حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
داستانى براساس تجربه فروپاشى حکومت فرقه دموکرات و مبتنى برمحور و سرگذشت دو شخصیت اصلى داستان. با اینکه روایتها هر دو اول شخص هستند اما متفاوت از هم کار شدهاند. روایت بالاش اول شخصی همه چیز دان و باز است البته طوری است که به نظر سوم شخص محدود به شخصیت اصلی به نظر میرسد . هر جا را که دلش میخواهد روایت می کند. «بالاش» سخنگوى رادیوى فرقه دموکرات در تبریز، عهدهدار ترسیم نمایى از وضعیت سیاسى آذربایجان در آن مقطع خاص است. خبرنگاری که ابتدا در بازار تبریز دوره گرد بوده و در عین حال شعر هم می سروده که با شاعر مشهوری آشنا می شود و به رادیو راه پیدا می کند و در روزنامه هم به کار خبرنگاری مشغول می شود . بالاش که حس خبرنگاری و کنجکاوی اش برانگیخته می خواهد از آذربایجان به زنجان و از آنجا به قزوین برود تا از اوضاع و احوال و پیشروی قشون با خبر شود . در میان راه اتفاقاتی می افتد که مانع رسیدن او به قزوین می شود و توالی زمانیها شروع میشود. روایت عوض شده و کودکی به اسم بولوت روایت می کند. در حالی که روایت بولوت اول شخص محدود است ، کودکى یتیم که به چوپانى اشتغال دارد پسری است که پدرش را پای چشمه به قتل رساندهاند و از دو سالگی با میران زندگی میکند و نظارهگر بازتاب این تحولات در روستایى دور افتاده است. بایرامی آشنایی زیادی از فضای روستا دارد ، خاطرات کودکیاش که هنوز در ذهنش وجود دارد و برای همین در ابتدا بیشتر برای کودکان و نوجوانان مینوشت و کارهایی چون «به دنبال صدای او»،«سایه ملخ» و«کوه مرا صدا زد» که توانست دو جایزه ادبی کبرای آبی سوئیس و خرس طلایی آلمان را به دست آورد. باید بگویم بیشک بایرامی این ها را مدیون مادرش است که همراه نان ، تصویرها و داستانهای خوب محلی را در پردهی ذهنش آویخت تا حالا مثل خیلی از مد نویسهای پایتخت نشود و همیشه موضوع بکرو داستانی توی ذهنش برای نوشتن باشد نه اینکه فقط فن و تکنیک و خطابههای استاد، استاد خرابش کرده باشد.خودش میگوید(در واقع ایده اولیه «مردگان باغ سبز» اولین بار به یک خاطره خیلی دور برمیگردد. خاطرهای که مادرم شاهد آن بوده است و در سالهای گذشته مرتب برای ما نقل میکرد و آن خاطره هم به زمانی برمیگردد که حزب دموکرات آذربایجان وقتی شکست میخورد و به هزیمت میرسد در حال عقبنشینی به سمت مرزهای شوروی هستند که دو نفر از اینها گذرشان به روستای ما به نام لاتران در پای کوه سبلان میافتد و یکی از اینها برای تهیه آب و غذا به سمت روستا میآید، در آن شرایط بلوایی که در فضا حاکم است. در این شرایط یکی از آنها کشته میشود به همان شکلی که در کتاب ذکر شده است و کشنده هم بعدها ذکر میشد که لباس سوراخ کشته شده که جای گلوله بود را میپوشید و پز می داد که من یک فرقهای را کشتم.)
خب این علاوه بر تکنیک یک باید داستانی هم حساب میشود چرا که به نظر من کاملا حساب شده اتفاق افتاده.بولوت کودک است و اقتضای برداشت و تحلیل را ندارد در حالی که بالاش در ضم خود روزنامه نگار، شاعر و حتی میتوان گفت دنیا دیده است( چرچی بودن) اصل داستان هم تخیل است نه تاریخ حتی اگر آن را یک داستان تاریخی تلقی کنیم. نویسنده اگر قرار باشد داستان بنویسد و قبل از نوشتن بگوید که فلسفی می نویسد یا تاریخی و .... دچار توهم شده است. نویسنده می نویسد، غرق نوشتهاش میشود و البته نباید پس زمینههایی که نویسنده در داستان می آورد را از یاد ببرد این قسم با تکیه بر مطالعه و در بین ملت محل خود بودن به دست میآید و نویسنده اطلاعات اولیه را میگیرد که خمیرمایهی تخیل نویسنده هم میشود که از زبان خودش جرقه شروع رمان را شنیدیم و اصل کاری را که همان نوشتن و چفت و بست دادن اتفاق های داستانی است را انجام می دهد. پس میتوان گفت بایرامی قصهگوی خوبی است. خوب برای اینکه واقعا از باغ مردگان سبز لذت میبرم. از روایتش و قصهاش و که توانست مرا همراه خوب به فضای درون قصه بکشد. بایرامی این کار را کرده و اصلا تاریخ را نقل نکرده است .هدف توجه به گرفتاریهای انسانها در این گذر تاریخی است آن هم از دو دوربین روایتی مجزا.
