
داستان l پژمان سهرابی
گریز در صحرا
داستانی از پژمان سهرابی
گریز در صحرا
نویسنده: پژمان سهرابی/ همدان
رتبه دوم جشنواره داستانی طریق بخش پیامبر اعظم
گفت دیگر چنین فرصتی نخواهیم یافت. عمرو گفت: « اینها بیرون اینجا هستند. مراقب باشید. یک اشتباه دودمانمان را به باد خواهد داد. »شمعون گفت: « دعوتشان می کنیم. میگوییم در جمع آوری دیهها کمک خواهیم کرد، به شرط اینکه روزی را مهمان سفرۀ ما باشید. اینطوری می کشیمشان درون قلعه بعد همه را با هم نابود خواهیم کرد. » ولوله ای درافتاد. یکی گفت: « آخر به کین خواهی خواهند آمد. هیچ فکرش را کرده اید... مسلمان ها فوج فوج به جنگمان خواهند آمد. »شمعون جواب داد: «این قلعه آنقدر مستحکم هست که جلویشان را بگیرد.»اینطور بود که بنیان آن فتنه گذاشته شد. آن موقع من هجده سالم بود و حالا سالها از آن روز می گذرد اما هنوز هم خاطرۀ آن برایم تازۀ تازه است. روزی که زندگیم را برای همیشه تغییر داد.
تمام این ماجرا زیر سر شمعون بود. یعنی اولین زمزمه ها را او درانداخت و بعد که پچپچه ها تبدیل به صحبت های جدیتری شد، خودش مهار امور را به دست گرفت. من شمعون را میشناختم. شما ندیدهایدش. سنتان قد نمیدهد. اگر او را دیده بودید تا پایان عمر فراموشش نمیکردید. مکارترین و حیله گرترین آدمی بود که می شد تصور کرد. زندگی عجیبی داشت و در فراز و نشیب زمانهاش خیلی ماجراها را باعث شد و خیلی ها را به جان هم انداخت. دشمن هم کم نداشت و شایع بود که چندتا از بزرگترین مخالفانش به طرز مرموزی کشته شدهاند. از قبیله ما نبود. آمده بود و با ما زندگی می کرد و یک روز هم بدون آنکه کسی بفهمد غیبش زد. گاهی وقتها فکر میکنم نکند شیطان بود که یک چندی خودش را قاطی ما کرده بود! هرچند کم نیستند این شیطانها در میان قوم ما.
با اینکه شمعون از قبیله ما نبود،بر ما سوار بود. حرفش پیش خیلیها خریدار داشت. از جمله رئیس قبیله مان که چون موم در دستان او اسیر بود. پس جای تعجب ندارد که وقتی توطئه قتل محمد را چید، کسی را یارای مخالفت با او نبود.
قرار شد طبق نقشۀ او محمد را دعوت کنند که غذا را مهمان ما باشد. طعامی که بنا بود آغشته به زهر باشد. شمعون ذخیره منحصر به فردی از انواع سموم در اختیار داشت. طبق آنچه او پیشنهاد کرده بود آشپز قسمتی از طعام را با این سم آغشته می ساخت. به نحوی که فقط آن قسمت را در ظرف ابوالقاسم می ریختند. اینگونه شکی متوجه ما نمی شد. بعد هم به محض اینکه زهر اثر میکرد، یاران همراه محمد دستگیر میشدند تا از آنها در مقابل کینخواهی مسلمانان به عنوان گروگان استفاده شود.
کتمان نمی کنم که این نقشه خود گویای خباثت ذاتی قوم ما بود اما شما را به خدا مگر یادتان نیست چه در سر ما می گذشت وقتی محمد خود را به عنوان آخرین رسول خدا معرفی کرد. در میان یهود انگشت شمار بودند آنها که ادعای او را چیزی بیش از یک شیادی به حساب آوردند. آخر قویا اعتقاد داشتیم که پیامبر وعده داده شده از میان ما برخواهد خواست. وقتی که دیدیم این مرد امی قریش ناگهان دعوی پیمبری کرد همه مان جا خوردیم. واکنش ها ملغمه ای بود از ناباوری، انکار، لودگی، کینه توزی و عداوت. وقتی این اتفاق افتاد، وارد مرحله عداوت شده بودیم. اما دشمنی مان بزدلانه بود.
