
بررسی عنصر تقدیر در نمایشنامه های یونان باستان
بی تردید امپراطوری های جهان باستان و جهان کلاسیک، در زمانهای مختلف، سطح بسیار گستردهای از کرهی خاکی را به خود اختصاص داده اند...
بررسی عنصر تقدیر در نمایشنامه های یونان باستان
با نگاهی به داستان ادیپ شهریار
| نویسنده: نادر ساعی ور (کارشناس ادبیات نمایشی) |
![]() |
مقدمه:
- آشنایی با جغرافیا و فرهنگ عمومی یونان باستان:
بی تردید امپراطوری های جهان باستان و جهان کلاسیک، در زمانهای مختلف، سطح بسیار گستردهای از کرهی خاکی را به خود اختصاص داده اند. شاید، بی نظیرترین آنها، امپراطوری ایران باستان (پارسیان) در دوران بعد از کوروش بود که بدون در نظر گرفتن قارهی آمریکا، نصف جهان را تصاحب کرد. یا اسکندر که بعدها امپراطوری عظیمی به وجود آورد. اما تاریخ، این درس بزرگ را به ما میدهد که امروزه، چنان چه از یونان باستان و تمدن درخشان آن سخن میرود، هیچ وقت از تمدنی به نام تمدن اسکندر مقدونی، یا تمدن مغولی یاد نمی شود. در حالی که در یونان در هیچ دورهای، امپراطوری، به آن معنای عظیم مشرق زمین، به وجود نیامد.
برای شناختن یونان باستان، آنچه به این مقال مربوط میشود، بیشتر شناخت ادیان و اعتقادات و عرف حاکم بر مردم یونان باستان است، که مجموعا فرهنگ عمومی یونان باستان را تشکیل میدهند. کتمان نمی شود کرد که سرنوشت یونانیان را، خدایان آنها رقم میزدند. خدایانی که تقریبا در تمام دوران ها، و یقینا تا دوران طلایی، بدون شک و تردید مورد پرستش عموم بودهاند. و هیچ اهانتی به ساحت ازلی آنها، پذیرفته نبود. هرچند این خدایان، زاده ی تخیل قوی خود یونانیان بودند، اما در تبارشناسی آنها، نمیتوان تاثیر تمدنهای دیگر، به خصوص تمدن مصر و فینقیها را، ندیده گرفت. هم چنان که تمدن یونان، با ورود همین فینقیها از شمال اروپا به جزیرهی کرت، در حدود سالهای دو هزار پیش از میلاد، شروع میشود، تکمیل و پرورش آن نیز، تا زمان اصالت یافتن، در دامن اندیشهی مصر باستان اتفاق میافتد.
در هر صورت، امروز میتوان برای خدایان یونان باستان، که شناخت آنها، ضرورت شناخت معنای زندگی در یونان باستان است، سیر رشد و پرورشی تنظیم کرد، که بنا به نیاز هر دوره و عصری از یونان، تولد یافتهاند و یا حتی مردهاند. (مانند سلنه، الههی ماه، که با رعد زئوس می میرد)
نکتهی ظریفی را که در قدرت این خدایان نباید فراموش کرد، پرستش خدایان مختلف، نسبت به شهرها و مناطق مختلف یونان است. شهرهای یونان را polic (کشور – شهر) مینامند، تا به استقلال سیاسی و نظامی آنها تاکید کرده باشند. در هر شهری نسبت به طبیعت و نیاز روحی مردم آن شهر، خدای خاصی صاحب بالاترین مرتبه از کرامت و احترام بود.
- خلقت خدایان در یونان باستان:
یونانیان معتقد بودند که در ابتدا، خلا آغازین وجود داشته، و در حقیقت هیچ چیز نبوده. این دنیای خلا را " کیاس " مینامیدند. اما خود این جهان، دو خدا را در خود پرورش میداده. "هادس" که خدای جهانهای زیرین و ارواح (تارتاروس) بود و "اروس" که خدای عشق و هم بستری بود. این دو خدا، بعد از بوجود آمدن جهان فیزیکی، از خلا آغازین، حکومت خود را شروع میکنند. وجود اروس به عنوان یکی از اولین خدایان، به اهمیت باروری و عشق در فرهنگ یونان باستان، تاکید ویژهای دارد. اما غیر از این دو خدا، "گایا" به عنوان مادر – زمین، که قدرت باروری داشته، منتسب به همین جهان خاکی میشود. گایا، "اورانوس"، خدای آسمانها را میزاید، تا همدمی برای خود داشته باشد. اورانوس مذکر است و گایا مونث! قطرات باران، همان قدرت باروری اورانوس است که در زمین (گایا) فرو میرود و باعث رشد گیاهان و درختان میشود. از همبستری اورانوس با گایا، "پونتوس"، خدای دریاها و "اوریا"، خدای کوهها زاده میشوند. با این خدایان، نسل اول خدایان، که برای رفع نیازهای روحی مهاجران اولیه کافی بودند، تمام میشوند. اما در ادامه و با شروع نسل دوم خدایان، گایا و اورانوس، باز هم دست به باروری زده، و "گیگانتها" را که سه تن بودند و هر کدام پنجاه سر داشتند و از هر یک از شانههایشان پنجاه دست آویزان بود، خلق میکنند. و سپس، "سیکلوپها" را میزایند، که باز سه تن هستند فقط با یک چشم در وسط پیشانی! سیکلوپها کارگر بودند و وظیفهی آنها، بوجود آوردن معابد و قصرها برای خدایان بود. اما تیتانها، مهمترین ثمرهی همزیستی اورانوس با گایا هستند. تیتانها، سیزده الهه و خدا بودند. مهمترین آنها:
1- هلیوس، خدای خورشید بود که بعدها میمیرد – از منظر ستایش یونانیان ناپدید میشود – و آپولو جای او را میگیرد.
2- سلنه، الههی ماه که بیشترین معروفیتش را مدیون زادهی خود، دیونیزوس است.
3- اوکئانوس، خدای رودهای فرا گرد زمین، که کلمهی اقیانوس مشتق از همین نام است.
4- تمیس، الههی پیشگویی، که تاثیر زیادی در روند حوادث تقدیری زئوس دارد.
5- اتلس، خدای استوار سازندهی آسمانها، که کل آسمان بر شانههای او قرار گرفته.
6- پرومتئوس، خدای هوش و خرد، که از آب و خاک رس به دستور زئوس، انسان را آفرید.
7- اپی متئوس، که شوهر نخستین زن خلق شده (پاندورا) بود.
8- کرونوس، که جوانترین و رشیدترین تیتانها بود.
9- رئا، که با هم بستری با برادرش، کرونوس، نسل سوم خدایان را بنا نهاد.
اما چون اورانوس میدانست که یکی از فرزندانش او را کشته و بر تختش جلوس خواهد کرد، همهی تیتانها را به تارتاروس، جهان زیرین میفرستاد تا از شر آنها در امان ماند. بالاخره کرونوس با کمک مادرش، گایا، اورانوس را کشته و بر تخت او جلوس میکند. با به قدرت رسیدن کرونوس، نسل سوم خدایان که مهمترین خدایان و الههگان یونان باستان هستند، به وجود میآیند. کرونوس، خواهرش رئا را به زنی میگیرد و شش نفر از فرزندان آنها تبدیل به مهمترین خدایان یونان باستان میشوند. فرزندان آنها عبارت بودند از:
1- ستیا: که نگهبان خانه بود و الههی خانهداری و مهربانترین و عزیزترین، بین شش تن.
2- دیمیتر، که الههی غلات بود و بیشتر با کشاورزان مراوده داشت.
3- زئوس، یا همان ژوپیتر، که جوانترین این شش تن بود و بعدها خدای خدایان شد.
4- هرا، که برای همیشه ملکهی المپ باقی ماند و الههی زیبایی و زناشویی بود.
5- هادس، یا همان پولوتو، که خدای مرگ و میر بود و جمعیت زمین را کنترل میکرد. بعدها هادس فرمانروای مطلق جهان زیرین میشود.
6- پوسیدون، یا همان نپتون، که پروردگار دریاها شد و اوست که مسبب زلزلهها میشود.
اما برای کرونوس هم سرنوشتی چون پدرش توسط گایا پیش بینی میشود. این بار زئوس با همدستی گایا و رئا، از فرو رفتن در تارتاروس رهایی یافته و چون خدای نیرومندی میشود، بر کرونوس شوریده و به جای او مینشیند. او برای حکومت بر هستی، از برادرانش و خواهرانش که آنها را از تارتاروس نجات داده کمک میطلبد و در یک قرعهکشی، فرمانروایی هر بخش از هستی به یکی از آنها سپرده میشود. زئوس در مرکز این امپراطوری، منتسب به خدای خدایان میشود. بدین صورت، فرمانروایی بر کل هستی، بین سه نرینه و سه مادینه، تقسیم میشود. این نسل از خدایان تا نسلها به حیات خود ادامه دادند و حتی امروزه در نظر مومنین به یونان باستان، هنوز هم حکومت آنها بر جهان ادامه دارد. بعدها نسل دیگری از خدایان به وجود آمدند که نتیجهی هم بستری زئوس با هریک از خواهرانش بود. زئوس حتی گاهی از زمین نیز برای خودش، زنی اختیار کرده و باعث بوجود آمدن قهرمانان میشود. مانند آشیل یا پاریس یا هکتور و ...
