
داستان l مهدی ابراهیم پور
عمویی که زود تمام شد
داستانی از مهدی ابراهیم پور
عمویی که زود تمام شد
نمیدانم این بشقاب نَشُسته میتواند آغاز اتفاقی باشد که فکر میکردم روزی خواهد افتاد. بعد از این همه مدت حق دارم خوشبین باشم که همه چیز دارد عوض میشود، هر چند آرام و کند، هر چند با یک بشقاب نَشُسته. شب های زیادی را به این اتفاق فکر کردهام و آغازی بزرگ برای آن تصور کردهام مثلا اینکه عمو در همان حالی که من دراز کشیدهام درِ اتاقم را بزند و اجازه بخواهد تا لحظهای با من درددل کند و من بلند شوم وتکیه بدهم به بالش و او کنار پاهایم روی تخت بنشیند. حتی حرفهایی را که باید میزد تصور کرده بودم. حتما پرده از راز بزرگی برمیداشت که سالهاست پنهان کرده؛ دربارهی افسانهای که بعد از گوشهگیری او برسر زبانها افتاد. از آن موقع بود که همه او را بهعنوان یکی از لوازم کهنه و قدیمی مادربزرگ قبول کردند. آلبوم عکسهای کودکیام را که ورق میزنم تا پنج سالگی تنها در بغل اوست که میخندم، برخلاف دیگران که یا مات نگاهشان میکنم و یا زدهام زیر گریه. همیشه فکر کردهام یک روز این عموی ساکت وآرام را کشف خواهمکرد. به همین دلیل تمام سعیم را میکنم مثل آت و آشغالهای مادربزرگ که به هیچ دردی جز عتیقه بودن نمیخورند، گوشهای نمانم و از یاد نروم خصوصا وقتی که عمو ساعت یازده ساکت وآرام سرش را میاندازد پایین و وارد خانه میشود و بیش از یک سلام چیزی نمیگوید و طبق یک عادت چندین ساله روی مادربزرگ را میبوسد و میآید آشپزخانه و شامش را که سرد شده برمیدارد و میرود توی اتاقش، تا ساعت یازده فردا که صبحانه نخورده از خانه میزند بیرون. شلوغی خانه و تنهایی مادربزرگ را بهانه کردهام تا دلیل کافی برای ماندن در اینجا داشته باشم. مادر دوست دارد همیشه دور و برش پر از کار باشد. شاید به همین خاطر تنها عروس فامیل است که چهار تا بچه دارد. همیشهی خدا کاری هست که خودش را با آن مشغول کند. بالاخره جایی باید شسته شود، یا احتیاج به گردگیری دارد. با اینکه تمام احتمالهای چیدمانی برای مبلها تجربه شده باز تغییرات ادامه دارد. اگر کاری نباشد قدرت ابتکار به سراغش میآید و کاریهای جدید اختراع میکند، سبزی پاک میکند، آش میپزد، نذر میکند- حالامهم نیست برای چه - سفره پهن میکند. مدتی هم هست که سرویس قلابدوزی جهیزیهی من را میبافد. برخلاف او، مادربزرگ تنها کارهای مشخصی را انجام میدهد. کارهایی ضروری که زندگی به آنها وابسته است مثل غذا پختن و به ندرت جارو کردن خانه، ظرف و لباس شستن، آن هم تنها لباس خودش نه دیگران. پدر هر کاری را بلد نباشد لباسهایش را خوب میشوید، هر چند مادر شاکی باشد که خرابکاری میکند. این آخرین یادگار زندگی قبل از ازدواج اوست که هنوز با سماجت از آن در مقابل تلاش مادر برای به دست گرفتن تمام کارهای خانه دفاع میکند. نوع پیشرفتهی آن در عمو وجود دارد. او تمام کارهای شخصیاش را خودش انجام میدهد. حریمی خصوصی که برای او اتاقیست کوچک و بسیار مرتب. با آنکه درش هیچ وقت قفل نیست مادربزرگ به یاد ندارد کی به آنجا سرزده است. وقتی پرسیدم :
- چرا؟.
گفت :
- برای چه باید میرفتم؟. باید دلیلی برای رفتن به آنجا داشته باشم. همه چیز در آنجا مرتب است حتی مرتبتر از بقیهی خانه. آنقدر با نظم و ترتیب که نخواهم آنجا بروم.
- کنجکاوی هم نکردی؟.
- کنجکاوی چهچیز؟ من از اول حوصلهی این کارها را نداشتم. بیخودی خودم را قاطی مسایل پسرها نکردم ... گاهی فکر میکنم اگر دختری داشتم، بد نمیشد ولی حالا که نشده گلهای ندارد.