رئیس قبیله برای خوش آمد گویی از قلعه بیرون رفت. محمد و چند تن از یارانش به نزدیکی ما رسیده بودند. هر کداممان از سوراخی یا شکافی چشم به آنها داشتیم که ببینیم اوضاع چطور پیش می رود. غیر از شمعون دوازده نفر بودیم. بزرگان آن قبیله. من البته جوانکی بودم. اما به سبب اینکه پدرم نابینا بود همه جا او را همراهی می کردم. پدرم از زعمای قوم بود و مردی دانشمند. و باید بگویم که در میان آن جمع تنها کسی بود که به شمعون اعتماد نداشت. اما چون آدم شجاعی نبود فقط سعی می کرد از او پرهیز نماید. به تبع پدرم من نیز چندان دل خوشی از شمعون نداشتم.
داشتم می گفتم... وقتی بنیامین رئیسمان مشغول صحبت با ابوالقاسم بود ما با دوازده جفت چشم آنها را می پاییدیم. در این لحظه احساس کردم کسی پشت سرم است، چشم از سوراخ برداشتم و به عقب نگاه کردم. از آنچه دیدم مو بر اندامم راست شد. شمعون بود. اما نه در حالتی متعادل. فارغ از آنچه در حال اتفاق افتادن بود، میان خلسه و جنون،چهره کریهش اریب وار زیر تابش پرتوی قرار داشت که از شکاف سقف به درون میتابید. چهره اش آمیزهای بود از شرارت و شکیبایی. در این حال گویا بر اساس درکی اسرارآمیز می دانست که چه در حال رخ دادن است. لحظهای چشم گشود. نگاهم کرد، به شیطانی ترین و ترسناک ترین نگاهی که در تمام عمر دیده ام.
در حالی که حواسم به سبب آنچه که در چشمهای شمعون دیده بودم هنوز پرت بود، متوجه سر و صدای اطرافیانم شدم. محمد قبول نکرده بود که به داخل قلعه ما بیاید اما به نشانه احترام پشت به یکی از دیوارهای قلعه داده بود و همانجا نشسته بود. خب نقشهمان با شکست مواجه شده بود. این واضح بود. اما ذهن پر مکر شمعون دسیسه های دیگری در آستین داشت. باور کردنی نبود او مشغول تحریک کردن جمع بود که پاره سنگی بر سر محمد بیندازند. این دیوانگی بود و من آشکارا می دیدم که دیگران چطور شریک این جنون شده اند.
جایی که ابوالقاسم تکیه بر آن داشت نزدیک برج بزرگ جنوب شرقی بود. دو نفر مرد قوی هیکل برای انجام این کار لازم بود. شرایط به گونه ای بود که هیچ کس دوست نداشت زیر بار چنین کاری برود. بنا شد قرعه کشیده شود. شمعون از میان مان قرعه کشید و همۀ این کارها به یک چشم بر هم زدن انجام شد.
نفر اول داوود بود. و آنچه انتظارش را نداشتم پیش آمد چون دومین نفری که نامش از قرعه بیرون آمد من بودم. شک نداشتم تعمدی از سوی شمعون، آن پیر فتنه گر و فریب کار در این امر دخیل بوده است. هنوز از یاد نبرده ام لبخند موذیانه و رذیلانه اش را وقتی نامم را اعلام کرد.
به ما فرصت چون و چرا هم ندادند. سرنوشت قوم را به آنچه ما انجام می دادیم منوط کرده بودند. داوود انگار می لرزید اما با نیرویی مافوق تصور تلاش می کرد استواری خود را از کف ندهد.
پلکان های برج مدور و مارپیچ بود. داوود جلوتر از من بود و من با پاره سنگی بزرگ از پی او میرفتم. اما نه با شرایط عادی. پاهایم انگار بر زمین چسبیده بودند و برداشتن هر گام با آنها مستلزم صرف نیرویی دور از تصور بود. و این به هیچ وجه به سنگی که در دستانم داشتم مربوط نبود. چون درست از لحظه ای که این ماموریت به عهدهام گذاشته شد به این وضع دچار شده بودم. فاصله داوود بیشتر شده بود و من نمی توانستم حتی از یک پله دیگر بالا بروم. سنگ را زمین گذاشتم و همانجا ایستادم تا نفسی تازه کنم. به این فکر می کردم که اینجا چه می کنم؟ اسیر دسیسههای پیرمردی دیوانه شده ام که قصد جان انسانی بزرگ را کرده است. یاد روزی افتادم که ابوالقاسم با محبت به من از خرمایی که تناول می نمود تعارف کرده بود. چهره ابوالقاسم پیش چشمانم آمد. چهره نورانی و زیبایش و آن لبخند دوست داشتنی که انسان حاضر بود جان فدایش کند. من به کشتن این مرد می رفتم. آیا به راستی میفهمیدم چه می کنم؟
یکباره متوجه داد و فریادهای داوود شدم. او از این می ترسید که مبادا ابوالقاسم از جای خود برخیزد و آن موقعیت مناسب از دست برود. گویا چندین بار مرا صدا زده بود و من متوجه نشده بودم. ناسزا گویان از پله ها پایین آمد و در حالی که از عصبانیت به خود می لرزید از گریبانم گرفت و گفت: «شتاب کن مردک؟ می خواهی یک عمر حسرت این لحظه را بخوریم؟ » گفتم: « تو و هم مسلکانت ممکن است حسرت آن را بخورید اما من هرگز » خود را از دست او رهانیدم و با عزم جزم به سوی پایین راه افتادم. داوود فریاد کشید: « صبر کن ببینم گوساله » مرا گرفته بود و محکم به دیوار می کوبید. داوود از لحاظ جسه و نیرو بر من برتری داشت و هر لحظه اراده می کرد می توانست استخوانهایم را درهم بشکند. در این هنگام اتفاق عجیبی افتاد؛ اتفاق نه، یک معجزه!
