حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
شاه وارونه

شاه وارونه

۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۲کد خبر: 42515۲

داستانی از اعظم سبحانیان


نویسنده: اعظم سبحانیان از شیراز
رتبه دوم جشنواره سراسری طریق


شاه وارونه


1ـ شاه وارونه
بابا پشت یقه ام را می گیرد و من را هل می دهد توی کوچه روبروی دیوار خانه مان و می گوید : «بخون ببینم چی نوشته.»
چند بار پلک هایم را روی هم فشار می دهم تا خواب از چشمانم برود و بتوانم کلمات را به خوبی ببینم . روی دیواری که بابا به تازگی سیمان کشیده کلماتی نوشته شده . شروع به هجی زدن می کنم ولی کلمه ای که بیشتر از همه تکرار شده خواندنش مشکل است . شکل این کلمه را تا آن موقع ندیده ام . بابا می زند پس کله ام :
« پس توی اون خراب شده چه غلطی می کنی ؟ خوبه که پارسال هم رفوزه شدی .»
مامان به کوچه می آید :
« مرد صبح به این زودی بچه رو از تو رختخواب کشیدی بیرون ؟ خب صبر کن قاسم می یاد برات می خونه.»
ـقاسم کو ؟ زن صد دفعه گفتم خوش ندارم بچه ام بره این ور و اون ور.
بابا من را محکم به طرف خودش می چرخاند. دود سیگارش پخش می شود توی صورتم:
«قاسم کو؟»
می لرزم و می گویم : «رفته ...رفته خونه ی دوستش . »
این درست همان جمله ای است که قاسم گفته هر وقت بابا پرسید بگویم . بابا دوباره توی کمرم می کوبد و من چند قدمی جلو می روم:
«یالا زود باش راه بیفت خراب شده ی دوستش کجاست؟»
مامان می گوید : «مرد سر صبحی شر درست نکن بیا خودم می رم می یارمش.»
هوا سرد است .دلم بدجوری درد می کند . تا سر کوچه می رویم .برای این که بابا یادش برود می گویم : «دلم درد می کنه باید برم توالت.»
بابا ته سیگارش را زیر پا له می کند :
«خاک بر سرت کنن یه بار کارِت داشتم . خونه ی دوستش کجاست؟»
از دل درد چند بار این پا و آن پا می کنم .چشم هایم به چشم های ترسناک بابا می افتد :
«سعید راستشو بگو.»
« رف ...رفته ...خونه ی ...خاله.»
با این حرف، دستان بابا دوباره می خورد پس گردنم :
«خاک بر سر همه تون کارتون به جایی رسیده که دست به یکی می کنید ؟برو گمشو خونه تا بیام حساب تو رو هم برسم.»
این را می گوید و به سرعت به طرف خانه ی خاله می رود . آب دماغم را بالا می کشم پشت گردنم بدجوری درد می کند . به طرف خانه می دوم .
عباس آقا مرد خوش اخلاق و پولداری است که شوهر خاله پری است . بابا چشم دیدنش را ندارد . مامان می گوید : بابا نمی تواند یکی بهتر از خودش را ببیند . خاله پری فقط سه دختر دارد . عباس آقا من و قاسم را خیلی دوست دارد همیشه برایمان قصه تعریف می کند و با ما بازی می کند . از همه بهتر خاله پری است .هر وقت بچه ای را می بیند فکر می کند گرسنه است و کلی خوراکی به او می دهد و آخر سر هم موقع خداحافظی ،یک پول کاغذی که می شود با آن کلی چیز خرید . ما اجازه نداریم به خانه ی خاله پری برویم؛ خاله پری هم به خانه ی ما نمی آید . فقط من و قاسم بعضی وقت ها یواشکی به آن جا می رویم .
جلوی در خانه که می رسم خانم فیلی همسایه روبرویی دارد برای مامان نوشته های روی دیوار را می خواند :
« نوشته شاه آبکی ، شاه پفکی ، شاه شکمو ، شاه آب لمبو.»
خانم فیلیمی خندد:
« شعار این مدلی ندیده بودیم! »
آبکی راکه می خوانم خانم فیلی با انگشت دو بار به سرم می زند :
« البته شاهش رو وارونه نوشته.»
تازه می فهمم چرا نتوانسته ام این کلمه را بخوانم . به کلمه ی شاه وارونه نگاهمی کنم که مامان نگاهش به من می افتد:
«پس کجا رفت ؟»
ـ خونه ی خاله پری.
مامان می زند پشت دستش و من به طرف توالت می دوم .


2ـ دسته ی کبوتر سفید
مامان دست به سر روی لبه ی حوض نشسته . به نظرم شکمش بزرگتر شده . می خواهم انگشتم را روی شکمش بگذارم تا بچه ی توی شکمش تکان بخورد که من را پس می زند :
«برو بچه حوصله ندارم.»
قاسم در کلاس اول راهنمایی درس می خواند و زورش توی محله از همه ی بچه ها بیشتر است . یک بار که نادر توی کلاس من را زد به قاسم گفتم ؛ قاسم فردایش جلوی مدرسه آمد و حسابی او را کتک زد از آن موقع نادر با من کاری ندارد . قاسم همیشه سردسته است و همه ی بچه ها به حرفش گوش می دهند . اسم دسته ی آن ها عقرب است وقتی همسایه ها از دست او به مامان شکایت کنند؛ برای قاسم هیچ اتفاقی نمی افتد ولی وقتی به بابا شکایت کنند ، آن وقت قاسم کتک می خورد البته قاسم تلافی کتکش را سر بچه ای که از او شکایت کرده در می آورد .
درِ خانه با شتاب باز می شود . تا بابا را می بینم ؛ به سرعت پشت درخت انار ته حیاط پنهان می شوم .بابا، با یک دست پشت یقه ی قاسم را گرفته و با دست دیگر گوشش را می پیچاند:
« پدری ازت در بیارم که هی بگی خونه ی خاله کدوم وره.»
بابا کشان کشان قاسم را به طرف انباری می برد . مامان این جور موقع ها دخالت نمی کند چون می داند بی فایده است . بابا در انباری را قفل می کند و کلیدش را توی جیبش می گذارد و به طرف مامان می رود :
« زن صد دفعه گفتم خوش ندارم بچه هام برن خونه ی این از خدا بی خبر . شوهر خواهر شما سرش بوی قورمه سبزیمی ده حالا کی گفتم.»
بعد صدایش را بلندتر می کند و سرش را به طرف انباری می چرخاند :
« از این به بعد فقط بفهمم کسی پاشو گذاشته خونه ی خاله جفت پاهاشو می شکنم.»
این را می گوید و از جیبش یک سیگار بیرون می آورد .
همین طور پشت درخت انار می ایستم تا بابا برود . بابا قبلا کارگر یک شرکت بزرگ بود. از وقتی اخراج شد دکه ی سیگار فروشی زده و خودش هم سیگاری شده . قاسم می گوید بابا یک سیگار می فروشد ؛ یک سیگار می کشد .
به سرعت به طرف انباری می روم . صدایی نمی آید چند بار قاسم را صدا می زنم . فقط فین فین می کند .
دوباره قاسم را صدا می زنم .قاسم می گوید : «حیف شد می خواستم ببرمت توی دسته ی کبوتر سفید ولی این بار گند زدی.»
اسم این دسته را نشنیده بودم :
« تقصیر من نبود بابا می خواست تو رو پیدا کنه . حالا نمی شه منو ببری ؟»
« این دسته با دسته های قبلی خیلی فرق داره.»
« تو رئیسی.»
« نه یک رئیس داریم که خیلی شجاعه.»
«از تو هم قوی تره.»
« از بروسلی هم قوی تره چه برسه به من.»
« دعوا می کنید ؟ »
« نه .»
« من خوب می تونم لگد بزنم. تازه یاد گرفتم چطوری پشت پا بزنم.دیروز که نبودی بالاخره تونستم دو تا از ملافه ها رو به هم گره بزنم و از نرده های بالا خودم و آویزون کنم مثل تارزان آاااا...»
تا ظهر پشت در انباری می نشینم و به جای مشق روی یک برگه شاه وارونهمی نویسم و به قاسم التماس می کنم تا این که قاسم فریاد می زند :
« برو مدرسه سرم رفت.»