- ولی نمی شود که رفتارهای عمو برایتان مهم نباشد؟
- مهم برای من این است که او هنوز هست. مهم این است که میتوانم حسش کنم.
پدر معمولا وقتی به حساب و کتابهای عمو رسیدگی میکند، یاد او میافتد. تمام تلاشش را میکند تا نشان دهد نگران عموست و من تابهحال نتوانستم بفهمم چرا او تنها کسی است که فکر میکند باید نگران عمو باشد؟. نگرانی اصلا به پدر نمیآید. پدر در بدترین شرایط به آرامی سرش را بر میگرداند و از بالای عینکش نگاه میکند یعنی که عصبانی است ولی همین که پای عمو به میان میآید، نمیتواند از حرکات سریع دستانش جلوگیری کند و درست در اوج عصبانیت که تکانهای دستش نزدیک است به فاجعهای تبدیل شود، خسته میشود و با گفتن:
- به جهنم.
خودش را آرام میکند و باز سرش را توی ورقههای سهام عمو فرومیبرد تا به قول خودش:
« وقتی سر عقل آمد، همه چیزش را از دست نداده باشد ».
کشف عمو بزرگترین تفریح من است. او که از خانه میزند بیرون، قلمرو کوچکش را به تصرف در میآورم. « اتاق عمو » نامی است که اینجا دارد. به عنوان یک کاشف اولین دیدار باعث دلسردیام شد. همه چیز به شکلی کاملا عادی کنار هم قرار گرفته. اتاقی بدون پنجره که تنها منبع نور آن لامپی است کوچک. میزِ چوبیِ سادهی کنار در و کتابخانهی کوچک بالای آن. تختی مرتب گوشهی دیگر اتاق و کمدی برای لباسها. اینها تداعی کنندهی هیچ چیز نبود. باید نشانهای از چیزی غریب در اینجا باشد. این چیزی نبود که تصورش را میکردم. اتاقی کاملا مردانه با نظمی به شدت احمقانه که میخواهد حضور هر زنی را در آنجا بیمورد کند. نفی من. تمام اتاق را به دنبال نشانهای از عشقی ساده که به افسانهای شبیه است، گشتم. هیچ چیز نبود. چیزی در آنجا نبود که ارزش پنهان کردن داشته باشد ودرست به همین خاطر هیچ چیز در اینجا قفل ندارد. تمام قوای ذهنیام را به کمک میطلبم تا بتوانم بر فضای آنجا چیره شوم . دور اتاق قدم میزنم، روی تخت دراز میکشم، ردیف کتابهای او را نگاه میکنم که به ترتیب قد کنار هم جاخوش کردهاند. با تنوع موضوعاتی که آدم را دچار سرگیجه میکند. باید به شکلی حضور خود را در آنجا اعلام میکردم. کتاب اشعار فروغ را به اتاق منتقل میکنم و با سماجتِ تمام میان کتابهای عمو جا میدهم. درسکوت آزار دهندهی اتاق شعر میخوانم تا آستانهی تحملم را بالا ببرم و مدت حضورم را در آنجا بیشتر کنم. منتظر عکسالعملش میمانم. اولین حرکت را کردهام. اجزای اتاق بهحدی باهم همخوانی دارند که غیرممکن است حضور کتاب را حس نکند. از خواندن شعر که خسته میشوم در تصورات خود لوازم دیگری را به اتاق اضافه میکنم؛ آباژوری بر روی یک میز کوچک کنار تخت، میز توالتی نقلی، ضبطصوتی کوچک با قفسهای از نوارهای جورواجور و گاهی باغچهای با حوض کوچک وسط آن تمام اتاق را میگیرد. ولی اتفاقی نمیافتد. عمو نمیخواهد بازی کند. از خیالبافیهای بیپایانی که آخرشان ختم میشود به همان اتاق و کتاب شعری که باید برگردد به قفسه و منتظر بماند تا فردا دوباره آن را بردارم، خسته شدهام. اتاق جای زیادی برای کنجکاویهای من در مورد پیدا کردن نشانهای از عشقی افسانهای که زنان فامیل در معدود دفعاتی که حرف عمو به میان آمده با حسرت از آن یاد کردهاند و مردان با بیاعتنایی. عشقی بدون هیچ نشانه. نام دختر در روایتهای هرکسی به فراخور موقعیت تغییر میکند. برخی او را دختر سرمایهداری میدانند که عمو در خلال معاملاتی که انجام میداد با او آشنا شده و برخی او را از آن دخترهایی میدانستند که یکجا بند نمیشوند تا اینکه شوهر کنند و بشوند زن خانه. حتی اختلاف در اینکه زیبا بود یا نه وجود دارد. ولی همه مردان معتقد هستند: « هیچ زنی ارزش آن را ندارد که بخاطرش خودت را اینقدر زجر بدهی».
