حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار

هنر، تئاتر، جنگ
۴ آبان ۱۳۹۰کد خبر: 42179۶
انسان موجودى اجتماعى و فرهنگىاست. در چنین اجتماعى، دستاویز مجادله ومباحثه، رابطه «هنر، تاریخ، انسان و زندگىاست » ...
هنر، تئاتر، جنگ
نویسنده: هوشنگ هیهاوند
۩ اول گفت
۞ موقعیت تاریخى هنر انسان موجودى اجتماعى و فرهنگىاست. در چنین اجتماعى، دستاویز مجادله ومباحثه، رابطه «هنر، تاریخ، انسان و زندگىاست ». و البته آن انسانى که این پدیدهها راشرط فرهنگى بودن خویش بداند، به هنرمندمتعهد منسوب خواهد شد. جامعه ما و ملتما که از کهن مللهاست، با دیرینههاىفرهنگى و مذهبى؛ هنر و هنرمندش، همیشهبا کلمه دوم متعهد و یا غیر آن آمده است.هر چند معتقدم هیچ هنرى یافت نمىشود کهمتعهد نباشد و خود را مقید به اصولى نداند؛اما آنچه این مرزبندیها را پدید مىآورد،جهاننگرى و اتکا به ارزشهاست. به هر حال«هنر» حرف نخست ماست.
اصولاً هنر به عنوان عالىترین ووالاترین تجلیات روح، ذوق، نبوغ و ادراکبشریت، سرو کارش با احساسات و تخیلاتاست: محسوس به حواس بشرى است. آنچهدیدنى و زیباست نیز، مبتنى بر خیال و تخیلاست. با نگاهى ظریف به همین چند جمله، درخواهیم یافت یک سمت این معادله انساناست. نگاه سادهتر و وقاعبینانهتر به ماخواهد گفت حس و خیال، چیزى نیست جز پدیدههایى برگرفته از زندگى رفتارى واخلاقى ما. در طول تاریخ مدون، آن اسباب وابزارى که انسان براى ارائه خواستهایش -اعتقادى، سیاسى، اقتصادى و نیز حماسى وملى - به کار گرفته، هنر بوده و همواره بهترین وسیله را هنر تشخیص داده است.نگاهى به تاریخ مصر و یونان باستان و نیزدیگر تمدنهاى کهن، این حقیقت را آشکارترخواهد ساخت. «ریگ ودا» و «اوستا» از کهننوشتههاى قوم آریایى، گذشته از جنبههاىمذهبى، بیانگر روح هنر و استیلاى آن برتفکر نوع بشر است. جشنوارههاى«دیونوسوسى» (1) در یونان باستان و تولدتئاتر در شکل تراژدى و کمدىاش در این«تمدن» (2) و مضامینى که در اینجشنوارههاى مذهبى - تئاترى به کارگرفته مىشده، نیز، دلیلى بر این ادعاست. بههر صورت خیلى ساده مىتوان بیان داشت«هنر آیینه زندگى است» و من معتقدم هنر،خود، یک نوع زندگى است و شاید بتوانمبگویم هنر، خود، زندگى است؛ یعنىمىتواند مقدّم بر زندگانى باشد. چرا که هنرهمیشه موظف بوده در مقام یک راهنما از«ایده آلها»، «آرزوها»، «یافت مىنشدنىها» و«خوشبینىها»ى قانونمندى شده که بر همههستى فرمان مىراند، صحبت کند. این هنر،همان هنرِ متعهد و مسئولى است که قبل ازاین اشارتى داشتیم. هنرى که بیان کنندهمصالح جامعهاى خاص یا نوع آدمى است.براى نگارنده در این سطور نوع جامعه ارجح نیست؛ آنچه مورد بحث است نوع اینارتباط مىباشد؛ ارتباطى مبتنى بر رفتارانسان.
باید گفت، انسان به عنوان موجودى جستجوگر، کاشف، حقخواه و حقجو،همیشه به نوعى خواسته که به نادانستههادست یابد. دوست دارد حایلى که میان او ونادانستههاست برافتد. آن گاه که حقایق براو روشن شد، آنها را حفظ، ضبط و ثبتنماید. او مایل است، آنچه را عزیز شمرده وبراى به دست آوردنش زحمت کشیده، و ازآن کورسوى حق و عدالت و آزادىمىطراود، محفوظ نگه دارد. اینجاست،همین جاست که هنر به کارش مىافتد. دراین راستا، آنچه مهم مىنماید، روح افشاگرو پرنفوذ هنر در ارایه و ثبت وقایع و اعتقادات است؛ همچنین است قابلیت هنر، در تداوم بخشیدن به تاریخ. در میان مللآفریقایى و آسیایى و دیگر جوامع مورد نظر، اسطورهها و داستانهاى تاریخى و اعتقادات مذهبى از طریق رقصها وآوازهاى بومى - پیشینههاى تئاتر - بهنسلهاى بعدى و نسلهاى امروزى منتقلشده و هنوز هم دیده مىشود که تفکر وزیبایى به کمک همین اسباب و ابزار سفر بهنسلهاى آینده را دنبال مىکند.
«تعزیه» چه در شکلهاى مسیحى قرنوسطایىاش و چه شکلهاى اسلامى و بهخصوص ایرانىاش، همین وظیفه را به عهدهداشته و پس از گذشت صدها سال،بزرگترین وقایع جامعه و تاریخ دینى و ملى و اسلامى را به معتقدان و بشریت تقدیمنموده است. کارى که انتقال آن به واسطه اشعار، قصهها و وعظ به سختىمىتوانست شکل بگیرد، یک جا و در یک هنرنمایشى به نام «تعزیه» اتفاق افتاده است. اینعمل، یکى از وظایف هنر متعهد است؛ ارایه،ثبت و انتقال مصالح یک جامعه و البته این بهمعنى تاریخنگارى نیست؛ زیرا اینمحفوظات، از مرز تاریخ بودن گذشتهاند. این «گونهها» و مانند آن را«جامعهشناسان» و «هنرپنداران» اعتقاد مىخوانند، در حقیقت آنچه به واسطه این«گونهها» به عصر جارى منتقل مىشود، «انسان» است. «انسان» تاریخساز و یا متأثر از تاریخ.
تاریخ هنر و تأثیرى که تئاتر و «شعر نمایشى» (3) بر جوامع گذاشته و جایگاه آندر مراسم و آیینهاى مذهبى و حتى تفریحىمردم، بیانگر اساسى بودن این مقوله وارتباط بین «هنر» و «انسان» است. ۩ دوم گفت
۞ رابطه تئاتر و جامعه ما
ملت ما با پشت سرگذاشتن چند هزارسال فراز و نشیب، خوش کامى و بدکامیها،اکنون با چیزى نزدیک به 16 سال مبارزه با استعمار در مراحل جدیدى قرار گرفته است. این مبارزه بر زورمندان و زراندوزانگران افتاده است و همین شد که جنگىهشت ساله بر ما تحمیل گشت؛ هشت سالدفاع مقدس از تفکر مقدس و انسانِ مقدس.در همین خصوص تعبیر زیبایى را از دکترسید محمد خاتمى نقل مىکنم: «جنگ اگر چهبه خودى خود زشت و نفرتآور است... اماجنگ، این همه زشتى را از روح متجاوزمىگیرد، اما جنگ یک سوى دیگر هم دارد.اگر اراده پلید متجاوز به هیچ مانعى برخوردنکند، جنگ هم پدید نمىآید و بىدردسرظالم متجاوز، سلطه جهنمى و شیطانىخویش را تا آنجا که امکان داشته باشدمىگستراند... اما این جنگ زیباست. چونیک نیرو در مقابل متجاوز ایستاده است...این همه شگفتى که شما در این جنگمىبینید، مظهر اراده انسان آزاد است واراده انسان آزاد، زیباترین پدیدهاى است کهخدا آفریده. جنگ از این رو زیباست کهتجلیگاه روحِ انسان بلند پروازى است کهدلش به نور عشق خدا منور شده است ومظهر خداست و تجلیگاه روح انسان آزادهاست. » (4)
بىگمان در طول آن هشت سال، انساناینجایى مظهر اراده الله بوده است. اگر آنروزها گلولهاى از اسلحه یک بسیجى، از اینخاکریز سفیر برمىکشید، و واقعهاى رامىساخت که از پس آن تاریخ برمىجهید،در حقیقت دست خدا بود، که چنین ارادهمىکرد. این کلام بخشى از هویت، «جنگ»ماست؛ بخشى از هویت ملت ما.