3ـ ننه ی دیگ به سر
عصر که از مدرسه می آیم ، جلوی دیوار خانه مان می ایستم و دوباره شعارها را می خوانم . تا ته کوچه می روم و برمی گردم . توی کوچه فقط روی دیوار ما شعار نوشته شده .مامان در را به رویم باز می کند . از همان جا در انباری پیداست . قفل بزرگ هنوز پشت در است . مامانمی گوید بچه ام از صبح تا حالا هیچی نخورده . کیفم را توی راهرو پرت می کنم و به طرف انباری می دوم .
پشت در انباری می نشینم و قاسم را صدا می زنم . جواب نمی دهد لابد خوابش برده .دلم برای قاسم می سوزد . اگر قرار باشد امشب آن جا بماند حتما ننه ی دیگ به سر به سراغش می آید . قاسم برایم تعریف کرده که چند بار با چشم خودش ننه ی دیگ به سر را ته حیاط دیده . زن پیری که سرش شکل قابلمه است و از توی آن بخار بیرون می آید . قاسم گفته که ننه ی دیگ به سر عاشق خوردن بچه های کوچک است . من هیچ وقت از دعواهای قاسم به کسی چیزی نمی گویم چونمی ترسم ننه ی دیگ به سر جایی من را گیر بیاورد . چند بار قاسم را صدا می زنم . قاسم می گوید :« برگشتی.»
می گویم: «اگر بابا تو رو بیرون نیاره حتما ننه ی دیگ به سر می یاد سراغت .»
ـ ننه ی دیگ به سر با اون هایی که زندانی می شن کاری ندارهخیالت راحت مدتیه که رفته خونه ی خودش.
ـخونه اش کجاست؟
ـ کوه کلینجا ملینجا توی هندوستان.
ـ همون کوهی که با عمو رفتیم.
ـ نه بچه هندوستان یه کشور دیگه است خیلی دوره.
هوا دارد تاریک می شود . چیزی توی شاخه ی درخت انار تکان می خورد :
« اگه برگرده؟»
« نه ننه ی دیگ به سر خیلی پیر شده برای همیشه رفته شاید هم مرده باشه.»
یک حوض بزرگ با چند درخت نارنج و انار وسط حیاط است .توالت هم درست کنار در انباری ته حیاط است؛ برای همین شب ها اگر کسی نباشد که با من به توالت بیاید رفتن خیلی مشکل می شود . گاهی شب ها که توالت نمی روم رختخوابم را خیس می کنم .باید هر طور شده به بابا التماس کنم قاسم را بیرون بیاورد چون باید شب تنهایی توی اتاق بخوابم .شبهایی که قاسم به خانه ی خاله می رود تا صبح سرم زیر لحاف است .
احساس می کنم چیز سیاهی پشت درخت نارنج ایستاده ، آب دهانم را به زور قورت می دهم ؛چشم هایم را می بندم و به سرعت مسیر انباری تا اتاق ها را طی می کنم و به داخل می روم . پشت پنجره می نشینم و انباری را زیر نظر می گیرم . باید حواسم باشد اگر چیزی دیدم به مامان بگویم و قاسم را نجات دهم .
شب که بابا می آید مامان به او التماس می کند . بابا کمی آرام تر شده . دستش را روی سرم می کشد و به طرف انباری می رود . قاسم که بیرون می آید داخل انباری را نگاه می کنم ، چیزی آن جا نیست و قاسم صحیح و سالم است . بابا می گوید : «بار آخرت باشه از این غلط ها می کنی.»
قاسم بدون هیچ حرفی به اتاق می رود و گوشه ای ساکت می نشیند . بوی آب پیازک (1)همه جا را گرفته . من عاشق آب پیازک هستم سر سفره می نشینم و کاسه ام را جلوی مامان می گیرم .


