حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
مثل خرده‌ نان برای گنجشک‌ها

مثل خرده‌ نان برای گنجشک‌ها

۲۲ اسفند ۱۳۹۱کد خبر: 42458۲

داستانی از وحید آقاکرمی



مثل خرده‌ نان برای گنجشک‌ها


چطور می‌شود آنی همه غیبشان بزند؟ با عقل جور در نمی‌آید. میان آتش و دود سیاه که سر می‌زد به هوا، در یک چشم بهم زدن انگار همه‌ی خودی‌ها و غیرخودی‌ها را از اینجا حواله کردند جای دیگری. عرق کرده‌ام و با هر قدمی که برمی‌دارم این دود سیاه غلیظ‌تر می‌شود. چند لحظه پیش دخل عراقی‌ها را می‌آوردیم که چشمانم سیاهی رفت. سرگیجه گرفتم و زمین خوردم. خیال کردم برای لحظه‌ای مرجان را دیدم و کلی خوشحال شدم. نامه را از جیبم بیرون آوردم. خواستم دستم را بطرفش دراز کنم و نامه را به او دهم که میان دود گمش کردم. داد می‌زنم: «مرجان، کجایی مرجان؟» صدایی ظریف و آهنگدار می‌شنوم.
- جایی نرفته‌ام. همین‌جایم.
چرا نمی بینمش؟ سرم را به هر سو می‌چرخانم و هر بار صدایش را از پشت سر می‌شنوم. می‌بینمش. چقدر تکیده شده است! می‌دود و زمین می‌خورد. بلند می‌شود و دوباره شروع به دویدن می‌کند. از پی‌اش می‌دوم. افتان و خیزان می‌رود. باد تمام دود و شن را می‌ریزد توی چشم هایم. میان باز و بسته شدن پلک‌هایم، گم و پیدا می‌شود. دستش را جلو صورتش می‌گیرد و پیش می رود.
- کجا می‌روی؟
حس می‌کنم هر چه که می‌گویم برمی گردد توی حلقومم. مزه‌ی خاک حالم را بهم می‌زند. تف می‌کنم. با دست زبانم را پاک می‌کنم. افاقه نمی‌کند. قمقمه را باز می‌کنم و هر چه آب برایم مانده را خالی می‌کنم توی دهانم. آب را توی دهانم جابجا می‌کنم. از لابلای لبانم پوش می‌دهم بیرون. باد آب را می‌پاشد به صورتم. با این قدم‌های تند کجا می‌رود؟ پشت تپه‌ای پناه می‌گیرد. پیراهنم را درمی‌آورم تا دور صورتم ببندم. از دستم رها می‌شود و باد با خودش می‌برد. مرجان می‌نشیند و لم می‌دهد به تپه. حالا چشم در چشم، باید مرا ببیند. دست تکان می‌دهم. چشمانم را ناچار می‌بندم و قدم برمی‌دارم. گرد و غبار فروکش می‌کند. دود سیاه می‌خوابد و نور آفتاب می‌ریزد توی چشم‌هایم. بوی سوختگی می‌آید. بو می‌کشم، بو می‌کشم. بوی غذای سوخته‌ست. چشمانم را می‌مالم و بازشان می‌کنم. مرجان بالا سرم ایستاده. نفسش را بیرون می‌دهد.
- آخرش مرا دق می‌دهی. تو را خدا نخوان، نخوانشان.
سرم را پایین می‌اندازم. داد می‌کشد: «سوخت، دوباره سوخت.» سرش را تکان تکان می‌دهد و زیر لب غر می‌زند. می‌رود سمت آشپزخانه. نمی‌دانم چکار کنم. وقتی می خوانمشان سرتاسر شب را کابوس می‌بینم. مرجان هم ته دلش خالی می‌شود. اوایل بیدارم می‌کرد و می‌گفت: «مرا می‌ترسانی.» حالا طوری نشان می‌دهد که برایش عادی شده. می‌گوید: «تا صبح نمی‌گذاری بخوابم. ساکم را می‌بندم و می‌روم خانه‌ی پدرم. تو را خدا نخوان، نخوانشان.» نمی‌توانم نخوانمشان. مثل سیگار که تعطیلی دارد ولی ترک، نه. این را امیر مرندی می‌گفت و انگار حرف فیلسوفانه‌ای باشد، خودش را می‌گرفت. هنوز نامه‌اش را دارم. با سیگار شروع کرده که تعطیلی دارد ولی ترک، نه. این‌ها را که نمی‌خوانم حس می‌کنم ته چاهی عمیق افتاده‌ام و صدایم به گوش کسی نمی‌رسد. مرجان تو می‌آید. سینی را روی میز می‌گذارد. سوخته‌های نیمرو را با قاشق جدا می‌کنم. جاهای سالمش هم نمی‌توانم بخورم. شل و ول است. نیمرو