به مهمترین این خدایان و الههگان به صورت تیتروار اشاره میشود.
آتنا، الههی هنرها، صنایع و نبرد دفاعی
آپولون، خدای پیشگویی، پزشکی و تیراندازی و موسیقی و شعر
آرتمیس، الههی شکار، فرزند لتو
هرمس، پیام بر و پیام آور زئوس، نگهبان راه بهشت و جهنم
پروسفونه، ملکهی جهان زیرین و عالم ارواح، دختر دیمیتر وزن هادس.
آرس، خدای جنگ، فرزند هرا
هبه، الههی جوانی
هفایستوس، ابزار ساز بلند آوازه، خدای آهنگری
- خلقت انسانها در یونان باستان:
پرومتئوس، که خدای هوش و خرد از میان تیتانها بود، به امر زئوس، انسان را از پنج نسل، از آب و خاک آفرید، نسل اول، نسل طلا بود، در زمان زندگی این انسانها، زمین پر از نعمت و فراوانی است. همیشه بهار است و درختان پربارند. مالکیت شخصی بیمعنی است و تمام انسانها در یک جامعهی اشتراکی، عادلانه زندگی میکنند. فرزندان از همان لحظهی تولد در داخل اجتماع هستند. نسل دوم انسانها، نسل نقره هستند، که در این زمان، بچهها صدها سال از اجتماعات دور نگه داشته میشوند. زمینهای شخصی و مالکیت خصوصی به وجود میآید. در میان آدمیان، گاهی افرادی با افکار پلید و زشت هم دیده میشوند. زئوس ناراحت میشود و اتفاقی که نباید بیفتد، میافتد. به نیرنگ آفرودیت و اروس، هادس به پروسفونه عاشق میشود، و دیمیتر در فراق دخترش فصلها را ایجاد میکند.
نسل سوم انسانها که از آن به نسل مفرغ یاد میشود، با کشف مفرغ شروع میشود. کارخانههای اسلحه سازی به کار میافتند. آرس، خدای جنگ محبوبیت پیدا میکند. بدبختی و کشتار شروع می شود. انسان به سرعت به سمت فنا و نیستی پیش میرود. زئوس مجبور میشود نسل قهرمانان را پدید آورد.
اما نسل چهارم، نسل قهرمانان، برای پایان دادن به جنگ ها آفریده میشوند. جنگ تروا در همین زمان اتفاق میافتد. خیلی از این قهرمانان در این جنگ کشته میشوند و بقیه در ساحلی از اقیانوس، به فرمانروایی کرونوس، که به همین منظور آزاد شده، تا هنوز زندهاند.
اما نسل پنجم که نسل آهن است، همین نسل امروزهی ماست. بدترین دورهی زیست آدمیان! جهان پر از زشتی و مرگ شده. تنها قهرمانان با رستاخیزشان میتوانند به این سیر قهقرایی نسل پنجم پایانی ببخشند.
حال با این مقدمه، میتوان وارد بحث یونان باستان شد. تنها ذکر نکتهای باقی میماند و آن هم لزوم بحث.
- لزوم بحث در مورد آثار یونان باستان:
" اگر دنیا تقدیری است، بیایید ما از او تقدیری تر باشیم"
بودریار
" اگر چه اغلب در تراژدیهای یونان باستان انسان در برابر تقدیر تراژیک تن به شکست میدهد. اما تلاش او برای بهروزی بشر ستودنی و ماندگار است. لذت تراژیک بیگمان از ستایش همین تلاش قهرمان تراژدی برمیخیزد. تراژدیهای یونان کاری سترگ در کشف رمز و راز هستی و انسان پذیر کردن جهان کردهاند."
آندره بونار
انگیزهی اصلی کنشهای ما در برابر هر مسئلهای زادهی حداقل یک سوال بیجواب است که ناتوانیمان برای پاسخ دادن به آن، چون خوره به روح و جانمان میافتد و باعث بروز خلاقیتمان میشود. همین کنشها در یک سیر مستقیم و نه دوار، تاریخ تمدن بشری را به پیش برده است. اما یک چرای بزرگ، باعث ساخت زیر بنای تفکرات بشر شده و در ادامه به بارور کردن تاریخ هنر و فرهنگ بشر پرداخته. این چرای بزرگ، این سوال ازلی و ابدی، " از کجا آمدم" ی است که انسان از همان آغاز – اگر اصولا بتوان آغازی برای بشر متصور شد – با آن درگیر بوده و در یک نگاه کلی انگار تمام فعالیتهای زیستی او، تنها برای یافتن پاسخ همین سوال تنظیم شده! خواص سرنوشت ساز این سوال، لزوم پرداختن به آن در هر عصری را مشخص میکند. در یک پیچ و خم طولانی و سرگیجه آور، تمام تلاش بشر تا به امروز، تنها به یافتن پاسخهای مقطعی و سپس رد آنها – و فرستادنشان به جهان اسطورهها – محدود شده و علوم تجربی در مقابله با ذهن رویا پرداز بشر قرار گرفته و تنها به ابعاد این سوال و پاسخها افزوده. تمدنهای بزرگ همیشه برای یافتن پاسخ تلاش کردهاند و هر کدام به فراخور بنیه فرهنگی خود، جوابی از جنس فهم مردمش به آن داده اند. اما در تمام تمدنهای کهن، ابزار پاسخها یکه و تک بوده است. اسطوره!
اسطورهها بهترین ابزار برای توجیه بودهاند. و در یک فرافکنی از زندگی طبیعی بشر، ضمیر خلاق او را هم به کار انداخته و باعث پیدایش فرهنگ و هنر کهن شدهاند. پرداختن به اسطورهها از حیطهی فلسفه و دین گذشته و شکل هنری به خود گرفته است. صد البته فقط همین نگاه هنرمندانه میتوانست آنها را از گزند روزگار در امان بدارد و تا به امروز در این شکل بی نظیر زنده و پویا حفظ کند. بیمرگی اسطورهها را باید مدیون شکل هنری آنها بدانیم. اسطورهها به اندیشهی بشر اولیه ثباتی نسبی میبخشید و انسان اولیه برای حفظ کیان اجتماع خود، سخت به آن محتاج بود. اگر به دنبال تودهی منسجمی از این اسطورهها باشید، به صورتی که هر کدام تکمیل کنندهی اسطورهی قبلی باشد، یونان بهترین نقطهی این کرهی خاکی است و تمدن کهن – باستان – یونان، بهترین مرجع بررسی تطبیقی خدایان و تاثیر آنها بر سرنوشت بشر است.
تا آن جا که تحقیقات کاوشگران اجازهی قضاوت میدهد، یونان را به جرات
میتوان اولین نحلهی فکری منسجم، اما نه مستقل، که با کمی اغماض میتوان آغاز و پایانی بر آن متصور شد، در امر تکوین بینش دینی بشر از منظر اسطورهها دانست. در مورد پایههای این تفکر غنی تحقیقات زیادی شده و امروزه متفق القولند که دوران نو سنگی یونان (دوران مینوسی) و بخصوص فرهنگ جزیره کرت یا کراته – که برخاست گاه تمدن کهن یونان از همین جزیره است – شدیدا تحت تاثیر تمدن و تفکر شرق و به خصوص، فینقیهای شمال آفریقاست. حتی در نگاهی رادیکالتر، ساکنان تمدن ساز جزیرهی کرت، کسانی جز کوچندگان از مصر نبودهاند.(1)
در هر حال، یونان چه از نظر جغرافیایی و چه از نظر تفکر، پلی است که شرق و غرب را به هم پیوند داده و یا به عبارتی بهتر، شالودههای اصلی هر دو تفکر غربی و شرقی، در بنیان تمدن یونان باستان نهفته است. (2) اگر از ابزارهای ماشینی چشم بپوشیم، حتی امروزه نیز، تقریبا همهی مظاهر دنیوی ما از یونان نشات گرفته. کلمات انگلیسی مدرسه، ورزشگاه، حساب و هندسه، تاریخ، فن بلاغت، فیزیک، زیست، کالبدشناسی، بهداشت، درمان، آرایشگری، شعر، تراژدی، کمدی، فلسفه، تئاتر، الهیات، سیاست، اخلاق، انسان دوستی، استبداد، توانگری، دموکراسی و ... همه ریشه یونانی دارند. در حقیقت، مطالعهی یونان باستان، مطالعهی زیر بنای فکری و فلسفی تمدن بشری است.
- ویژگی های آثار یونان باستان:
برای بررسی آثار یونان باستان، که عموما مربوط به دوران طلایی یونان می شوند، نمیتوان بدون شناخت گذشتهی پر بار یونانیان، و پایههای فلسفی و روانی این پدیدهی شگرف در سالهای 500 الی 380 ق0م دست به کاوش زد. یونان بعد از تمدنی که در بین سالهای 2000 الی 1200 ق0م در جزیرهی کرت، بعد از دوران مینوسی به وجود آمد، دوران تازهای به نام دوران " موکنایها" از سال 1200 الی 1120 ق.م را تجربه کرد. اما عصر پهلوانان و جنگهای اسپارت با تروا، عصر "آخایی ها" بود که در بین سالهای 1100 الی 1120 ق.م اتفاق افتاد. سپس " دوریها" از سال 1100 ق.م در یونان تمدنی را بنا نهادند که باعث به وجود آمدن اولین حماسهی تاریخ ادبیات جهان ، یعنی " ادیسه" و "ایلیاد" هومر شد. بعد از جنگ ایران و یونان و ماجرای مارتن بود که دوران طلایی یونان باستان شروع شد. بررسی ما در این مطلب، فقط حول و حوش همین دوران طلایی خواهد بود.
