
ابرها خاموشند یا روی این سنگ قبر چه بنویسم؟
داستانی از محبوبه حاجی مرتضایی
نویسنده: محبوبه حاجی مرتضایی
برگزیده مشترک جشنواره سراسری طریق
ابرها خاموشند یا روی این سنگ قبرچه بنویسم؟
روز اول
مامی جان کاشکی بودی میدیدی! هیچ چیز تغییر نکرده .محله قدیمی و یک خانه با نمای سنگ سفید.دوتا خانه کلنگی چسبیده به هم .بقیه کوچه یک درمیان آپارتمان است. یا در حال نوسازی. اما خانه هم جوارما بیشتر شبیه باغ خشکیدهای است تا خانه.جلوی درش یک پارچه نوشت هست که فروشی است.اگر اجازه میدادی من هم جلوی این مخروبه مان نصب میکردم چه عالی بود.
این خانه بماند که چه؟ من که ازین خانه خاطرهای ندارم. می شود با پولش همانجا استکلهم یک چیز خوب و تمیز گرفت. اقلن می شود یک سفر به ماه رفت (فشار خونت بالا نرود انقدرها نمی ارزد) اما هنوز علتش را نفهمیدم که چرا پدر این خانه را هم مثل بقیه چیزها نفروخت ونفرستاد برای ما.اصلن چرا خودش ماند و بعدش هم این طور غریبانه مرد.
آقایی رمضانی خودش را پسر پیرزن معرفی میکند. فرودگاه هم آمد دنبالم. اسمم را درشت نوشته بود اسم که نه ، فامیلی ام را که خانم امجدی. نمیدانی چقدرذوق کردم. دلم میخواست مثل توی فیلم های ایرانی، صد نفر ازخویشاوندانم به استقبالم می آمدند و از دیدنم جیغ می کشیدند و دسته گل و اشک شوق می ریختند.حس نوستالیژیک بهم دست داد از نبود هیچ کس.
خوش تیپ است.اصلن هم تیپش به سرایدارها نمیرود. از میان حرفهایش این طور برآورد میکنم که اصلن سرایدار نیست بلکه فروشنده است باموهای سفید افشان شده.خیلی خوش صحبت است .برعکس ما که برای همه چیز عجله داریم این آقا برای هیچ کاری عجله نمی کند.
جالب اینکه این آقا تاریخ شفاهی ایران است از بس تاریخچه این خانه کلنگی اش را سرچ میکند. مدام از مادرش حرف می زند. اولشگفتم چقدر مادر زلیل!، اما بعد که دیدم پسر ناتنی است بیشتر حسرت خوردم.پیرزن هم نشدیم یک نفرخاطرخواهمان شود!! جالب است این مردم هنوزهم این حالتشان را حفظ کردند که مرید یک نفر باشند.
راستی باید بیایی و ببینی که قبر پدر چه افتضاحی بود. رفتیم یک سنگ قبر سفارش دادم. اضافه کنم که رمضانی رساندم. خوب فکر کنم میخواهد مرا با این محبتهایش حسابی مجاب کند تا خانه مخروبهاش را نقد بخرم.
مزار پدر غریبانه بود! چقدر هم! درست گفتم مزار؟ شما همیشه آرزوی دیدنش را داشتید. در آن شعر قدیمی تان هست.
مزار تو را گم شد نه نامی نه نشانی!
کجاست وعده قرار ما
باغ ملی یا کوچه باغ خلوت خاطرهها؟
ببینید چقدرعالی هنوز حافظهام مثل ساعت کار می کند.
اما مادر نازنین من قبر همسر عزیزت حتی در دفتر قبرستان هم اصلن نام و نشانی نداشت. گفتم سال 58 فوت شده. گفتند چند قبر قدیمی هست بروید توی ردیف فلان بگردید. خیلی گشتیم آخر حد سزدم دو تا قبری که نام و نشانش زیر پوشش قیر سیاه فرو رفته باید یکی اش مزار پدر باشد. سنگ گرانیک سفارش دادم.دوست دارم یک چیز خوب و قشنگ در شان او بگویید تا بتراشند. یک چیزی که بیشتر از آنچه این مردم نوشتند پدری دلسوز و مهربان یا پدری یار و همراه. یک چیز عالی برای پدر که سالیان زیاد به این مرز و بوم خدمت کرد و کسی قدردان آن نبود. یک چیز برازنده خدمتگزار و عاشق دلسوخته وطن. در ذهنم غوغایی است!
این چند وقت شبها خواب میدیدم که یک مرد دستم را گرفته وبا هم داریم می رویم باغ ملی. جاییکه شما قشنگترین روزگار ماه عسلتان را فقط پنج شنبه ها با او میگذراندید.
امروز برعکس آنچه میاندیشیدم درباره آنجا قشنگ ترین سرزمین خدا، بهشت موعود رویای نخاک- فقط و فقط یک مجسمه بود چند فواره آب. با خوابهای من از زمین تا آسمان فاصله داشت.
راستش مامی جان! امروز که پایم به این خاک رسید. آن ترس و دلواپسی اولیه از رو برو شدن با زادگاهم ،با مردمانش قلبم به تپش انداخت. لپهایم قرمز شده بود، تا اندازهای که رمضانی پرسید خانم گرمتان است پنجره را باز کنم. گفتم نه! نه!
قبر پدر چقد رغریب مثل خود واژه پدر! خیلی سال بود که بهش فکر نمیکردم. قدم که میزنم توی خانه، هیچ یادم نمی آید از راه رسیده و مرا بغل کرده باشد .فقط اتاق بالا یادم هست.اول آنجا بعد یک ساعت دوساعت می آمد پایین.جلوی تلوزیون مینشست و گاهی حرف میزد بیشتر هم اندازه این جاسیگاری را ببرو بیار ،نه بیشتر.الان یادم نیست اما بیشترمی رفت توی حیاط و یک دوربین داشت و کبوترهای همسایه ها و پروازشان را تماشا میکرد.به من هم گاهی می داد. همین یک تصویر در ذهنم روشن است.شاید همین هم از ذهن شما بمن سرایت کرده وگرنه 4 سالگی سنی نیست تا به جزئیات توجه شود و در یاد بماند! شما میگویی دوربین به دست روی شانه اش بودم و انارهای درخت پیل زن را نگاه می کردم تا برسد. شما می گویی من اسمش را گذاشته بودم پیل زن اما همه بهش میگفتند ننه مروارید. من خاطرهای ندارم.
چرا خانه ما باغچه نداشت؟ شما حتما مثل الان فکر می کردید باغچه واین چیزها موش میاورد. هیچوقت هم گل و گلدان توی خانه استقبال نکردید.یک آخوند هم بود که عمامه وعبایش را میگذاشت کنار می چسبید به درخت و میرفت میوهای بالای شاخه ها را می چید.همیشه یال لا یال لا که میگفت از پنجره بالکن اتاق می نشستیم نگاهش می کردیم.سر در ختی ها را جمع میکرد درختها که بی برگ میشدند میآمد شاخه ها را اره میکرد.
من فقط در ذهنم یک انارسرخ وسط حوض حیاط هست .یادت آمد مامی جان؟ شما به پدر میگفتی باد انداخته اگر میفهمید فحش می داد که چرا از این عفریته چیزی گرفتید.
من فقط صدای شاد بچه ها یادم هست. روی پنجه پا می ایستادم و سرک میکشیدم ببینمشان. همه حیاطشان رنگی بود .شما می گفتی خامه رنگ میکنند. سبز، قرمز، سفید که صدای قایم باشک از آنجا می آمد. همیشه حسرتشان را میخوردم. اجازه نمیدادی بروم. پدر نمیگذاشت شماهم تایید می کردی لباسهایت خراب میشود.