بسیار خُب؛ در چنین وضعیتى هنرمندچه باید بکند؟ قلم چه رأى زند؟ ادیب چهبگوید؟ و صحنه تئاتر، که مقدس است و بایدمقدسترین مصالح بشرى و ملتى را عرضهنماید، چه نمایش دهد؟
در این راستا، تاکنون بسیارى ازاندیشمندان سخن گفتهاند و هر کدام«کارکرد» هنر - در اینجا هنر تئاتر - را بهگونهاى بر شمردهاند؛ اما آنچه که جمیعنظرات بر آن اتفاق داشته، رابطه تنگاتنگ ومتقابل هنر و جامعه است. چه جامعه دینىباشد و چه غیردینى؛ مهم غیرقابل تفکیککردن آنهاست. به این معنى که مىشود هنرتئاتر را هنرى «موضوعى» شمرد. اینموضوع قاعدتاً مىتواند اخلاقى، فلسفى،عرفانى، اجتماعى و... باشد. عجیب خواهدبود که اندیشمندان عرصه تئاتر کشورهشت سال از زندگى خود و ملت را نادیدهبگیرند؛ هشت سالى که در روند زندگى بشربىتأثیر نبوده است. و البته عجیب است کهنویسندگان و هنرورزان کهنهکار تئاترکشور، در مقابل این هشت سالى که هم روزداشت و هم شب، هم مرگ داشت و همزندگى، هم حق داشت و هم باطل، همشجاعت بود و هم ترس، هم ایستادگى بود وهم گریز، سکوت کردند. بگذریم از جوانانىکه اداى وظیفه کردند. مشکل هنرورزان مادر اینجاست که به مقوله جنگ به عنوان یکواقعه نظامى صرف نگریستهاند و نمىدانندکه جنگ پیش از آن، پدیدهاى فرهنگى است.قصد نگارنده این نیست که بگوید، هنرمندمبلغ است و باید به تعریف و تمجید وصدور بیانیه مشغول گردد؛ خیر. باید،بیاندیشد و احساسات و تخیلات و عقاید وکنشهاى خویش را در مورد این چنینپدیدههایى، ابراز دارد. دوستان مطمئنباشند که قلمشان آلوده نخواهد شد و بهآنها جنگ طلب هم نخواهند گفت. اصولاًجنگ از جمله مضامینى است که همهنویسندگان - نمایشنامه نویسان - بزرگدنیا در باب آن نوشتهاند و هنرورزان زُبدهآنها را به صحنه کشاندهاند.
توجه به تاریخ نشان مىدهد، هر جا کهمردمى و یا حکومتهایى خواستهاند درتبیین و شیوع افکار و حرکتهاى ملى ومذهبى موفق شوند از این «ابر پدیده» بهرهبردهاند؛ زیرا تئاتر، حاصل اندیشه، تفکر،خواستها و آرزوها بوده است. از مراسممذهبى و دینى، همچون حج تا عزاداریهایىاعتقادى و به تعبیر من »نمایشوارههاىعاشورایى« و نیز از جشنها و تفریحات«دیونوسوسى» و «فابیولا»هاى(5) رومىگرفته تا تجدید حیات تئاتر در دورهرنسانس، به عنوان وسیله اشاعه فکر،مذهب و نجات انسان؛ همگى این حقیقت راآشکار مىسازد. در قرون وسطى دیده شدهکه مسیحیان براى ایجاد، اتحاد و به وجودآوردن یک قدرت مرکزى، و به منظور احیاىفرهنگى واحد، راهى جز حیات بخشیدن بهتئاتر نداشتهاند. این چنین است آثارى که«پیرکرنى» و «ژان راسین» در فرانسه قرن17 پدید آوردند. آثارى که بیانگر توجههنرمند آن دوره به مصالح مورد خواستجامعهاش - با توجه به شرایط فرهنگى،اجتماعى و ارزش خاص همان دوره - بودهاست.
در کوران جنگ جهانى دوم آن چیزى کهبیش از گلولههاى «هیتلر» و کارخانههاىاسلحهسازى و جلسات نظامى وسرهنگهاى ستارهدار، توانست نیمى از دنیارا به تصرف «نازیسم» درآورد، چیزىنبود، جز هنر و به خصوص سینما. قصدارزشگذارى بر محتواى اثر نیست، بلکهمداقه نظر به سوى «تأثیر گذارى» مىباشد...سینماى هالیوودى دهه 70 به بعدآمریکاییها و نگاه ویژه آنها به جنگ ویتنام،با تمامى تفاسیر ممکن، اهمیت فوقالعادههنر را در رابطه با کار ویژه آن برملامىکند. همچنین است که پس از جنگ جهانىدوم، بنا به انگیزههاى دو نیروى متخاصم؛یعنى جنایت به سبک همدیگر و استیلاىمرگ، خون و نیستى در فکر و اندیشه آدماروپایى، تئاتر را پدید مىآورد یا بهتر بگویمرجوع کرده و دامن مىزند که مبتنى بر نوع«پوچى»، «یأس»، «اضطراب» و... بود؛ اینتئاتر قاعدتاً نتیجه منطقى آن چنان جنگىاست. بشرى که از قرن 18 به بعد، دچارنوعى از «خود بیگانگى»، «ماشینیسم»،«خنثىگرایىِ واتیکانى» و «سادىگرایى»شده، قاعدتاً با جنگ برخوردى آن چنان کهآمد، خواهد داشت. محصول ادبى و هنرىآن انسان، بىگمان، پوچ دیدن دنیا، و اعمالو رفتار بشرى خواهد بود. با این همهنمایشنامهنویسان بزرگ آن دوران دربارهجنگ نوشتند و ابراز عقیده کردند. برخوردآنها با مقوله جنگ از نوع دستهبندىهاىسیاسى نبود، بلکه بیشتر نوعى فریادفرهنگى در مقابل جهنم جنگ قدرتهاى پلیدبود.
خواننده این نوشتار، واقف است کهانسان امروز و انسان اینجایى، تعاریفدیگرى را مىطلبد. ماهیت و نوع هشت سالجنگ تحمیلى نیز به گونهاى دیگر بودهاست. هر چه بوده و هر تعریفى که داشتهباشد، تئاتر به عنوان جامعترین هنرها وبسیطترین آینهها نمىتواند، بیانگر وانعکاس دهنده روزها، روزگارها و سختیهاکه بر ملت ما گذشت، نباشد.
دریغ که گویا همین سالهاى نزدیک،چیزى نزدیک به دو سال پیش «آرمانگاتى»اثرى در مورد جنگ اعراب اسراییل بهصحنه تئاتر آورد و ما به هزار و یک دلیلواهى و بیهوده از خویش، خویش را دریغمىکنیم. این عمل، مثل نفى حقیقت است،مثل انکار خورشید در روز است، مثل شنابرخلاف مسیر سیلاب است؛ مثل «نفىانسان» است. این گلایه بر خود است. گلایهبر آنان که مىتوانند. ۩سوم گفت
۞کیفیت تئاتر جنگ بگذارید بحث را از گلایه و اَسَف، دورکرده آن را کاربردىتر نماییم. آنچه پس ازاین خواهید خواند، ماحصل مطالعه بیش ازدویست نمایشنامه جنگى نویسندگاننامآشنا و گمنام کشور است که توسطنگارنده بنا به دلایلى خوانده شدهاند.مشخصههاى کلى این آثار، گذشته از چندقلم، لزوم یک کارشناسى عمیقتر را گوشزدمىکند؛ که امیدوارم دستاندرکارانجشنوارههاى تئاتر دفاع مقدس وسازمانهاى ذىصلاح، در این خصوصاقدام عملى را ضرور بر هر چیز دیگربرشمرند.