دو شاخهی اصلی کل فلسفه و هنر دوران طلایی را تحت تاثیر قرار داده. یکی جریان طبیعتگرا، و دیگری جریانِ رازورانه! رازوری در یونان از فیثاغورس ریشه گرفت – هر چند بومیان یونان صاحب دین و قانون بودند، اما چیز قابل توجهی از تمدن آنها به دست نیامده - و با پارمیندس، افلاطون و کلئناس ادامه یافت و به پلومنتیوس و پولس طوری رسید. اما طبیعت گرایی از طالس شروع شد و به وسیلهی آناکسیماندروس، کسنوفانوس،پروتاگوراس، بقراط و ذیمقراطس به اپیکور و لوکروتیوس انتقال یافت. در این میان فیلسوفانی هم بوده-اند که این دو نحله را با هم آمیختند. از جمله سقراط و ارسطو و ...
با این توضیح، پر بیراه نگفتهایم اگر تمدن یونان را، مادر همهی تمدنها بدانیم.(3)
بحث در مورد آثار یونان باستان، بحث در رابطه با همهی دغدغههایی است که بشر تا به امروز با آنها دست به گریبان بوده. اگر "پرومته" با زئوس به جنگ بر میخیزد، و به سبب دانشی که به انسان ارزانی داشته ( آتش ) لایق عقوبتی ناعادلانه میشود، در حقیقت خود را به عنوان اولین شهید راه عصیان – که به حق، بشر تمدن حاضر را با تمام کاستیها و نقصهایش مدیون همین عصیان است – معرفی میکند.
" ... ای زئوس ... تو که نعمتهای خود را بین خوبان و بدان یکسان پخش میکنی، چگونه پاس حق و باطل را نگه میداری و چگونه میخواهی که قوانین تو را در یابند؟ " (4)
آری... خدایان میمیرند. اما خداترسی جاودان میماند. امروزه هم انسان برای خود خدایانی ترتیب میدهد. و این تقدیر اوست که با این خدایان با همان شهامت پرومته به جنگ برخیزد.
هنر یونان برای ما تمام نشده. هنوز همان سوالاتی که برای یونانیان مطرح بود به قوت خود باقی است. تنها شیوهی مبارزه و عصیان است که آثار یونان به ما میآموزد.
" ... شاعر تراژدیش را بر من نوشته و خواسته دستم را بگیرد. کمکم کند که راه دردناک هستی را بپیمایم. این درد، درد مشترک همهی ماست. شاعر یونان میخواهد سرانجام مرا به کرانه شادی برساند. برای نیل به این مقصود، من نیز با قلبم، خونم و نفسم که به روانم بسته است این آزمون تراژیک را تجربه میکنم. اینک من زندهام و شاعر یونان مرده. تراژدی او باید در من زنده بماند تا این شادی و لذت، زنجیروار به نسل بعدی منتقل شود. شادی که مادرش شاعر یونان است. مخاطب این تراژدیها مردم همهی اعصار است." ( 5 )
پس آثار یونان باستان، در تصویری که از انسان در چنبرهی خدایان و تمام جهان ارائه میکند، در ستایشی که از عصیان و خردورزی انسان میکند، در لذتی که از همسویی با سرنوشت قهرمانش ارزانی میدارد، در رویایی که پس و پشت پیروزی قهرمانش نهفته است و در تعمق و تاملی که در ریز ریز ابعاد روانی انسان میکند، ما را مجبور به خوانش خود میکند. بدون این آثار ما اکنون صاحب چنین بینش عمیق و مهمتر از آن، چنین جسارتی برای به عقب راندن خدایانی که تقدیر ما را رقم میزنند، نبودیم.
هویت، شاید در مرکز مناظرات قرن بیستم بوده باشد. اما لزوم وجود و تعیین حدود آن، حتی در سطحی وسیع تر از امروز، در ذهن و اندیشهی فیلسوفان یونانی ریشه دوانده بود. در حقیقت یونانیان از دو سو مورد بازخواست طبیعت انسانی خود قرار میگرفتند. از سویی به خاطر یافتن جواب سوالاتشان، در مورد آن سوال اولیه، دست به اختراع خدایان و سلسلهی به هم پیوستهی آنها، از " اورانوس" و "گایا" تا تیتانها و موزها میکردند، و از سوی دیگر، برای احراز هویت فردیشان، به مبارزه با همین خدایان بر میخاستند. احراز این هویت آن چنان برای یونانیان مهم بوده که بشر را در مرکز آفرینش تراژدیهایشان قرار میدادند. تا با پیروزی او بر خدایانی که تقدیرش را بر او رقم زدهاند به لذتی انسانی برسند. در حقیقت با پیروزی قهرمان تراژدی، آنها به انسانیت خویش افتخار میکردند. خود را برتر از تقدیرشان میدانستند و نیرومندانه به زندگی ادامه میدادند.
" بدا به حال قومی که بخت رستگاری را نه در محاسبهی قوا و تنش نیروها، بلکه در خیال پردازیها و درماندهگی و جمود امید، میجوید. به امید خدایان دل بستن، قمار کردن بر سر آزادی خویش است و از پیش تن دادن به سلطه ی تقدیر و پذیرش بندگی" (6)
این پارادوکس هنوز هم به قوت خود در زندگی بشر باقی مانده است. نظریهها پشت سر هم صادر میشود و یکی دیگری را نقض میکند. تا همین چهل سال پیش، روشنفکری در این دنیا چنان با مفهوم مارکسیسم چپ روسی گره خورده بود که انتخاب یکی از آنها به معنی نبودن در جبهه دیگری بود. اما امروزه کمتر روشنفکری دوست دارد او را به آن معنای چهل سال پیش روشنفکر بخوانند. به واقع بسیار مشکل است که پیشرفتی برای این خدازایی و خداکشی تعیین کرد. اما آنچه که مسلم است، خدایان خود را به رنگ عصر خود در میآورند. شاید روزی علم بتواند آنچنان جواب قطعی به سوالات ازلی بیابد که دیگر خدایی نتواند قد علم کند و رخ بنماید. اما آن روز ما گرفتار خدای دیگری به نام " علم- خدا" نخواهیم شد؟!
خدایان همیشه هستند و نمیتوان آنها را بالکل نابود شده دید. تنها میتوان علیه آنها شورید. سقراط پر بیراه نمیگفت که " خودِ خود را بشناس"
از طرفی آثار یونان باستان، به علت گرایشات ضد عرفانی و اومانیستیشان و جرات و جسارتی که در متن آنها برای شورش علیه تقدیر خدایان نهفته است، ارزش چند بار خوانی را پیدا میکنند. جالب این که این قوم، به موازات تراژدیهایی که به سبب شرح تسلط خدایان بر سرنوشت قهرمانانشان خلق میکنند، علم و فنون را نیز میآفرینند. اشیل با فیثاغورس هم دوره است و اورپید و دموکریت و بقراط و سوفکل هم دورهاند. آیا واقعا لذت تراژدی ذاتا با لذت هندسه و نجوم یکی است؟ آیا ثمرهی هر دو شناخت نیست؟
اما پایان تراژیک این تراژدیها نباید باعث ناامیدی شود. معمولا قهرمان تراژدی در چنبرهی تقدیر شوم خود خرد میشود و از بین میرود. حتی پرومته نیز در نهایت، در نمایشنامهی دوم اشیل – پرومتهی رسته از بند – در نهایت با زئوس از در دوستی در میآید و سر به فرمان او خم میکند. اما نکتهی ظریفی هست که نباید از آن غافل شد. در این تراژدیها نتیجهی کار چندان مهم نیست. مسیری که قهرمان تراژدی برای رسیدن به رستگاری طی میکند مهمتر است. او در هر حال یک شورشی باقی میماند. هیچ وقت در طی این مسیر دچار ناامیدی و خسران نمیشود. قهرمان تراژدی در هر قدم به شناخت تازهای از تواناییهایش و دنیایش و هستی میرسد. نقاط ضعف خدایان را میشناسد و میشناساند. و مهمتر از همه در طی تمام مراحل تنها به نیروی خود تکیه میکند. او خود، خودش را شناخته. به جایگاه ابر مردی رسیده که میتواند، خودش تقدیرش را رقم بزند. بله...! تقدیر ادیپ از زمان پدرانش – کادموس و لایوس – بر او رقم خورده بود. اما این دستان ادیپ بود که به ارادهی خود، چشمانش را کور کرد. این خواستهی خدایان نبود. مرگ یوکاسته هم خواستهی خدایان نبود. " سرنوشت پر حادثهی انسان تراژیک در یونان باستان، گام برداشتن بر ریسمان کشیدهای است، که هر لغزش پا، موجب سقوطش در پرتگاه تقدیر محتوم خواهد شد. اما همواره و در هر آن، این توانایی را دارد که خود به تنهایی، در پرتو بینش روشنگرانه، و به یمن شجاعت سر سختانه و خردمندانهاش، از فرو افتادن بپرهیزد. و خویشتن را نجات بخشد و حتی در قفس جبر و تقدیر، با اقدامی نو آئین، آزادی بکرش را به چنگ آورد. و این توانایی انسان، نوید بخش رهایی کیهان است" (7 )
متاسفانه این خودباوری کمکم جای خودش را به امیدواری مسیحی( مذهبی) و ادیان دیگر که اعتقاد به بخشش آسمانی – خدایی داشتند، داد و روند رو به تکامل بشر را دچار سکتهی عظیمی کرد. شجاعت تراژیک اعتماد به خود است. اعتماد به ابرانسانی است که الگوی قهرمان تراژدیست. اما عبودیت مذهبی، چیزی جز خواری و بندگی رذیلانه، به بار نیاورده! آیا ماجرای انسان مذهبی تراژیکتر نیست؟
تراژدینویسان یونان در زندگی خودشان نیز، به دنبال همین ابرانسان بودند. آنها معمولا قهرمان مسابقات ورزشی و یا سرداران موفق سپاه بودند. باید بیست و چهار قرن میگذشت تا مردی دیگر – نیچه – باز در حسرت آن قهرمانان، عزای ابرانسان را میگرفت. در تعریفی دقیقتر از این قهرمانان، حتی نمیتوان پذیرفت که تقدیرشان، توسط خودشان پذیرفته شده باشد. این تقدیر در عموم آثار یونان باستان، چیزی تحمیلی از طرف زئوس، خدای خدایان، میباشد و تنها به این علت تبدیل به سرنوشت قهرمان میشود، که قهرمان به آن تن میدهد.
