
داستان l لیلا نوحی طهرانی
فتحالمبین
داستانی از لیلا نوحی طهرانی
فتحالمبین
نویسنده: لیلا نوحی طهرانی
رتبه اول جشنواره داستان طریق در بخش پیامبر اعظم
انا فتحنا لک فتحاً مبینا...[1]
درها و پنجره ها را بسته ام. پرده ها را هم کشیدهام.می گویند محمد دارد می آید. میگویند به نزدیکی مکه رسیده است، آنهم با سپاهی که تعدادش قابل شمارش نیست. نشستهام گوشهی اتاق. موهای راحله را که از گریه خوابش برده است، نوازش میکنم. گفته بودم از خانه بیرون نرود ولی رفته بود. رفته بودم پیدایش کنم. کوچهها خلوت بودند. انگار خاک مرگ پاشیده باشند روی خانههای شهر. نه رفت و آمدی بود و نه بازار و خرید و فروشی. هیچوقت مکه را اینطور ندیده بودم. قلبم از ترس داشت از حرکت میایستاد. شاید برای همین بود که تا راحله را دیدم چنگ انداختم به موهای سیاه و بلند مشکیاش و کشاندمش سمت خانه. فریاد میزدم:" حریف برادرت نمیشوم تو را که دیگر میتوانم آدم کنم!"
ترسی که به دلم افتاده بود نمیگذاشت مادر، مادر گفتنهایش را بشنوم. از در که هلش دادم توی خانه، موهایش را رها کردم. و از دیدن تارهای بلند سیاه و براقی که لای انگشتانم مانده بود ماتم برد. ترس، خشم، شادی، شرم ...تمام اینها را میشناسم. تمامشان را. فرقی با هم ندارند وقتی مثل بختک میافتند روی عقل آدم و نمیگذارند بفهمی چه میکنی؟!! موهای دخترم را کنده بودم. موهایی که هرروز عطر میزدم و شانه میکردم و با رشتههای میخک و مروارید میبافتم. موهایی که به جای موهای سه دختری که از دامنم گرفتند، نوازش کرده بودم و بوسیده بودمشان. میترسم. از جانش میترسم. باید پنهان شویم .فقط من نیستم، همه میترسند. حتم دارند محمد همه را از دم تیغ میگذراند مرد و زن، همه را.
شاید جابر هم تا لحظهای که پایش را روی گور دخترانم میکوبید و مطمئن میشد آن پیکرهای کوچک و ضعیف را حتا آفتاب و مهتاب نخواهند دید حال امروز من را داشته است. شاید خشم نمیگذاشته است اشکهایم را ببیند و نالههایم را بشنود. دست میکشم روی موی راحله. بغض گلویم را فشار میدهد. تاب گریه کردنش را ندارم. وقتی گریه میکند نالههای خواهرش را بیاد میآورم و دلم میلرزد.
درد زایمان که میپیچید توی شکم و کمرم از ترس جابر نمیفهمیدمش. میدانستم قبر دختر را قبل به دنیا آمدنش میکند. آرزو میکردم که حملم پسر باشد. زنها دورم را گرفته بودند. قابله میگفت:"زور بزن بدبخت میمیری!"
حرفش را گوش نمیکردم. میخواستم طفلم را در شکمم پناه بدهم. میدانستم که جابر جلوی در خانه منتظر است. میدانستم تا پایش را روی قبر دخترم نکوبد آرام نمیگیرد. قابله میگفت:" زور بزن شاید پسر باشد. اینطور هیچکدام زنده نمیمانید.."
نه نمیخواستم طفلم را بکشم. وقتی مثل ماهی با درد، سُر خورد لای پاهایم و قابله گرفتش، زنها هلهله کردند. پسر بود ولی با آمدنش دردم تمام نشده بود. قابله به هبل[2] پناه برد. گفت:" یکی دیگر هم هست!"
ناله کردم:"به جابر نگویید."
