
داستان l ناهید قادری
طیب
داستانی از ناهید قادری
نویسنده: ناهید قادری حاجی آبادی از کرمانشاه رتبه سوم جشنواره سراسری طریق
(طیب)
(برای طیب حاج رضایی از نسل حسین نبود اما ابوالفضل وار خواستش ،هم نسل ما نبوداما نگاهمان را کشاند به تن پر تیر ابوالفضل)
باد هو میکشید پنجره را برهم زد بیبی گوشه اتاق پشت چرخ سینگر قدیمیش دوخت ودوز میکرد نور فانوس بالا کشید باد هو کشید بیبی می دوخت ومیخواند:
-پاکم کن !!خاکم کن !!پاکم کن وخاکم کن!!
عرق از تیره پشتش پایین دوید گرمش بود یکی دنبالش کرد سر کوچه هیئت عزا برپا بودبی بی پشت سینگر قدیمی میخواند،صدای سنج وپای اسب می آمد،نوحه خوان داد میزد :
-سپهدار ابوالفضل
بیبی می خواند:
-پاکم کن وخاک کن !!
یکی صدا زد:
- طیب؟!
از بلندی پایین افتاد توی رختخواب، نشست تکیه زد به تاج تخت، عرق از پشتش پایین دوید دستمال یزدی را روی صورتش کشید بلند شد سیگاری گیراند،دست زد به کناره های پنجره وخیره شد به خیابان که دوتا مست تلو خوران کوچه بازاری خوان رد میشدند ،دست کشید پشت گردنش، صدای محمد تو گوشش بود:
_ گفتند طیب نمیزاره به کارمون برسیم !!
اقا گفت:( اون خدمتکار حسینه به گذشتش نگاه نکنید عرق عشق حسین رو تنشه)
سرش تیر کشید، زنش تو رختخواب جا به جا شدوگفت :
_چی شده ؟
طیب کلافه دست کشید رو صورتش:
- بیبی رو خواب دیدم ،پشت سینگر قدیمی نشسته بود
زن هوشیار تر نشست سر جاش:
- خدا بیامرزه !!خیره ان شالله!!
پک عمیق دیگیری به سیگار زد نگاهش رفت بالا ستارهای آسمان تک وتوک پشت ابرها مشخص بودندک
- یک ونیم شده برم میدون
زن تکانی به خود داد بلند شد:
- برم برات یه چیزی درست کنم بخوری؟!
دستی تو هوا تکان داد:
- سر راسته یه چیزی میخورم ، شاید رفتم قهوه خونه فیض از پله ها پایین آمد کلاه شاپویش را روسر گذاشت از در که بیرون رفت مستی کنار دیوار روبرو افتاده بود کشیدش بالا
-سیاه باز تو ناپرهیزی کردمرد ،حالا محرمی این عرق سگی رو بزارکنار به حرمتش!!
مست سکسه که کرد لم داد رو تن طیب:
- به .....ح ....رمت ،زن....م ........رفت!!
اخمهای طیب تو هم شد:
- مرد باش چرا مثل ضعیفه ها چادر چاقچول سر نمیکنی رفت که رفت خود واموندتو جمع کن مرد ی که با یه پیک مستی میخواد غم ببره همون پیک بی پدرم نمی ارزه محکم به در چوبی رنگ ورو رفته ور رفت .
-کلیدت کجاس سیا ؟
سیاه سکسه کرد
-کر.............کر...تیم .طی...یب خان پول پول ...پیکا.........رو ازمخواست.
طیب مکث کرد وگفت :
_فیضی رو میگی خودم پولتو بهش میدم، ولی به مولا تا بعد محرم لب ودهنتو عرقی ببینم گِل میگرمش، فردا ولی رو میفرستم پییت، بطالت بستته، بیا میدون کار
در خانه را به هم زد باد هو کشید آسمان خرداددلش گرفته بود صدای محکم مردی آمد :
_به به!! طیب خان؟!
برگشت کلاه شاپویش را تو مشت فشرد زیر لب بی پدر ی گفت مرد جلو تر آمد، طیب سینه جلو داد:
_ چطوری نصیری؟
لگدی که نصیری بی هوا زد نفسش را بند آورد:
_آقای نصیری طیب خان چاله میدونی که از صدقه سر اعلی حضرت واردات میکنی اونم موز !!سلطان موز ایران ؟!چه غلطا!! درس گفتند:سگ رو که زیاد استخون بدی هار میشه !!هار !!