باید توجه داشت که این مطلب بیشتر به بررسی آثار تراژیک یونان باستان توجه دارد. و مثلا از کمدیهای آریستوفان که بخش عظیمی از نظر کمیت آثار یونان، به آنها تعلق دارد، صرف نظر میشود. بر همین اساس میتوان تمام تراژدیهای یونان باستان را در دو دسته، طبقه بندی کرد. آثاری که در آنها قهرمان موافق نظر خدایان، و در راس آنها زئوس، سعی میکند آنها را با خود هم ساز کرده و از خود چهرهای دیندار و خداترس ارائه دهد. مانند "ایلیاد" که آگاممنون برای جلب نظر خدایان، حتی دخترش – ایفی ژنی – را قربانی میکند. در این آثار قهرمان سر جنگ با خدایان را ندارد. او خدا را پشتیبان خود میخواهد تا با تکیه بر نیروی خدایان، بر موانع طبیعی و دشمن فیزیکی خود، غلبه کند. تقدیرش را پذیرفته و تنها عصیان او زخم زدن برخودش است. مویه و سوگواری بر خاکستر تراژیک هویت و شخصیت قهرمانانهاش، که عموما در پایان اثر به خاک ذلت میافتد، میکند. با کمی اغماض، ادیپ شهریار سوفکل را هم میتوان در این دسته جا داد. اما در مقابل، قهرمانان آثار دیگری هم هستند، که علیه زئوس قد برافراشتند. بیتردید، ارشد این قهرمانان، پرومته است که سالهای سال بر صخرهای به زنجیر کشیده شد و شجاعانه لب به اعتراض گشود. به حق باید گفت که پرومته و صلابت او و انکار ناپذیری دلایلش برای رد زئوس، اعتباری دو چندان به کل تمدن یونان باستان بخشیده. بدون پرومته، امروزه از یونان تنها دورهای از تمدن با فلسفه و مشخصههای بسیار تک جانبه و بدون طراوت باقی بود که بیشتر عبودیت و تسلیم را به ما میآموخت تا راه دفاع از انسانیتمان و مبارزه برای احقاق حقمان! بدون پرومته، یونان باستان چیزی کم داشت. هم چنان که بدون ادیپ این شاهکار بشریت با سیر اندیشهی جامع و کاملی، که این چنین پر و پیمان است، روبرو نمیشدیم.
از دیگر ویژگیهای آثار یونان باستان، به سیر منطقی اندیشهای نهفته در این آثار میتوان اشاره کرد. اگر مثلا اشیل به سال 460 ق0م پرومته در زنجیر را مینویسد، سوفکل در سال 442 ق0م آنتیگونه را عرضه میکند، که دفاع جانانهای است از حکم خدایانی که پرومته آنها را به هیچ گرفته بود. و در ادامه ی آن در 429 ق0م، بعد از این که اورپید مده آ را در سال431ق0م مینویسد، " ادیپ شهریار" را به صحنه میآورد که باز مناظرهای ادبی نمایشی، و از آن بیشتر فلسفی اوست با تمام اندیشههای اشیل. و جالب این که بعد از این جدلهای ثقیل و بغرنج فلسفی، آریستوفان کمدیهایش را عرضه میکند.(شهسواران، ابرها، زنبوران، صلح و...) انگار که نیاز به تنفسی بوده باشد. مضامین این آثار چندان از نظر تاریخی، به صورت منطقی پشت سر هم قرار گرفتهاند، انگار سعی در تبیین یک سیر اندیشهی فلسفی، از آغاز به پایان را دارند. هر اثری در جواب اثر قبل از خود، و یا در تکمیل آن نوشته شده. البته با در نظر گرفتن فضای ارائهی این آثار، راحتتر میتوان این تبادل اندیشه را درک کرد.
جشنهای "دیونیزوسی" که در دوران طلایی یونان باستان، از اهمیت به سزایی برخوردار بود، محل مناسبی برای نمایش این افکار به شمار میرفت. در این جشنها که گاه شش ماه از سال را به خود اختصاص میداد، رقابتی سخت بین این نویسندگان برگزار میگردید و آتن که قلب فرهنگی یونان آن عصر بود، شاهد دفاع این هنرمندان از آثار خود بود. در این جشنها، از تمام نقاط یونان، اندیشمندان گرد میآمدند تا در قالب جشنوارهای که داوران و تماشاگران مشتاقی داشت، به مناظرهی افکارشان بپردازند. بنابراین به راحتی با افکار هم آشنا شده و بدین صورت زمانی که در نقاط دیگر دنیا، به جز مصر و شرق و بین النهرین، مردم هنوز در قبایل کوچک و فرسنگها دور از هم، دلخوش به خدایان ناتوانی که آفریده بودند، غرق در فیتیشیسم، روزگار میگذراندند، یونان، به یمن ارتباطات فرهنگی تمام نقاط آن، یک دورهی آکادمیک از فلسفه و تحلیل جهان، تنظیم میکرد که ابتدا روی صحنه و سپس توسط فیلسوفانش تدوین و به رشتهی تحریر درآمد. این ویژگی آثار یونانی باعث میشود، که هر نسل از تجارب نسل قبلی خود سود ببرد و به عبارتی دست به تکرار مکررات نزند. اگر در حدود دویست سال از دوران طلایی یونان باستان، شاهد چنین پیشرفتی در علم و فلسفه هستیم، نباید زیاد تعجب کنیم. زیرا که هر فیلسوفی ادامه دهندهی فیلسوف قبلی بوده و انقطاعی که در تمدنهای دیگر بین نسلها صورت پذیرفته، در یونان مشاهده نمیشود.
از ویژگیهای دیگر آثار یونان باستان، میتوان به بنمایههای عمیقا فلسفی آنها اشاره کرد. جالب است که در یونان، مکاتب فلسفی قبل از تکوین، به صورت آثار نمایشی روی صحنه میرفتهاند. سوفکل و اشیل، قبل از سقراط و افلاطون و ارسطو زیستهاند. انگار که صحنهی نمایش، آزمایشگاه این تفکرات باشد. امروزه، بیتعارف، فلسفه در تمامی شاخهها – فلسفهی محض، فلسفهی کلامی، فلسفهی سیاسی و...- از آثار نمایشی بسیار پیشی گرفته. به صورتی که در تحلیل آثار نمایشی، از منابع فلسفی سود میبریم. یا به گونهای پستتر، آثار نمایشی برای تبلیغ و تبیین بن مایههای نحلههای مختلف فلسفی تلاش میکنند. در حالی که در یونان باستان، فلسفهها از دل آثار نمایشی بوجود آمدند. نمایشنامهنویسان، از نظر تاریخی متقدم تر از فیلسوفان بودهاند. و نکتهی جالبتر این که، همان افکار فیلسوفان را در قالبی ماندگارتر و زیباتر در آثار نمایشی خود عرضه میکردند. امروزه کسی حوصله نمیکند کتاب "جمهور" افلاطون را بخواند. اما یک اجرای زیبا از ادیپ شهریار، همه را به سالنها خواهد کشاند و قلب و روح آنها را تسخیر خواهد کرد. این نمایشنامهنویسان در زمان حیات خودشان هم از ارج و قرب بالایی برخوردار بودند. متاسفانه از آن زمان تاکنون درام نویسان نتوانستند به آن درجه از احترام که در دوران طلایی یونان باستان داشتند برسند. بن مایههای روانی شخصیتهای آثار یونان باستان، آن چنان قابل بحث و بنیادی است، که مثلا رفتارهای ادیپ، دوهزارو سیصد سال بعد از نوشته شدن، جرقهی بزرگی در ذهن فروید میزند و او با تبیین اندیشه عقدهی ادیپ، باعث تحول عظیمی در علم روانشناسی امروز میشود. جالب است که بشر هنوز هم نان آن دویست سال دوران طلایی را میخورد.(11)
در نگاه کلی به تاریخ تئاتر از آن زمان تا به امروز، سیری نزولی در تاثیر و کارکرد آثار نمایشی در جریانات اجتماعی و علمی اتفاق افتاده. شاید تنوع هنرها- از جمله تلویزیون و سینما- مقصر اصلی باشند. اما آنچه اتفاق افتاده، موزهای شدن فعالیتهای نمایشی در جهان امروز است. در نگاهی خوشبینانه، تئاتر فقط فعالیتی روشنفکرانه است، که تنها در بخش محدودی از اجتماعات انسانی، نقش ناچیزی بازی میکند. اما در یونان باستان، یک اثر خوب میتوانست، سرنوشت حکومتی را عوض کند یا به تثبیت پایههای آن کمک نماید. اصولا مرجع دین و فرهنگ آثار نمایشی بودند.