اینها اطلاعاتی است که به مرور زمان دربارهی عمو به دست آوردهام. کسی که به قول پدر:
« میتوانست یکی از موفقترین تجار تبریز شود.»
پدر نمیتواند فراموش کند به همراه عمو میتوانستند کارشان را توسعه دهند و بازارهای جدیدی را تجربه کنند. میتوانستند شرکت را به یکی از معتبرترین مراکز معاملات بازرگانی تبدیل کنند. عمو استعدادش را داشت و پدر روابطش را. پدر تمام این آرزوها را همیشه تکرار میکند و در همهی موارد تاکید دارد که این بیشتر به نفع عمو بود.
« ولی نخواست. مثل احمقها از صبح میرود خیابان های شهر را گز میکند انگار آنجا خبر مرگش حلوا خیرات میکنند. بعدش هم سلانهسلانه برمیگردد خانه و میچپد توی اتاقش. اصلا نمیدانم چرا اینطور شد. مثل احمقها ... احمقها ... » و باز « بهجهنم » گفتن و آرام شدن.
مادر در اینگونه موارد چشمانش برق میزند و هر کاری دستش باشد ول میکند و با شوق و ذوق پدر را تماشا میکند. وقتی تکانهای دست پدر آرام میشود با دلخوری میرود دنبال کارش. انگار از تماشای فیلمی جذاب بازمانده باشد. مادر هیچ وقت دربارهی عمو صحبت نمیکند. هر وقت حرف او به میان میآید تنها به گفتن: « نمیدانم واللا » اکتفا میکند. تمام لباسهای عمو را او انتخاب میکند و برایش میفرستد . این تنها کاری است که عمو به انحصار خود در نیاورده است. رابطهی اعضای خانواده با عمو مشخص است. مادربزرگ راضی است، پدر عصبانی است، مادر هم خوشحال است که توانسته وظیفهی انتخاب لباسهای عمو را به لیست کارهایش اضافه کند. پسرها هیچ کدام تصویر درستی از او ندارند و نداشتن عمو را بهتر از داشتن عمویی مجهول میدانند. همه قبول کردهاند که او اینگونه است. هرچند در طی این ده سال نشنیدهام که هیچ کس سعی کرده باشد تغییری در این وضعیت ایجاد کند.
عمو استعداد عجیبی در تکرار رفتارهای خود دارد. همیشه در مسیری مشخص راه میرود. زاویهی چرخش بدنش همیشه یکسان است. همیشه به یک اندازه کمرش را خم میکند تا مادربزرگ را ببوسد. رفتارش چنان دقیق برنامهریزی شده است که میترسی با کوچکترین تغییر فروبریزد. درست عین خانههایی که با قوطی کبریت میسازند. قوطیهای خالی کبریت را باید با دقت روی هم قرار بدهی و مواظب باشی دستت نلرزد. مشکل اینجاست که پس از تمام شدن کار دیگر نمیتوانی به آن دست بزنی مگر اینکه بخواهی خرابش کنی. ترس از ریختن و خراب شدن، ترسی که وقتی با عمو روبهرو میشوی به تو دست میدهد. ترسی که همیشه او را احاطه کرده است و نمیگذارد به او نزدیک شوی چون میترسی باعث فرو ریختنش شوی.
نمیدانم چرا باید عمو را با مثال تعریف کنم. مثلا هیچگاه نمیتوانی صدای راه رفتن، نفس کشیدن و یا حتی ظرف شستنش را بشنوی. فکر میکنم عمو اگر آرام و بیصدا نباشد، به چشم میآید و دیده میشود و این یعنی از دستدادن همهی آن چیزی که بخاطر آن تلاش کرده است. همان چیزی که من میخواهم در آن سهیم باشم. چرا؟. چون من نمیتوانم دیده نشوم. من همیشه مورد توجه بودم. درخانه به خاطر تنها دختر بودن، در مدرسه بخاطر نمرات، در بین دوستان بهخاطر شیطنتهایم. ولی عمو هیچ وقت من را ندیده. بیتوجه از کنارم گذشته. لجم میگیرد وقتی نمیخواهد قبول کند، من هستم. نمیخواهم او را نادیده بگیرم چون او نمیخواهد من را باور کند. او یکی از افرادی است که دوست داشتم دربارهی من حرف بزند. عمویی که زود تمام شد.