چه خیالها بافتیم درباره وطن! چه درد ها! الان که برگشتم هتل باید بگویم 11 شب است و ایران امن امن است! تا غروب که نور خورشید از بین شیشههای شکسته می آمد و فضا را روشن می کرد در خانه ماندم و همه جا پرسه زدم.انگار بعد از رفتن ما چندین مرتبه خانه غارت شده . به طرز عجیبی همه وسایل کمدها و کابینت ها همه چیز وسط خانه در هم آشوب ، پخش و پلاست.جای ماندن نیست وگرنه دوست داشتم یک شب درخانهای که مال خودم هست بخوابم و طعم مالک بودن را حس کنم.
البته نمی شد زود بیایم بیرون . نمیخواستم تا آقای خوش قلب رمضانی را میگویم ازمغازه اش که روبروی کوچه است ببیندم. ظاهرا از روی حرکات دست و چشمش متوجه شدم دل خوشی ازاهل این خانه نداشته است. خیلی همدر این مدت سرایدار رسیدگی نکرده است اما به ر جهت خانه خودم هست و دوستش دارم.
میدانی به دلم افتاده که این رمضانی نسبتی با پیرزن دارد. یا همان مرد مستاجر خانه پیرزن بود. همان که آن سالها برای ما ز لب دیوار انار پرت میکرد؟ یادت هست؟
دیگر چشمانم خسته شده نیمتوانم بنویسم. فردا هر چه دیدم گزارش میدهم.فعلن بای . مواظب خوداتان باشدی . درها را قفل کنید مثل هر شب. مامی جایت اینجا خالی است.
روز دوم
مامی جان خودم.رفتم و این فضولی زنانهام را ارضا کنم. از رمضانی پرسیدم شما همان آخوندی هستی که در خانه پیرزن انار جمع میکرد؟ با تعجب نگاهم کرد. گفت شما از کجا جریان شیخ علی را میدانی؟ سوال بدی کرده بود بدجور توی هچل افتادم. خودم را زدم به آن راه که شما خودتان گفتید باغ انار خوبی بوده.میخواستم بدانم باغبانش خودتان بودید یا نه؟ زمین هنوز هم حاصلخیزی هست برای باغداری؟
پیر مرد گل از گلش شکفت. گفت:"بله این زمین فقط خشکسالی که شد این طور پژمرد وگرنه آب برسه پای این درختها،دوبار ه جان می گیرند. نشد هم خودم آشنادارم سفارش میدهم قلمه بیاورد برایتان می کارم."
گفتم:" پس آن مرد چه شد؟ "
گفت:" کدام؟ "
گفتم :"باغبانش دیگر؟ آخرین بار آمده بودم این طرفها داشت دم در خانه انار میفروخت. خاطره بچگی هایم هست.منزل دایی مادرم میآمدیم."
کلمه داییمادر را باید صد دفعه تکرارکنم تا دروغهایی که میگویم از ذهنم نپرد.
گفت: "نه شیخ علی بهادری بوده. عکسش را ندارم. اما او قبل ازمن پسر ننه مروارید بود. "
من صدایش را ضبط کردم برایتان می فرستم. لحجهاش خیلی قشنگ است .
وقتی پسرش شدم
وقتی پسرش شدم که دیدم صدای جیغ زنی پیچید توی راهرو. از پنجره سرک کشیدم نه ممکن نبود؟ چشمانم چه میدید ؟ موهای بلند سفید یک زن روی زمین کشیده میشد و مامور اورا از یقه لباس گرفته بود و بزکش می برد. کف پا از ضربه های کابل ورم کرده و خونین. ناخود آگاه نالیدم که ای وآآی.طوریکه اصغرپرید جلو ، من را پس زد ونگاه کرد :ننه اتِ؟
با سر گفتم نه! گفت: پس چی؟ ننه کی هست؟
آخر گداها وروسپی ها را که آنجا نمیآوردند. اصلن آنها را این طور آشو لاش نمی کردند.اسماععیل لندید:پس کیه؟
بهرامزد زیر آواز که: گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری
اصغر گفت: آخر چه ربطی به ننه آدم داره! و تفی انداخت توی سطل پیشاب بهرام . باور بفرمایید بوی گند و عفن از سر سلول ها در می رفت اما این بی انصافها نمیگذاشتند غیر ساعت مقرر بچه ها بیرون بروند .
این زن که بود؟ سوال ذهن همه ما بود . از وقتی که سلول 8 را کرده بودند شکنجه گاه، دیگر درد و زخم خودمان یادمان رفته بود.
علی گفت الان می رم ته توش در میارم. بعد شروع کرد یغلاوی را به در زدن که نگهبان ضروریه باید برم خیلی! بجون سبیلات.
که یکدفعه صدای سرکار استوار آمد خیلی با مرام و محبت گفت...نه ! خوب نیست گفتنش...حالا که شما اصرا می کنید، اما ... واقعا به ما یک فحش هایی میداند که شرمم میشود از گفتنش. به هرکی وهرچی که فکرکنی . اصلن هم براشون مهم نبود که این آدم درجه مبارزاتش چه اندازه و چی به چی هست . فقط فحش کشت میکردند. شرمنده از بیانش عذر میخواهم واقعا." که...چی خوردی که الان ریدنت گرفته." آن موقعه علی نالید که جون سرکار لواشکی شده بدو که ریخت الان سفره زمین می شه. هم قفسی ها بکام میرسند."
سرکار از ین حرف قهقه ای زد و گفت حیف...برای اینا. آمد و کلید انداخت به در. علی نیش خندی زد و رفت طرف خروجی.یادش رفت باید نقش ریختن وسفت کردن باسن را به کمرو تنبان تنگش بدهد. لباسهای زندان خیلی هم استاندارد نبود برای یکی بلند و یکی کوتاه . اما نقل این چیزها نبود علی رفته بود خبر بیارود. صدای زجه زن رفت پشت دیوار سیمانی بند زنان و دور شد . علی با خوشحالی آمد گفت:"گامبو میگه زنک باعث شده ده بیست تا سرباز تفنگ اهاشون به "گا"بره." ناگهان در و دیوار چهار در سه متری سلول پر شد ازخنده مستانه. علی انگشت روی دماغش گذاشت که آهسته!
بله همین عکس خودش هست. می بینی. دلم نمی آید از روی دیوار مغازه ام بردارم.صورتش آبله رو شده بود واسه همین هم درنگاه اول خیلی پیر و چروکیده نشان میداد اما تا دلت بخواهد رئوف بود و دانا. به دانایی او زن ندیدم.آن یکی هم آقا بزرگ خودم هست ، آن نفر کنار دستش نشسته مادر تنی ام.خیلی زود عمرشان را دادند به شما.
همهمه سوالها باهم بود. آخه چطوری؟ دست تنها؟ کجا؟ تفنگا کجاست؟ چرا گیر افتاده ؟ جدا؟ بگو جان من مرگ اصغر؟بهرام به خط مورس روی در آهنی به همه خبر داد.سلول های دیگر هم که خبر دریافت میکردند شروع به کف و صوت میکردند. نعره نگهبان هی بلند وبلند تر میشد.خفه شید مادر فلان ها...تلافی اش را هم نوبت توالت رفتن عملی کرد. اجازه ندادند برویم.اما می ارزید اگر دو روز هم نمی رفتیم واقعن تمام هم بندی ها سرمست چنین حرکتی بودیم.
