حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
فتح‌­المبین

داستان l لیلا نوحی طهرانی

فتح‌­المبین

۲۹ مرداد ۱۳۹۲کد خبر: 42558۱

داستانی از لیلا نوحی طهرانی

فتح‌­المبین

نویسنده: لیلا نوحی طهرانی

رتبه اول جشنواره داستان طریق در بخش پیامبر اعظم

انا فتحنا لک فتحاً مبینا...[1]

درها و پنجره­ ها را بسته­ ام. پرده­ ها را هم کشیده‌ام.می­ گویند محمد دارد می ­آید. می­گویند به نزدیکی مکه رسیده است، آن­هم با سپاهی که تعدادش قابل شمارش نیست. نشسته­‌ام گوشه‌­ی اتاق. موهای راحله را که از گریه خوابش برده است، نوازش می­کنم. گفته بودم از خانه بیرون نرود ولی رفته بود. رفته بودم پیدایش کنم. کوچه­‌ها خلوت بودند. انگار خاک مرگ پاشیده باشند روی خانه­‌های شهر. نه رفت و آمدی بود و نه بازار و خرید و فروشی. هیچ­وقت مکه را این­طور ندیده بودم. قلبم از ترس داشت از حرکت می‌­ایستاد. شاید برای همین بود که تا راحله را دیدم چنگ انداختم به موهای سیاه و بلند مشکی‌­اش و کشاندمش سمت خانه. فریاد می­زدم:" حریف برادرت نمی­‌شوم تو را که دیگر می­‌توانم آدم کنم!"

 ترسی که به دلم افتاده بود نمی­‌گذاشت مادر، مادر گفتن‌­هایش را بشنوم. از در که هلش دادم توی خانه، موهایش را رها کردم. و از دیدن تارهای بلند سیاه و براقی که لای انگشتانم مانده بود ماتم برد. ترس، خشم، شادی، شرم ...تمام این­ها را می­شناسم. تمام‌شان را. فرقی با هم ندارند وقتی مثل بختک می­‌افتند روی عقل آدم و نمی­‌گذارند بفهمی چه می­کنی؟!!  موهای دخترم را کنده بودم. موهایی که هرروز عطر می­زدم و شانه می­کردم و با رشته­‌های میخک و مروارید می­بافتم. موهایی که به جای موهای سه دختری که از دامنم گرفتند، نوازش کرده بودم و بوسیده بودمشان. می­ترسم. از جانش می­ترسم. باید پنهان شویم .فقط من نیستم، همه می­ترسند. حتم دارند محمد همه را از دم تیغ می­گذراند مرد و زن،  همه را.

شاید جابر هم تا لحظه­ای که پایش را روی گور دخترانم می­‌کوبید و مطمئن می­شد آن­ پیکرهای کوچک و ضعیف را حتا آفتاب و مهتاب نخواهند دید حال امروز من را داشته است. شاید خشم نمی‌گذاشته است اشک­‌هایم را ببیند و ناله‌­هایم را بشنود. دست می­‌کشم روی موی راحله. بغض گلویم را فشار می‌دهد. تاب گریه کردنش را ندارم. وقتی گریه می­کند ناله­‌های خواهرش را بیاد می­آورم و دلم می­لرزد.

درد زایمان که می­پیچید توی شکم و کمرم از ترس جابر نمی‌فهمیدمش. می­دانستم قبر دختر را قبل به دنیا آمدنش می­کند. آرزو می­‌کردم که حملم پسر باشد. زن­ها دورم را گرفته بودند. قابله می­گفت:"زور بزن بدبخت می­میری!"

حرفش را گوش نمی­کردم. می­‌خواستم طفلم را در شکمم پناه بدهم. می­‌دانستم که جابر جلوی در خانه منتظر است. می­دانستم تا پایش را روی قبر دخترم نکوبد آرام نمی­‌گیرد. قابله می­‌گفت:" زور بزن شاید پسر باشد. این­طور هیچ­کدام زنده نمی­مانید.."

 نه نمی­خواستم طفلم را بکشم. ­­­­­­­­­­­وقتی مثل ماهی با درد، سُر خورد لای پاهایم و قابله گرفتش، زن­ها هلهله کردند. پسر بود ولی با آمدنش دردم تمام نشده بود. قابله به هبل[2] پناه برد. گفت:" یکی دیگر هم هست!"

ناله کردم:"به جابر نگویید."