4ـ قرص های انگل
قاسم مدتی است جور دیگری شده . حتی وقتی گفتم دوباره نادر من را زده سراغش نیامد تا او را کتک بزند . توی محله دعوا نمی کند و از وقتی عضو دسته ی کبوتر سفید شده ؛ به دسته ی عقرب ها نمی رود . رنگش پریده و غذا کم می خورد . خانم گیسی که توی محله به او می گوییم دکتر، به مامان گفته حتما انگل دارد . مامان از درمانگاه برایش قرص انگل گرفته . هر روز یک قرص به قاسم می دهد ولی تا پشت راه می کند قاسم قرص را به من می دهد . من عاشق قرص های جویدنی هستم !
امشب بابا بشکه ی بزرگ نفتی را به زور از خانه بیرون می برد و قاسم را مجبورمی کند روی آن برود و با رنگ شعار ها را بپوشاند . من پشت در خانه ی خانم فیلی می نشینم و به آن ها نگاه می کنم بابا هی دستش را به پایش می کوبد:
«بچه فس فس نکن زود باش تا کسی نیومده.»
قاسم بی توجه به حرف های بابا خیلی آهسته دیوار را رنگ می زند .دیوار خانه رنگ رنگی می شود .
صبح با صدای بابا از خواب می پرم . بابا دارد به کسی که نمی دانم کیست حرف بد می زند . قاسم هنوز خواب است . با عجله بلند می شوم و به کوچه می روم . دوباره تمام دیوار پر از شعار شده؛ شاه های وارونه ای که بیشتر از قبل روی دیوار نوشته شده .
بابا کلی سر و صدا می کند و می گوید باید شب ها کشیک بدهد تا کسی که این کار را می کند گیر بیاورد . مامان چند بار صدای قاسم می زند . برخلاف روزهای دیگر قاسم چسبیده به رختخواب . مامان به زور از خواب بیدارش می کند . قاسم با عجله کتابش را برمی دارد و به مدرسه می رود . چشمم به لباس قاسم که کف اتاق افتادهمی خورد، لبه ی آستین هایش رنگی است !
امشب آخرین نفری هستم که غذایم را تمام می کنم .علاوه بر غذای خودم نصفه ی غذای قاسم را هم خورده ام .آخرین لقمه ی کوفته بادمجان را به زور توی دهانم جا می دهم و انگشتم را دور بشقاب می چرخانم .مامان به اتاق می آید :
« بچه دل درد می گیری.»
چهار دست و پا به طرف قاسم می روم . قاسم گوشه ی اتاق روی مقواهایی که با خود آورده شکل هایی می کشد و با قیچی آن ها را جدا می کند . می گوید برای مدرسه باید کاردستی درست کند . اجازه می دهد کمکش شکل ها را ببرم . وقتیمی گویم با کلمه ی شاه وارونه می خواهد چه بسازد دست هایش از حرکت می ایستد و چند لحظه نگاهم می کند . با اخم مقواها را ازم می گیرد و می گوید :« اگه فردا قرص انگل می خوای برو بخواب.»


5ـ امتحان ریاضی
وقتی هوا تاریک می شود بازی را تعطیل می کنم و به خانه می آیم . صدای قاسم از توی پستو به گوشم می خورد . یواش پشت در پستو می روم . قاسم به مامان می گوید که فردا امتحان ریاضی دارد و باید به خانه ی خاله برود تا زهرا به او کمک کند . زهرا دختر بزرگ خاله است که در دبیرستان درس می خواند و درسش خیلی خوب است .
مامان می گوید : «بچه شر درست نکن چند روزه گوشم خوابه اگه بابات بفهمهقیامت می کنه . منم با این حال و روزم نمی تونم دنبال تو باشم.»
قاسم می گوید : «بگو امتحان داشت رفته خونه ی دوستش . اصلا بگو رفته خونه ی عمو ابراهیم تا جلال بهش کار کنه.»
سرم را آهسته به داخل می برم و می گویم : «منم باید برم چون فردا امتحان ریاضی دارم.»
قاسم با شنیدن صدای من از جا می پرد:
«نه خیر از این خبرا نیست برو پی کارت بچه.»
و من که بلد هستم چه کار کنم دماغم را بالا می کشم و می گویم :« امروز آقا معلم گفت ریاضیت خیلی ضعیفه اگه این طور باشه امسال هم رفوزه می شی .»
تا مامان و قاسم به هم نگاه می کنند کتاب ریاضی را از کیفم بیرون می آورم و دمپایی ام را زیر بغل می زنم و می پرم توی کوچه .تا سر چهار راه قاسم دنبالممی دود .نفسم بالا نمی آید پشت ستون برق پنهان می شوم . قاسم دور خودشمی چرخد و نمی داند کجا هستم . فریاد می زند:« دیونه بیا بیرون کاریت ندارم.»
ـ دروغ می گی می خوام بیام خونه ی خاله.
ـ اگه بیای بیرون فردا باهات می یام مدرسه حساب نادر و می رسم.
ـ نه نمی خوام، می خوام بیام خونه ی خاله.
در همین موقع صدای چند تیر به گوش می رسد و صدای جمعیتی که شعار می دهند . کسی فریاد می زند : متفرق شوید ...متفرق شوید
قاسم دوباره فریاد می زند : «بیا بیرون احمق سربازا اومدن.»
از ترس سر جایم مانده ام با فریاد دوباره قاسم از جا می پرم و به طرفش می دوم . قاسم دستم را می گیرد و با سرعتمی دویم به طرف کوچه ی حاجی .سر دو راهی کوچه چند سرباز به طرف ما می آیند . برمی گردیم و فلکه را دور می زنیم. قاسم من را به طرف کوچه ی قهر و آشتی(2) می برد . آن جا کنار دیوار می ایستیم . کوچه تنگ است . به قاسمچسبیدهام و قلبم تند تند می زند . از توی خانه ی ته کوچه صدای آهنگی شاد به گوش می رسد . قاسم آهسته می گوید : «هیس فقط صدا نده .»
سرم را توی شکمش فشار می دهم . صدای حرف زدن دو مامور از سر کوچه به گوش می رسد. ناگهان صدای پا نزدیک می شود :
« این جا چه غلطی می کنید ؟»
قاسم می گوید : « می ...می خواستیم.»
مامور بلندتر می گوید : « هان با تو بودم؟ »
« می خواستیم بریم خونه ی خاله مون درس بخونیم.»
هنوز جرات نکرده ام سرم را بالا بگیرم .مامور کتاب را از دستم می کشد :
« این موقع شب ؟مگه نمی دونی شب نباید بیرون بیای؟»
مامور من را از قاسم جدا می کند ، ولی من دوباره به قاسم می چسبم . قاسم دستم را محکم می گیرد. زانوهایم می لرزد و با صدای بلند گریه می کنم .صدایی از سر کوچه به گوش می رسد کسی می گوید ایست . دو مامور بلافاصله به طرف صدامی روند یکی از آن ها می گوید : « سریع برید خونه .»
سربازها که از سر کوچه رد می شوند ؛ از دل درد خم می شوم .
ـ خاک بر سر حالا چه کارت کنم.
ـ برم توالت خوب می شم آخه ظهر سه تا قرص توی طاقچه بود که همه اش رو خوردم!


