد و آمنه ای در زیر خلواری از خاک آرمیده .
محمد می گرید و می گرید . برکه می گرید و می اندیشد به غربت این طفل شش ساله ، می گرید و از درون می پرسد : "آخر گناه این پسرک زیبا و شیرین زبان و مهربان چیست که باید در بدو کودکی این چنین غریبانه داغ یتیمی را بر دوش بکشد .پدر ندیده ، داغ مادر را نیز باید به دوش کشد ؟ این کودک در این جهان پهناور تنها و بی کس چه باید کند؟ چرا محمد؟ چرا محمد؟ چرا محمد؟"
آفتاب در باختر در حال غروب است ، گویی او نیز در غمِ دلِ اندوهگینِ محمدِ کوچک خون می گرید .
صدای هق هق هایشان سکوت وهم انگیز گورستان را درهم شکسته است . محمد سر از خاک بر می دارد و دیگر بار خود را در آغوش برکه رها می سازد و گریه ای بلند تر سر می دهند . هر دو از اعماق وجود می گریند.اینبار چنان همدیگر را در آغوش می فشارند که برکه صدای ضربان های ظریف و آرام محمد را در می یابد .
دست محمد در دست برکه ، سوی روستا در حرکتند ، بینشان سکوت است و صدای وزش بادی که از مغرب می وزد و خارهای خشکیده ی روی خاک های قبرستان را جابه جا می کند .
محمد چشم بر زمین دوخته است،هراز چندگاهی نفس اش از بغضی که هنوز در سینه دارد می گیرد . محمد طوری قدم از قدم برمی دارد تا مورهایی که بار به دهان به سوی لانه هایشان روانند را گزندی نرساند .
- بَرَکه ؟
- جانم ؟!
-برکه مرگ چیست؟
بَرَکه می ایستاد و با حیرت محمد را می نگرد ، محمد ذهنش پر از سوال هایی این چنینی شده است، به حرف افتاده است و با صدایی گرفته و محزون سلسله وار می پرسد،صدایش گرفته است اما می پرسد ،نفسش گاه در میانش می گیرد اما می پرسد :
- بَرَکه به نظر تو پس از مرگ به کجا می رویم ؟ چرا یکی زودتر و یکی دیرتر می میرد؟ اصلاً برای چه به دنیا می آییم ، و چرا می میریم ؟
بَرَکه ناباورانه محمد را می نگرد ، و با اندک قوایی که برایش مانده است آهسته می گوید :
- نمی دانم محمد !
محمد درحالی که نگاه به خورشید در حال غروب و خونبار دارد زمزمه وار می گوید :
-کاش مادرم زنده بود، اگر او بود ، شاید می توانست کمکم کند .
و باز نفسش از بغض می گیرد.
بَرَکه در سراچه های ذهنش به سوالات پر مفهوم محمد می اندیشد و اینکه چرا خودش تا به حال به این موضوعات فکر نکرده است و محمد چقدر با کودکان هم سن و سالش متفاوت است . چه صبری این کودک دارد ، در پس این حادثه ی جانگذار چه ها به ذهنش خطور کرده است .
چیزی از درون برکه ، به پاسخ تکرار می کند: شاید این کودک برای امری مهم ماموریت دارد که از همین کودکی باید با سختی ها آزموده شود برای تحمل روزگاری طاقت فرسا . نظر کرده ی ......
آرام زیر لب می گوید :
- آری شاید این یتیم نظر کرده باشد و برای روزگاری سخت رسالتی دارد....
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/DNS4CVX
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