میتوان گفت بایرامی در این کتاب موفق شده است آنچه را که باید و شاید یک داستان خوب است را عرضه کند. خب حالا کسی هم پیدا نشده بگوید آقای بایرامی چقدر روی این داستان کار کردی و زحمت کشیدی و یا حتی چقدری پدرت را درآورده؟ بلکه نمیدانم چرا از همان اول سعی در انکار کردن اینکه کار خوبی است از طرف بعضیها شده است. طوری که از نقد و انتقاد داستان خارج شده و به تاریخ و تاریخنگاری و ارائه سند و مدرک کشیده شد. چه کسی میگوید که حرفها وشنیدهها و دیدههای مردم سند و تاریخ نیست؟ مگر همین مردم افتخارهای بزرگی نیافریدند؟پس باید کلاهمان را قاضی کنیم که کسانی از همین مردم هنوز زنده هستند و نفس میکشند کسانی که آن دوران و اتفاقها و کشتن و کشته شدنها را دیدهاند.آقایان.... محمد رضا بایرامی داستان نوشته همین و بس . این یک داستان خوب است. رمان خوب است. حالا تاریخی- اجتماعی باشد یا تاریخی – سیاسی را من و تو روی این کتاب میگذاریم. فقط اینکه بعد از مدت ها بایرامی معیار خوبی در داستان خوب نوشتن توانست ارایه کند که باید تبریک گفت.همین.
--------------------------------------------------------------------------
وحید آقاکرمی/ مسئول واحد آفرینش های ادبی حوزه هنری آذربایجان شرقی

نگاهی به رمان" مردگان باغ سبز" نوشته¬ی محمد رضا بایرامی
۱۸ فروردین ۱۳۹۴کد خبر: 42284۲
داستان مردگان باغ سبز قصهی بالاش و بولتی است که در فراز و نشیب فرقه زندگی کرده و نفس میکشند.
داستانى براساس تجربه فروپاشى حکومت فرقه دموکرات و مبتنى برمحور و سرگذشت دو شخصیت اصلى داستان. با اینکه روایتها هر دو اول شخص هستند اما متفاوت از هم کار شدهاند. روایت بالاش اول شخصی همه چیز دان و باز است البته طوری است که به نظر سوم شخص محدود به شخصیت اصلی به نظر میرسد . هر جا را که دلش میخواهد روایت می کند. «بالاش» سخنگوى رادیوى فرقه دموکرات در تبریز، عهدهدار ترسیم نمایى از وضعیت سیاسى آذربایجان در آن مقطع خاص است. خبرنگاری که ابتدا در بازار تبریز دوره گرد بوده و در عین حال شعر هم می سروده که با شاعر مشهوری آشنا می شود و به رادیو راه پیدا می کند و در روزنامه هم به کار خبرنگاری مشغول می شود . بالاش که حس خبرنگاری و کنجکاوی اش برانگیخته می خواهد از آذربایجان به زنجان و از آنجا به قزوین برود تا از اوضاع و احوال و پیشروی قشون با خبر شود . در میان راه اتفاقاتی می افتد که مانع رسیدن او به قزوین می شود و توالی زمانیها شروع میشود. روایت عوض شده و کودکی به اسم بولوت روایت می کند. در حالی که روایت بولوت اول شخص محدود است ، کودکى یتیم که به چوپانى اشتغال دارد پسری است که پدرش را پای چشمه به قتل رساندهاند و از دو سالگی با میران زندگی میکند و نظارهگر بازتاب این تحولات در روستایى دور افتاده است. بایرامی آشنایی زیادی از فضای روستا دارد ، خاطرات کودکیاش که هنوز در ذهنش وجود دارد و برای همین در ابتدا بیشتر برای کودکان و نوجوانان مینوشت و کارهایی چون «به دنبال صدای او»،«سایه ملخ» و«کوه مرا صدا زد» که توانست دو جایزه ادبی کبرای آبی سوئیس و خرس طلایی آلمان را به دست آورد. باید بگویم بیشک بایرامی این ها را مدیون مادرش است که همراه نان ، تصویرها و داستانهای خوب محلی را در پردهی ذهنش آویخت تا حالا مثل خیلی از مد نویسهای پایتخت نشود و همیشه موضوع بکرو داستانی توی ذهنش برای نوشتن باشد نه اینکه فقط فن و تکنیک و خطابههای استاد، استاد خرابش کرده باشد.