را کنار می‌گذارم و چند لقمه نانْ پنیر با چای‌شیرین می‌خورم. به آشپزخانه می‌روم. همانجا سرم را به درگاه تکیه می‌دهم. لبخند زنان می‌گویم: «دستت درد نکند.» پشت دستانش را با پیش‌بند پاک می‌کند. سیخ توی چشمانم نگاه می‌کند و چیزی نمی‌گوید. برمی‌گردم سراغ صندوقچه‌ام و کاغذها را بیرون می‌آورم. زل می‌زنم به یادداشت‌ها. مرجان صدایم می‌کند و من بی‌اینکه سرم را بلند کنم، می‌گویم: «بگذار ببینم چی نوشته‌اند.» و او درحالیکه خرده نان‌ها را برای گنجشک‌ها می‌برد زیر لب غر می‌زند: «بیست سال است که همین حرف را می‌زنی...» می‌گویم: «تو هم بیست سال است که برای گنجشک‌ها خرده نان می‌بری.» نمی‌شنود. سرم را بلند کرده و تماشایش می‌کنم که چطور با ذوق خرده نان‌ها را می‌ریزد روی ایوان. کنار می‌رود تا گنجشک‌ها بنشینند.
- خوشگل نیستند؟
در جوابش لبخند می‌زنم. تلفن زنگ می‌زند. می‌روم به اتاق بغلی. تا برسم صدایش قطع می‌شود. چند دقیقه کنارش می‌نشینم. صدایی نمی‌آید. دو دل می‌مانم همینجا بنشینم یا بروم سراغ کاغذهایم. صدای در را می‌شنوم که محکم بسته می‌شود. ساعت دیواری را نگاه می‌کنم، دوازده و نیم. صدای قدم‌های علی را می‌شنوم که تندی از پله‌ها بالا می‌آید. به استقبالش می‌روم. اخم‌هایش توی هم رفته. می‌نشینم تا بغلش کنم. از کنارم رد می‌شود. کیفش را به طرفی پرت می‌کند و می‌دود سمت اتاقش. من هم پشت سرش می‌دوم. نشسته روی تخت و زانوهایش را بغل کرده است. کنارش می‌نشینم. سرش را می‌چرخاند سمتی که مرا نبیند. کفش‌هایش را یکی یکی درمی‌آورم.
- چی شده؟
- قهرم.
- پسر به این گنده‌گی که قهر نمی‌کند.
دستانش را مثل خط تیره کنار سرش نگه می‌دارد.
- خانم معلم یک صفر گنده بهم داد. باید می‌دادم مامان برایم انشاء می‌نوشت.
- می‌دهی نگاه کنم.
می‌دود سمت هال و چند لحظه بعد دفتر بدست روبرویم می‌ایستد. دفتر را می دهد دستم. نگاه که می‌کنم، خنده‌ام می‌گیرد. یکی از نامه‌ها را توی دفترش پاک نویس کرده‌ام. انشاء‌اش را کجا نوشته‌ام خدا می‌داند. خم می‌شوم و پیشانی‌اش را می‌بوسم.
- عیبی ندارد. دفعه‌ی بعد بیست می‌گیری. فقط به مامانت چیزی نگو.
دفتر بدست می‌روم سراغ نامه‌ها. مرجان پشت میز نشسته با نامه‌ای در دست. مرا که می¬بیند هول هولکی نامه را می‌اندازد روی میز.
- علی آمده؟
- آره.
بلند می‌شود و می‌رود. صندلی را می‌کشم و می‌نشینم. انگشت‌هایم را فرو می‌کنم لای موهایم. انگار تازه این کاغذ را پیدا کرده باشم زل می‌زنم و چشم هایم شروع می کنند به خواندن.
«خدا را شکر همه چیز خوب است. همه چیز آماده و محیا برای یک شهید شدن مشتی. البته اگر توی مزاحم بگذاری. شلمچه، لشکر 23 انصارالحسین، گردان 2 تخریب، امیر مرندی.»
مهیا را غلط نوشته.‌دورش خط می‌کشم. وقتی می‌نوشت پرسید: «مزاحم را با کدام زِ می‌نویسند؟» خندیدم. فکر کردم شوخی می‌کند. گفتم: «با زِیِ زهرمار.» خندید و زیر لب گفت: «زهرمار.» چشم‌هایم رو آخرین کلمات می‌ایستند، مثل زبانم موقع دیدن لیموترش، خیس و آبکی می‌شوند. همه چیز تار می‌شود. بدجوری گیر کرده بودیم. هرچی داشتند آورده بودند تا موقعیت را پس بگیرند. توی آن گیر و دار بود که یکهو به سرم زد. خودکار و کاغذ همیشه توی کوله‌ام بود. کاغذی کندم و رفتم سراغ ناصر. جایش ایستادم و «آر. پی. جی.» زدم تا چند خطی بنویسد. بعد هم که با خنده راهی‌ام کرد. قول گرفت که آنجا نخوانمش و من هم قول دادم.