اما بارزترین ومهم ترین ویژگی آثار یونان باستان، که به آنها پایگاهی هم چون کتب ادیان دیگر میدهد، نقش به سزایی است که این آثار در انتقال مفاهیم اسطورهها بازی کردهاند. اگر بپذیریم که دین یونان باستان، زئوس- خدایی، در نوع خود بینظیر و پایه و اساس ادیان دیگر بوده است، درک و تکمیل مفاهیم این دین را مدیون آثار نمایشی یونان باستان هستیم.(8)
در بررسی ادیان مختلف که به شکلهای مشابه، در دیگر کشور- شهرهای یونان (polic) وجود داشتهاند، به نقطهی جالبی بر میخوریم. اُس و اساس این ادیان، اسطورهها هستند. انگار که انسان یونان باستان، فقط با این اسطورهها حرف زده. اسطورهها زبان مشترک بین همهی ملل یونان باستان بودهاند. هر کشور- شهری بسته به مشکلی که داشته، یکی از خدایان یا الههگان را میپرستیدهاند. در شهر آتن، که به خاطر ارج و قرب الهه "آتنا" به این نام نامیده شده، معابد زیادی برای آتنا ساخته شده. قربانیهای زیادی برای خشنودی آتنا، سر بریده میشدند و مراسم زیادی در طول سال برای تکریم این الهه برگزار میشده. اما ماهیت این اسطورهها، که هرکدام برای خود داستانی زیبا و محکم دارند، چیست؟ یونانیان خود مایه و مضمون تراژدیهایشان را اسطوره مینامیدند. اما باید برای اسطورهها نقش بیشتری در جامعهی یونان باستان در نظر گرفت.
"اسطوره توضیح میدهد که چرا در آن جامعه بعضی آئین ها معمول است و منشا پیدایش قانون و توتمها و کلانها و طبقهی حاکم و ساختارهای اجتماعی را بدان گونه که انقلابها یا فتوحات در گذشته به آنها تعیین بخشیده، روشن و توجیه می کند. اسطوره گزارش داد و ستد بین انسانها و خدایان است. یا تعریف تکامل بعضی پدیدههای طبیعی! بنابراین باید برای شناخت اسطوره ها بستر اجتماعی آنها را شناخت." (9)
رولان بارت معتقد است که در هر زمان، اسطورهها، ایدئولوژیهای غالب آن زمان هستند!
اما نباید بپنداریم که داستان اسطورهها دقیقا همانگونه که به دست ما رسیده، اتفاق افتاده است. هنوز مدارک محکم برای اثبات وقوع حوادثی که اسطورهها بیان میکنند به دست نیامده. آنچه اسطوره مطرح میکند، چیزی که در گذشته اتفاق افتاده نیست، بلکه چیزی است که برای محق کردن پدیدههای امروزی، گمان میرود که در گذشته اتفاق افتاده باشد. با همهی این توضیحات نباید از نقش انتقالی اسطورهها، در انتقال فرهنگ و دین یونان باستان به نسلهای بعدی غافل شد. اگر در اهمیت بررسی اسطورهها شکی نمانده باشد، نباید فراموش کنیم که" تراژدی یونان، اسطوره را هنگامی که زیر ضربات خرد، در معرض نابودی بود، مدت زمانی نجات داد." (10)
اگر امروزه از اسطورهها حرفی به میان میآید، همه را مدیون تراژدیهای یونان باستان هستیم. در روانشناسی یونگ، آرک تایپها- خدایان ازلی – نقش بسیار مهمی ایفا میکنند. یونگ بیشتر تنشهای روانی فرد را مربوط به همین آرک تایپها و ناخودآگاه جمعی بشر میداند. برخاستگاه این خدایان ازلی، همین اسطورههاست. اسطورهها، مثل افساری هستند که بر دهان تمدن بشری زده شده و مسیر او را در طول تاریخ مشخص کردهاند. حتی شورش بر علیه این اسطورهها، بخشی از این مسیر تقدیری است. اشیل با تمام روحیهی شورشی خود، در نهایت در مسیری که اسطورهها رقم زدهاند گام بر میدارد. به نظر اشیل دست بردن در سنتی قدسی( تقدیر) کفر و هتک حرمت است. و برای رهایی از اسطوره، گریز به وادی بدبینی رهایی بخش و گشودن مسئلهای که اسطوره مطرح میسازد با نفی اسطوره یا کند کردن و سائیدن نیشش، کار بس راحت و آسانی است.
امروزه ما هم برای خود اسطورههایی داریم. فقط از این اسطورهها تمرکز زدایی شده. اگر در یونان باستان، معابد و مشخصا معبد دلفی، محل تمرکز اسطورهها بود، امروزه در هر گوشه کناری میتوان عبادتگاه این اسطورهها را دید. سینما و تلویزیون، معابد دلفی ما هستند. رهبران سیاسی، هنرمندان، ورزشکاران، خوانندگان، شخصیتهای تاریخی مذهبی و... هرکدام اسطورهی بخشی از جامعهی امروز ما هستند. اسطورهها برای رشد و شکوفایی نیاز به شرایط دارند. عقب نشینی عقلانیت، و ناکامی افراد یک جامعه در حل مشکلات طبیعی و اجتماعیشان، باعث میشود تا آنها دست به دامن اسطورهها شوند. با این عمل، هم جامعه از پذیرفتن مسئولیت تقدیرش شانه خالی میکند و هم به آرامشی نسبی میرسد. زیرا به طور مقطعی به حل مشکلاتش با قضاوت اسطورهها نایل میآید. هر چه به قدرت تحمیق ملتها توسط ادیان، ایمان داشته باشیم، نباید از لذت شگرفی که پذیرفتن آنها به تک تک افراد جامعه میدهد، چشم بپوشیم. انسان همیشه به دنبال رسیدن به وضعیت تعادل روانی است. در یونان باستان هم مسلما بشر نمیتوانست به بیپروایی پرومته، زندگی کند. آن گونه زیست، توان میخواست و عملا تعادل روانی افراد جامعه را بر هم میزد. گرایش به اسطورهها، بعد از ستایش پرومته، واکنش منطقی موجودی به نام انسان است که تقدیرا ساختار روانی او به شکلی است که موجب چنین واکنشهایی میشود. امروزه این واکنشها را در سطح جوامع، وقتی به صورت جمعی از افراد یک جامعه مشاهده میشود، خیانت تعریف میکنند. این تعریف مسلما آرزوی آرامش روانی برای افراد در یک جامعه را که با رسیدن آنها به تعادل روانی محقق میشود، کاملا نادیده گرفته!
اما سوال به جایی است اگر پرسیده شود که چرا یونان باستان چنین درگیر اسطورهها بوده است؟!
یکی از علل این درگیری مفرط را باید به موقعیت جغرافیایی یونان نسبت داد. اتفاقات طبیعی چون سیل و طوفان و رعد و برق و... جرقه های بسیار نیرومندی برای تخیل بشر هستند تا برای یافتن دلیل، دست به اسطوره زایی بزند. و طبیعت را جایگاه نیروهای الهی بداند که نبوغ تراژیک با عزمی راسخ میخواهد آنها را به زانو در بیاورد. تقدیر معمولا بلایای طبیعی را به رخ میکشد و قهرمان را به پایان تراژیکش میرساند. هومر، اولین شاعر تراژیک یونان، که در عین حال اولین شاعری است که عنصر تقدیر را در سرنوشت قهرمانانش دخالت داد، در حماسهی بزرگ خود، ایلیاد و ادیسه، نقاط عطف تراژدیش را همین اتفاقات طبیعی گاه موافق و گاه مخالف میسازند. اگر تراژدی "ایفی ژنی" به وجود میآید، به علت بادهای مخالفی است که به سوی اسپارت میوزد و مانع از حرکت کشتی های آگاممنون میشود. هر چند، خدایان، آگاممنون را به عقوبت گناه دیگری تنبیه میکنند، اما باز این طبیعت است که وسیلهی اقتدار خدایان روی زمین قرار گرفته. طاعونی که در ادیپ شهریار بر شهر تب فرود میآید، اگر چه برای لایوس واهالی تب تنبیه عادلانهای است – به سبب عدم شرکت آنها در جنگ های ماراتون – اما باید به عدالت این خدایان شک ورزید.