خودش میگوید(در واقع ایده اولیه «مردگان باغ سبز» اولین بار به یک خاطره خیلی دور برمیگردد. خاطرهای که مادرم شاهد آن بوده است و در سالهای گذشته مرتب برای ما نقل میکرد و آن خاطره هم به زمانی برمیگردد که حزب دموکرات آذربایجان وقتی شکست میخورد و به هزیمت میرسد در حال عقبنشینی به سمت مرزهای شوروی هستند که دو نفر از اینها گذرشان به روستای ما به نام لاتران در پای کوه سبلان میافتد و یکی از اینها برای تهیه آب و غذا به سمت روستا میآید، در آن شرایط بلوایی که در فضا حاکم است. در این شرایط یکی از آنها کشته میشود به همان شکلی که در کتاب ذکر شده است و کشنده هم بعدها ذکر میشد که لباس سوراخ کشته شده که جای گلوله بود را میپوشید و پز می داد که من یک فرقهای را کشتم.)خب این علاوه بر تکنیک یک باید داستانی هم حساب میشود چرا که به نظر من کاملا حساب شده اتفاق افتاده.بولوت کودک است و اقتضای برداشت و تحلیل را ندارد در حالی که بالاش در ضم خود روزنامه نگار، شاعر و حتی میتوان گفت دنیا دیده است( چرچی بودن) اصل داستان هم تخیل است نه تاریخ حتی اگر آن را یک داستان تاریخی تلقی کنیم. نویسنده اگر قرار باشد داستان بنویسد و قبل از نوشتن بگوید که فلسفی می نویسد یا تاریخی و .... دچار توهم شده است. نویسنده می نویسد، غرق نوشتهاش میشود و البته نباید پس زمینههایی که نویسنده در داستان می آورد را از یاد ببرد این قسم با تکیه بر مطالعه و در بین ملت محل خود بودن به دست میآید و نویسنده اطلاعات اولیه را میگیرد که خمیرمایهی تخیل نویسنده هم میشود که از زبان خودش جرقه شروع رمان را شنیدیم و اصل کاری را که همان نوشتن و چفت و بست دادن اتفاق های داستانی است را انجام می دهد. پس میتوان گفت بایرامی قصهگوی خوبی است. خوب برای اینکه واقعا از باغ مردگان سبز لذت میبرم. از روایتش و قصهاش و که توانست مرا همراه خوب به فضای درون قصه بکشد. بایرامی این کار را کرده و اصلا تاریخ را نقل نکرده است .هدف توجه به گرفتاریهای انسانها در این گذر تاریخی است آن هم از دو دوربین روایتی مجزا.
میتوان گفت بایرامی در این کتاب موفق شده است آنچه را که باید و شاید یک داستان خوب است را عرضه کند. خب حالا کسی هم پیدا نشده بگوید آقای بایرامی چقدر روی این داستان کار کردی و زحمت کشیدی و یا حتی چقدری پدرت را درآورده؟ بلکه نمیدانم چرا از همان اول سعی در انکار کردن اینکه کار خوبی است از طرف بعضیها شده است. طوری که از نقد و انتقاد داستان خارج شده و به تاریخ و تاریخنگاری و ارائه سند و مدرک کشیده شد. چه کسی میگوید که حرفها وشنیدهها و دیدههای مردم سند و تاریخ نیست؟ مگر همین مردم افتخارهای بزرگی نیافریدند؟پس باید کلاهمان را قاضی کنیم که کسانی از همین مردم هنوز زنده هستند و نفس میکشند کسانی که آن دوران و اتفاقها و کشتن و کشته شدنها را دیدهاند.آقایان.... محمد رضا بایرامی داستان نوشته همین و بس . این یک داستان خوب است. رمان خوب است. حالا تاریخی- اجتماعی باشد یا تاریخی – سیاسی را من و تو روی این کتاب میگذاریم. فقط اینکه بعد از مدت ها بایرامی معیار خوبی در داستان خوب نوشتن توانست ارایه کند که باید تبریک گفت.همین.
--------------------------------------------------------------------------
وحید آقاکرمی/ مسئول واحد آفرینش های ادبی حوزه هنری آذربایجان شرقی
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/YEVRYCG
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