در مجموع، نمایشنامههاى جنگىموجود، به لحاظ رابطه یک نوع تقسیم بندىمضمونى را بیان مىکنند:
الف) تئاتر متأثر از جنگ
ب) تئاتر در خدمات جنگ و یا تئاتر براىجنگ آوران
چنین مىپندارم که توضیح پیرامون اینتقسیم بندى، نه ضرورى است و نه در اینمجال مىگنجد؛ اما نکات و ضعفهاىمشترک هر دو نوع فوق را یادآور مىشوم،به این امید که نویسندگان در رفع آن و یا درقوام بخشیدن به محسنات آثار خویشبکوشند.
نزدیک به نود درصد آثار خوانده شده وبهتر بگویم آثار موجود چنین نشان مىدهدکه نویسندگان با بکارگیرى چند تمهیدمشترک، که بعضاً نیز کلیشهاى و به تقلید ازیکدیگر آمده، مىخواهند به نوعى بین اثرخویش و جنگ فاصلهاى را شکل دهند.گویى میل انسان صلح طلب بر آن است کهجنگ را متعلق به گذشتههاى دور، بهگذشتههایى که فقط در خاطرهها و یا درقلبها و رجعتها و به نوعى نیز در «بازى دربازى»هاست بداند. در این گروه ازنمایشنامهها، وقایع مربوط به جنگ یا متأثراز جنگ، توسط شخصیتهاى محورى مرورمىشود. او به خاطر مىآورد، یا دیگران راوادار مىکند که آنها را به خاطر بیاورند. درگونه دیگر همین گروه، شخصیتها، ازدرون قاب عکس یا تابلوى نقاشى، بیرونجسته، جان گرفته و وقایع را پدید مىآورند.در نوع دیگر همین گروه، نمایشنامه بهسمت نمایشنامههاى روایتى - «حماسى» -کشیده شده و با حضور راوى وفاصلهگذارى و نیز تاریخى کردن وقایع،همان عملى را انجام مىدهند که در شکلهاىذکر شده آمد، در بخش دیگرى از آثار کهمىتوان آنها را در حوزه «پسیکودرام»(تئاتر درمانى) قرارداد، شخصیتها بهمنظور درمان قهرمان یا شخصیتهاىمحورى با استفاده و بهرهجویى ازتکنیکهاى «پسیکودرام» با نقب به گذشته وقراردادن «کاراکتر» مورد نظر در حقیقتوقایعى که بر روى گذشته، سعى در التیاموى دارند.
البته همانطور که گفته شد، نویسندگاناین گروه بیش از آنکه نوع تکنیک مورداستفاده برایشان مهم باشد، گریز از وقایعرا مدنظر داشتهاند و این به معناى اهمیتندادن آنها به مضامین جنگى نیست؛ بلکه بهنظر مىرسد با توجه به تعداد قابل توجه اینگونه نمایشنامهها، نوعى ناخودآگاه جمعى،که در ضمیر انسان این عصر پرورش یافتهدر این محیط و مجموعاً انسان شرقى واسلامى، باعث این گرایش باشد. به هر حالباید توجه داشت این تکنیک اگر مشمولتکرار بدون بدعت شود و اگر انگیزهدراماتیک رجعت به گذشته و امثال آنفراهم نیاید، خواننده، وقایع را نخواهدپذیرفت، زیرا بُن و اساس حرکت نمایشىبىدلیل به نظر مىآید.
قریب به اتفاق آثار دچار همان مشکلىهستند، که دامنگیر سینماى جنگى ایراناست. قهرمان پردازیهاى غیرقابل باور وترسیم بیش از حد ضعیف دشمن. توجهداشته باشید که قید شده، «قهرمانپردازیهاى غیرقابل باور»، و نه«قهرمانپردازى»! در این گروه ازنمایشنامهها، شخصیت قهرمان، یکشخصیت تک ساختى، یک بعدى و بدونکشمکشهاى درونى یک کاراکتر است. درمقابل، دشمن نیز یک ذلیل تک بعدى است.آن قدر ضعیف و زبون است که «قهرمان»ما لاجرم باید پیروز شود. گویى که هیچنیرویى در مقابل خود ندارد و اساساً هیچنوع درگیرى نخواهد داشت. در باب قهرمانو ضدقهرمان، همین اندازه بگویم که، هر چهضد قهرمان قوىتر و پیچیدهتر باشد، «ناسازه» او؛ یعنى «قهرمان» هم قوىتر وپیچیدهتر از او خواهد بود. قاعدتاً در چنینوضعیتى «قهرمانپردازى» قابل باورخواهد بود.
گروهى دیگر از نمایشنامهها، که بخشاعظمى را نیز دربرمىگیرد، دچار مشکلگزینش مکتب ادبى هستند؛ نوعى نگاهناپخته «ناتورالیستى» به جنگ. البته شایانتوجه است که «ناتورالیسم» به کار گرفتهشده از سطح اثر پیشتر نمىرود. «کاراکترها» و «اعمال دراماتیک» بدینگزینه، مکتوب نمىشوند، بلکه نوع حوادث ووقایعى که نویسنده تعریف و ترسیممىکند، شدیداً سعى وى به مطابقت وقایعنمایشى با طبیعت وقایع در جبههها راآشکار مىسازد. همانطور که خوانندگانعزیز مىدانند این خواسته از حیطه هنرنمایش غلط و غیرممکن است. هنرهاى دیگراز قبیل عکس و سینما شاید بتوانند اینچنین عمل کنند، ولیکن تئاتر به «روابط آدمها با هم»، «ستیز ناسازهها با یکدیگر»،«تأثیر و تأثر انسان و واقعه بر یکدیگر» و...مىپردازد. «واقعیتپردازى»، نیز - چه دررئالیسم و چه در ناتورالیسم - شاملرعایت نکات خاصى است که طالبان آنمىتوانند به کتابهایى که در این زمینهموجود است، مراجعه کنند.
احساس گرایى مطلقِ - نه به معناىتئاتر ارسطویى، حسىَ - نویسندگان جوان،تا حدى که از آثار آنها یا «ملودرامهاى»غیرقابل تحمل به وجود مىآورد یا مجموعه اشعارى که بیشتر به کار جُنگ شعر و ادبمىآید تا نمایشنامه. در این گروه گذشته ازمعضل فوق، شعارزدگى افراطى نیز مزاحمثانوى است، که نویسندگان عزیز باید درپرهیز از این موانع بىمهابا قلم خویش راذبح کنند.
در همین گروه زبان ادبى حامل معانىِسطحى ویژگىهاى دراماتیک «کاراکترها» وحتى «تم»هاست؛ تعریف و تشریح کلامىخصوصیت شخصیتها از قبیل شجاع،ترسو، ایثارگر، متقى و از این قبیل و نیزعکس آن. باید توجه داشت اگر خصوصیاتشخصیتها در اثرى نمایشى، توسط اعمال،کنش و واکنشهاى درون نمایشنامهها بروزکند، هم اثرى عمیقتر بر مخاطب خواهدداشت و هم شدیداً حس کنجکاوى وجستجوگرى را در وى زنده خواهد کرد؛همچنین است چند پهلو بودن «دیالوگ» دراثرى خوب. به مثال زیر توجه کنید:
الف - (در یک منطقه جنگى)
مرد 1: چرا اینقدر مىلرزى؟
مرد 2: مىترسم؟
مرد 1: ولى من اصلاً نمىترسم.
احساس مىکنم هیچ خطرى در کمین مننیست.