دومی دختر بود. خواهرم نوزاد را زیر دامنش گرفت و برد. جابر از به دنیا آمدن پسرش شاد بود و نفهمید. کسی هم به او چیزی نگفت. حتا خواهرش. هرچه باشد همه زن بودند. هرچه باشد همه یا دختری از دامنشان گرفته بودند یا می­‌ترسیدند که به سرشان بیاید. می­‌گفتند بچه زبان که باز کند جابر دلش نرم می­‌شود. خواهرم تازه بیوه­ شده بود وخودش کودک شیرخواری داشت. به جابر گفته بودم طفلی را به سمیرا داده­اند که دایه­‌گی‌­اش را بکند.گفته بودم مادر طفل شیرش کم است. جابر اسم پسرمان را حارث گذاشت.

بعضی وقت­‌ها به دلم می­‌افتاد که به محمد ایمان بیاورم. دست دخترم را بگیرم و به یثرب بگریزم. شنیده بودم با زنده به گور کردن دختران مخالف است. ولی می­‌ترسیدم هم از جابر و هم از پسرم سعد. پسر کوچکم را می­شد با خودم ببرم ولی سعد اگر می­‌فهمید خودش دنبالم می­آمد و مادرش را اسیر برمی­گرداند.

بارها خواب فرار را دیده بودم. نیمه­شب که جابر خوابش می‌­­­­­­برد مشک آب و کیسه­‌ی خرما را برمی‌د‌اشتم. حارث را  همان­طور که خواب بود بغل می­کردم و خواهر دوقلویش را از خواهرم می­‌گرفتم و به دل صحرا می­زدیم. اما در خواب­هام هیچ­وقت به یثرب نمی­رسیدیم. یا در صحرا گم می­‌شدیم و کودکانم از تشنگی می­‌مردند یا از صدای سم اسب­های مردانی که تعقیب‌مان می­کردند از خواب می­‌پریدم. فقط یک­‌بار به گمانم در رویا شهر یثرب را از دور دیده بودم، اما پاهایم سنگین شده بود و قدم از قدم نمی‌توانستم بردارم. هربار که از خواب می­پریدم عرق سرد پیشانی­ام را پاک می­کردم و به خودم می‌‌گفتم گذشتن از این صحرا کار یک زن و دو طفل کوچک نیست.آرزو داشتم بدانم خدای محمد چطور او را به یثرب رسانده است.

 شبی که از مکه رفت، سعد جزو جوانانی بود که شمشیر به­دست گرفتند و برای کشتنش در سیاهی شب به خانه­اش ریختند. من از جان پسرم می­‌ترسیدم. مثل مرغ سرکنده بال بال می­زدم و از پنجره آسمان سیاه مکه را نگاه می­کردم. می­دانستم که محال است محمد زنده بماند. می­‌گفتم :"بنی‌هاشم انتقام محمد را می­گیرد."

 اما جابر که می­خواست پسرمان در افتخار تکه­تکه کردن محمد سهیم باشد می­خندید و می­گفت:" بنی‌هاشم نمی­تواند به خون­خواهی محمد با تمام قبایل دربیفتد."

سعد می­گفت لحظه‌­ای که می­خواستند شمشیرها را فرود بیاورند فهمیده­‌‌اند پسرعمویش"علی" در رختخواب او خوابیده است. می­گفت نزدیک بوده است علی را به جای محمد بکشند. از این­که دست پسرم به خون محمد آلوده نشده بود خوشحال بودم. حتا وقتی به همراه جابر و دیگر مردان سوارکار قریش به تعقیب محمد رفتند دلم نلرزید. ایمان آورده بودم که خدایش نجاتش می­‌دهد هرچند از چه راه و چطورش را نمی­دانستم.

 امروز صبح به حارث گفتم از محمد امان می­خواهم. گفتم همین خواب­ها را برایش تعریف می­کنم که دلش به رحم بیاید. حارث نیشخند زده بود و گوشه­ی شکسته­ی دندانش برم گردانده بود به روزی که راحله را زاییدم. می­‌خواست راحله را از بغلم بگیرد و زنده به گور کند. آن­قدر بزرگ نشده بود که با جابر به جنگ احد برود. هنوز کودک بود ولی داشت پا جا پای پدرش می­‌گذاشت و بلای جانم شده بود. با پشت دست زده بودم توی دهنش و گوشه‌­ی دندانش شکسته بود. خون دهانش را تف کرده بود روی قنداق راحله. گفته بود پدرم که بیاید خودش زیر خاکش می­کند.