دیشب تولدم بود. بیتوجهی عمو را بهعنوان حرکتی قبول کردهام. به همین دلیل تصمیم گرفتم دومین حرکت را انجام دهم و از آنجایی که بردن کتاب به اتاق عمو حرکتی بچهگانه بود حرکت بعدی باید به صورتی باشد که او مجبور به عکسالعمل باشد یعنی حتی سکوت او هم واقعاً حرکتی به حساب آید. احتیاج به یک پاسخ معنادار داشتم. مقدمات تولد با استادی بینظیر مادر طی زمانبندی یک هفتهای آماده میشد. تصمیم برای درخواست از عمو جهت شرکت درجشن تولد را به اعضای خانواده اعلام کردم و واکنشهای دلسرد کنندهی آنها را دیدم. پدر اخم کرد، مادر لبخند مایوسانهای زد و مادربزرگ سوالی دربارهی کیک تولد پرسید و همه با دقت تمام دربارهی کیکی حرف زدند که قرار بود پانزده سالگیام را اعلام کند.
شب، عمو سرش را انداخت پایین و سلام کرد، روی مادربزرگ را بوسید، چرخید به طرف آشپزخانه و آمد تو. بشقاب روی میز نبود. ایستاد. انگار در مکانی ناآشنا دنبال چیزی بگردد. تمام آشپزخانه را نگاه کرد تا آنجا که ناچار شد من را هم نگاه کند و شامش را در دستان من ببیند. تمام مدتی را که داشت آنجا را وارسی میکرد من به ضربان قلبم گوش میدادم که مانند ساعت دیواری مادربزرگ سرو صدا میکرد. او ایستاده بود روبهروی من. داشتم انگشتم را میجویدم و دلم پیچ میخورد. درست نمیدانم کجا را نگاه میکرد چون سرم را پایین انداخته بودم ولی حدس میزنم من را نگاه میکرد. مدتی را که در مقابل من مکث کرد، نمیدانم. چون در آن لحظات درکی از گذشت زمان نداشتم. فقط میخواستم سریع رد شود در عین حال طول بکشد و به پایان نرسد. توی مغزم همه چیز پخش و پلاست. همه میآیند و میروند؛ مادر، پدر، مادربزرگ، همهی فامیل، دوستهام، فروغ و عمو. سرم را که بلند کردم، عمو رفته بود. از آشپزخانه سرک کشیدم. مادربزرگ دستی به دامنش کشید و با سر اشاره کرد به طرف اتاق و گفت:
- نتوانستی دعوتش کنی؟. شامش را هم که نبرد. گرسنه میماند.
بشقاب توی دستم بود. راهم را کشیدم به طرف اتاق و مادربزرگ را دیدم که میخواست حرفی بزند ولی منصرف شد. در را زدم. سه ضربه پشت سرهم. باز دوضربه و در را باز کردم. عمو روی تختش به پشت دراز کشیده بود و سقف را نگاه میکرد. فضای اتاق آدم را جذب میکرد. انگار حضور او تمام سنگینی اتاق را گرفته بود. نمیتوانستم حرکت کنم چون نمیدانستم با حرکت من چه اتفاقی خواهد افتاد. باز همان ترس، ترس فروریختن.
- اگر قرار باشد چیزی فروبریزد، شاید بهترین وقت همین حالا باشد.
این را آنقدر بلند گفتم که مادربزرگ هم میتوانست بشنود. جلو رفتم و بشقاب را روی میز گذاشتم. سریع به قفسهی کتابها نگاه کردم و اشعار فروغ را از آن میان برداشتم. نگاهی به عمو انداختم. چشمانم را بستم و گفتم:
- فردا شب جشن تولدم است. حتما منتظر شُ ... تو هستم.
و از در خارج شدم. حتی برنگشت نگاهم کند. خودم را رساندم به مادربزرگ و شنیدم که میگوید:
- گریه کن سبک میشوی.