مرد 2: تو همیشه منو مسخره مىکنى. ***
ب - (در یک منطقه جنگى)
مرد 1: آروم باش... چت شده؟
مرد 2: سرده... هوا خیلى سرده.
مرد 1: این موقع روز... تو این گرما...
مرد 2: (سکوت مىکند)
مرد 1: بیا، پیرهن منو تنت کن... نچایىپسر!
مرد 2: (سکوت) باشه تنت، به کارتمىیاد (سکوت) ***
اگر فرض را بر این بگذاریم که در هر دووضعیت فوق، حوادث قبلى، زمینه یکدرگیرى وحشتناک را که هر لحظه ممکناست رُخ بدهد، به وجود آورد؛ به نظر شماآیا دیالوگهاى «ب» همان مفاهیم دیالوگهاى«الف» را انتقال نمىدهند؛ ضمن اینکهدیالوگهاى «ب» متضمن مفاهیم عمیقترى،به خصوص به لحاظ روانشانسى خواهندبود. غرض اینکه نزدیک به هفتاد درصدنمایشنامههاى جنگى ما مشکلدیالوگنویسى مدل «الف» را دارند و اکثراً ازنزدیکترین و سطحىترین جملات هم معنىمفاهیم بهره مىبرند. شاید بتوان گفتاصولاً این مشکل تا آنجا پیش مىرود که«دیالوگ»، خود، عین مفهوم است و فراموشمىکنیم که در تئاتر این جدول بدیهى استکه:
«تئاتر چیزى را نشان مىدهد - گفتار وحرکت - و مفاهیمى را دنبال و منتقلمىسازد. »
نتیجه اینکه، به لحاظ کیفى، تئاتر جنگملزم به ارایه تصویر و نماى ظاهرى وفیزیکى اعمال و اتفاقهاى جبهه نیست. مهمارایه روحیهها، منشها و تشریح عواملپیروزى یا شکست نیرویى در مقابل نیروىدیگر است، و فىالقاعده به زبان ترجمانخیر، بلکه به زبان مفاهیم پنهان در عمقکلمات.
و نیز اینکه، همه چهره جنگ، گلوله ودرگیرى و شهادت و مرگ نیست. آنچه مهماست عواملى است که پدیدههاى فوق راموجب مىشود. چراها و چگونهها، بیش ازهر نکته دیگرى اهمیت دارند. همانطور کهگفته شد، مشکل عمده نمایشنامههایى کهدر رابطه با جنگ، ساخته و پرداختهمىشوند، عموماً در برداشت ناصحیح ازصحنههاى جنگ و سطحى نگرى به آناست. نویسنده و نمایشگر باید با دیدىعمیق و ژرف، مسایل را مقابل خویش قرارداده، آنگاه به بازتاب آنها بپردازد؛ بازتاببخشهاى نادیده جنگ. آنهایى که از چشمغیر هنرمند دور مىمانند؛ در غیر اینصورت آثار ما تصویر توضیح واضحاتخواهد شد. در حقیقت عمل ما خلاف عقلخوانده مىشود؛ بدین صورت که ظرف ومظروف انتخابى، هماهنگ و همساز نخواهدبود. به قول بزرگوارى، مثل شکار نهنگ باقلاب ماهىگیرى!
توجه به تنوع موضوعها، بهره بردن ازتمهاى شاد و کمیک، پرهیز از تصویرهاىجنگى که جنگاوران عملاً با آنها مواجهبودند، از نکات دیگرى است که باید به آنهاعنایت داشت. ۩ آخر گفت
براى مثل من هیچگاه، نبایستى آخرگفتى وجود داشته باشد؛ در حقیقت اقتضاىهنر، این است. لیکن به لحاظ ترتیب دادن بهآنچه آمد، نوشته و خوانده شد؛ کلام آخرىهم به حکم رسم قلم زنان آوردیم.
چنین است که هنر عین زندگى است کهتفکرى مافوق زندگى را بر آن افزوده باشیمو این افزون شده، همان انسان است، کهتاریخ ساز است و یا اسیر دست تاریخ. هنرمرتبط است با انسان و انسان مرتبط استبا تاریخ و واقعه؛ و هنر تئاتر که بسیط هنرهاست، مصلحت هر قوم و هر آدمى وآدمى را بیان مىکند. تئاتر از انسانتاریخساز و از واقعهها مىگوید تئاتر ازکیفیت و چرایىِ واقعهها مىگوید.
در این ملک که از پس هزاران سال رنج وتاراج و تاخت و هم بزرگوارى، تا به امروزخود را زنده نگه داشته؛ تئاتر که عجین روحبشرى است نمىتواند به روزهاى بزرگآمده بر این ملک نپردازد؛ روزهاى آمده براین آدم. هشت سال تاخت شیطانى بر اینآدم و هشت سال دفاع آسمانى این آدم برآن هشت سال تاخت شیطان، واقعهاى استکه ناگفتههاى بسیار، در دلهاى بسیار از آدمیان اینجا دارد. عجیب خواهد بود کهادبیان نمایشپرداز ما، از این سالهاىسخت، ننویسند و عجیب خواهد بود که مادر پردازش آثارمان بر خود سخت نگیریم.همین و تمام. 1- دیونوسوس، نام یکى از خدایان یونان است که هر ساله در یونان طى آیینها و مراسمى از وى ستایش به عمل مىآورند، و نیز به این مراسم «جشنوارهدیو نوسوسى» اطلاق مىشود. قابل توجهاست که به اعتقاد بعضى از نظریهپردازانتاریخ تئاتر و علوم انسانى، دیونوسوس وآیینهاى منسوب به وى از شرق و احتمالاً ازایران کهن (غرب ایران) به یونان رفته است.
2- لازم است تذکر داده شود، اگر درطول این مقاله اشاره به تئاتر یونان باستانو مصر شده، قصد اثبات این نیست که هنرتئاتر صرفاً در این تمدنها وجود داشته وپایهریزى شده است؛ بلکه برعکس، ایننگارنده معتقد است زمینههاى عملى هنرتئاتر، اصولاً با بشر همراه بوده است، نهتنها تئاتر، که هنر در مجموع این چنین است.دستگاه آفرینش پر از زیباییهاست، که الهامبخش روح شیداى بشر است. نیز آنچه بهعنوان آیین و مراسم و مناسک، بعدها دریک سیستم وسعت پیدا کرد و نام تئاتر بهخود گرفت، و داعیه آن را غرب با تمدنیونان یدک مىکشد، - و البته به عنوان یکسیستم حقیقت جز این نیست - بشر ازابتداى خلقت با خود داشته است. از ماجراىآدم و حوا در بهشت، تا فرجام هبوطش برزمین، و از فاجعه هابیل و قابیل گرفته تا ذبحاسمعیل و حج. همه اصولى کهتاریخنویسان و تحلیلگران متأثر به عنوانخاستگاه تئاتر و مقدمه اسطورهاى ومناسکى آن قید مىکنند و آنها را در آتنیافتهاند، ذبح اسمعیل داراست و حج انجامداده است، لیکن آنجا به آیینهایشان شکلنمایشى داده، قدوسیت را از آن گرفته وچیزى را که ما امروز تئاتر در معناىغربىاش مىگوییم، پدید آوردهاند. لذا هرکجا که در این مبحث نامى از تئاتر و نمایشبه میان آمده و آن را منسوب به این و آنتمدن نموده، منظور همین سیستمى استکه مانند نامش Theatre غربى است وبراى ما کربردى است و لا غیر.
3- تعریف ارسطو از تئاتر است. وىشعر را به سه نوع دسته بندى مىکند: «شعر حماسى»، «شعر غنایى» و «شعرنمایشى»، که این آخرى همان تئاتر و نمایش است.
4- قسمتى از متن سخنرانى دکتر سیدمحمد خاتمى وزیر اسبق فرهنگ و ارشاداسلامى در ششمین کنگره شعر و ادب وهنر - اردیبهشت ماه 1365 - سارى،گرگان
5- اشاره به شیوهها و انواع نمایش درروم باستان است - و نیز به معناى متننمایشى
نویسنده: هوشنگ هیهاوند
۩ اول گفت
۞ موقعیت تاریخى هنر انسان موجودى اجتماعى و فرهنگىاست. در چنین اجتماعى، دستاویز مجادله ومباحثه، رابطه «هنر، تاریخ، انسان و زندگىاست ». و البته آن انسانى که این پدیدهها راشرط فرهنگى بودن خویش بداند، به هنرمندمتعهد منسوب خواهد شد. جامعه ما و ملتما که از کهن مللهاست، با دیرینههاىفرهنگى و مذهبى؛ هنر و هنرمندش، همیشهبا کلمه دوم متعهد و یا غیر آن آمده است.هر چند معتقدم هیچ هنرى یافت نمىشود کهمتعهد نباشد و خود را مقید به اصولى نداند؛اما آنچه این مرزبندیها را پدید مىآورد،جهاننگرى و اتکا به ارزشهاست. به هر حال«هنر» حرف نخست ماست.
اصولاً هنر به عنوان عالىترین ووالاترین تجلیات روح، ذوق، نبوغ و ادراکبشریت، سرو کارش با احساسات و تخیلاتاست: محسوس به حواس بشرى است. آنچهدیدنى و زیباست نیز، مبتنى بر خیال و تخیلاست. با نگاهى ظریف به همین چند جمله، درخواهیم یافت یک سمت این معادله انساناست. نگاه سادهتر و وقاعبینانهتر به ماخواهد گفت حس و خیال، چیزى نیست جز پدیدههایى برگرفته از زندگى رفتارى واخلاقى ما. در طول تاریخ مدون، آن اسباب وابزارى که انسان براى ارائه خواستهایش -اعتقادى، سیاسى، اقتصادى و نیز حماسى وملى - به کار گرفته، هنر بوده و همواره بهترین وسیله را هنر تشخیص داده است.نگاهى به تاریخ مصر و یونان باستان و نیزدیگر تمدنهاى کهن، این حقیقت را آشکارترخواهد ساخت. «ریگ ودا» و «اوستا» از کهننوشتههاى قوم آریایى، گذشته از جنبههاىمذهبى، بیانگر روح هنر و استیلاى آن برتفکر نوع بشر است. جشنوارههاى«دیونوسوسى» (1) در یونان باستان و تولدتئاتر در شکل تراژدى و کمدىاش در این«تمدن» (2) و مضامینى که در اینجشنوارههاى مذهبى - تئاترى به کارگرفته مىشده، نیز، دلیلى بر این ادعاست. بههر صورت خیلى ساده مىتوان بیان داشت«هنر آیینه زندگى است» و من معتقدم هنر،خود، یک نوع زندگى است و شاید بتوانمبگویم هنر، خود، زندگى است؛ یعنىمىتواند مقدّم بر زندگانى باشد. چرا که هنرهمیشه موظف بوده در مقام یک راهنما از«ایده آلها»، «آرزوها»، «یافت مىنشدنىها» و«خوشبینىها»ى قانونمندى شده که بر همههستى فرمان مىراند، صحبت کند. این هنر،همان هنرِ متعهد و مسئولى است که قبل ازاین اشارتى داشتیم. هنرى که بیان کنندهمصالح جامعهاى خاص یا نوع آدمى است.براى نگارنده در این سطور نوع جامعه ارجح نیست؛ آنچه مورد بحث است نوع اینارتباط مىباشد؛ ارتباطى مبتنى بر رفتارانسان.
باید گفت، انسان به عنوان موجودى جستجوگر، کاشف، حقخواه و حقجو،همیشه به نوعى خواسته که به نادانستههادست یابد. دوست دارد حایلى که میان او ونادانستههاست برافتد. آن گاه که حقایق براو روشن شد، آنها را حفظ، ضبط و ثبتنماید. او مایل است، آنچه را عزیز شمرده وبراى به دست آوردنش زحمت کشیده، و ازآن کورسوى حق و عدالت و آزادىمىطراود، محفوظ نگه دارد. اینجاست،همین جاست که هنر به کارش مىافتد. دراین راستا، آنچه مهم مىنماید، روح افشاگرو پرنفوذ هنر در ارایه و ثبت وقایع و اعتقادات است؛ همچنین است قابلیت هنر، در تداوم بخشیدن به تاریخ. در میان مللآفریقایى و آسیایى و دیگر جوامع مورد نظر، اسطورهها و داستانهاى تاریخى و اعتقادات مذهبى از طریق رقصها وآوازهاى بومى - پیشینههاى تئاتر - بهنسلهاى بعدى و نسلهاى امروزى منتقلشده و هنوز هم دیده مىشود که تفکر وزیبایى به کمک همین اسباب و ابزار سفر بهنسلهاى آینده را دنبال مىکند.
«تعزیه» چه در شکلهاى مسیحى قرنوسطایىاش و چه شکلهاى اسلامى و بهخصوص ایرانىاش، همین وظیفه را به عهدهداشته و پس از گذشت صدها سال،بزرگترین وقایع جامعه و تاریخ دینى و ملى و اسلامى را به معتقدان و بشریت تقدیمنموده است. کارى که انتقال آن به واسطه اشعار، قصهها و وعظ به سختىمىتوانست شکل بگیرد، یک جا و در یک هنرنمایشى به نام «تعزیه» اتفاق افتاده است. اینعمل، یکى از وظایف هنر متعهد است؛ ارایه،ثبت و انتقال مصالح یک جامعه و البته این بهمعنى تاریخنگارى نیست؛ زیرا اینمحفوظات، از مرز تاریخ بودن گذشتهاند. این «گونهها» و مانند آن را«جامعهشناسان» و «هنرپنداران» اعتقاد مىخوانند، در حقیقت آنچه به واسطه این«گونهها» به عصر جارى منتقل مىشود، «انسان» است. «انسان» تاریخساز و یا متأثر از تاریخ.
تاریخ هنر و تأثیرى که تئاتر و «شعر نمایشى» (3) بر جوامع گذاشته و جایگاه آندر مراسم و آیینهاى مذهبى و حتى تفریحىمردم، بیانگر اساسى بودن این مقوله وارتباط بین «هنر» و «انسان» است. ۩ دوم گفت
۞ رابطه تئاتر و جامعه ما
ملت ما با پشت سرگذاشتن چند هزارسال فراز و نشیب، خوش کامى و بدکامیها،اکنون با چیزى نزدیک به 16 سال مبارزه با استعمار در مراحل جدیدى قرار گرفته است. این مبارزه بر زورمندان و زراندوزانگران افتاده است و همین شد که جنگىهشت ساله بر ما تحمیل گشت؛ هشت سالدفاع مقدس از تفکر مقدس و انسانِ مقدس.در همین خصوص تعبیر زیبایى را از دکترسید محمد خاتمى نقل مىکنم: «جنگ اگر چهبه خودى خود زشت و نفرتآور است... اماجنگ، این همه زشتى را از روح متجاوزمىگیرد، اما جنگ یک سوى دیگر هم دارد.اگر اراده پلید متجاوز به هیچ مانعى برخوردنکند، جنگ هم پدید نمىآید و بىدردسرظالم متجاوز، سلطه جهنمى و شیطانىخویش را تا آنجا که امکان داشته باشدمىگستراند... اما این جنگ زیباست. چونیک نیرو در مقابل متجاوز ایستاده است...این همه شگفتى که شما در این جنگمىبینید، مظهر اراده انسان آزاد است واراده انسان آزاد، زیباترین پدیدهاى است کهخدا آفریده. جنگ از این رو زیباست کهتجلیگاه روحِ انسان بلند پروازى است کهدلش به نور عشق خدا منور شده است ومظهر خداست و تجلیگاه روح انسان آزادهاست. » (4)
بىگمان در طول آن هشت سال، انساناینجایى مظهر اراده الله بوده است. اگر آنروزها گلولهاى از اسلحه یک بسیجى، از اینخاکریز سفیر برمىکشید، و واقعهاى رامىساخت که از پس آن تاریخ برمىجهید،در حقیقت دست خدا بود، که چنین ارادهمىکرد. این کلام بخشى از هویت، «جنگ»ماست؛ بخشى از هویت ملت ما.
بسیار خُب؛ در چنین وضعیتى هنرمندچه باید بکند؟ قلم چه رأى زند؟ ادیب چهبگوید؟ و صحنه تئاتر، که مقدس است و بایدمقدسترین مصالح بشرى و ملتى را عرضهنماید، چه نمایش دهد؟
در این راستا، تاکنون بسیارى ازاندیشمندان سخن گفتهاند و هر کدام«کارکرد» هنر - در اینجا هنر تئاتر - را بهگونهاى بر شمردهاند؛ اما آنچه که جمیعنظرات بر آن اتفاق داشته، رابطه تنگاتنگ ومتقابل هنر و جامعه است. چه جامعه دینىباشد و چه غیردینى؛ مهم غیرقابل تفکیککردن آنهاست. به این معنى که مىشود هنرتئاتر را هنرى «موضوعى» شمرد. اینموضوع قاعدتاً مىتواند اخلاقى، فلسفى،عرفانى، اجتماعى و... باشد. عجیب خواهدبود که اندیشمندان عرصه تئاتر کشورهشت سال از زندگى خود و ملت را نادیدهبگیرند؛ هشت سالى که در روند زندگى بشربىتأثیر نبوده است. و البته عجیب است کهنویسندگان و هنرورزان کهنهکار تئاترکشور، در مقابل این هشت سالى که هم روزداشت و هم شب، هم مرگ داشت و همزندگى، هم حق داشت و هم باطل، همشجاعت بود و هم ترس، هم ایستادگى بود وهم گریز، سکوت کردند. بگذریم از جوانانىکه اداى وظیفه کردند. مشکل هنرورزان مادر اینجاست که به مقوله جنگ به عنوان یکواقعه نظامى صرف نگریستهاند و نمىدانندکه جنگ پیش از آن، پدیدهاى فرهنگى است.قصد نگارنده این نیست که بگوید، هنرمندمبلغ است و باید به تعریف و تمجید وصدور بیانیه مشغول گردد؛ خیر. باید،بیاندیشد و احساسات و تخیلات و عقاید وکنشهاى خویش را در مورد این چنینپدیدههایى، ابراز دارد. دوستان مطمئنباشند که قلمشان آلوده نخواهد شد و بهآنها جنگ طلب هم نخواهند گفت. اصولاًجنگ از جمله مضامینى است که همهنویسندگان - نمایشنامه نویسان - بزرگدنیا در باب آن نوشتهاند و هنرورزان زُبدهآنها را به صحنه کشاندهاند.
توجه به تاریخ نشان مىدهد، هر جا کهمردمى و یا حکومتهایى خواستهاند درتبیین و شیوع افکار و حرکتهاى ملى ومذهبى موفق شوند از این «ابر پدیده» بهرهبردهاند؛ زیرا تئاتر، حاصل اندیشه، تفکر،خواستها و آرزوها بوده است. از مراسممذهبى و دینى، همچون حج تا عزاداریهایىاعتقادى و به تعبیر من »نمایشوارههاىعاشورایى« و نیز از جشنها و تفریحات«دیونوسوسى» و «فابیولا»هاى(5) رومىگرفته تا تجدید حیات تئاتر در دورهرنسانس، به عنوان وسیله اشاعه فکر،مذهب و نجات انسان؛ همگى این حقیقت راآشکار مىسازد. در قرون وسطى دیده شدهکه مسیحیان براى ایجاد، اتحاد و به وجودآوردن یک قدرت مرکزى، و به منظور احیاىفرهنگى واحد، راهى جز حیات بخشیدن بهتئاتر نداشتهاند. این چنین است آثارى که«پیرکرنى» و «ژان راسین» در فرانسه قرن17 پدید آوردند. آثارى که بیانگر توجههنرمند آن دوره به مصالح مورد خواستجامعهاش - با توجه به شرایط فرهنگى،اجتماعى و ارزش خاص همان دوره - بودهاست.
در کوران جنگ جهانى دوم آن چیزى کهبیش از گلولههاى «هیتلر» و کارخانههاىاسلحهسازى و جلسات نظامى وسرهنگهاى ستارهدار، توانست نیمى از دنیارا به تصرف «نازیسم» درآورد، چیزىنبود، جز هنر و به خصوص سینما. قصدارزشگذارى بر محتواى اثر نیست، بلکهمداقه نظر به سوى «تأثیر گذارى» مىباشد...سینماى هالیوودى دهه 70 به بعدآمریکاییها و نگاه ویژه آنها به جنگ ویتنام،با تمامى تفاسیر ممکن، اهمیت فوقالعادههنر را در رابطه با کار ویژه آن برملامىکند. همچنین است که پس از جنگ جهانىدوم، بنا به انگیزههاى دو نیروى متخاصم؛یعنى جنایت به سبک همدیگر و استیلاىمرگ، خون و نیستى در فکر و اندیشه آدماروپایى، تئاتر را پدید مىآورد یا بهتر بگویمرجوع کرده و دامن مىزند که مبتنى بر نوع«پوچى»، «یأس»، «اضطراب» و... بود؛ اینتئاتر قاعدتاً نتیجه منطقى آن چنان جنگىاست. بشرى که از قرن 18 به بعد، دچارنوعى از «خود بیگانگى»، «ماشینیسم»،«خنثىگرایىِ واتیکانى» و «سادىگرایى»شده، قاعدتاً با جنگ برخوردى آن چنان کهآمد، خواهد داشت. محصول ادبى و هنرىآن انسان، بىگمان، پوچ دیدن دنیا، و اعمالو رفتار بشرى خواهد بود. با این همهنمایشنامهنویسان بزرگ آن دوران دربارهجنگ نوشتند و ابراز عقیده کردند. برخوردآنها با مقوله جنگ از نوع دستهبندىهاىسیاسى نبود، بلکه بیشتر نوعى فریادفرهنگى در مقابل جهنم جنگ قدرتهاى پلیدبود.
خواننده این نوشتار، واقف است کهانسان امروز و انسان اینجایى، تعاریفدیگرى را مىطلبد. ماهیت و نوع هشت سالجنگ تحمیلى نیز به گونهاى دیگر بودهاست. هر چه بوده و هر تعریفى که داشتهباشد، تئاتر به عنوان جامعترین هنرها وبسیطترین آینهها نمىتواند، بیانگر وانعکاس دهنده روزها، روزگارها و سختیهاکه بر ملت ما گذشت، نباشد.
دریغ که گویا همین سالهاى نزدیک،چیزى نزدیک به دو سال پیش «آرمانگاتى»اثرى در مورد جنگ اعراب اسراییل بهصحنه تئاتر آورد و ما به هزار و یک دلیلواهى و بیهوده از خویش، خویش را دریغمىکنیم. این عمل، مثل نفى حقیقت است،مثل انکار خورشید در روز است، مثل شنابرخلاف مسیر سیلاب است؛ مثل «نفىانسان» است. این گلایه بر خود است. گلایهبر آنان که مىتوانند. ۩سوم گفت
۞کیفیت تئاتر جنگ بگذارید بحث را از گلایه و اَسَف، دورکرده آن را کاربردىتر نماییم. آنچه پس ازاین خواهید خواند، ماحصل مطالعه بیش ازدویست نمایشنامه جنگى نویسندگاننامآشنا و گمنام کشور است که توسطنگارنده بنا به دلایلى خوانده شدهاند.مشخصههاى کلى این آثار، گذشته از چندقلم، لزوم یک کارشناسى عمیقتر را گوشزدمىکند؛ که امیدوارم دستاندرکارانجشنوارههاى تئاتر دفاع مقدس وسازمانهاى ذىصلاح، در این خصوصاقدام عملى را ضرور بر هر چیز دیگربرشمرند.