6ـ درس اجباری
قاسم تا خانه ی خاله چند بار پشت سرش را نگاه می کند . به خانه ی خاله کهمی رسیم قاسم سه بار زنگ را فشار می دهد و بلبل توی زنگ سه بار آواز می خواند . عباس آقا پشت در می آید و می گوید :« کیه»؟
قاسم می گوید :« کبوتر سفید.»
به قاسم نگاه می کنم . قاسم می خندد و به من چشمک می زند .
عباس آقا در را باز می کند . با دیدن من تعجب می کند .به سرعت به طرف توالت می روم .
صدای قاسم را می شنوم که برای عباس آقا ماجرای مامورها را تعریف می کند . وقتی بیرون می آیم ؛ همه نگران توی حیاط ایستاده اند . می خندم و می گویم :« راحت شدم.»
عباس آقا دستش را روی سرم می کشد :
«شنیدم فردا امتحان ریاضی داری . زهرا می تونه کمکت کنه.»
با شنیدن این حرف دوباره خم می شوم:
« وای دلم.»
همه می خندند . خاله پری به طرفم می آید:
«شاید خاله گرسنه ای برو تو اتاق تا برات خوراکی بیارم.»
قاسم دنبال عباس آقا به طرف زیر زمین توی حیاط می روند . جلوی در زیرزمین تعدادی کفش است . یک پوتین قهوه ای رنگ، شبیه پوتین آقای برومند هم داخل کفش هاست !
خاله با سبدی پر از میوه و چند کیک به اتاق می آید . زهرا کتاب را باز می کند و مسئله ها را یکی یکی توضیح می دهد . من هم شروع به خوردن می کنم . دارم فکر می کنم که چرا زهرا نمی فهمد اصلا به حرفش گوش نمی دهم که زهرا سرش را از روی کتاب برمی دارد و به بشقاب پر از پوست نگاه می کند :
«خب بچه یه کم گوش بده همین کارا رو می کنی که رفوزه می شی.»
با این حرف زهرا تکه ی موز به گلویم می پرد .زهرا چند بار به پشتم می کوبد . وقتی نفسم بالا می آید ، گوشه ی اتاقمی نشینم و اخم می کنم . ولی زهرا دست بردار نیست دوباره شروع می کند به توضیح دادن جدول ضرب . به جدول سه که می رسیم حوصله ام حسابی سرمی رود و می گویم : «من فردا امتحان ریاضی ندارم .الکی گفتم.»
با این حرفم چشم های زهرا بزرگ تر می شود که خاله با چایی نبات وارد اتاقمی شود . من که عاشق چای نبات هستم به زهرا که همین طور به من نگاه می کند،می خندم و حرفش را در مورد رفوزه شدن فراموش می کنم.
صبح زود چشم هایم باز می شود . کسی توی اتاق نیست . بشقاب پر از پوست هنوز توی اتاق است . رختخوابم خیس شده . کتابم را برمی دارم و آهسته بیرون می روم . از هال اولی رد می شوم و وارد هال بزرگتر می شوم چند اتاق توی این هال است . صدای نماز خواندن عباس آقا از توی یکی از اتاق ها به گوش می رسد . از قاسم خبری نیست . آهسته درِ هال را بازمی کنم ، دمپایی ام را زیر بغل می زنم و از در خانه بیرون می روم . ناگهانصدای خاله از حیاط شنیده می شود که من را صدا می زند .با سرعت تا سر کوچه می دوم .


7ـ مامورها
خوش به حال قاسم دیشب وقتی بابا خوابید ؛دوباره یواشکی به خانه ی خاله رفت . حیف شد با آن کاری که کردم دیگر خجالت می کشم به خانه شان بروم. قاسم می گوید : «خاله خیلی از دستم عصبانی شده.»
دارم دست و صورتم را می شویم که در خانه به شدت کوبیده می شود و خاله گریه کنان به داخل می آید . خاله را که می بینم ؛پشت در اتاق قایم می شوم .
خاله می گوید که مامورها نصفه شب به خانه شان ریخته اند .
بابا می گوید :« من می دونستم این طور می شه نگفتم خانم نگفتم . چند روز پیش آقای دهقان بود که باعث شد اخراج بشم، گرفتن بردنش معلوم نیست چه بلایی سرش اومده.»
مامان به بابا چشم غره می رود که بابا دوباره ادامه می دهد :
«بگو مرد این اداها چیه از خودت در می یاری کی اینا زورشون به شاه می رسه.»
خاله با اخم به بابا نگاه می کند:
ـ «یه از خدا بی خبر لوشون داده.»
با این حرف خاله بابا سینه اش را صاف می کند و خودش را سرگرم بستن بند کفش می کند ؛ که خاله گریه کنان مامان را توی بغل می گیرد :
«خواهر قاسم ...قاسم.»
مامان دستش را روی قلبش می گذارد :
«یا امام رضا قاسم چی؟»
با این حرف خاله بابا از جا می پرد .
خاله می گوید : «نصفه های شب مامورها ریختند تو خونمون عباس آقا خونه نبود قاسم و چند نفر دیگه تو زیرزمین بودن اون ها رو بردند.»
بابا به سختی می گوید :« مگه ...مگه قاسم دیشب خونه ی ...وای خاک به سرم.»
و پخش می شود روی زمین و رنگش می شود سفید سفید . خاله به صورت بابا آب می پاشد نفس بابا به سختی بالا می آید .مامان فقط گریه می کند .من هم گریه می کنم هم برای قاسم هم برای بابا . دور دهانم می سوزد و می خارد.
خانم فیلی که تلفن دارد آمبولانس خبر می کند . دکتر های آمبولانس می گویند بابا شوکه شده و آمپول می زنند ؛ بابا تا چند ساعت آرام می خوابد .


8ـ عمه جیر جیر
امروز مدرسه نمی روم . عمه نسرین به خانه ی ما آمده است . عمه نسرین خیلی پیر است و مدام غر غر می کند. هر وقت به خانه ی ما می آید هی از من و قاسم ایراد می گیرد . من و قاسم اسمش را گذاشته ایم عمه جیر جیر . قاسم می گوید آن قدر توی سر شوهرش جیر جیر کرده که شوهرش کّر شده و مرده .عمه دندان ندارد ولی همه چیز را خیلی راحت می خورد ؛حتی بادام و پسته . امروز من را فراموش کرده و هی به مامان دعوا می کند که همه اش تقصیر تو و خواهرت است . مامان به او چیزی نمی گوید ولی وقتی به آشپزخانه می رود گریه می کند . دعا می کنم عمه نسرین زودتر از خانه ی ما برود.
وقتی چشم های بابا، باز می شود و عمه را می بیند؛ می گوید :« قاسم رفته مدرسه ...قاسم برمی گرده ...من قاسم و لو ندادم ...نه نه من قاسم و لو ندادم.»
عمه نسرین بی آن که حتی قطره ای اشک بریزد ؛ رود رود می کند و دماغش را فرت فرت بالا می کشد . بابا هی حرفش را تکرار می کند .
در خانه محکم کوبیده می شود . چند مامور به خانه ی ما می آیند و همه جا را می گردند مخصوصا اتاق من و قاسم،سرم را توی دامن مامان فرو کرده ام و کنار در هال ایستاده ایم .مامان گریه می کند و می گوید : « حتما اشتباه شده ، والا بچه ی من کاری نکرده. »
و محکم من را از خودش جدا می کند . ناگهان مامورها از اتاق بیرون می آیند . مقواهایی که قاسم آن ها را چیده بود توی دست یکی از آن هاست . دوباره پشت سر مامان قایم می شوم . مامور با صدای بلند می گوید : «خانم پس اینا چیه ؟ هان؟»
و چند قدم جلو می آید :
« باباش کیه؟ »
تا اسم بابا می آید؛ عمه نسرین به طرف مامور می رود وبا عصایش جلوی مامور را می گیرد :
«آهای از خدا بی خبر باباش حالش بده نمی بینی. »و اشاره می کند به بابا که توی رختخواب خوابیده و یک قدم جلوتر می رود .مامور یک قدم عقب می رود :
« من مامورم به نفع خودتونه اگه چیزی می دونید یا چیزی دارید بگید. »
صدای گریه مامان بلند تر می شود :« هیچ چیزی نداریم قاسم و هم اشتباهی گرفتن »
عمه نسرین با عصایش به سینه ی مرد می زند:« ایی زن بچه تو شکمشه. »
با این حرف عمه، مامور به مامان نگاه می کند : « خونه تون و خودتون زیر نظرید وای به حالتون پاتون و چپ بذارید .»
مامورها از خانه بیرون می روند. مامان همان جا روی زمین می نشیند . عمه نسرین دوباره بالا سر بابا رود رود می کند .دیگر دعا نمی کنم عمه برود . خوب شد که خانه ی ما بود . وقتی قاسم برگردد به او می گویم که عمه نسرین چه طوری جلوی مامورها ایستاد . همان موقع عمو ابراهیم هم می آید بالا سر بابا می نشیند و با کلاه لگنی اش بابا را باد می زند .چشم بابا که باز می شود به عمو می گوید:
« نه نه من قاسم و لو ندادم.»