علی گفت:" حالا نوبت یکی دیگه است. "آخر کی غیراز خودش رگ خواب این سرکار استوار توی دستش بود. باید مثل خود سرکار حرف میزدی. علی گفت :"سرکار فرمودند وقتی پیرزنها شورش کنند که دیگه جوانها... نه وای وای!" گردنش را به عقب و جلو لغزاند.
بهش گفتیم خوب تو چی گفتی ؟ علی با اطوار که دارد مثلن زلفش را روی سر مرتب میکند گفت :" به جااان اعلا حضرت من شاه دوستم ."ضربهای به باسنش زد.
"منتها شاهای مرده را بیشترچون دیگه خرابکاری هاشون را روی زمین خداتموم شده .پشت سر مرده هم که نباید حرف زد. خوبیاشون روی زمین یادگار مونده." و شروع کرد به رقصیدن که مثلن آقاسی شده و شلان شلان دارد می رقصد. با چشم و ابرو اشاره کرد طرف پنجره در. دو چشم آبی زل و تیزپیدا بود. سرکار با اهنی واوهنی صدایش را صاف کرد:"بد مستی میکنی علی چار گوش!" علی با اطوار رفت طرف در و لرزشی به شانه ها داد که " دورت بگردم استوار که نجاتم دادی و گرنه اینا الان منو ،"سرکار درحالیکه سر تعلیمی اش را به در می زد گفت"... مفت نخور . بشین سرجات "
بعد نشستیم هر چی پیرزن بود اسم بردیم مادر ممدی ید الله مادرحسن جوجه مادرمصطف باقری مادر.. هزار تا اسم بردیم نبود. انگاراو مادر هیچ کس نبود. مادر هرکی بود دست مریزاد داشت!حسابی زنبور توی پاچه نظام ، ساواک ،شاه و همه فک و فامیل و دم و دستگاه شان انداخته بود.
البته یکی از هم بندی ها گفته بودکه پیرزن را توی شهربانی دیده. همین چند وقت پیش، آخر در خانه اش را باز میگذاشته و بچه ها فراری می داده. خانه اش نبش میدان باغ ملی بود. گفته بود که یکبار رفته خانه پیرزن .او بهشان آب قند داده گفته خدا پشت پناهتان. گفته امام زمان خودش شاهده که چقدرخاطرش را میخواهید. گفته که هرکی جلوی این جبارها وایسه یار امام حسینه. بعدش همه آن آدمهایی که پریده بودند توی خونه ازش تشکرمیکنند و دوباره تک تک بیرون میپرند. مادر گفته که منم دلم با شماست. دلم روشن که آقا میاد. گفته که باید برید نترسید نترسید. برید دست علی به همراهتان.
همانجا ته وتوش درآمدکه شوهرش رنگرز بوده .چند سالیهست مرده. خودشبچه دهات مسگر آباد هست.14 تا پسر زاییده اما هیچ کدام از بچه هایش نماندند.بیکس وکار است ودلش به باغچه اش خوش است.
یکیاز بند دویی ها مال همان دهات بود. دوستان خبر می آوردندکه او قبلن هیچ وقت خلاف نداشته.اما این چند وقت مثل آتیش زیر خاکستر شده. الان هم اصلا نمیگوید که تفنگها کجاست.
گفتم:بنده خداهم ظلم پدر را دیده بود هم ظلم پسر را. خوب مگرمی شه ساکت بود."
یک عده از وقتی او می آمد همین طور فحش میدادند تا وقتیکه داشتند می بردنش. نمیدانم چه هیزم تری فروخته بود. ولیاکثرن با هم دم می گرفتیم ای ول ماشاله ننه ماشاله به غیرتت . نگهبانها را آتیشی می کردیم.آخر زورتان رسیده به سالمند جماعت! کجای حکم قانون نوشته که پیرها را آزار بدید! قدیما برده پیر آزاد می کردن شما نامسلمانها به این پیررحم نمیکنید! اصغر که پارا فراتر می گذاشت بهش میگفت پیر خرفت. خوب مجبور بودیم مظلوم نمایی کنیم.یک دفعه تمام بند شروع به شورش میکردند سرو صدا و دعواهای زرگری تا این رسولی بیچشم رو دست بردارداز این ضعیفه مظلوم. بعدش زندانبانها میریختند. یک دوتایی را نشان میکردند میبردند. به همین سوی چراغ قسم! وقتی داشتند می بردنمان بهم چشمک میزدیم میخندیدم که داریم میریم بهشت خدا. نباید بهش فشار میآمد. اما آن بی غیرت ها، از حیوان هم پست تر بودند دیگر رو دست نمیخوردند. ننه را نگه میداشتند بعد همه را می بستند ردیفی به چوب فلک.بعضی وقتها برای اینکه بیشتر بسوزانندش میگفتند:"اینها سربازهایی هستند که تفنگهاشون را دزدیدی. تا نگویی اسلحه ها کجان همین طور میزنیم."شلاق به سر و صورت و هر جا که بگی. بعد می دیدم که دیگر خود این بازجوها چهار نفری از نفس افتادند، حتی آن زهر ماریها را هم که میخوردند تا بیشتر زور داشته باشند بازهم کم می آوردند؛ رحم و مروت نداشتند. توی بند همیشه تا نصف شب صدای آخ و ناله می آمد.
آره . این رسولی بی پدر ومادر از همه بدتر می زد. واقعا شلاقهای او پوست و گوشت را از تن جدا می کرد. خدا عذاب جهنم را برایش دوبرابر کند. خیلی خیلی ... چی بگم.هیییی
بعد هم که دیدند دیگر کور شده، خوب فرستادندش رفت. تاوان سختی پس داد.یک نفر برای منافع خودش بیاید خواب آوربریزد توی ظرف شربت و او هم بی خبر بدهد به سرباز. این مارکسسیت ها استفاده از هر وسیلهای را برای رسیدن به هدفشان مباح میدانستند. تا بچه مدرسه ای ها را م فریب میدادند میآوردند تویخانهای تیمی. دخترهای کم سن و سال. هزار وعده وعید میدادند. طفلک یها هم از جان مایه می گذاشتند. اما او پیر بود. دیگر چشمش از زرق و برق دنیا پر بود. چه کسی اورا فریب داده بود؟
اما ننه تا همین امسال هم نذرش را ادا کرد.خود امام رضا نظر داشت وگرنه ما که جوان بودیم طاقت آن همه درد و رنج را نداشتیم. خیلیها وسط کار پوکیدند. خیلی ها هم تا تازیانه اول را می خوردند همه گروه را وامیدادند.
بعداشنیدم وقتی صدای سخنرانی امام را از بهشت زهرا شنیدهقلبش پر از نور شده، غصه چشمایش از یادش رفته است.عجیب صاف و پاک بود.
وقتی که رد می شد از جلوی زندان یک چیزایی میگفت مثل اینکه پیغام بدهد سفارش به نماز میکرد. بهرام اعتراض داشت که "مذهب یک چیز من در آوردی برای یک عده که توسط آن دیگران را که توی جهل و سردر گمی هستن استثمار کنند." او از همان مارکسیسهای دوآتشه بود شاخه مجاهدین خلق . همان موقعه خودم هم بودم اما شاخه مهدویون. جرمم داشتن کتاب بود. کتاب مرجعیت و روحانیت اثر علامه طباطبایی و شهید مطهری. پرتوی از قرآن آیت الله طالقانی.