اما در نهایت نباید نکتهی مهمی را فراموش کرد. در تمامی تراژدیهای یونان باستان، محور اصلی وقایع انسان است. همهی دیالوگها برای اثبات حقانیت او نوشته میشود. خدا همیشه در پیرامون بوده و مورد بازخواست. حتی اگر قهرمان به طور آشکار لب به اعتراض نگشوده باشد، سرنوشت تراژیکش، داعیهای علیه عدالت خدایان است. بنابراین به جرات میتوان گفت که هیچ شاعر یونانی قهرمانش را بدون حس همدردی در مقابل قدرت ویرانگر خدایان تنها نگذاشته! انسان در این تراژدیها تنها و زخم خورده است. اما بیگمان شاهکار بیبدیل شاعر تراژدی هم هست.
- ادیپ شهریار:
- مقدمه:
* آنچه بر تب گذشت...
" آفرینش تراژدی گامی است در جهت رهایی انسان از تقدیر شومش که خدایان بر او رقم زده اند"
باید توجه داشت که سرنوشت شهر تب، تنها توسط سوفکل به تحریر نیامده. بلکه نویسندگان دیگری چون "اسکولوس"، "اورپید" و حتی متاخرتر از آنها، نویسندگان رومی، از قبیل "آوید" شاعر، به این موضوع پرداخته اند. اما چون کار سوفکل، زیباتر و عمیق تر از بقیه بود، بی گمان معروفترین اثر، نه تنها در مورد سرنوشت مردم تب، بلکه در کل تاریخ یونان باستان می باشد. این که آیا این اتفاقات برای شهر تب روی داده یا نه، جای شک و شبهه است. مسلما طاعونی در این شهر صورت گرفته، اما اتفاقات قبل از آن، که زمان وقوع آنها را هم دوره با جریانات جنگ ده ساله تروا می دانند، به صورت های دیگری در تب اتفاق افتاده و در چرخه ی فلکلور یونان، در نهایت به صورت زیر در آثارشان بازگو شده:
- داستان شهر تب:
کادموس یکی از سه پسر آگنور، پادشاه سرزمین تور واقع در ساحل شرقی مدیترانه بود. خواهر آنها ائورپا، هنگامی که در ساحل مشغول بازی بود، توسط زئوس ربوده شد و به شکل یک گاو از طریق دریا به کرت برده شد. آگنور به فرزندانش دستور داد که به جستجوی خواهرشان برآیند. کادموس در جریان آواره گی هایش وارد معبد دلفی شد. در آنجا غیب گوی دلفی به او گفت که هنگام خروج از معبد با یک گاو نر روبرو خواهد شد و به او دستور داد، در محلی که گاو زانو بر زمین می زند، شهری احداث نماید. این حیوان کادموس را به محل شهر تب رهنمون کرد. کادموس تصمیم گرفت گاو را به پیشگاه خدایان قربانی کند. چون نیاز به آب شیرین داشت، همراهانش را فرستاد تا از رودخانه ی آرس آب بیاورند. اما اژدهای محافظ رودخانه همراهان کادموس را هلاک کرد. کادموس دست تنها و بدون هیچ وسیله ی جنگی اژدها را کشت و سپس به راهنمایی آتنا، دندان های او را کاشت. سپاهی مجهز از زمین روییدند و چون کادموس نمی دانست با آنها چگونه باید مبارزه کند، سنگی بین آنها پرتاپ کرد. تا سنگ بین آنها افتاد، به جان هم افتادند و هم دیگر را کشتند، تا این که فقط پنچ تن از آنها باقی ماند. این پنچ تن سران پنچ خاندان بزرگ تب را تشکیل دادند و کادموس به عنوان شاه تب بر تخت سلطنت نشست. کادموس با هرمونیا، دختر آرس و آفرودیت ازدواج کرد و صاحب چهار دختر به نام های، اینو، اتونوئه، آگاوه و سمله و یک پسر به نام پولودورس شد. بدین صورت سلسله ی اهالی تب شروع به رشد کردند تا به لایوس!
ادیپ، نبیره ی کادموس و فرزند لایوس، در شهر تب زاده شد. اما چون غیب گویی به لایوس گفته بود که فرزندش او را کشته و به جای او برتخت شاهی خواهد نشست، لایوس ادیپ را به چوپانی سپرد تا او را در کوهستان رها کند و پای او را چنان زخم کردند تا نتواند فرار کند. نام ادیپ به معنی " پای متورم" از همین جا نشات می گیرد. اما چوپان نمی تواند طفل را طعمه ی گرگان بیابان کند. بنابراین او را به چوپان دیگری در آنطرف کوهستان می سپارد. چوپان دوم، ادیپ را نزد پادشاه کورینت، پولوبوس می برد. چون پولوبوس صاحب فرزندی نمی شد، تصمیم میگیرد ادیپ را چون فرزند خودش بزرگ کند. وقتی ادیپ بزرگ می شود و توسط غیب گویی متوجه تقدیری که برایش رقم زده شده می شود، از کورینت میگریزد تا دستش به خون پولوبوس و همسر او که ادیپ فکر می کند پدر مادرش هستند، آلوده نشود. در راه او با چند نفر برخورد می کند و بر سر گذر از راه با آنها درگیر شده ،آنها را می کشد. بالاخره ادیپ پشت کرده به کورینت، وارد شهر تب
می شود، که در آن زمان از دست یک ابوالهول در وحشت به سر می برد. ابوالهول معمایی طرح می کرد که هر کس جواب آن را نمی دانست از صخره ای به زمین پرت شده و کشته می شد. مردم تب که از دست ابوالهول جان به لب شده بودند، تصمیم گرفتند پادشاهی تب را به کسی واگذارند که معمای ابوالهول را حل کرده و شهر را نجات دهد. حل معمای ابوالهول برای ادیپ چندان دشوار نبود. ابوالهول از او پرسید که آن چیست که در صبح چهار پا دارد و در ظهر دو پا و در شب، سه پا؟ ادیپ، پاسخ داد "انسان".
بدین ترتیب شهر تب از نابودی نجات یافت و ادیپ پادشاه تب شد. ادیپ در ادامه، با یوکاسته مادر خودش ازدواج می کند که ثمره ی این ازدواج دو دختر به نام های ایسمنه و آنتیگونه و دو پسر به نام های ائتوکلس و پولونیکس است. اما در این زمان طاعون دیگری شهر تب را فرا می گیرد و باعث نابودی مزارع و محصولات میشود. کرئون، برادر یوکاسته، بعد از مشورت با تیرزیاس پیشگو، اعلام می کند تا زمانی که قاتل لایوس پیدا نشده و به جزای عملش نرسیده، شهر از طاعون رهایی نخواهد یافت. ادیپ مسرانه دنبال قاتل لایوس است. او وقتی از تیرزیاس می خواهد که حقیقت را برملا سازد و تیرزیاس امتنا می کند، به او و کرئون شک می کند و به آنها تهمت دست داشتن در قتل لایوس می زند. تیرزیاس که از این حرف ادیپ خشمگین شده، حقیقت را می گوید. کشنده ی لایوس، خود ادیپ بوده ست. ادیپ ابتدا باور نمی کند. یوکاسته نیز باور نمی کند. زیرا بنا بر خواسته خدایان، لایوس باید به دست فرزند خودش کشته می شد. در حالی که ادیپ فرزند لایوس نیست. یوکاسته متذکر می شود که لایوس در تقاطع بین سه راه کشته شده. و ادیپ به یاد می آورد که هنگام ورود به تب در تقاطع سه راه، چند نفر را کشته. ادیپ دچار تردید می شود. در این هنگام از کورینت نیز قاصدی می رسد و اعلام می کند که پولوبوس به مرگ طبیعی درگذشته. قاصد اما حقیقت دیگری را هم برملا می کند. این که پولوبوس و زنش پدر مادر واقعی اونبودند. بالاخره وقتی چوپانی که ادیپ را به پولوبوس داده بود به صحنه احضار می شود و حقیقت را می گوید، همه چیز دستگیر ادیپ میشود. اما یوکاسته منتظر این صحنه ها نمانده. او قبل از ادیپ به داخل قصر رفته. ادیپ وقتی دنبال یوکاسته به داخل قصر می رود، با جسد او مواجه می شود. ادیپ چشمانش را کور کرده و از شهر تب خارج می شود. در ادامه، دختران ادیپ را با وفادارتر از پسرانش می یابیم. در حالیکه پسران او بر سر قدرت باهم به جنگ بر می خیزند، دخترانش، در کنار ادیپ می مانند و او را که اکنون کور شده، راهنمایی می کنند. ادیپ با حمایت آنتیگونه، در انتظار ورود تسیوس، پادشاه آتن، در قربانگاهی پناه می گیرد. ایسمنه با اخباری از تبس وارد می شود. یک غیب گو پیش بینی کرده، در جنگ بین پسران ادیپ، طرفی برنده است، که بتواند نظر مساعد ادیپ را جلب کند. هر کدام از پسران سعی می کنند، پدر را موافق خود سازند. اما ادیپ هر دو طرف رامی راند و از تسیوس اجازه می خواهد که آخر عمرش را در آتن بماند. ادیسوس او را تحت حمایت خود می گیرد و ادیپ، در حالی که کرئون، هر دو دختر او را به اسارت گرفته، به قربانگاه خود می رود. پس از آن که ادیپ در باغی مقدس ناپدید می شود، قاصدی بر تسیوس آشکار می شود، تا پایان معجزه آمیز زندگی ادیپ را بازگوید. قاصد اعلام می کند که ادیپ تمام برکاتی را که میتوانسته به پسرانش و تب بدهد و نداده، همه را به آتن و مردمش اعطا کرده و آتن بعد از این تحت حمایت برکات او زندگی خواهد کرد.