عمه نسرین می گوید : «دور دهنت تب خال زده بهش دست نزن.برو اون طرف نزدیک من هم نیا ». توی آینه به تب خال ها نگاه می کنم . مثل بادکنک های کوچک پر آب شده اند و می سوزند .دلم برای قاسم تنگ شده دماغم را بالا می کشم و به اتاق می روم. هنوزلباس ها و کتاب هایمن و قاسم توی تمام اتاق پخش شده . یکدفعه از زیر زیلو چشمم به سر مقواییمی افتد . زیلو را کنار می زنم و یک شاه وارونه رنگی شده را می بینم !


9ـ تب خال
امروز بعد از سه روز غیبت به مدرسه می روم .بادکنک های تب خال هایم ترکیده ولی خیلی می سوزد.مثل همیشه مشق هایم را ننوشته ام و قبل از این که آقای برومند به نیم کت من برسد از ترس چیزهایی را می گویم که نباید می گفتم . آقای برومند به نیم کت من که می رسد بی آن که دفترم را بگیرد دفتر یکی از بچه ها را جلو می کشد:
« چی شد که بابات دیونه شد ؟ اصلا کی گفته بابات دیونه است.»
سرم پایین است؛ چشمم به پوتین آقای برومند می افتد. شبیه همان پوتینی است که در خانه ی خاله دیدم .با همان لکه ی سبز رنگ جلوی پوتین .خیلی زور می زنم که اشکم در بیاید . نگاهش می کنم . سبیل آقای برومند برخلاف سر بی مویش کلی مو دارد . نگاهم می کند و دوباره با تکان دادن سرش ازم می پرسد . می گویم :«دکتر ها ی آمبولانس می گویند شوک شده ولی دکتر محله گیسی خانم که هم من هم قاسم رو به دنیا آورده به مامان گفته بابا دیونه شده.»
« قاسم کیه؟»
ـ برادرم ولی عمه نسرین می گوید حتما جنی شده و باید ببرنش پیش دعا نویس.
با این حرفم آقای برومند می خندد و به دنبال او همه ی بچه های کلاس می خندند . آقای برومند محکم روی میز می کوبد ولی صدای ضعیف خنده ی نادر هنوز به گوش می رسد . آقای برومند سرش را پایین تر می آورد و به تب خال ها نگاه می کند:
ـ «وسایلتو جمع کن برو خونه این برگه رو هم بده آقای حیدری.»
با خوشحالی از جا بلند می شوم که آقای برومند خودکارش را بالا می آورد :
ـ «کرمی قبل از رفتن مشق هاتو بیار خط بزنم.»
از کلاس بیرون می آیم .از فشار خودکار، لای انگشتم حسابی دردمی کند . توی راه پله، برگه را باز می کنم ولی چیزی سر در نمی آورم . با این که پارسال رفوزه شده ام ولی باز هم نمی توانم دست خط آقای برومند را بخوانم.
آقای حیدری دستش را روی بخاری نفتی گرفته و آواز می خواند .گردنش خیلی چاق است و کراوات آبی رنگ بزرگی را محکم دور گردنش بسته . من را که می بیند چشم هایش بزرگ تر می شود و با انگشتش کراواتش را جا به جا می کند :
«صورتت چی شده؟»
ـتب خال زده.
برگه را می گیرد :
«برو،برو کنار در.»
دفتر گرم است و بوی بیسکویت تینا همه جا پیچیده . من عاشق بیسکویت تینا هستم .
ـ دروغ که نگفتی؟
ـ نه آقا به خدا بابامون دیونه شده و قا ...
ادامه نمی دهم نه این یک حرف را نباید بزنم مامانم گفته اگر به کسی بگویم قاسم را گرفته اند جایم توی انباری است .
ـ به مامانت بگو یه دیونه خونه پلیس راه فسا هست بابات و ببره اون جا.
از دفتر که بیرون می آیم یاد شعری می افتم که بچه ها امروز برای آقای حیدریمی خواندند ؛ حیدری بالای دری چفت دری.