بد میکردند این مذهبیها را با این لائیک ها با هم میانداختند توی یک سلول.اکثرا جرو بحث به پا میشد. مخصوصا اینکار را میکردند. تفرقه می انداختند و پاد شاهی میکردند. همین بهرام بدبخت را بخاطرفکاهیات ابوالقاسم حالت گرفتند وگرنه هیچ مدرک و سندی مبنی بر حزبی بودنش نداشتند.
یک مدتی هم اعلامیه جعلی صادرمیکردند وتوی شنکنجه گاه نشان ما میدادند که ببینید رهبرتان آشیخ چی گفته. چه حقه هایی سوار میکردند تازجر روحی بدهند.سیاست پدر مادر ندارد.
اما پیرزنخام نمیشد.دنیا گشته بود. یکی از دوستان همیشه ورد زبانش بود که " عجب شیر زنی!" آخر داشتند جلوی روی پیرزن لختش میکردند ببرند زیر دستگاه آپولو. مادر چشمهایش را روی هم گذاشته و گفته خدایا دیگر بسته نمیخواهم این دنیا را ببینم. هر چی بازجوها سیلی زدند توی صورتش بازنکرده که نکرده.خود من شخصا همانجا یقین کردم باید یک جوری به مادر متصل کنم. یک جورش همیشه باهاش باشم.
وقتی انقلاب شد آمدم اینجا دیدم نشسته و چادر را تا توی صورتش کشیده.خدا رحمتش کند. خدا رفتگان شما را هم بیامرزد. خانهاش هم با برکت هست.دلم نیست به فروشش،اما خوب آن درمانگاهی که نیت ساختش را دارم اینجا جایش کوچک هست . زمینها هم قیمتش بالاست وسعم نمیرسد بدهم سرش.می خواهم بروم پایین تر که ارزان تر است.
آخ مادر! انگار همین دیروز بود دیدیم لنگانو دست به زانو بردنش طرف اتاق بازجویی.نوبت نصیری بود با یک نفرهمراهش که آن وقتها نمیشناختمش. بعدا فهیمدم که یک سرهنگ ارتشی است. کشف کردم که اهل همین کوچه بوده.دیوار به دیوار حق همسایگی به جا میآورده...هه هه ... ای دنیا! ای ای!دیگر شیفت همه دستمان بود.صدای نصیری را می شنیدیم آخر نزدیکترین سلول به آنجا بودیم."هان پیرزن.هیچ فکر کردی بری بیرون مردم باهات چکار میکنند؟"ننه جواب داد : سرمومیذارم میمیرم به مردم چکار دارم. روزیم را خدا میده."
نصیریکم نیاورد ادامه داد: "همون سربازها که اسلحه هایشان را ...حقنه کردی،همانها میآیند سر وقتت. شبانه خر تا خر میبرند!"
جواب داد:" انشاله که همون طور که شما می گی بشه.من که دیگه عمری ندارم. فقط می خوام منو ببخشن. من چه میدونستم که واسه مردنم دارم شربت درست می کنم. گفتم نذرمو ادا کنم.موندم حیرون این چه قسمتی بود! چه حکمتی بود! من که پیرم. منو هر چی میخواهید نگه دارید.این طفلک هارا آزاد کنید. من مادر همهشونم. جای همه شون زندون می مونم."
نصیری گفت:" من ضمانتت را میکنم برو بیرون.دولت آریامهر نون زیادی نداره بده به تو بخوری.حالا بروتا ببینم چکار میتونم بکنم،تو که داری میمیری چه فرق میکند، اینجا بمیری یابیرون،البته بهتر است بیرون بمیری ،دیگر نمیگذارم امامزاده دیگری مثل اوسطی درست شود."
ننه هم جواب داد: "حالا که شما اینطور صلاح میدونید باشه بچشم بیرون میرم اما بهم چادر وپول بدهی که بروم خانهام. آخر هیچ کس راندارم که بیاید دنبالم."
یکی از ساواکیها گمانم همانکه سرهنگ بوده یک شماره روی کاغذ می نویسد و میدهد دستش.تا وقتی خبری ازبرنامه وجلسهای چیزیبود به آنها اطلاع دهد.پیرزن همین دم در وقت رفتن گفت:" من نمک نشناس نیستم حاضرم برایتان کاری کنم." گفتند:چکاری؟
گفت:" شنیدم که بچه کوچکی داری توی خانه حاضرم رخت و لباسی چیزی هست بشورم.میتونم هفتهای یکبار بیایم آنجا جارو بزنم." ناگهان همان سرهنگ ناشناسبا عصبانیت و پرخاش گفت: "ای پدرسوخته زبان نفهم! فکرکردی ما هالوییم ،حالا میخواهی پاتو بذاری توی خونه من! خودت خوب میدونی که منظور من ازکمک برای خانه نبوده بلکه برای اطلاع از کارهای دیگر خرابکارها بود...!" با این حرف دستهایش را محکم بستند و با باتوم برقی به جانش افتادند.
زمانی که جلوی بیمارستان برای اولین باردیدیمش نشسته بود توی صف خون .جا خوردم. باورم نمیشد هنوز زندهباشد . با آن جراحت ها و آن حال زار .فقط جلوی در ورودی را هباز بود برای خالیکردن سریع مجروحین و شهدا. مدام ار بلند گوها پیج میشد فقط گروه خون او منفی میخواهیم .از بقیه خواهشمندیم بروند و محوطه را خالی کنند. گروهی از شهدا را چیده بودند توی حیاط. هر کس می خواست برود و شهید خودش را پیداکند. اول فکر کردم به هوای شهیدی کسی آمده. بعد فهمیدم که نه نیت اش خون دادن است. همان هیجان که توی مردم بود مخصوصا قشر جوان ، توی خون او هم بود. نمیتوانست بنشیند تا زخم های چرک کردهاش خوب شود. با همان تکه چوبیکه دستش گرفته بود آمده بود توی صف خون دهی به مجروحان. گفتم:" مادر جان قربون قدم هاتون برم. الان باید شما استراحت کنی".سرش را بالا کرد به صورتم نگاه کند.آهسته نالید که: ببین ننه.من پیرزن زنده بمانم که چی بشه! این جوانها این طور بمیرند ومن زنده بمانم که چه؟" با اصراربردمش منزل خودمان.مدام توی راه می گفت: این نامردهای چکمه پوش شیخ علی را کشتند. کمرم را شکستند.باید این جونها بروند جلو یاین نامردها وایسند. شیخ علی را این چکمه پوش ها کشتند. همسرم چند روزپرستاریش کرد.
شیخ علی او پسر ارشدش بود.یعنی برادر بزرگ ما .حیف ندیدمش.
بعدها ازش پرسیدم که کی توی شربت خواب آور ریخت؟ اشاره مستقیم نکرد. گفت:"خدا ازش بگذره! منکه گذشتم."
هرچی اصرار کردم که اقلا بدانیم اسلحه ها دست کی افتاده؟ گفت:"همان که خودش انداخت خودش هم در آورد. خدا خودش دست بنده مظلومش را میگیرد."اصلن زبانش به نفرین نمیچرخید.مثل گل بود بوی بهشت میداد.
زندان همان کورسو چشمهایش را هم که میدید ازش گرفت. خوب بازجوها وقتی دیدند کور شده بردنش بیمارستان 501 ارتش. دیدند فایده نداره آزادش کردند.