بعد از مدرسه میروم خانه. مادربزرگ هم آمده. همیشه از اینکه مادربزرگ قسمتی از کارهای جشن را انجام دهد، احساس رضایت میکنم. مادر به صورت غریزی تمام مقدماتی را که لازم باشد، فراهم میکند. مقدماتی که نیاز به حافظهای قوی دارند تا فراموش نشوند و از قلم نیفتند. مادر از آشپزخانه زمام امور را در دست دارد و از آنجا جُم نمیخورد مگر برای گرفتن عکس یادگاری. عکسها را که گرفتند، برمیگردد آشپزخانه تا روند عادی جشن طبق برنامهای که تنظیم کرده، ادامه یابد و درست در همین جاست که نقش مادربزرگ پررنگ میشود. در میان میهمانان با چابکی که از سن و سالش بعید است، میلولد و با همه گرم میگیرد. افراد را با سلیقهای خاص در گروههایی متناسب با سن و خلقیات دور هم جمع میکند تا در مدتی که جشن ادامه دارد، راحت باشند. طوری رفت و آمدها را تنظیم میکند تا هر کدام از دوستانم به اندازهی کافی در کنارم باشند و در عین حال دور و برم شلوغ نباشد و بتوانم به تبریکهای بزرگترها با احترام پاسخ دهم. این عملیات چنان با ظرافت انجام میگیرد که هیچ یک از میهمانان به صرافت نمیافتند که در طول جشن درست به مسیری هدایت میشوند که مادر و مادربزرگ میخواستند. دیشب همه این صحنههای تکراری را تماشا کردم. مطمئنم اگر عمو اینجا بود هر دو باهم به این وضعیت میخندیدیم. ولی حیف که نمیآید. این را خیلی خوب میدانستم. پاسخ صریحی را که میخواستم گرفته بودم. حالا رسیدهام درست جایی که مادربزرگ رسیده بود. هیچ دلیلی نداشتم که برگردم خانهی مادربزرگ و وارد اتاق او شوم. اگر مادربزرگ مادر بودن را دلیلی کافی برای رفتن به اتاق او نمیداند، من هم نمیتوانم برادرزاده بودن را بهانه کنم. باید دلیلی باشد.
جشن تمام شد. همه رفتهاند. همه خستهاند. مادر کار مرتب کردن خانه را به فردا موکول میکند. از تنها کار کردن لذت میبرد. شاید به همین دلیل با رفتنم به خانهی مادربزرگ مخالفت نکرد. خانه که بودم نمیتوانست بیکار بگذاردم. ولی حالا تنهایی همهی کارها را انجام میدهد و راضیتر است. هیچ وقت سلیقهام را نپسندید. همه ساکتاند. عمو نیامد و سکوت آنها یعنی ما میدانستیم. سریع رفتم اتاق و دراز کشیدم. مادربزرگ بلافاصله آمد تو و نشست روی لبهی تخت. دستش را بر سرم کشید و تا نوک موهایم پایین آورد و موهایم را میان انگشتش پیچید و گفت:
- امشب میخواهم اینجا بمانم. او هم میتواند یک شب بیشام بخوابد. حالا میتوانم پیش تو بخوابم؟.
برگشتم به طرفش. مادربزرگ خیلی جوانتر از سنش نشان میدهد. عینک نمیزند و به هیچ یک از دردهایی که همسن و سالهایش دارند، مبتلا نیست. پوستش به غیر از چند چروک عادی، کشیده و نرم است. همانطور که خم شده و روی آرنجش تکیه داده لبخند میزند. نمیشود به صورت خندان او نگاه کنی و آرام نشوی. کنار کشیدم تا او هم بتواند دراز بکشد. آنقدر خسته بود که نخواهد حرف بزند ولی گفت:
- دیگه برنمیگردی؟. نمیدانم ولی شاید اگر این را بگویم بهتر باشد حداقل برای خودم. از وقتی تو آمدی پیش ما بمانی، امیدوار شدم که او عوض میشود. میدانی چرا؟. وقتی تو را هر روز میبینم که از مدرسه میآیی و میروی توی اتاق او، فکر میکنم شاید یک روزی اتفاق بیفتد. نمیشود که این آمدن و رفتنها بیحکمت باشد. شاید ....
حرفش را تمام نکرد و من هم نخواستم ادامه دهم و خوابیدم.
صبح میدانستم که برنخواهم گشت پیش آنها. عمو دیگر جاذبهای برای من ندارد. دوست دارم مثل پسرها نبودنش را باور کنم و بیخود فکرم را به او مشغول نکنم. گاهی میشود که علیرغم تلاش تو بعضیها از کنارت بیتفاوت میگذرند، انگار اصلا وجود نداری. او هم یکی از آنها. در راه برگشتن به خانه همهی اینها را در ذهنم مرور میکردم. جلوی در ایستادم و کلیدم را در آوردم و وارد خانهی مادربزرگ شدم. برگشته بودم بدون اینکه بدانم چرا؟. مادربزرگ گفته بود:
« حکمتی باید باشد...»
و حالا اینجا هستم با بشقابی نَشُسته در دست در مقابل اتاقی که درش قفل شده.
مهدی ابراهیمپور
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