در ادامه، تراژدی های یونان باستان به اتفاقاتی می پردازند که بر دختران و پسران ادیپ واقع می شوند. که از بین آنها، ماجرای مبارزه ی آنتیگونه با کرئون، بر سر به خاک سپاری برادرش، از همه معروفتر است.
معروفیت ادیپ به خاطر حل معمای ابوالهول است. اما به خاطر داشتن رابطه ی جنسی با مادرش، بیشتر بار بدنامی را به دوش می کشد. در یونان باستان، وی به خاطر هر دو مسئله ی فوق معروف بود. اما اهمیت او عموما ناشی از آن بود، که ادیپ نمونه ی اعلای یک قهرمان تراژیک به حساب می آمد که سرگذشتش تجسمی از مخمصه ی عمومی جهالت بشر بود. فقدان معرفت انسان بر ماهیت خودش و کوربودن او در برابر سرنوشت.
- گناه بزرگ ادیپ:
" دانایی گریز از تنهایی است" (12)
نکته ی شروع این تراژدی بزرگ از کجاست؟ ادیپ از کی وارد این بازی می شود؟ این بازی مرگبار که پایان خوشی در آن برای هیچ انسانی نیست؟ برنده ی این بازی کیست؟ چرا ادیپ مستوجب این عقوبت می شود؟ عدالت، در کجای این تراژدی نهفته است؟ اصولا، چه کسی این ارزش ها را در این تراژدی تعریف می کند؟
پاسخ دادن به این سوالات شروع بحث در مورد موضوعی است که سرنوشت خاندان ادیپ را از همان زمان کادموس رقم زده و تا خود ادیپ و آنتیگونه و احتمالا تا به امروز، سرنوشت ما انسانها را رقم میزند. ما در مجموع این نیرو را "تقدیر" مینامیم. دو نگاه عمده میتوان به این نیرو داشت. در نگاه اول که مربوط به یونان باستان است، این نیرو، زاده ی خدایان است. پرسش در مورد خدایان بی معنی است. فقط باید به خواسته ی آنها سرخم کرد. خدایان هم همیشه نظر مثبتی به انسان ها ندارند. شاید پرومته آنها را از موجودی دو پا، که یک مشت فسفر فعال داخل کاسه ی سرش هست و می تواند کل کائنات را با همین فسفر تفسیر کند، ترسانده باشد. در هر صورت، در این رویکرد، تقدیر آن نسخه ی است که از بالا برای آدمیان پیچیده میشود. هر چند در سیر حوادث پیچیده پایان تراژدی ها، عموما قهرمانان تاوان گناه شان یا پدرانشان را می دهند. اما این عقوبت همیشه عادلانه نیست.
ادیپ سند زنده ی بی عدالتی خدایان در مورد انسانهاست. داستان ادیپ و سرنوشتی که خدایان بر او رقم زدند، لکه ی ننگی است که برای همیشه بر پیشانی خدایان زده شده.
اما در رویکرد دوم، که می توانیم آن را به جهان امروز تعمیم دهیم، خدایان پا به زمین گذاشته و در همین پشت گوش ما، یا جلوی چشم ما تقدیرمان را رقم می زنند. امروز می توانیم به عین خدایانمان را ببینیم. آنها سیاست مداران و قدرت های بزرگی هستند که تمام مناسبت های جهانی را به نفع خود رقم می زنند. در این رویکرد، بازی شکل وقیحانه تری به خود گرفته. اگر در یونان باستان، صحبت از قدرت لایزالی بود که آسمانها و زمین را آفریده، امروزه این قدرت، تنها به سبب داشتن پول و اسلحه ی بیشتر، به عده ای که معلوم نیست از خدایان یونان دل رحم تر باشند، اعطا شده!
اما ادیپ، تنها عطش دانستن دارد. او فقط می تواند خودش را از این بازی کنار بکشد. و این تنها با آگاهی محقق می شود. ادیپ باید بداند که پدر اصلی او کیست تا با نکشتنش، از بازی تقدیر بیرون بیفتد. اما هر چه تلاش می کند، بیشتر فرو میرود. همین میل به دانستن، اولین پرتگاه او می شود. آگاهی مردن است. اگر تمام برنامه های خدایان، تا کشتن لایوس توسط ادیپ، طبق خواسته شان پیش می رود، اما ادامه ی این تراژدی با رفتار معصومانه ی ادیپ، رقم می خورد. خدایان کنار می کشند و فقط نظارت می کنند. همیشه دانائی به نفع انسان تمام نمی شود. اگر پرومته آتش را به انسان می بخشد، تقاص آن را ادیپ باید پس بدهد. آتش باعث پیشرفت و رفاه بشر می شود. اما دانائی ادیپ، باعث فنای او می شود. در دیدگاه انسان امروز، مرگ ادیپ، معصومانه است. او تقاص گناه نکرده را پس می دهد. از همان ابتدا که پایش را مجروح می کنند تا مرگ مرموزش در درون غار! گناه بزرگ ادیپ، بی گمان میلش به دانستن بوده. او وارد حیطه ی خدایان شده و باید نابود شود. ناگهان داستان آدم در بهشت، همین جا بر روی زمین تکرار می شود. آدم به جرم خوردن میوه ی درخت ممنونه، از بهشت برین رانده می شود. این درد مشترک تمام انسانها در تمام دوران ها بوده. افسانه ی آدم هم بی گمان خارج از این دلواپسی های بی کران روح آدمی نبوده. اما زخم های عمیقی که روح و جان ادیپ را می آزارد، او را به ابرمرد ی بی همتا، و فیلسوفی واقع بین تبدیل می سازد. او چنان از خدایان گله مند است که حاضر نیست کوچکترین نقشی در تقدیری که برای خاندان او حتی تدارک دیده شده داشته باشد. در نمایشنامه ی ادیپ در راه کلنوس، هیچ دلیل و منطقی، نمی تواند ادیپ را راضی به برگشت به تبای و فیصله دادن به جنگ کرئون با پسرانش کند. او حتی کرامتی را که خدایان در وجودش به ودیعه گذاشته اند، با این عملش نمی پذیرد. هر چند بعد از مرگش این کرامت به آتنیان میرسد. هر زخمی که تقدیر بر تن ادیپ وارد می سازد، عزم او را برای مبارزه در راه احقاق حقش، جزم تر می کند. بعضی شکستن ها، مثل شکستن سنگ است، که خرد می شود واز بین می رود. اما بعضی شکستن ها مثل شکستن شیشه است، که هرچه می شکند، تیزتر می شود. ادیپ، مثل شیشه می شکند. سوفکل در آثارش سر مبارزه دارد. اما جنس مبارزه ی او با اشیل متفاوت است. اگر قهرمان اشیل علیه خدایان شمشیر می کشد، ادیپ با بی اعتنایی به بخشش خدایان، آنها را به نوعی شرم سار می گرداند. سوفکل قهرمان تراژدیش را با رازی نخراشیده تر از راز اشیل، و از آن در نیافتنی تر برای انسان، و تحویل ناپذیر تر به معیارهای انسانی، روبرو میکند. سوفکل اگر جویای قدر مشترکی بین انسان و خدا نیست، سهم انسان و سهم خدا را در جهان چنان با دقت تعیین می کند، که انسان از آن پس می تواند، به کار و وظیفه ی خود بپردازد که همانا عبارت است از به تمام و کمال انسان بودن! بی آن که هیچ یک از ضربات خداوند بر وی، قادر به متزلزل ساختن اراده اش در بزرگی خواهی باشد. بلکه برعکس، او در عزمش راسخ تر نیز می شود.