بدش می آمد از دلسوزی و ترحم دیگران.خوش نداشت دستش را بگیرند.میگفت ازوقتی که کور شدم مردم و دنیا را شناختم.اصلن تا دم آخر که بالا سرش بودم حاضر نبود به کسی بگوید یک لیوان آب بده دستم. همه کارهایش را خود انجام میداد با همان آهستگی و خزون خزون نشستن خودش را به دستشویی میرساند یا می رفت لب حوض ظرف میشست.شده بود دوپا ره استخوان. قوز کرده. باورتان می شود من این همه توی دست و بال این زن بودم یک مرتبه سرش را باز ندیدم. یک مرتبه آستینش بالا نبود.به پیر زن که دیگر حرجی نیست حجاب و این حرفها.
احسنت! خوب فهمیدید. این دستم از سر همان شوک الکتریکی بیحس شده. بعد این همه سال هنوزاکه هنوز 70 درصد مداوا جواب داده. ببین انگشت دست راستم مال خودم نیست. از کتف شل شده تا انقد بیشتر بالا نمیآید.
چی؟ لیزر ، همه رقم رفتم تا طب سوزنی.
کلن سی ودو سه روز اسیر بود.حواسش جمع بود این آخری ها زنم شنیده بود که میگوید94 سال عمرکردم با این چشمهای کوچیک چه چیزای بزرگی دیدم!
تا خود بهمن ماه حبس بودیم، مردم ریختند وآزادمان کردند. واقعن دلم نمی آمد تنها بروم دیدن امام. رفتم پیداش کردم. نشسته بود جلوی در همینجا. صدای پای غریبه را که شنید. رفت توی خونه در را پیش کرد. به هوای اینکه یکی دیگر آمده اذیتش کند. بهش گفتم::ننه مروارید منم بند 2 یادت می آید."
گفت:" نکنه از اون قروم الدنگایی؟"
گفتم :"دورت بگردم . توننه همه مابودی. وقتی می بردنت توی اتاق شکنجه تا می آوردند ما دعوای زرگری راه میانداخیتم که حواسشون پرت بشه . و بیان زودتر بیرون ما را ببرند."
گفت :"په تو بودی؟ چر همچی می کردی ؟ دلت ضعف میرفت برای کتک؟" گوشه چشمای سیاهش که انگار همیشه یک خط سرمه داشت پاک کرد.
گفتم:"ننه مروارید توی زندان تو رهبر ما بودی تو همه کس ما بودی . ننه بخاطراینکه زود درت بیارند و حواسشون پرت بشه این کار رو می کردیم."
ایخدا! چقدربا صفا بود.همه مردم با صفا بودند همه یک دل. همه از شوق آمدن امام روبوسی میکردند. دیدم از پشت در خونه اش یک بشقاب شیرینی نخود چی در آورد. گفت :"بیا دهنت رو شیرین کن . برا خاطرامام خریدم . هر وقت آمد از اینجا رد بشه بهش تعارف کنم."
گفتم:" ای ننه جونم فدات بشه قربونت برم ما داریم می ریم دیدن آقا . امروزو فردا که نمیآید. پاشو بریم باهم بریم ." اول تعارفکرد .بعد یک چند تا دیس شیرینی نخود چی هم به سفارش او پشت وانتم گذاشتم. هرکی سوارمی شد دهنش را شیرین میکرد. گفت:"اگر بشه یک پشقاب هم ببرم براش فکر کنم خوشال بشه." یک پیش دستی پر از شیرینی دستش بود تا رسیدیم شیرینیها خاک شده بود.آقا تشکر کرد. گفت:"مادر شما در این راه خیلی اذیت شدید ما از شما ممنونیم."
ننه دیگر اینجا اصلن گریه نکرد. گفت:"ما برای آقا امام زمون قدم گذاشتیم که شما نائبش هستی ، وگر غیراین بود الان هفتاد کفن پوسونده بودم." بعد لبخند زد. امام فرمودند:" انشالله آقا امام زمان ارواحنالفدا اجرتان را بدهد."
روز سوم
مامی خوبم وقتی از زبان آن مرد فروشنده شنیدم که این خانه از آن یک مامور اطلاعات و امنیت کشور بوده است!چیزی که خودشان در زبان عامه میگویند ساواک! ناگهان رنگ از صورتم پرید. اما تمام عمرم شنیده بودم که سرهنگ بوده . درشهربانی کار می کرده است و وظیفه اش برقراری امنیت عمومی بوده است!
مرد متوجه شد. سریع حرفش را تغییر داد که همه آدمها خطا میکنند بعضی کمتر بعضی بیشتر. گفتم:" از پیشینه ایشان خبر آنچنانی ندارم.از چنین موضوعی بی خبر بودم."
مرد میگوید به سفارش ننه مروارید ماترک او صرف مصارف عامل المنفعه بکند.از بین حرفهایش معلوم بود که میخواهد یک درمانگاه یا یک بیمارستان بزند. منتها باغ مساحت لازم را برای پارکینگی ندارد. برایم جالب بود که ما هم میخواهیم یک پاساژ بسازیم به نام نامی پدر تا میلیاردها تومان برایمان عایدات داشته باشد.و آنها اینطور از مالشان میگذرند.خوب وظیفه دولت هست تا این خدمات را به مردم برساند نه اینکه بصورت خصوصی آن هم عام المنفعه و به گفت خودش خیریه اینکار را انجام دهند. گفت میخواهدتا مردم را از رنج و درد نجات دهد.
روزچهارم
امروز صبح زودتر رفتم .قفل و زنجیربزرگ در را فقط خود آقای رمضانی میتواند باز کند.بعداز سرایدار خانه.خانه جای ارازلو اوباش شده. برای همین هم چند سال کلید دار بودهاست." از روی حق همسایگی" این کار را انجام میداده.ازین حرفش خندهام گرفت. مگر همسایه هم بگردن آدم حق دارد. آنچنان با صراحت و محکم جواب داد: بله تا 40 تا خانه 4 طرف خانه حق همسایگی بر گردنمان هست باید مراعات حالشان را بکنیم. حالا اگر این خانه خالی بود. برای همین این چند سال خودم نگه داریش کردم. هروقت هم می امدم دیدن مادرم حواسم به این خانه بوده تا آسیبی به نرسد. گفتم:" پس چرا این طور الان بدون کنتور برق ؟ "
جواب داد:" این مال همان اوایل است که مردم به خانه یورش اوردند وگرنه بعدش من خودم حواسم بهش بوده است."
هر چند خود من وقتی پا دراین خانه می گذارم اول ترس برم میدارد اما وقتی میروم شیشه بری ها و آینه های غبار گرفته را می بینم بیاد کودکی ام که تکثیر شده بودم و در تنهاییها بازی میکردم میافتم ،خانه میشود خانه خودم. کاشکی شما هم مثل همه امان نامه می نوشتید و بر میگشتید سر خانه و زندگیتان.از قرار معلوم وضع مالیمان خوب بوده است. چرا برنگشتیم؟
دلم میخواهد از افرادی که پدر را آزار دادند مدرکی گیر بیآوردم. بروم بکوبم توی صورت این قانون جمهوری اسلامی اگر واقعا عدالت داشته باشند حقمان را بگیرم و اعاده حیثیت کنم.
اما با بال زدن ناگهانی یک قمری در پنجره اتاق یا جستن یک گربه در حیاط دهشت برمیدارد. امروز هم به خاطرشما رفتم فقط به خاطر شما.
دولابچه کجاست؟ بالاخانه؟ این چه مدل آدرس دادن است. الان اگر آقای رمضانی سر برسد و ببیند با یک آجر شکسته افتادم به جان در ودیوار خانه ، فریاد دزد دزدش بلند می شود.