10 ـ اکبر ماست بند
از مدرسه تا فلکه مصدق را یک نفس می دوم . تب خال هایم می سوزد . باد که به آن ها می خورد احساس خنکی و سوز سوز با هم قاطی می شود . کنار بانک ملی نزدیک فلکه یک تانک بزرگ ایستاده . سربازهای اسلحه به دست را که می بینم به سرعت پشت درخت توت روبروی داروخانه ی فارابی پنهان می شوم .نادر می گوید زیر تانک اتاقکی دارد که ده نفر توی آن جا می شوند . ولی قاسم می گوید تانک جنگی فقط جای دو سه نفر است .
ناگهان صداهایی به گوش می رسد . سربازها وسط میدان می آیند . چند نفر در حالی که شعار می دهند جلو می آیند . درست به سمتی که راه خانه ی ما است . سربازها دنبال جمعیت می کنند . جمعیت پخش می شود چند تیر هوایی شلیک می شود . بوی بدی توی دماغم می رود . کیفم را محکم می گیرم و به طرف دروازه می دوم . ناگهان کسی به من تنه می زند . محکم با کیفم پرت می شوم زمین . در یک لحظه همه چیز سیاه می شود . دستی من را با شتاب از روی زمین بلند می کند و کیفم را برمی دارد . سرم را که بالا می گیرم اکبر ماست بند را می بینم . اکبر ماست بند مرد قوزی قد کوتاهی است که توی محله ی ما مغازه ی ماست فروشی دارد .ما خیلی کم از او ماست می خریم چون ماست هایش ترش است . نادر می گوید به چشم خودش دیده که یک کاسه ماست را روی قوزش گذاشته و جابه جاکرده . خیلی دلم می خواهد به قوزش دست بزنم . نادر می گوید قوز مثل لاکِ لاک پشت سفت سفت است ولی قاسم می گوید این طور نیست مثل متکایی نرم است که به زور به کمر چسبانده باشند .
سر زانوهایم سوز می دهد و بلند بلند گریه می کنم .هر دو به سرعت می دویم .اکبر ماست بند با عصبانیت می گوید : «این جا چه کار می کنی بچه مگه مدرسه نبودی؟»
دماغم را بالا می کشم :
«تب خال زدم و بابام دیونه شده فرستادنم خونه.»
اکبر ماست بند بلند تر فریاد می زند : «چرا بابات دیونه شده؟»
تازه آن موقع یادم به قیافه ی عصبانی مامانم می افتد که چند بار سفارش کرد اگر به کسی بگویم بابا دیوانه شده حسابم را می رسد . دو تا کوچه مانده به خانه مان دستم را از دستش بیرون می کشم .
چشم اکبر ماست بند به تب خال هایم می افتد :
«اوخ اوخ چه تب خال هایی!می دونی دوای دردت چیه فقط ماست.»
من که می دانم اگر پای اکبر ماست بند به در خانه ی ما برسدکتک حسابی را خورده ام می گویم: « چند روزه خونه ی خاله پری هستیم.»
این حرف را می زنم و به طرف کوچه ی حاجی می دوم .
خیالم که از اکبر ماست بند راحت می شود به طرف کوچه ی خودمان می روم . در خانه باز است . از عمه و عمو خبری نیست . بابا زیر درخت نارنج نشسته و با خودش حرف می زند . یکی دو روز است عکس قاسم را از سر طاقچه برداشته و توی بغل گرفته. خیلی لاغر شده . عمو به زور و لقمه لقمه به او غذا می دهد . البته زیادی غذای بابا را من می خورم . بابا تا من را می بیند دستش را بلند می کند:
«من قاسم و لو ندادم ها ...نه قاسم و نه.»
چشم مامان که به من می افتد می زند توی صورتش :
« خدا مرگم بده چی شده؟»
« آقای حیدری گفت برو خونه سر فلکه مامورها گذاشتند دنبال مردم خوردم زمین.»
مامان پاهایم را پانسمان می کند؛یکی دو قطره اشکش می چکد روی پاهایم :
«فعلا نمی خواد بری مدرسه.»
می خندم .صدای در حیاط می آید . مامان در را باز می کند .از پشت پنجره اکبر ماست بند را با دو ظرف بزرگ ماستمی بینم .
به سرعت توی کمد رختخواب ها پنهان می شوم و پتو را روی سرم می کشم .


11ـ باز هم خاله پری مهربان
چشم هایم که باز می شود توی رختخواب خودم هستم . صدای عمه نسرین می آید می خواهد بابا را چند روزی پیش خودش ببرد . حتما عمه نسرین تا نصفه شب توی سر بابا جیر جیر می کند .بابا که برگردد، گوش هایش از کار افتاده . از ترس مامان زیر پتو مانده ام .دوباره خوابم می برد
از صدای خاله پری بیدار می شوم .مامان گریه می کند . چند روز دنبال قاسم گشت ولی هیچ خبری از او نگرفت . بلند می شوم . از پشت در ِاتاق سرک می کشم . مامان تا من را می بیند می گوید : «چرا تو کمد خوابیده بودی؟»
خیالم راحت می شود اکبر ماست بند چیزی از من به مامان نگفته . خاله پری با یک عالمه خوراکی به خانه ی ما آمده . از وقتی بابا دیوانه شده این دومین بار است که به خانه ی ما می آید هر بار هم با کلی خوراکی . از گوشت و مرغ و میوه گرفته تا پلاستیکی پر از کیک و شکلات برای من . با عجله شروع به خوردن می کنم .
خاله پری هم برای عباس آقا گریه می کند چون نمی داند کجاست .به مامان می گوید :
«غصه نخور دلم روشنه که قاسم صحیح و سالم برمی گرده اگه خدا بخواد کارشون تمومه.»
مامان چشمش به پوست شکلات ها و لپ باد کرده ی من می افتد :
« شکمت کارد بخوره بچه یواش تر.»
خاله وسط گریه می زند زیر خنده :
« حالا خوبه چایی نیست اگر نه امکان داشت شب توی رختخوابش بارون بیاد.»
با این حرف خاله، مامان بعد از چند روز می خندد .یک شکلات بزرگ برمی دارم و فرار می کنم .


12ـ برادری به نام رستم!
مامان با کلی سفارش می گوید امروز باید به مدرسه بروم . تب خال هایم خوب شده ؛ فقط کمی جایش مانده . توی راه همه ی دیوارها را نگاه می کنم و شعارها را می خوانم . خواندن بعضی از کلمات برایم سخت است . روی دیوار کله پزی مش رحمان، چشمم به یک شاه وارونه می خورد . با انگشتم چند بار روی آن می کشم که مش رحمان گوشم را می پیچاند :
«بچه چه غلطی می کنی؟»
با سرعت به طرف مدرسه می دوم . توی حیاط مدرسه هیچ کس نیست .معلوممی شود زنگ خورده . صدای اولی ها از کلاس ته حیاط به گوش می رسد که با هم ، بابا آب داد می خوانند . به طرف پله ها می دوم . یکی دو پله بالا می روم که به آقای حیدری برخورد می کنم . آقای حیدری چوب به دست ایستاده راه پله باریک است و تقریبا راه بسته شده :
«بابات خوب شد؟»
چوب را چند بار کف دستش می زند . صدایم به سختی بالا می آید:
«هنوز ...نه ...دیوانه است.»
آقای حیدری خودش را کنار می کشد . یکی دو پله که بالا می روم می گوید : «چرا دیر کردی؟»