«سلام زهرا جان. یک روز است که حتی یک جرعه آب هم ننوشیدیم. همه‌ی بچه‌ها به نیِّت شهدای کربلا قمقمه‌هایشان را دادند به زخمی‌ها. قول دادم موقع آمدن برای نرگس عروسک بخرم. بی‌زحمت خودت جورش را بکش. از این‌هایی بخر که خیلی.....» شکل عروسک را کشیده بود.
«همسر عزیزم ناراحت نشو وقتی دختر و پسرمان موقع نماز روی کولت سوار می‌شوند. من از این دورها دست و پاهایشان را روی کولم حس می‌کنم و چشمانم پر اشک می‌شود. تو باید مواظب آن دوتا فرشته باشی و در آخر یادت نرود حتما برای سلامتی همه‌مان دعا کنی. یونس دامادی.»
«مجالی برای نوشتن نیست. دوستت دارم. برای توست که می‌جنگم. عاشق سینه چاکت مجید ابراهیمی.»
«مادرِ عزیزتر از جانم. مواظب برادرهایم باش. خداوند روزی‌رسان است. نگران و گله‌مند نباش. جنگ هم تمام می‌شود. من هم صحیح و سالم برمی‌گردم پیشت. التفات امیرخیزی.»
قرار شد تا می‌نویسد برایش مهمات ببرم. جعبه اول را که بردم هنوز مشغول بود. لم داده بود به کیسه‌های شنی، خیلی آرام و راحت نشسته و پاهایش را دراز کرده بود. پشت به دشمن، انگار اصلا جنگی در کار نبود. جعبه دوم را که توی سنگر گذاشتم کاغذ تا شده را داد دستم. شکلاتی از جیبش بیرون آورد، کاغذش را کند. نداد دستم. گفت که باید بگذارد توی دهانم که خشکسالی گرفته بود. چه مزه ای داشت؟ نمی دانم. فقط چشمه‌های زبانم را بیدار کرد و آبکی شد دهانم.
جنگ هیچ قراری با کسی ندارد. هیچ قرار و تضمینی برای سالم ماندن نمی‌دهد. امیر شهید شد. اصغر و وحید و رضا هم شهید شدند. بردمشان ته کانال و کنار آن یکی شهیدها دراز کردم. باورم نمی‌شد. مات و مبهوت شده بودم با این حال مجال گریه هم پیدا نکردم.
چند نفر بیشتر نبودیم و باید مقاومت می‌کردیم تا نیروهای کمکی برسند. چند خط تیربار می‌زدم و زود برمی‌گشتم سر «آر. پی. جی.» موقع بلند شدن بود که همه چیز رفت هوا. نامرد نگذاشت شلیک کنم. چندتایی گونی شن محکم بغلم کردند و از بالای خاکریز پرتم کردند پایین. خوب یادم هست افتادم و نای تکان خوردن هم نداشتم که چند قطره باران خورد به صورتم. وجودم تازه شد. عطشم از بین رفت و همه چیز سیاه شد. چشم‌هایم را توی بیمارستان اهواز باز کردم. باورم نمی‌شد که نمرده‌ام. دکترها همه‌ی ترکش‌های تنم را درآورده بودند جز یکی که آن را هم تازگی‌ها درآوردند. وقتی بچه ها آمدند برای ملاقات، پرسیدم: «باران بارید؟» خندیدند.
- باران؟... آنجا؟
به صورتم دست می‌کشم. جای چند قطره باران هنوز برایم تازه‌ست. انگار همین دیروز توی «ائل گولی» صورتم را بالا گرفته‌ام و چند قطره باران شالاپ افتاده رویش. یک جورهایی انگار ریشه دوانده‌اند ته پوستم و هر روز دست که می‌زنم تازه می‌شوند. سرم را می‌گذارم روی میز و حس می‌کنم پلک‌هایم سنگین می‌شوند. همه جا تاریک می‌شود و روشن. سرما می‌دود توی وجودم. چشمانم را می‌مالم و نگاه می‌کنم. مرجان در ایوان را باز کرده. خرده نان‌ها را برای گنجشک ها ریخته. سرش را می‌چرخاند سمت من. می گوید: «زیباست.» لبخند می‌زند و سمت من می‌آید. دفتر را می‌گذارد روی میز. می‌گوید: «زیباست.» و لبخند می‌زند.


اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/DNVF97H

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: azarsh.hozehonari.ir