دیوار زیر پله های زیر زمین. انبار است مادر من! یک جای سوراخ چهار گوش که جا کفشی است. تیشه میخواهم !
الان یک تکه آجر از لب باغچه لق شده بود در آوردم. با آن کوبیدم .مثل کوبیدن سند و سندان. پوست دستهایم زبر و خشن شد.ناخن هایم شکست. پدر چرا این جا همه چیز را قایم می کرده است ؟مگر بانک و صندوق امانات نبوده است؟
قلبم میکوبد تمام ناملایمات زندگی ام که بدون پدر در غربت در انگشتانم جمع شدند تا بالاخره آجرها لق شدند.
رمضانی میگوید که اهل محل گفتند که صاحب خانه دیوانه شده بود. بد اخلاق و نساز. وقتی امام می آید مردم می روند شهربانی را میگیرند روی دیوار هر محله اسم و شهرت ساواکی ها را می نوشتند حتی رنگ ماشین و اسم زن و بچه تمام خصوصیات ظاهریشان را مینوشتند و حمله میکردند و فرد مورد نظرشان را دستگیرم میکردند. تیمسار را هم اینجوری گرفتند. من توی دلم روده بر شدم ازینکه یکدفعه پدراین همه درجهاش بالا رفته. از طرفی هم شک کردم که نکند اشتباهی رخ داده. من با یک فامیل دیگر آمدم سر وقت خانه قدیم . نکند دستهایی در کار است و میخواهد که مرا و خانواده ما را بعد سالها درچنگال خود اسیر کند. می خواهند ببرند پای میز محاکمه و بگویند چرا و به چه علت فرارکردید. مامی می ترسم. از خودم از این سفار ش شما. از اینکه تنها فرستادی ام . از اینکه باید نقش بازی کنم.برای همین هم لب تابم را آوردم و مدام برایتان امیل می زنم. میخواهم لحظه به لحظه در جریان باشید.خون من بی دلیلی نریزد .
مادرمن کاشکی بودی . مثل یک بمب زنگ زده که هر آن انتظار انفجار ازآن می رود بغض ام در حال ترکیدن هستم.نمیتوانم حرفی بزنم. ببینید اسکنر ندارم . چندتایی را رونوشت نوشتم تا در جریان باشید .اگر شد می برم هتل تک تک اسکن می گیرم.
فرمانداری نظامی شهر قم
برابر بر گزارش سازمان قم از بامداد روز 23/6/1357 نحوه عملکرد و کارایی ماموران فرمانداری نظامی را به استحضار می رسانم
1- به علت کمبود افسر درجه دار سرپرستی بعضی از گروه ها به سربازان دیپلمه و یکنفر افسر محول گردیده استکه بنظر صیحیح نمی رسد.
2- افراد آموزش کافی ندارند و در برخورد با مردم (به منظور متوقف نمودن وسایل نقلیه و بررسی وضعیت اهالی سخت گیری هایی نمودند و حتی به خوردن آب و شربت مبادرت نمودند.) د رنتیجه این کار ناراضایتی مردم را بیشتر نمودند.
3- بعد از ظهرکه مردم اقدام به راهپیمایینمودند . سربازان که جیره غذایی شان نرسیده . گرما گرسنگی بیطاقتشان کرده لذا از یکی از عابران که شربت نذری پخش میکرده شربت گرفتند. شربت حاوی مواد خواب آور بوده و آنها دقایقی ا زخود بی خود شدند. متاسفان اسلحه هایشان را ا فرادی بسرقت می برند.
4- لیست 26 نفراز مظنونین این منطقه تهیه و قبلا ازساعت 7 عصر جهت دستگیری در اختیار فرماندرای نظامی گذاشته شده است. با وجود لزوم دستگیری فوری مظنونین مزبور تاکید گردید ، تا کنون اقدامی صورت نگرفته است.
5- درمدت 48 ساعت برقراری حکومت نظامی هنوز سازمان دهی ارکان و قسمتهای مختلف آن صورت نگرفته و ساختمان های مورد نیاز آن نیز با راهنمایی سازمان قم در اختیار گذاشته شده است.
رئیس سازمان اطلاعات وامنیت قم، جهانگیری
بعرض تیمسار ساواک رسید.تاریخ23/6/57
توضیحات پانوشت: روز چهارشنبه که برابر بر جشن غیرعلنی است که مردم این شهر اجرا می کنند .مردم در حکومت نظامی 48 ساعته به سر می برند.مروارید صابونی سن حدودا 60 سال در همان ساعت اولیه توسط خود سربازان به شهربانی منطقه تحویل داده شد. نامبرده تحت باز جویی قرارگفت.
و یک سند دیگر
برابر خبر واصله طلبهای بنام شیخ علیبهادری اخیرا در قم در منازل بمنبر میرود و مردم را شدیدا تحریک مینماید. مشارالیه در اظهارات خود نسبت به علیا حضرت شهبانوی گرامی اهانت نموده و در تاریخ 27/5/37مجلس تفسیر قرآن گذاشتند و دربین آیات شروع به بیان مطالبمضره و تحریک آمیز نموده است. یاد شده خواهان ذکر فاتحه برای کشته شدگان حوادث اصفهان شدهاست و همچنین خواسته است مردم در چنین روزهایی پرچم سیاه بر در منازل خود نصب کنند.
رئیس سازمان اطلاعات و امنیت قم جهانگیری.
گیرنده:تیمسار فرماندار نظامی قم و حومه جهت استحضار و هرگونه اقدام شایسته.
حتی سندهای خیلی قدیم یهم هست مال سالهای 54که نوشته فردی بنام خیلی رمضانی همراه با نامزدش دستگیر شده. نمیفهمم چرا باید این آقای رمضانی بیاید تنگ دل این سرهنگ خانه بکند؟ چرا این همه سال زاغ سیاه ما را چوبمیزده؟ چه صنمی با ما دارد؟به دلم بد آمده نکند منتظر انتقام گیری از ماست؟
من که سر در نمیآورم چرا باید این اسناد پیش پدر باشد؟ این نامه . این نامه ها به سران.این ده تا اسلحه زنگ زده اینجا چه میکند. پدرخودش اسلحه داشت چرا از ین مدل . هیچ وقت یادم نمی آید گفته باشی پدر اهل شکار رفتن باشد.رویش نوشت ژ3. اما با این که فقط توی سربازخانه ها پیدامی شود.
مامی شما هیچ وقت به سوالات کودکانه من جواب ندادید تا امروزکه باید بدانم باید بدانم اوضاع از چه قرار بوده است و چرا و چرا پدر باید دروطنش بمیرد وما غریب و آواره این کشور و آن کشور دنبال پناهندگی باشیم. مگر وظیفه هر مرد نگهداری از خانوادهاش نبود و نیست؟ پس پدرکجاست؟ این همه سال باید ازمن پنهان می شد.تا خودم برسم به این اسناد. شما همیشه میگفتید که همه کارمندان را مجبور به اخراج شدن کردند و پدر برای امنیت جان ما فرستادمان بیاییم آمریکا. اما خودش گرفتار نظام آخوندی جدید شد. آیا حرف شما این نبود؟ پس اینها چیست؟ حتما مثل همیشه میخواهید بگویید که بی خبر بودید از اعمال پدر.پدر من چند اسم داشته.برای همین هیچ گاه من به ماهیت او پی نبردم. زیر لایه هایی که پنهان میشده. هر دفعه در نامی جدید. اما شما که همسرش بودی باید اسم ورسم اصلی او را می دانستی. من کی هستم؟ پدرم کیست؟چکاره بوده است؟ نسب ام به کی می رسد؟ریشه هایم کجاست؟ یقین دارم که شما زن نجیبی بودید اما چرا انقدر اسم و فامیل پدری که من در شناسنامه دارم با اینکه خانه را به نام من کرده متفاوت است؟ حسن جهانگیری کیست؟ نام مستعار پدر؟
مادرم این همان گنج پدر بود؟؟؟؟؟
عکسها را هم اسکن می کنم.ببین می شناسی؟ یک زن هست توی این عکس ها.