کف دست هایم می سوزد . دماغم را بالا می کشم و درِ کلاس را باز می کنم . آقای برومند کنار تخته سیاه ایستاده . با دیدن من می گوید : «به به آقای مهندس کرمی ،یه کم بیشتر می خوابیدید.»
با این حرف، بچه ها می خندند . آقای برومند چوب به دست به طرفم می آید . احساس می کنم هیکلش بزرگتر شده . چشمانم را می بندم و دست هایم را کمی جلو می آورم و یکدفعه می گویم : «آقا مامانمون.»
«مامانت چی؟مامانت هم دیوونه شد ؟
با این حرفش بچه ها می خندند .
« مامانمون بچه به دنیا آورده.»
یک دفعه آقای برومند می خندد :
« به به بچه چی بود؟»
ـ پسر .
آقای برومند چوبش را روی میز می گذارد و دستش را روی سرم می کشد :«خب امروز به خاطر برادر کوچکت از گناه دیر اومدنت می گذرم . به مامانت بگو اسمشو بذاره رستم تا قوی بشه. »
نفس راحتی می کشم و سرجایم می نشینم که آقای برومند می گوید :« دفتر مشقتو بیار خط بزنم.»
همه چیز پیش چشمانم سیاه می شود ...سیاه سیاه


13ـ بد شانسی
زنگ آخر که می خورد ؛ خوشحال می شوم . مجبور شده ام از اول زنگ تا حالا کف کلاس بنشینم و جریمه بنویسم .انگشت هایم قرمز شده .برای فرار از دست نادر وسایلم را سریع جمع می کنم و از کلاس بیرون می زنم . می دوم تا کمی از مدرسه دور شوم . راهم را به طرف پشت میدان کج می کنم و به همه ی کوچه ها سرک می کشم و شعارها را می خوانم . فقط شعارهای روی دیوار خودمان شبیه دست خط قاسم است .
چند روزی است که مغازه ی اکبر ماست بند بسته شده و از او خبری نیست . روی کرکره ی مغازه اش با خط بزرگ و سبز نوشته مرگ بر شاه . از جلوی مغازه که رد می شوم بوی بدی می آید . از پله ی پشت مغازه بالا می روم .خودم را بالا می کشم تا سرم به سوراخ کوچکی که روی کرکره است برسد . از توی سوراخ نگاه می کنم و نفس بلندی می کشم . چیزی پیدا نیست ولی بوی بد بیشتر می شود .کسیمی گوید :« گرفتن بردنش.»
صدای یکی از دوستان قاسم است . می پرسم :
« کجا ؟»
سرش را به کرکره می چسباند :
« زندان ،حتما تا حالا قوزش رو بریدند . چه بویی لابد مغازه اش پر کِرم شده.»
یاد قاسم می افتم و بغض می کنم . نگاهش نمی کنم و می دوم ؛ فریاد می زند :
« می گن قاسم و گرفتن راسته؟»
جوابش را نمی دهم و سرعتم را بیشتر می کنم . هوا رو به تاریکی است که به کوچه ی خودمان می پیچم . مامان نگران جلوی در ایستاده . به نظرم شکمش بزرگتر شده .با دیدن من پشت دستش می زند :
«ذلیل شده کجا بودی تا حالا ؟ نصفه جون شدم؛ اون از بابات اونم از قاسم . آخه خیر ندیده چرا این قدر دروغ می گی.»
یک قدم جلوتر می روم . مامان پشت یقه ام را می گیرد و من را هل می دهد توی خانه:
«تو نمی دونی هر روز معلمتون از سر کوچه ی ما رد می شه می ره خونه اش . رفتم سر کوچه سبزی بخرم که منو دید . مُردم و زنده شدم وقتی گفت قدم نورسیده مبارک !»
کیفم را پرت می کنم کف حیاط و به طرف انباری می دوم !


14ـیک دردسر
بابا سرش را از زیر پتو بیرون می آورد و به من می گوید : «من قاسم و لو ندادم ...این قاسم و لو ندادم ...یه قاسم دیگه رو لو دادم.»
آخرین لقمه ی تخم مرغ را می خورم و بلند می شوم . فریاد می زند :
« قاسم رفته مدرسه ؟ آهای با تو بودم مگه کری ....»
می گویم : «رفته مدرسه چند ساعت دیگه می یاد.»
با با به ساعت نگاه می کند :
«دیر کرده.»
« نه دیر نکرده.»
کیفم را برمی دارم و بیرون می روم ؛ راه گلویم گرفته . سر چهاراه کنار زمین باغی به نادر و چند تا از بچه ها برخورد می کنم . کف زمین باغی پر از برگه های کاغذ شده . نادر با دیدن من می خندد :
« تنبلک بابات خوب نشد؟»
با این حرفش بچه ها می خندند :
« آقا ببخشید بابامون دیونه شده ...آقا ببخشید مامانمون بچه آورده ... اووَ اووَ.»
بچه ها بلند تر می خندند :
« پس چرا نگفتی که قاسم و گرفتن؟»
اسم قاسم که می آید بدنم گرم می شود .اگر الان این جا بود حساب نادر را می رسید . نادر دورم می چرخد و بشکن می زند:
« هان چرا بلبل زبون نیستی ؟ دیگه کسی نیست پشت سرش قایم بشی.»
نادر کیفش را به یکی از بچه ها می دهد و پشت یقه ام را می گیرد . بچه ها دورمان حلقه می زنند و نادر نادر می گویند . می خواهم خودم را از دستش نجات دهم ولی نمی توانم . هیکل نادر دو برابر من است . کیفم پرت می شود توی آب لجن های جمع شده . زورش خیلی زیاد است، می گویم :« صبر کن قاسم بیاد. »
ـ قاسم دیگه نمی یاد می کشنش بدبخت.
و چنگ می زند توی موهایم . دماغم را بالا می کشم وفریاد می زنم :
« نه نه قاسم و نمی کشن. »
تمام زورم را جمع می کنم و یک دفعه با یک حرکت پشت پای محکمی به نادرمی زنم . نادر که انتظار چنین حرکتی را از من ندارد آخ می گوید و به راحتی زمین می خورد . به سرعت می پرم روی سینه اش و چند مشت توی سرش می کوبم :
« قاسم برمی گرده ...برمی گرده..فهمیدی .»
بچه ها نادر را تشویق می کنند که بلند شود . ولی من با آخرین زورم او را نگه داشته ام .صدای بچه ها یک دفعه قطع می شود ، دستی از پشت سر من را عقب می کشد :
« پاشو ببینم وحشی.»
اول پوتین آقای برومند را می بینم بعد هم هیکل گنده اش؛ اشکم در می آید .نادر می گوید :« آقا ما کاریش نداشتیم خودش یه دفعه پرید روی سر ما.»
بچه های دیگر ازش طرفداری می کنند :
« آقا راست می گه همیشه کارش همینه همه رو می زنه.»
بدون هیچ حرفی کیفم را برمی دارم و می دوم .
آقای برومند فریاد می زند : «وایسا ببینم.»
به سرعت دور می شوم .
تا عصر پشت در بسته ی مغازه ی اکبر ماست بند می نشینم و به همه فکر می کنم به بابا به مامان ،یادم به نادر که می افتد دلم خنک می شود وقتی قاسم برگردد و به او بگویم نادر را زدم کلی کیف می کند . به قاسم و اکبر ماست بند هم فکرمی کنم شاید توی زندان با هم باشند . شاید تا حالا قاسم توانسته به قوزش دست بزند !