"اگر ادیپ در اقدامی سنجیده و اندیشیده و بی لاف و گزاف، چشمانش را می ترکاند، برای آن است که در این جهان، که خدایان دوره اش کرده اند، نه نابینا، بلکه بینا باشد. نابینایی، موجب یگانه گیش با رازی ظلمانی است که به او آسیب رسانده. بنابرین، اینک که خود تاریک شده، می تواند تاریکی را به روشنی ببیند." ( 13 )
- آشنایی با سوفکل و اندیشه ی انسان گرایانه ی او:
"کسی چه می داند، شاید همان خدایی را که هی به ما وعده اش را می دهند، همین انسان است!؟"
زادگاه سوفکل، شهر کولونس بود. او در بهترین دوران طلایی یونان، یعنی عصر "پریکلس" که به سبب حکومت عادلانه ی او، ملت یونان به پیشرفت شگرفی در علوم و فنون نائل آمد، پرورش یافت. او برای اولین بار در سال 468 ق0م وقتی جوان بیست و هشت ساله ای بود خودش را مطرح کرد و توانست جایزه ی اول تراژدی را از اشیل برباید. کم کم بر اعتبار او در یونان افزوده شد. در سال 443ق0م خزانه دار دربار شد. ظریف و تیز هوش و در عین حال عشرت طلب و فروتن بود. هنوز هم حتی در مجسمه هایی که از او در موزه ها باقی است، او را مردی زیبا ، با اندامی کشیده و ورزیده، حتی در سنین پیری، نشان می دهند. وسعت فعالیتهای این مرد در زندگیش، خود یکی از شاهکارهای هستی است. وقتی از سوفکل حرف می زنیم، انگار که از دسته ای ورزشکار، هنرمند، جنگجو، سیاست مدار، فیلسوف و اندیشمند سخن می گوییم که گرد هم آمده اند. فعالیت های او چندان گسترده و موفقیت آمیز بود، که امروزه تصور آن حتی، کمی دور از ذهن است. 113 اثر نمایشی خلق کرده، که متاسفانه تنها هفت مورد از آنها باقی مانده. سه اثر از آنها به صورت تریلوژی به بررسی سرنوشت ادیپ و خاندان او می پردازد. این سه گانه، که افسانه های تبای را تشکیل می دهد، متشکل از سه نمایشنامه ی "ادیپوس شهریار" "ادیپ در راه کلنوس" و "آنتیگون" است که هر کدام در نوع خود اثر بیهمتایی است. چهار اثر او که از معروفیت کمتری برخوردارند، عبارتند از: "فیلکتوس" – "زنان تراخیس" – " آژاکس" و " الکترا".
سوفکل، 18 بار در جشن های دیونیزوسی و سه بار در جشن های لنایایی، جایزه ی اول را برده. اولین بار در بیست و پنج سالگی و آخرین بار در هشتاد سالگی
برنده ی جایزه شده. مدت سی سال فرمانروای مطلق تئاتر آتن بوده. بیشتر محققان معتقدند که سوفکل برای اولین بار تعداد بازیگران را به سه تن و بیشتر افزایش داده. اما بی گمان، شاهکار زندگیش، ادیپوس شهریار می باشد، که مشهورترین درام یونانی است. هر چند ماجرای ادیپ اورژینال نیست، اما پرداخت سوفکل چنان
بی نظیر است که انگار ادیپ و افسانه اش با سوفکل متولد شده است. ارسطو
هر وقت می خواسته، کمال ساختمان دراماتیک را نشان دهد، همواره به تراژدی ادیپ شهریار اشاره کرده. در بحث ارسطو و کتاب " فن شعر"، شناسایی، نقش مهمی در ساختمان درام و روند حوادث بازی می کند. ارسطو معتقد است که این اتفاق در ادیپ به زیبایی افتاده. در ادیپ شهریار، همه ی وقایع، جز به جز، به سمت گناه بزرگ پیش می رود. ناگهان شناسایی – شناختن قاتل لایوس – دست می دهد و تغییر در مسیر وقایع رخ می دهد. سپس جریان داستان، از نقطه ی اوج، به سوی کیفر مقدر فرود می آید.
نمی توان سخن گفتن از سوفکل را بدون اشاره به درگیری او با پسرش به پایان برد. پسر او که به سبب رابطه ی سوفکل با روسپیان، از او دل چرکین شده بود و نگران ثروت پدر بود که بر باد نرود، علیه سوفکل شکایت می کند و ادعا می کند، که سوفکل مشاعرش را از دست داده. سوفکل در دادگاه، چنان دفاعی از خود میکند، که هیات منصفه، نه تنها او را تبرئه می کنند، بلکه با احترام تمام او را تا منزلش می رسانند. بلاغت کلام سوفکل بی نظیر بوده. جالب است مردی که در تمام طول عمرش، تابع اخلاق و قانون و خانواده بوده، آخر عمرش را با یک روسپی ممتاز، به نام تئوریس، می گذراند. آندره بونار معتقد است"... سوفکل از دو شاعر دیگر، اشیل و هومر، احساس تند تیزتری از غرابت عالم مینو دارد. خدا برای او سر حیاتی بیگانه با زندگانیمان، در جهان ما و در کنار ماست. حضور ذاتی که انکار و تعریفش، یکسان ناممکن است. و آماده که ما را از نعمش و مراحمش لبریز کند. یا ببلعد و درباره اش هیچ نمی توان گفت مگر این که هست. این مفهوم از عالم مینو، نوعی تجربه دینی بسیار مهم است."
به عبارت دیگر، خدای سوفکل در ناب ترین و فشرده ترین صورتش، کسی جز ذات غیر انسانی نیست. سوفکل به جای توجیه خودکامگی و خودرایی خدایان، ترجیح
می دهد که از راه اقدامی خردمندانه، به مقابله با آن برخیزد. قهرمان سوفکل وجود تعریف ناپذیر خدا را پذیرفته و فقط می خواهد نتیجه ای انسانی از آن بگیرد.
- پانویس ها:
1- ویل دورانت در تاریخ تمدن دمدافع این نظریه است. او معتقد است که تمدن بزرگ یونان، که منشا آ، جزیره ی کرت بوده، نمی تواند بدون پیش زمینه ی فکری، ناگهان بوجود آمده باشد.در بعضی از کتب مرجع در مورد تاریخ هنر، وجود نمایش و اشکال دیگر هنری در مصر باستان، مورد تردید نیست.
2- "... دانش کهنه ی کاهنان مصری و مغان ایرانی و پارسیان و هندی ها، علوم لاهوتی کلوانیان، علوم و واقع پردازی فینقی ها ... همه در هم آمیختند و جنبش فلسفی یونانی را به وجود آوردند." تاریخ تمدن – ویل دورانت.
3- هر چند نباید محدودیت علم باستان شناسی را هم در این افتخار برای یونانیان نادیده بگیریم.
4- تئاگیس – شاعر سرزمین مگارا (630ق0م) – تاریخ فلسفه – کاپلستون. آیا این همان سوالاتی نیست که بعدها ایوب از یهوه می کرد؟
5- تراژدی و انسان – آندره بونار
6- دموستن
7- تراژدی و انسان – آندره بونار
8- امروزه مورد تاکید و قبول بیشتر محققان است که ادیان آسمانی، حتی نوع تکمیل شده، یا متاثر از ادیان یونان باستان می باشند. برای اولین بار یونانیان، بحث معاد و رستاخیز دوباره را مطرح کرده اند. بهشت و جهنم ( اورانوس – تارتاروس ) در دین آنها بوده. مهم تر از همه، بحث توحید و تک خدایی، برای بار اول، در دین یونان باستان مطرح شده! نوع بوجود آمدن انسان از آب و خاک (گل رس) به روشنی در افسانه ی دئوکالیون و پورحا آمده. به نظر می رسد که حتی ادیان آسمانی هم، ادامه ی منطقی تمدن یونان باستان بوده اند. به صورتی که به جملات مشابه ی در سخنان زئوس و پیامبران بر می خوریم. مثلا به این دیالوگ از یک نمایشنامه ی یونان یاستان توجه کنید:"... آنچنان زندگی کن که انگار فردا می میری، و چنان باش، انگار که هزار سال زنده خواهی ماند" آیا این جمله کسی را به یاد شما نمی آورد؟
9- ساختارهای نقلی اسطوره – هارالد وینریچ – ترجمه ی جلال ستاری. هارالد وینریچ در ادامه ی تعریفش عنوان می کند، اساطیر جز, مجموعه داستان هایی هستند که هر جامعه، در نخستین مراحل رشد و توسعه اش، می بافد و می سازد. از لحاظ شکل به افسانه ها و قصه های عامیانه شبیه هستند.
10- نیچه.
11- در این رابطه می توان به آثار دیگری چون "الکترا" و... اشاره کرد، که روان شناسان با تعمق در آنها، به تبیین اندیشه های خود در رابطه با رفتارهای انسانی پرداخته اند.
12- انسان و تراژدی – آندره بونار – جلال ستاری
13- همان.
- منابع:
1- تاریخ تمدن – ویل و آریل دورانت
2- تاریخ تئاتر جهان – اسکار براکت
3- تاریخ تئاتر جهان - آریل و ویل دورانت
4- افسانه های تبای – سوفکل – ترجمه ی شاهرخ مسکوب
5- پرومته در زنجیر – اشیل
6- اسطوره های یونانی - لوسیلا برن – ترجمه ی عباس مخبر
7- اسطوره های یونان – دونا رزنبرگ – ترجمه ی مجتبی عبدالله نژاد
8- تراژدی و انسان – آندره بونار – ترجمه ی جلال ستاری
9- نمادپردازی – رنه لافورگ - ترجمه ی جلال ستاری
10- ساختارهای نقلی اسطوره – هارالد وینریچ – ترجمه ی جلال ستاری
11- ادبیات و اسطوره – نورترپ فرای – ترجمه ی جلال ستاری
12- تاریخ فلسفه – فردریک کاپلستون
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir

