حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار

سردار عزت الله جعفری:
نظام جمهوری اسلامی ایران به درختی تناور تبدیل شده است
۲۲ مهر ۱۳۹۶کد خبر: 43753۱
سومین شب خاطره دفاع مقدس به مناسبت هفته دفاع مقدس در محل پارک موزه شمیم پایداری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس برگزار شد . در این مراسم سرتیپ دوم پاسدار عزتالله جعفری مدیر کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس آذرایجان شرقی به بیان خاطره ای از ایام دفاع مقدس پرداختند که در ادامه می آید:
هفته دفاع مقدس به این خاطر مقدس است که جمهوری اسلامی ایران در راستای دفاع از اسلام واقعی قیام کرد. دفاعی که پس از تصمیم دشمنان برای نابودی اسلام و حکومت اسلامی شکل گرفت و مثل درختی رشد کرد و تناور شد. دفاعی که خیلیها در آن نقش داشتند. همهی اقشار جامعه. پس یاد میکنیم از همهی این عزیزان و قدردان زحماتتشان. یاد و خاطره شهدای ارتش قهرمان، سپاه عزیز، بسیجیان دلاور، سنگرسازان بیسنگر، شهدای نیروی انتظامی و تمام شهدا، جانبازان و رزمندگان را گرامی میداریم.
*
بنده توپچی بودم. فوتبال را عرض نمیکنم. یعنی بیشتر دوران خدمتم در توپخانه بوده است. این اواخر درگیر مبارزه با ضدانقلاب و پژاک بودیم. تیراندازیهای ما به صورت دیدهبانی و یا مختصاتی بود. سعی میکردیم گلولهها را درست به اهداف شلیک کنیم. یک روز از فرماندهان آنها آمده بود منطقه. ما همواره در شلیکهایمان تلاش میکردیم، به بیگناهی ظلم نشود. در منطقهای که مورد نظرمان بود روستاهایی قرار داشتند و کوچکترین اشتباه محاسباتی ممکن بود جان بیگناهی را بگیرد. 24 ساعت شبانهروز را در تکاپو و مبارزه بودیم و شلیک میکردیم تا دشمن فرصت سازماندهی پیدا نکند.
شب برای استراحت همان فرمانده را برده بودند داخل روستایی تا در خانهای استراحت کند. مطمئن بودند ما به روستا شلیک نمیکنیم. دوستان مطلعاند، کوچکترین ای اشتباهی در یک آماج باعث میشد تمام گلولهها به مسیر اشتباهی میرفت نه یک گلوله. همهی گلولهها منحرف میشد. نمیدانم چطوری یکی از گلولههای توپ جدا شده و افتاده بود داخل روستا. چند روز بعد دانستیم. همهجا شایع شده، سپاه سلاحی به دست آورده است که، هر لحظه و هر کجا میتواند سر انسانی را از بدن جدا نماید. بلی. همان گلوله افتاده بود داخل همان روستایی که از فرماندهان پژاک در آن حضور داشت. درست همان خانهای که او خوابیده بود. الله اکبر. آنجا بود که معنای «رمیت اذ رمیت» را درک کردم. همهکارهای ما با نام خدا شروع میشد و کاری و شلیکی را بدون وضو انجام نمیدادیم.
*
یادی هم میکنم از بسیجی رزمنده، شهید بزرگوار نریمان همتی. از نیروهای اطلاعات عملیات لشکر 31 عاشورا. اهل میانه بود. پسری سیهچرده. ابزار کارش سرنیزه، سیم و قطبنما بود. این سه وسیله را همیشه به همراه داشت. نریمان علاقهی زیادی به سرنیزهاش داشت. هر کجا بیکار مینشست، شروع میکرد به تمیز کردن آن. انگار که موجود زندهای را تیمار میکند. اکثر مواقع میدیدم که کفش به پا ندارد. این موضوع برایم جای سوال بود که چرا حین عملیات پوتینهایش را در میآورد. علتاش را از او پرسیدم. گفت: نذر کردهام با پای برهنه تا پیروزی نهایی در راه نظام تلاش کنم.
والسلام علیکم و الرحمهالله و برکاته.
*
بنده توپچی بودم. فوتبال را عرض نمیکنم. یعنی بیشتر دوران خدمتم در توپخانه بوده است. این اواخر درگیر مبارزه با ضدانقلاب و پژاک بودیم. تیراندازیهای ما به صورت دیدهبانی و یا مختصاتی بود. سعی میکردیم گلولهها را درست به اهداف شلیک کنیم. یک روز از فرماندهان آنها آمده بود منطقه. ما همواره در شلیکهایمان تلاش میکردیم، به بیگناهی ظلم نشود. در منطقهای که مورد نظرمان بود روستاهایی قرار داشتند و کوچکترین اشتباه محاسباتی ممکن بود جان بیگناهی را بگیرد. 24 ساعت شبانهروز را در تکاپو و مبارزه بودیم و شلیک میکردیم تا دشمن فرصت سازماندهی پیدا نکند.
شب برای استراحت همان فرمانده را برده بودند داخل روستایی تا در خانهای استراحت کند. مطمئن بودند ما به روستا شلیک نمیکنیم. دوستان مطلعاند، کوچکترین ای اشتباهی در یک آماج باعث میشد تمام گلولهها به مسیر اشتباهی میرفت نه یک گلوله. همهی گلولهها منحرف میشد. نمیدانم چطوری یکی از گلولههای توپ جدا شده و افتاده بود داخل روستا. چند روز بعد دانستیم. همهجا شایع شده، سپاه سلاحی به دست آورده است که، هر لحظه و هر کجا میتواند سر انسانی را از بدن جدا نماید. بلی. همان گلوله افتاده بود داخل همان روستایی که از فرماندهان پژاک در آن حضور داشت. درست همان خانهای که او خوابیده بود. الله اکبر. آنجا بود که معنای «رمیت اذ رمیت» را درک کردم. همهکارهای ما با نام خدا شروع میشد و کاری و شلیکی را بدون وضو انجام نمیدادیم.
*
یادی هم میکنم از بسیجی رزمنده، شهید بزرگوار نریمان همتی. از نیروهای اطلاعات عملیات لشکر 31 عاشورا. اهل میانه بود. پسری سیهچرده. ابزار کارش سرنیزه، سیم و قطبنما بود. این سه وسیله را همیشه به همراه داشت. نریمان علاقهی زیادی به سرنیزهاش داشت. هر کجا بیکار مینشست، شروع میکرد به تمیز کردن آن. انگار که موجود زندهای را تیمار میکند. اکثر مواقع میدیدم که کفش به پا ندارد. این موضوع برایم جای سوال بود که چرا حین عملیات پوتینهایش را در میآورد. علتاش را از او پرسیدم. گفت: نذر کردهام با پای برهنه تا پیروزی نهایی در راه نظام تلاش کنم.
والسلام علیکم و الرحمهالله و برکاته.
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/MZY9HT8
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