در مجموع، نمایشنامههاى جنگىموجود، به لحاظ رابطه یک نوع تقسیم بندىمضمونى را بیان مىکنند:
الف) تئاتر متأثر از جنگ
ب) تئاتر در خدمات جنگ و یا تئاتر براىجنگ آوران
چنین مىپندارم که توضیح پیرامون اینتقسیم بندى، نه ضرورى است و نه در اینمجال مىگنجد؛ اما نکات و ضعفهاىمشترک هر دو نوع فوق را یادآور مىشوم،به این امید که نویسندگان در رفع آن و یا درقوام بخشیدن به محسنات آثار خویشبکوشند.
نزدیک به نود درصد آثار خوانده شده وبهتر بگویم آثار موجود چنین نشان مىدهدکه نویسندگان با بکارگیرى چند تمهیدمشترک، که بعضاً نیز کلیشهاى و به تقلید ازیکدیگر آمده، مىخواهند به نوعى بین اثرخویش و جنگ فاصلهاى را شکل دهند.گویى میل انسان صلح طلب بر آن است کهجنگ را متعلق به گذشتههاى دور، بهگذشتههایى که فقط در خاطرهها و یا درقلبها و رجعتها و به نوعى نیز در «بازى دربازى»هاست بداند. در این گروه ازنمایشنامهها، وقایع مربوط به جنگ یا متأثراز جنگ، توسط شخصیتهاى محورى مرورمىشود. او به خاطر مىآورد، یا دیگران راوادار مىکند که آنها را به خاطر بیاورند. درگونه دیگر همین گروه، شخصیتها، ازدرون قاب عکس یا تابلوى نقاشى، بیرونجسته، جان گرفته و وقایع را پدید مىآورند.در نوع دیگر همین گروه، نمایشنامه بهسمت نمایشنامههاى روایتى - «حماسى» -کشیده شده و با حضور راوى وفاصلهگذارى و نیز تاریخى کردن وقایع،همان عملى را انجام مىدهند که در شکلهاىذکر شده آمد، در بخش دیگرى از آثار کهمىتوان آنها را در حوزه «پسیکودرام»(تئاتر درمانى) قرارداد، شخصیتها بهمنظور درمان قهرمان یا شخصیتهاىمحورى با استفاده و بهرهجویى ازتکنیکهاى «پسیکودرام» با نقب به گذشته وقراردادن «کاراکتر» مورد نظر در حقیقتوقایعى که بر روى گذشته، سعى در التیاموى دارند.
البته همانطور که گفته شد، نویسندگاناین گروه بیش از آنکه نوع تکنیک مورداستفاده برایشان مهم باشد، گریز از وقایعرا مدنظر داشتهاند و این به معناى اهمیتندادن آنها به مضامین جنگى نیست؛ بلکه بهنظر مىرسد با توجه به تعداد قابل توجه اینگونه نمایشنامهها، نوعى ناخودآگاه جمعى،که در ضمیر انسان این عصر پرورش یافتهدر این محیط و مجموعاً انسان شرقى واسلامى، باعث این گرایش باشد. به هر حالباید توجه داشت این تکنیک اگر مشمولتکرار بدون بدعت شود و اگر انگیزهدراماتیک رجعت به گذشته و امثال آنفراهم نیاید، خواننده، وقایع را نخواهدپذیرفت، زیرا بُن و اساس حرکت نمایشىبىدلیل به نظر مىآید.
قریب به اتفاق آثار دچار همان مشکلىهستند، که دامنگیر سینماى جنگى ایراناست. قهرمان پردازیهاى غیرقابل باور وترسیم بیش از حد ضعیف دشمن. توجهداشته باشید که قید شده، «قهرمانپردازیهاى غیرقابل باور»، و نه«قهرمانپردازى»! در این گروه ازنمایشنامهها، شخصیت قهرمان، یکشخصیت تک ساختى، یک بعدى و بدونکشمکشهاى درونى یک کاراکتر است. درمقابل، دشمن نیز یک ذلیل تک بعدى است.آن قدر ضعیف و زبون است که «قهرمان»ما لاجرم باید پیروز شود. گویى که هیچنیرویى در مقابل خود ندارد و اساساً هیچنوع درگیرى نخواهد داشت. در باب قهرمانو ضدقهرمان، همین اندازه بگویم که، هر چهضد قهرمان قوىتر و پیچیدهتر باشد، «ناسازه» او؛ یعنى «قهرمان» هم قوىتر وپیچیدهتر از او خواهد بود. قاعدتاً در چنینوضعیتى «قهرمانپردازى» قابل باورخواهد بود.
گروهى دیگر از نمایشنامهها، که بخشاعظمى را نیز دربرمىگیرد، دچار مشکلگزینش مکتب ادبى هستند؛ نوعى نگاهناپخته «ناتورالیستى» به جنگ. البته شایانتوجه است که «ناتورالیسم» به کار گرفتهشده از سطح اثر پیشتر نمىرود. «کاراکترها» و «اعمال دراماتیک» بدینگزینه، مکتوب نمىشوند، بلکه نوع حوادث ووقایعى که نویسنده تعریف و ترسیممىکند، شدیداً سعى وى به مطابقت وقایعنمایشى با طبیعت وقایع در جبههها راآشکار مىسازد. همانطور که خوانندگانعزیز مىدانند این خواسته از حیطه هنرنمایش غلط و غیرممکن است. هنرهاى دیگراز قبیل عکس و سینما شاید بتوانند اینچنین عمل کنند، ولیکن تئاتر به «روابط آدمها با هم»، «ستیز ناسازهها با یکدیگر»،«تأثیر و تأثر انسان و واقعه بر یکدیگر» و...مىپردازد. «واقعیتپردازى»، نیز - چه دررئالیسم و چه در ناتورالیسم - شاملرعایت نکات خاصى است که طالبان آنمىتوانند به کتابهایى که در این زمینهموجود است، مراجعه کنند.
احساس گرایى مطلقِ - نه به معناىتئاتر ارسطویى، حسىَ - نویسندگان جوان،تا حدى که از آثار آنها یا «ملودرامهاى»غیرقابل تحمل به وجود مىآورد یا مجموعه اشعارى که بیشتر به کار جُنگ شعر و ادبمىآید تا نمایشنامه. در این گروه گذشته ازمعضل فوق، شعارزدگى افراطى نیز مزاحمثانوى است، که نویسندگان عزیز باید درپرهیز از این موانع بىمهابا قلم خویش راذبح کنند.
در همین گروه زبان ادبى حامل معانىِسطحى ویژگىهاى دراماتیک «کاراکترها» وحتى «تم»هاست؛ تعریف و تشریح کلامىخصوصیت شخصیتها از قبیل شجاع،ترسو، ایثارگر، متقى و از این قبیل و نیزعکس آن. باید توجه داشت اگر خصوصیاتشخصیتها در اثرى نمایشى، توسط اعمال،کنش و واکنشهاى درون نمایشنامهها بروزکند، هم اثرى عمیقتر بر مخاطب خواهدداشت و هم شدیداً حس کنجکاوى وجستجوگرى را در وى زنده خواهد کرد؛همچنین است چند پهلو بودن «دیالوگ» دراثرى خوب. به مثال زیر توجه کنید:
الف - (در یک منطقه جنگى)
مرد 1: چرا اینقدر مىلرزى؟
مرد 2: مىترسم؟
مرد 1: ولى من اصلاً نمىترسم.
احساس مىکنم هیچ خطرى در کمین مننیست.
مرد 2: تو همیشه منو مسخره مىکنى. ***
ب - (در یک منطقه جنگى)
مرد 1: آروم باش... چت شده؟
مرد 2: سرده... هوا خیلى سرده.