15ـ نرده
اگر یک مرد بداخلاق توی محله ی ما باشد نانوای ما آقا اسکندر است . قاسم اسمش را گذاشته اخمک .هیچ وقت هیچ وقت هم کسی ندیده بخندد . حتی وقتی نرده ها نبود کسی جرات نمی کرد جلو بزند و دعوا کند ؛ چه خواسته حالا که نرده کشیده و همه به نوبت جلو می روند . نرده از در مغازه هست تا جلوی پیشخوان و فقط هم جای ایستادن یک نفر است .
حالا که قاسم نیست نان خریدن کار من است . هوای داخل نانوایی گرم است . با این که دستم می سوزد ولیمن عاشق کندن ریگ های داغ از نان سنگک هستم. نانوایی شلوغ است و صف تا بیرون مغازه کشیده شده . سه نفر دیگر مانده تا نوبت من شود . خودم را بالا می کشم و روی لبه ی نرده خم می شوم . آقا اسکندر با صدای کلفتش می گوید : «بچه درست وایسا ببینم.»
به سرعت سر جایم برمی گردم و از لابه لای جمعیت بیرون را نگاه می کنم . ماشین قرمز رنگی با شیشه های سیاه جلوی بقالی مش اسداله می ایستد . مردی به طرف ماشین می رود . شیشه ی ماشین پایین می آید . مرد داخل ماشین کارتن کوچک ویفری به دست مرد می دهد . پیرزنی که پشت سرم ایستاده می گوید :« بچه این قدر وول نخور درست وایسا.»
سرم را پایین تر می آورم . مرد کارتن را می گیرد و می رود ناگهان عباس آقا را داخل ماشین می بینم . خاله گفت از وقتی قاسم را گرفتند عباس آقا فقط یک بار یواشکی به خانه آمده. باید عباس آقا را ببینم شاید او بداند قاسم کجاست . می خواهم بیرون بروم ولی نمی توانم ؛ از دو طرف راه بسته و نمی شود رد شد . چشمم به نرده ها می افتد . سرم را به آرامی از نرده رد می کنم ؛ ولی تنه ام رد نمی شود می خواهم سرم را بیرون بیاورم که سرم گیر می کند وسط نرده . هر کاری می کنم نمی توانم سرم را بیرون بیاورم . پیرزن می گوید :« حقته از بس آتیش می سوزونی.»
سعی می کند سرم را دربیاورد ولی نمی تواند . چشم هایم را روی هم فشار می دهم و تقلا می کنم ولی بی فایده است. بالاخره آقا اسکندر از پشت پیشخوان بیرون می آید و به زور و فشار سرم را در می آورد .و توی سرم فریاد می زند :
ـ «عجل یه دقیقه درست وایسا.»
پیرزن می گوید :« بچه هم بچه های قدیم. ده تا بچه بزرگ کردم یک از یک بهتر.»
سرو گوشم بدجوری درد می کند . دماغم را بالا می کشم و بیرون را نگاه می کنم ؛ ماشین رفته !


16ـ دوباره بزنش
از نانوایی بیرون می آیم .با عجله می دوم طرف خانه . نان داغ است و دستم می سوزد . باید هر چه زودتر به مامان بگویم عباس آقا را دیده ام . سرم هنوز درد می کند. جلوی مدرسه شرقی نادر و چند تا از بچه ها تیله بازی می کنند . نادر تا من را می بیند دستش را می تکاند و جلو می آید :
« به به تنبلک فکر کردی زدی و در رفتی؟»
راهم را کج می کنم ولی می پرد جلویم و شترق می زند پس کله ام . یکی ازنان ها پرت می شود کف کوچه . چشم هایم را از درد می بندم . ناگهان صدای ناله ی نادر به هوا بلند می شود :
« آخ آخ آقا به خدا ما نبودیم خودش شروع کرد.»
چشم هایم که باز می شود آقای برومند را می بینم که گوش های نادر را می پیچاند :
« یه بار دیگه سر راهش سبز بشی چنان می زنمت که بمیری.»
«آقا غلط کردیم آقا ...»
بچه ها هر کدام از طرفی در می روند . آب دماغم را بالا می کشم . آقای برومند نان را از کف کوچه برمی دارد:
« چرا سعی نکردی دوباره بزنیش ؟»
باورم نمی شود آقای برومند این حرف ها را بزند . صدایم در نمی آید .می خندد:
«به هیکلش نگاه نکن،می تونی بزنیش.این قدر تلاش کن تا دیگه جرات نکنه بهت زور بگه فهمیدی؟ حالا برو خونه.»
باد سردی می آید؛ تکان نمی خورم و می لرزم . آقای برومند چند قدمی می رود و دوباره برمی گردد :
« قاسم می گفت خیلی دوست داری جزو دسته ی کبوتر سفید بشی درسته؟»
به پوتین هایبزرگ آقای برومند نگاه می کنم یک لکه ی سفید دیگر هم کنار لکه ی قبلی می بینم :« شما ...شما از کجا می دونید؟»
ـ منم جزو همون دسته ام .
به هیکل گنده اش نگاه می کنم و به دست های پهنش به نظرم از بروسلی هم خیلی قوی تر است:
« ش... شما رئیسی؟»
ـ نه رئیس کس دیگه است . می خوای زودتر قاسم برگرده ؟ هنوز هم دوست داری جزو دسته ی کبوتر سفید بشی ؟
ـ بله .
ـ پس منتظر باش چند تا کاره که باید انجام بدی . خیلی از کبوترهای سفید اسیر شدند باید اون ها رو نجات بدیم به هیچ کس هم حرف نمی زنی البته یه شرط داره ؛هر چیزی سر جای خودش .این که از این به بعد درس بخونی.
دولا می شود و یکی از برگه ها را برمی دارد و چند قدم جلو می رود . بدون این که سرش را برگرداند بلندتر می گوید :« تو از الان یه کبوتر سفیدی یادت نره .»
آقای برومند به سرعت دور می شود. مدتی رفتنش را تماشا می کنم و به طرف خانه می دوم .کاش می توانستم همه ی ماجرا و حرف های آقای برومند را برای مامان تعریف کنم .


1ـ آب پیازک یک نوع غذای شیرازی است که با پیاز و تخم مرغ و سیب زمینی درست می شود.
2ـ کوچه ی قهر و آشتی : این کوچه در بافت قدیمی شهر شیراز است و پهنای آن به اندازه ی عبور یک فرد است .



اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/NHSVFCK

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: azarsh.hozehonari.ir