دومی دختر بود. خواهرم نوزاد را زیر دامنش گرفت و برد. جابر از به دنیا آمدن پسرش شاد بود و نفهمید. کسی هم به او چیزی نگفت. حتا خواهرش. هرچه باشد همه زن بودند. هرچه باشد همه یا دختری از دامنشان گرفته بودند یا میترسیدند که به سرشان بیاید. میگفتند بچه زبان که باز کند جابر دلش نرم میشود. خواهرم تازه بیوه شده بود وخودش کودک شیرخواری داشت. به جابر گفته بودم طفلی را به سمیرا دادهاند که دایهگیاش را بکند.گفته بودم مادر طفل شیرش کم است. جابر اسم پسرمان را حارث گذاشت.
بعضی وقتها به دلم میافتاد که به محمد ایمان بیاورم. دست دخترم را بگیرم و به یثرب بگریزم. شنیده بودم با زنده به گور کردن دختران مخالف است. ولی میترسیدم هم از جابر و هم از پسرم سعد. پسر کوچکم را میشد با خودم ببرم ولی سعد اگر میفهمید خودش دنبالم میآمد و مادرش را اسیر برمیگرداند.
بارها خواب فرار را دیده بودم. نیمهشب که جابر خوابش میبرد مشک آب و کیسهی خرما را برمیداشتم. حارث را همانطور که خواب بود بغل میکردم و خواهر دوقلویش را از خواهرم میگرفتم و به دل صحرا میزدیم. اما در خوابهام هیچوقت به یثرب نمیرسیدیم. یا در صحرا گم میشدیم و کودکانم از تشنگی میمردند یا از صدای سم اسبهای مردانی که تعقیبمان میکردند از خواب میپریدم. فقط یکبار به گمانم در رویا شهر یثرب را از دور دیده بودم، اما پاهایم سنگین شده بود و قدم از قدم نمیتوانستم بردارم. هربار که از خواب میپریدم عرق سرد پیشانیام را پاک میکردم و به خودم میگفتم گذشتن از این صحرا کار یک زن و دو طفل کوچک نیست.آرزو داشتم بدانم خدای محمد چطور او را به یثرب رسانده است.
شبی که از مکه رفت، سعد جزو جوانانی بود که شمشیر بهدست گرفتند و برای کشتنش در سیاهی شب به خانهاش ریختند. من از جان پسرم میترسیدم. مثل مرغ سرکنده بال بال میزدم و از پنجره آسمان سیاه مکه را نگاه میکردم. میدانستم که محال است محمد زنده بماند. میگفتم :"بنیهاشم انتقام محمد را میگیرد."
اما جابر که میخواست پسرمان در افتخار تکهتکه کردن محمد سهیم باشد میخندید و میگفت:" بنیهاشم نمیتواند به خونخواهی محمد با تمام قبایل دربیفتد."
سعد میگفت لحظهای که میخواستند شمشیرها را فرود بیاورند فهمیدهاند پسرعمویش"علی" در رختخواب او خوابیده است. میگفت نزدیک بوده است علی را به جای محمد بکشند. از اینکه دست پسرم به خون محمد آلوده نشده بود خوشحال بودم. حتا وقتی به همراه جابر و دیگر مردان سوارکار قریش به تعقیب محمد رفتند دلم نلرزید. ایمان آورده بودم که خدایش نجاتش میدهد هرچند از چه راه و چطورش را نمیدانستم.
امروز صبح به حارث گفتم از محمد امان میخواهم. گفتم همین خوابها را برایش تعریف میکنم که دلش به رحم بیاید. حارث نیشخند زده بود و گوشهی شکستهی دندانش برم گردانده بود به روزی که راحله را زاییدم. میخواست راحله را از بغلم بگیرد و زنده به گور کند. آنقدر بزرگ نشده بود که با جابر به جنگ احد برود. هنوز کودک بود ولی داشت پا جا پای پدرش میگذاشت و بلای جانم شده بود. با پشت دست زده بودم توی دهنش و گوشهی دندانش شکسته بود. خون دهانش را تف کرده بود روی قنداق راحله. گفته بود پدرم که بیاید خودش زیر خاکش میکند.