مرد 1: این موقع روز... تو این گرما...
مرد 2: (سکوت مىکند)
مرد 1: بیا، پیرهن منو تنت کن... نچایىپسر!
مرد 2: (سکوت) باشه تنت، به کارتمىیاد (سکوت) ***
اگر فرض را بر این بگذاریم که در هر دووضعیت فوق، حوادث قبلى، زمینه یکدرگیرى وحشتناک را که هر لحظه ممکناست رُخ بدهد، به وجود آورد؛ به نظر شماآیا دیالوگهاى «ب» همان مفاهیم دیالوگهاى«الف» را انتقال نمىدهند؛ ضمن اینکهدیالوگهاى «ب» متضمن مفاهیم عمیقترى،به خصوص به لحاظ روانشانسى خواهندبود. غرض اینکه نزدیک به هفتاد درصدنمایشنامههاى جنگى ما مشکلدیالوگنویسى مدل «الف» را دارند و اکثراً ازنزدیکترین و سطحىترین جملات هم معنىمفاهیم بهره مىبرند. شاید بتوان گفتاصولاً این مشکل تا آنجا پیش مىرود که«دیالوگ»، خود، عین مفهوم است و فراموشمىکنیم که در تئاتر این جدول بدیهى استکه:
«تئاتر چیزى را نشان مىدهد - گفتار وحرکت - و مفاهیمى را دنبال و منتقلمىسازد. »
نتیجه اینکه، به لحاظ کیفى، تئاتر جنگملزم به ارایه تصویر و نماى ظاهرى وفیزیکى اعمال و اتفاقهاى جبهه نیست. مهمارایه روحیهها، منشها و تشریح عواملپیروزى یا شکست نیرویى در مقابل نیروىدیگر است، و فىالقاعده به زبان ترجمانخیر، بلکه به زبان مفاهیم پنهان در عمقکلمات.
و نیز اینکه، همه چهره جنگ، گلوله ودرگیرى و شهادت و مرگ نیست. آنچه مهماست عواملى است که پدیدههاى فوق راموجب مىشود. چراها و چگونهها، بیش ازهر نکته دیگرى اهمیت دارند. همانطور کهگفته شد، مشکل عمده نمایشنامههایى کهدر رابطه با جنگ، ساخته و پرداختهمىشوند، عموماً در برداشت ناصحیح ازصحنههاى جنگ و سطحى نگرى به آناست. نویسنده و نمایشگر باید با دیدىعمیق و ژرف، مسایل را مقابل خویش قرارداده، آنگاه به بازتاب آنها بپردازد؛ بازتاببخشهاى نادیده جنگ. آنهایى که از چشمغیر هنرمند دور مىمانند؛ در غیر اینصورت آثار ما تصویر توضیح واضحاتخواهد شد. در حقیقت عمل ما خلاف عقلخوانده مىشود؛ بدین صورت که ظرف ومظروف انتخابى، هماهنگ و همساز نخواهدبود. به قول بزرگوارى، مثل شکار نهنگ باقلاب ماهىگیرى!
توجه به تنوع موضوعها، بهره بردن ازتمهاى شاد و کمیک، پرهیز از تصویرهاىجنگى که جنگاوران عملاً با آنها مواجهبودند، از نکات دیگرى است که باید به آنهاعنایت داشت. ۩ آخر گفت
براى مثل من هیچگاه، نبایستى آخرگفتى وجود داشته باشد؛ در حقیقت اقتضاىهنر، این است. لیکن به لحاظ ترتیب دادن بهآنچه آمد، نوشته و خوانده شد؛ کلام آخرىهم به حکم رسم قلم زنان آوردیم.
چنین است که هنر عین زندگى است کهتفکرى مافوق زندگى را بر آن افزوده باشیمو این افزون شده، همان انسان است، کهتاریخ ساز است و یا اسیر دست تاریخ. هنرمرتبط است با انسان و انسان مرتبط استبا تاریخ و واقعه؛ و هنر تئاتر که بسیط هنرهاست، مصلحت هر قوم و هر آدمى وآدمى را بیان مىکند. تئاتر از انسانتاریخساز و از واقعهها مىگوید تئاتر ازکیفیت و چرایىِ واقعهها مىگوید.
در این ملک که از پس هزاران سال رنج وتاراج و تاخت و هم بزرگوارى، تا به امروزخود را زنده نگه داشته؛ تئاتر که عجین روحبشرى است نمىتواند به روزهاى بزرگآمده بر این ملک نپردازد؛ روزهاى آمده براین آدم. هشت سال تاخت شیطانى بر اینآدم و هشت سال دفاع آسمانى این آدم برآن هشت سال تاخت شیطان، واقعهاى استکه ناگفتههاى بسیار، در دلهاى بسیار از آدمیان اینجا دارد. عجیب خواهد بود کهادبیان نمایشپرداز ما، از این سالهاىسخت، ننویسند و عجیب خواهد بود که مادر پردازش آثارمان بر خود سخت نگیریم.همین و تمام. 1- دیونوسوس، نام یکى از خدایان یونان است که هر ساله در یونان طى آیینها و مراسمى از وى ستایش به عمل مىآورند، و نیز به این مراسم «جشنوارهدیو نوسوسى» اطلاق مىشود. قابل توجهاست که به اعتقاد بعضى از نظریهپردازانتاریخ تئاتر و علوم انسانى، دیونوسوس وآیینهاى منسوب به وى از شرق و احتمالاً ازایران کهن (غرب ایران) به یونان رفته است.
2- لازم است تذکر داده شود، اگر درطول این مقاله اشاره به تئاتر یونان باستانو مصر شده، قصد اثبات این نیست که هنرتئاتر صرفاً در این تمدنها وجود داشته وپایهریزى شده است؛ بلکه برعکس، ایننگارنده معتقد است زمینههاى عملى هنرتئاتر، اصولاً با بشر همراه بوده است، نهتنها تئاتر، که هنر در مجموع این چنین است.دستگاه آفرینش پر از زیباییهاست، که الهامبخش روح شیداى بشر است. نیز آنچه بهعنوان آیین و مراسم و مناسک، بعدها دریک سیستم وسعت پیدا کرد و نام تئاتر بهخود گرفت، و داعیه آن را غرب با تمدنیونان یدک مىکشد، - و البته به عنوان یکسیستم حقیقت جز این نیست - بشر ازابتداى خلقت با خود داشته است. از ماجراىآدم و حوا در بهشت، تا فرجام هبوطش برزمین، و از فاجعه هابیل و قابیل گرفته تا ذبحاسمعیل و حج. همه اصولى کهتاریخنویسان و تحلیلگران متأثر به عنوانخاستگاه تئاتر و مقدمه اسطورهاى ومناسکى آن قید مىکنند و آنها را در آتنیافتهاند، ذبح اسمعیل داراست و حج انجامداده است، لیکن آنجا به آیینهایشان شکلنمایشى داده، قدوسیت را از آن گرفته وچیزى را که ما امروز تئاتر در معناىغربىاش مىگوییم، پدید آوردهاند. لذا هرکجا که در این مبحث نامى از تئاتر و نمایشبه میان آمده و آن را منسوب به این و آنتمدن نموده، منظور همین سیستمى استکه مانند نامش Theatre غربى است وبراى ما کربردى است و لا غیر.
3- تعریف ارسطو از تئاتر است. وىشعر را به سه نوع دسته بندى مىکند: «شعر حماسى»، «شعر غنایى» و «شعرنمایشى»، که این آخرى همان تئاتر و نمایش است.
4- قسمتى از متن سخنرانى دکتر سیدمحمد خاتمى وزیر اسبق فرهنگ و ارشاداسلامى در ششمین کنگره شعر و ادب وهنر - اردیبهشت ماه 1365 - سارى،گرگان
5- اشاره به شیوهها و انواع نمایش درروم باستان است - و نیز به معناى متننمایشى
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/YEUB6SW
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