الان که فکرمی کنم میبینم پدربه طمع گرفتن خانه پیرزن او را زندان انداخته تا سر به نیست شود. یقینا همین طوربوده .واین مرد صورت بسته قلاب سنگ بدست.همان روحانی باغبان خانه.این مردم که مقابل گاردی ها ایستادند.این عکس زنانی که ناخنهایشان را کشیدند. این هم عکس دسته جمعی بادوستان.
افسوس حتی یک عکس از ما دونفر نیست.ما توی زندگی پدرجایی نداشتیم. برای دکور بیرون.این همسرم این دخترم. ما کجاها رفتیم!چه ها شنیدیم. وتمام این سالیان به تمام فامیل پشت کردیم یا پشت کردند به ما فقط وفقط بخاطر شغل پدر. و این را تو همیشه از من پنهان کردی. دروغ گفتی! چرا دروغ؟
میترسم رمضانی سر برسد و تمام این حقایق را بفهمد. این عکس رانشان دهنده وقایعی تاسف بار هستند.وحشت برم داشته ماما!
باید بروم پیاده روی وفکر کنم به خیلی چیزهای پنهان...حرفهایی که اگر من میدانستم هرگز پا به خاک ایران نمی گذاشتم. هرگز به خودم جسارت نمیدادم واین طور تند و بی پروا از حقانیت پدرصحبت کنم و از مرگ مظلومانه و غریبانه او بنالم.بیایم که آرزوی اورا بر آورده کنم. پاساژ بسازیم و نامش ار بر سر در آن بنویسیم. چه فکرهای بچه گانهای! باید برومجایی که هیچ کس مرا نبیند.باید بروم تنهاباشم.
روز آخر
من دارم وسایلم را جمع میکنم برگردم، ولی نمیدانم از دست این شاگرد سنگ تراشی چکار کنم؟ مدام زنگ می زند که خانم چی بنویسم چکار کنم خانم سنگ آماده است. گفتم بنویسد نمیدانم چه بنویسد . بنویسید آدم بود واز نسل هابیل نه نه اصلن هیچ ننویسد . ننویسد دلم نمیخوهد چیزی بنویسد . گفتم سنگ رانمیخواهیم گفتم اشتباه شد تاریخ اسم همه چی . به حالت مسخره کردن گفت:" بهه ! اسم و فایمل باباتم نمیدونی عجب دختریهستی! راستی راستی دخترشی؟ کی هستی؟ برای این بدبخت که صد ساله پوسیده بفکر افتادی؟ "
هیچی نگفتم . گفتم نمیخواهم. پاک کنید بدهید بههر که میخواهید." گفت که" نه خانم نمیشود. سنگ یک تکه !بخشید." گفتم نیمدانم کدامیک از اسامی پدر را بنویسم نمیدانم کدام اصلی است کدام جعلی. نمیدانم چه بنویسم....
اول مهرسال1312
نمیدونم ازکجا بگم چی بگم.اما همیشه اززبانم شنیدی وقتی که آمد خواستگاری من خیلی خوش بررو بود.خوب نظامی قد بلند سیبیل آنکارد شده کیا بیایی داشت.دو کوچه پایین تر از ما بودند. همه دخترهای فامیل انگشت به دهن ماندند که عجب بخت واقبالی بهم رو کرده. تازه سرهنگ شده بود.همون دم حجله بهم گفت اگر اصرار اطرافیان نبود تا آخر عمرمجرد می موندم. توی طالع من بوده با سن بالا ازدواج کنم .اینکه از زن جماعت مواظب باشم رو دست نخورم. آن زمان من چند سالم بود که جسارت زن بودنم را برخش بکشم اما او مرتب این حرف را تکرار می کرد.
اینکهچه مصائبی بر من در زندگی مشترک رفته یا او چه برخوردهای ناخوشایندی داشته همه از روز اول مدرسه سال 1312رقم خورده .اینکه در خانه شان خدمه ای بوده که خاله صدا میزندند و مادر در آن روز مهم میخواهدکه خاله پسر به مدرسه ببرد. .پسرک شوق مدرسه داشته. لباس فرم و کیف وکفش نو. اما از خانه که بیرون رفتند. اینکه می گویم نه برای دفاع از کارهای پدرت هست .او مرا قسم داده بود که تا زنده است هرگز هرگز برای کسی بازگو نکنم. اینکه او دست در دست خاله راهی مدرسه نمیشود بلکه جایی دیگر رفتند. جایی که تمام زندگی او را دگرگون کرد.
پدرت شدیدا به فال بینی علاقه داشت و میگفت در طالعش نوشته که همیشه در تسخیرزنان هستم. درطالعم نوشته همیشه زنان در پی آزارش هستند و اینکه هر روز می رفت پیش خاله.دوزانو می نشست کنارش.فقط می گفت چشم چشم! تا به آن موقع مردی اینطور ندیده بودم.
بجایش در مقابل دیگران رنگ عوض میکرد هرچه پیر زن بود به باد ناسزا میگرفت حتی به من هم گفته بود باید همیشه جوان و سرزنده بمانم وگرنه به لگدی از خانه میاندازدم بیرون. من اولین تارموی سفیدم که دیدم سریع رفتم رنگ کردم.
بیتاب بود. یک نوع بیقراری که فقط وقتی کنار آن زن می رفت آرام میشد و وقتی بیرون میآمدیم وحشی و درنده خو. دیگر برایش فرقی نداشت این زن مادرش هست یا فرد دیگر.مادرش را به باد ناسزا میگرفتو بعد میرفت برایش چیزی میخرید و میآمد با سر یه پایین که غلط کردم . ببخش.
الان میگویند جنون آنی میگیرند اما بنظر من جنون او دائمی داشت.
وقتی به دینا آمدی غم همه دلم را گرفت . از زن بودن خودم گاهی متنفرمی شدم . یک دختر یک زن بدنیا آورده بودم. وقتی میدیدم که این مرد چشم دیدن هیچ زنی را ندارد. من تقاص تمام زنان عالم را می کشیدم. تمام زنان بزهکاری که روزی روزگار ی بر سراو کاری کرده بودند که هیچ کس فکرش را هم نمی کرده حتی مادرش در جهالت تا لحظات آخرعمر این خاله را انیسو مونس خود کرده بود.
پدرت مجبور بود با هر رفت و آمد پیرزن بیوه به توقعات ناروایش جواب بدهد.بارها و بارها جلوی چشم خودم تهدید و مسخره کردنش را دیده بودم.
خاله پیر بعد از عروسی یک بار آمد.با گاریدستی آوردنش مثلن چشم روشنی عروس نو.زمین گیر شده بود.وقتی رفت دیدم که یک لک بزرگ چرک وخونابه روی ملافه پتویی که نشسته بود هست. اما امان از زبانش که نیش زد.هر چه می خواست نه بدترش را بمن گفت.اینکه باعث شدم شاهرخ هرزه شود.اینکه او پسر خیلی نجیب و سربراهی بوده است . با آمدن من در زندگیش او دیگر گستاخ شده و پسر رام قبلی نیست.
با مرگ این خاله گفتم که دیگر زندگی به کامم می شود اما نشد.
هیچ کس باورش نمیشد. هیچ کس نمیخواست بپذیرد که این مرد به ظاهر شیک وتمییز این مرد که تمام حرفهایش آهسته آهسته میگوید ، به من که می رسد می شود هیولا. میشود یک غول بیابانی. انقدر وحشت بر من غالب بود که دیگر گریهام هم نمیآمد. مات شده بودم.
پسرک 7 ساله معصوم با خاله رفته بود با گستاخی مردانه برگشته بود. اگر خودش را به مریضی می زد ، خاله او را بظاهرمهربانش می فریفت ومیبرده است. وبار دیگر همان بازی سواری و بازی دیگر که پس از درد بین پاهایش شبها به خود می پیچیده استوجسارت این را نداشته تا مادر را باخبر کند یا حتی به پدر بگوید.هر چند پدرش هیچ وقت نبوده او تاجرفرش بوده وکسب و کار مانع توجه به اهل وعیال.
این چیزی بود که تمام این سالها پدرت را آزرد واینکه چرا اینطور همه زندگی شده بود ومن و تورا از سرخود باز کرد تا نقشهای برای این پیرزن بیگناه همسایه بکشد.
بگذار حقیقت را بگویم . من از رفتنم خیلی شاد بودم. لااقل دیگر مجبورنبودم سایه ترس داشته باشم. فکرنکنم هیچ زنی بخواهد با مردی زیر یک سقف زندگی کند وهر شب بگوید خدایا من را نجات بده. هر روز وقتی چشم بازمیکند ونگاهش به سقف آینه کاریاتاق می افتد با خودش زمزمه میکند خدایا من واقعا زندهام هنوز؟ نگاه به فرزندش میکندکه آرام در گهواره نفس می کشد.قلبا از خدا سپاسگذاری میکند. شکرت ! دخترم بیمادر نشد! مسرت بخش ترین اتفاق زندگیش فرار از خانه بود. فراری که خود شوهر برایش تدارک دیده بود.
خوب هر کس بخاطردلخوشی با مردی می آید و با او زندگی می کند. اما او هر روز از همه کس بیتشردور می شد. از اول هم همینطوربود. اینطور که او از مردم میترسید باعث شد که مارا بفرستد برویم. قبلش یک سفرکوتاه رفته بودیم آمریکا. آنهم چند روز یک هفته هم نشد. در حدی که بشود گفت ماه عسل. مدام سرزنشم کرد که مثل امل ها لباس پوشیدم.مثل دهاتیها راهرفتم. بد غذا خوردم.امااین دفعهدیگر خودم بودم برای خودم و دخترم بدون تا آنجاکه می دش صرفه جویی کردم تا بتواینم برویم و دوستانپدر نتوانند پیدایمان کنند. پس رفتم سوئد.شنیده بودم آنجا ایرانی های زیادی هستند واز طرفی کمی هم می شد زبانمرا ترکی اعلام کنم. واصلن حاشا کنم که زن فلانی هستم. گفتم تمام پاسپورتهایم گم شده. به هرکه رسیدم گفتم که آمدم دانشگاه . بچه را از همسر خارجی ام دارم. مجبو بودم برای فرار از او. هر چند داخل زندان بود. هر چند دیگر اینک برگردد ومرا بیازارد خیلی اندک بود اما من هم تغیر هویت دادم. تو شدی ویدا. بچه بی شناسنامه. ومن یک زن بی پناه. برایاینکه افشا نشود ترکی ام دست و پا شکست بلد هستم و کسی بو نبرد از ته لحجهام. پس خیلی کم حرف زدم. این روزها تو مرا مجبور کردی تا حرف بزنم. مجبور کردی تا از روی این چاله عمیق سرباز کنم. نگو .
خودم نمیتوانستم با خانواده ام ارتباط بر قرار کنم چون خیلی میترسیدم. برادرمگفته بودکه ما چنین خواهری نداریم خیلیوقت است که مرده . در این زد وخورده ها . دوستم گفته بود او زندهاست میخواهدکه برگردد واگر بشود شما را ببیند. آنها گفته بودند هر جامیخواهد برود ما چنین خواهریندرایم. ما پیش مردمآبرو داریم . اگر برگردد خودمان میدهیم اعدامش کنند. من خلیل با هم عقد بودیم بله همین خلیل رمضانی وقتی از او تعریف کردی وقتیحرف زدنش را شنیدم دیگر ثابت شد خودش هست.در پوشش ازدواج کار سیاسی انجام میدادیم. خب برادرم همرزم بودیم اما وقتی خلیل را گرفتند کسی دیگر از او خبر نداشت.تمام این سالها فکرمی کردم مرده. پدرت مرا در همان بازجویی اولیه در شهربانی دید و پسندید. خوب یکراست برد خانهخودش. ومن دیگر رنگ خانواده وفامیلم را ندیدم وآنها هم بعدن هرگز نخواستند مرا ببینند.
می بینی چطو رانده شدم. فقط هم بخاطراین حس حق جویی خوب بخاطراو من خیلی جنگیدهبودم به خاطر اومن ازهمه بریدم. و رفتم و مدتها بودکه دیگر کسی را نمیدیدم. منهم میگفتمکه حق دارند. شاهرخ حق دارد. این مردا این زنها همه به ما حسادت می کنند.نمیخواهند تا راحت آمدوشد کنم. آنها نمیخواهند ما برویم دیدنشان. اما بعدها فهمیدمکه این پدرت بوده که دورا دور برایشان پیغام میفرستاده که کسی حق ندارد به خانهمن نزدیک شود. یکبار هم بهشان تهمت دزدی زده بود. همانوقت که تو متولد شدی. بعد ازان دیگر کمتر کسی می آمد. حتی مادرم هم حق نداشت چون پیربود واز جانب پدرت بدترین صفت.
او می گفت اگر که آن روز نحس مدرسه مادر او را برده بود هیچ وقت در دام کسی نمیافتاد. روزی که مادرش از او جدا شده بود. مادرش باید می رفته قبرستان. چون مراسم پدربزرگ بوده است.تمام فامیل چشم براه بودندکه دختر بزرگ حتما در مراسم حضورداشته باشد. مادرم یک عمر مرا بخاطرمراسم چهلم بابابزرگ سوزاند. من بدبخت کرد. نمیتوانست مادرشرا ببخشد. هیچ کس رانمیتوانست ببخشد حتی خودش را بهمین خاطر همین هم خودش را کشت.علت نیافتن و گمنام بودن او در قبرستان هم همین بوده.سنت هست از قدیم که هیچ کس فاتحهای برای این نوع افراد نمیخواند.
وقتی که برایآخرین بار تماس گرفت که سمانه من رفتنی ام مواظب این دختر باش. فهمیدم که دیگر آخر کار است. هر چند آنروز نفهمیدم چرا با این همه قانونو مقررات زندان واینهمه مخفی کردن ما زنگ زد به هتل . که من رفتنی ام. دوستان دیگرش عفو رهبری بهشان خورد. بخشیدهشدند یااینکه چند سالی زندان بودند بالاخره آزاد شدند اما او هیچ وقت کسی را نمیتوانست ببخشد.دیگرنمی دانمچه بگویم.فقط بگویم دخترکم میبایست الان رمضانی پدر توباشد که نیست.
پایان.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