درون پلکان مدور برجهای قلعه هیچ منفذی به بیرون نداشتو ما همواره با استفاده از مشعل راه خود را می یافتیم. اما در آن لحظه از نقطه ای که هرگز ندانستم کجا بود، نوری خیره کننده در چشمان داوود افتاد چنان که او مرا رها کرد و از درد دیدگانش را فشرد. شدت این نور چنان بود که چشمهای مرا نیز آزرد اما نه آنچنان که نتوانم راه بازگشت را بیابم.
در حالی که سراسیمه از مدخل برج بیرون می دویدم صدای نعره های داوود را می شنیدم که می گفت: « این نابکار را بگیرید » اما آنها چنان شوکه بودند که تا به خود بیایند من سوار بر اسب از دروازههای قلعه بیرون زده بودم.
بعدها شنیدم که ابوالقاسم به وسیله آنچه که جز وحی نامی نمی توان بر آن نهاد، متوجه توطئه قتل خود شده و از دیوار قلعه فاصله گرفته بود. او با سپاه اسلام بازگشت و حق آن ناجوانمردان را کف دستشان گذارد. آنها قلعه را محاصره کردند و قبیله من که قدرت و قوت آنها را دیده بودند دست از لجاجت برداشته و قلعه را رها کرده و به دیار تبعید عزیمت کردند. اما شمعون آن انتقام جوی پست فطرت پدرم را به کین خواهی آنچه او خیانت من به یهود نام گذارده بود، به قتل رساند و خود همراه چهار سوار قدرتمند دیگر در بیابان سر در پی ام گذاشت تا انتقام آن شکست و در بدری را از من بستاند.
من منزل به منزل می رفتم و آنها از پی ام میآمدند. دیگر خواب و خوراک نداشتم و از سایه ام هم میترسیدم. هر جنبندهای که در صحرا می دیدم گمان میکردم شمعون و یارانش هستند که مخفیگاه مرا یافته اند. روزی از فرط خستگی و تشنگی تقریبا به حال مرگ در صحرا افتاده بودم. سواری را می دیدم که به سویم می آید اما توان حرکت نداشتم. سوار دیگر فاصلهای با من نداشت. مرگ را پذیرفته بودم و فقط آرزو می کردم بی درنگ و بدون شکنجه راحتم کنند. در لحظات آخر خدا را یاد کردم. گفتم خدایا تو از نهان من آگاهی و میدانی که به چه سبب به این روز افتاده ام... خودم را به دست تو می سپارم.
دیگر تقریبا از هوش میرفتم که مرد به من رسید. پیش از هر کاری لبانم را با آب گوارا تر کرد و گلویم را تازه ساخت. آنگاه دستار از سر برگرفت که زیر سرم بگذارد. چهرهاش زیر نور کشنده آفتاب به سختی قابل تشخیص بود، اما می دیدم که نه شمعون است و نه یکی از هم کیشان من. آن جوانمرد پدرتان بود. همین کسی که امروز او را با تاسف بسیار و پس از سال ها دوستی به خاک سپرده ام.
جوان بود و دلیر و با ایمان. مدتی بعد که حالم به جا آمد و داستانم را شنیدکه چگونه و چرا به آن وادی کشیده شده ام، رو به من کرد و گفت: « به خدای محمد تا روزی که من و فرزندانم جان در بدن داریم، نخواهیم گذاشت از جانب آن دیو سیرتان صدمهای به تو برسد » و تا روز و ساعت آخر حیاتش بر سر پیمان خود ماند.
بسیار خوب حرف زدن کافیست. بیایید از این چای بنوشید تا گلویتان تازه شود. هر چه باشد پدرتان شما را به من سپرده همانطور که من را هم به شما سپرده است. بیایید فرزندان...
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