راست میگفت. سال قبل که با جنازهی سعد از بدر برگشته بود از مرگ جوانم دیوانه شده بودم. پسرم را به کشتن داده بود. خیلیها کشته شده بودند. آتش تب به جانم افتاده بود و از حال رفته بودم. بعدها سمیرا برایم گفته بود پاشویهام کردهاند و دستمال خیس روی پیشانیام گذاشتهاند. میگفت جلوی جابر دخترم را خواستهام. میگفت رنگ صورت جابر کبود شده است از خشم.
خواب و بیدار صدای گریهی دخترم را شنیده بودم. به هوشم آورده بودند. سمیرا گریه کنان فریاد میزد دخترت را برد. جابر دختر سهسالهام را در تاریکی شب به صحرا برده بود. نعرهزنان، پای برهنه دنبالشان کردم. طوری نعره میزدم که مکه میلرزید. جابر داشت خاک میریخت توی گودال. موجود بیپناه کوچک میخواست از گودال بیرون بیاید و نمیتوانست. دیدم که بیل را توی سرش کوبید و طفلم در گور آرام گرفت. از پشت سر چنگ زدم به لباس جابر. خواستم بکشمش کنار تا بپرم توی گودال و بچهام را بیرون بیاورم. ولی درد پیچید توی صورتم و از هوش رفتم. با طعم خون توی دهانم به هوش آمدم. با بیل زده بود توی صورتم. با انگشتانم شنها را کنار میزدم. سمیرا دستم را گرفته بود و برم گردانده بود به خانه.
روزی که راحله را زاییدم، از لات و منات و عزی نه! از خدای محمد میخواستم که جابر را از احد برنگرداند. ابوسفیان خودش شمشیر جابر را برایم آورد. میگفت از شجاعترین مردان میدان جنگ بوده است. می گفت به کمک او و چند نفر دیگر توانستهاند دندان محمد را بشکنند. میگفت حارث بزرگ که شد باید بهخونخواهی پدرش به جنگ برود. چیزی نگفته بودم. میدانستم محال است بگذارم حارث را به جنگ ببرند. آن هم جنگ با محمد و خدایش که به قدرتش ایمان داشتم.
حالا بعد سالها محمد دارد میآید. میگویند روز ورود او به مکه روز کشتار است. عدهای به خانهی ابوسفیان رفتهاند که بپرسند چه کنند؟ عدهای دست به دامن بتها شدهاند. عدهای بتها را دشنام میدهند. راحله در خواب نفس عمیقی میکشد و روی پهلو میچرخد. زیر لب میگویم:" دخترم انگار دوباره باید به خدای محمد پناه ببریم."
نمیدانم خدای محمد کجاست. از شمشیر محمد به او پناه میبرم. در را محکم میکوبند. راحله بیدار میشود.حارث است. در را که باز میکنم خود را داخل خانه میاندازد و خودش به سرعت در را میبندد. همانطور که دارد کلون را میاندازد میگوید:" ابوسفیان مسلمان شده. میگویند محمد گفته است هرکس به خانه برود و در را به روی خود ببندد در امان است. هرکس به خانه ی ابوسفیان پناهنده شود در امان است. هرکس به مسجدالحرام برود در امان است."
دستم را روی قلبم میگذارم. میگویم:"حارث پدر و برادرت بارها به روی محمد شمشیر کشیدهاند. مطمئنی که ما هم در امانیم؟"
حارث نگاهم میکند. میگوید:"همه در امان هستند، حتا "هند" که جگر "حمزه"، عموی محمد را خورده است. محمد خودش گفته است روزی که به مکه وارد شود روز رحمت است."
[1] . سوره ی فتح، آیهی1
[2] .مهمترین بت در میان 360بت کفار در داخل کعبه.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