 راست می­گفت. سال قبل که با جنازه‌­ی سعد از بدر برگشته بود از مرگ جوانم دیوانه شده بودم. پسرم را به کشتن داده بود. خیلی­‌ها کشته شده بودند. آتش تب به جانم افتاده بود و از حال رفته بودم. بعدها سمیرا برایم گفته بود پاشویه‌­ام ­کرده‌­اند و دستمال خیس روی پیشانی­‌ام ­گذاشته‌­اند. می‌گفت جلوی جابر دخترم را خواسته‌­ام. می­‌گفت رنگ صورت جابر کبود شده است از خشم.

خواب و بیدار صدای گریه­ی دخترم را شنیده بودم. به هوشم آورده بودند. سمیرا گریه­ کنان فریاد می­زد دخترت را برد. جابر دختر سه­‌ساله‌­ام را در تاریکی شب به صحرا برده بود. نعره­‌زنان، پای برهنه دنبالشان کردم. طوری نعره می­زدم که مکه می­‌لرزید. جابر داشت خاک می­ریخت توی گودال. موجود بی‌پناه کوچک می­خواست از گودال بیرون بیاید و نمی‌­توانست. دیدم که بیل را توی سرش کوبید و طفلم در گور آرام گرفت. از پشت سر چنگ زدم به لباس جابر. خواستم بکشمش کنار تا بپرم توی گودال و بچه‌­ام را بیرون بیاورم. ولی درد پیچید توی صورتم و از هوش رفتم. با طعم خون توی دهانم به هوش آمدم. با بیل زده بود توی صورتم. با انگشتانم شن­ها را کنار می­زدم. سمیرا دستم را گرفته‌ ­بود و برم گردانده بود به خانه.

روزی که راحله را زاییدم، از لات و منات و عزی نه! از خدای محمد می­‌خواستم که جابر را از احد برنگرداند. ابوسفیان خودش شمشیر جابر را برایم آورد. می­گفت از شجاع­ترین مردان میدان جنگ بوده‌ است. می­ گفت به کمک او و چند نفر دیگر توانسته­اند دندان محمد را بشکنند. می­‌گفت حارث بزرگ که شد باید به­‌خون­خواهی پدرش به جنگ برود. چیزی نگفته بودم. می­‌دانستم محال است بگذارم حارث را به جنگ ببرند. آن هم جنگ با محمد و خدایش که به قدرتش ایمان داشتم.

حالا بعد سال­ها محمد دارد می­‌آید. می­گویند روز ورود او به مکه روز کشتار است. عده­‌ای به خانه­‌ی ابوسفیان رفته­‌اند که بپرسند چه کنند؟ عده‌­ای دست به دامن بت­ها شده‌­اند. عده‌­ای بت‌­ها را دشنام می­‌دهند. راحله در خواب نفس عمیقی می­کشد و روی پهلو می­‌چرخد. زیر لب می­گویم:" دخترم انگار دوباره باید به خدای محمد پناه ببریم."

 نمی­‌دانم خدای محمد کجاست. از شمشیر محمد به او پناه می­برم.  در را محکم می­‌کوبند. راحله بیدار می­شود.حارث است. در را که باز می­‌کنم خود را داخل خانه می­‌اندازد و خودش به سرعت در را می‌‌بندد. همان­طور که دارد کلون را می­اندازد می­‌گوید:" ابوسفیان مسلمان شده. می­گویند محمد گفته است هرکس به خانه برود و در را به روی خود ببندد در امان است. هرکس به خانه ی ابوسفیان پناهنده شود در امان است. هرکس به مسجدالحرام برود در امان است."

دستم را روی قلبم می­گذارم. می­گویم:"‌حارث پدر و برادرت بارها به روی محمد شمشیر کشیده‌اند. مطمئنی که ما هم در امانیم؟"

حارث نگاهم می­کند. می­‌گوید:"‌همه در امان هستند، حتا  "هند" که جگر "حمزه"، عموی محمد را خورده است. محمد خودش گفته است روزی که به مکه وارد شود روز رحمت است."


[1] . سوره­ ی فتح، آیه­ی1

[2] .مهم­ترین بت در میان 360بت کفار در داخل کعبه.


اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/CPGRJZU

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: azarsh.hozehonari.ir