شنیدم عکس خمینی رو میزنی جلو هیئتت ؟
درد امانش را برید بود ولی راست ایستادکلاهش را سرش گذاشت :
_چته نصیری خواب خوشت رو حروم کردی اینارو به طیب بگی یا بترسونیش؟! طیب اگه مرد نبود عکس روهزار سوراخ قایم می کرد قبلا عکس آقا بروجردی رو علم بود حالا خمینی چرا جوش میاری مرد که از یه عکس بی جون واهمه نمیکنه نمیترسی خودم که نه، نوچه های طیب دخلت رو بیارنمردها روز میان بیرون نامردها شب.
نصیری لگد دیگری انداخت که طیب با تمام قدرت گرفتش نصیری دادکشید:
_ بگیرید بی پدر رو ماهی بزرگی هستی طیب ،امشب اومدم خودم سرخت کنم ،کاه وجو زیاد ی شده، درستت میکنم !!
دستهایش به سرعت برق وباد از پشت بسته ، ضربه لگد نصیری توی دماغش خورد خون فواره زد،آسمان بارید، نصیری زیر چانه اش را گرفت سرش را بالا آورد:
_حالا با خمینی کودتا میکنی یکخرابکاری نشونت بدم!1
آب وخون دهانش را پرتاب کرد تو صورت نصیری زیر لب با فک شکسته نالید:
_ بی پدر!!
ضربه دیگر نصیری تنش را لرزاند چشمهایش بسته شد علم سبز هیئت ولاله های پایه بلند آخرین چیزی بود که تو مسیر چشمای نیمه بستته اش دید.
با حس دردی توی فکش از بی هوشی بیرون آمد لختش کرده بودند رو سنگ سیاه سیمانی ،بسته بودندش به تیرک آهنی وسط اتاق، سطل آب یخی که رویش ریخته شدسردی را تو تنش جا کرد صدای نصیری انگار از دورها می آمد:
_ خوب خوب طیب لوطی از خواب ناز پا شد؟!
فک خورد شده اش را تو دست گرفت :
_خواب امشبم رو حروم کرد ی یکراه داری طیب خان وبا تخمسخر نگاهش کرد بلند شد چرخی توی سالن زد بوی عطر نصیری ونم خاک دماغش را خارند چشمانش را تنگ کرد نصیری سر جلو اورد :
_چیه نکنه نگفته قبوله ؟
لبش را کمی کج کرد دندانهای کلیدش را نشان نصیری داد وبه سختی پوزخند زد :
_دماغم می خاره
نصیری قرمز شد نه کبود، مشت محکمی تو شکمش زد که نفسش را بند آورد
پا گذاشت روی گردنش :
-خوب شرط رو برات میگم قبول میکنی از خمینی پول گرفتی وکودتای پانزدهم رو راه انداختی وباهاش هم دستی. یا نه!!اون تیره هست وسط حیاط میبندمت بهش تا دلت بخوات تو اون کله ات تیر حروم میکنم .
پایش را برداشت نفسش در نمی آمدتنش همه درد بود زل زد به نصیری مکث کرد صدای باد توی گوشش آمد نمی دانست از کجا :
_خمینی رو بیار میگم برات
نصیری لگدش زد چشماش بسته شد گرمش بود عرق کرده ، بی بی توی درگاهی بود لباس سیاه بلندی توی تنش بود زل زده بود توی چشماش صدای نوحه می آمد یکی با سوز میخواند : (وفادار ابوالفضل )صدای بیبی زیر لبی می آمد: ( پاکم کن وخاکم کن )یکی داد زد: ( طیب !!)انگار غرق شد یخ زد چشم باز کرد نصیری بود با سطل خالی آب یخ تو دستش:
_ گفتی خمینی رو میخوای ببینی؟!
طیب درد داشت نفسش بالا نمی آمد:
_ نمیشناسمش چرا باید ببینمش ؟!
نصیری پرید روش:
_ بی پدر پس عکس کی رو جلو علمت زدی ها ؟نگاش کن خودشه !!
زل زد به عکس چیزی توی دلش لرزید پای عکس خیلی ریز نوشته بودعکس برای زندان گرفته شده بود زیرش ،آن گوشه ها نوشته بودندسید روح الله خمینی چشم درد ناکش روی کلمه سید قفل شد درد توی چشماش بالا آمد علم عزا تو سرش جان گرفت نصیری لگد زد پا گذاشت رو سرش :
_چی شد شناختی ؟
تمام لحضات کافه وبارو چراغانی مولوی وهیا ت عزا آمد جلو چشمش یکی داد زد:( وفادارابولفضل) به سختی لب باز کرد :
_نمیشناسم..نصیریچیه یه عکس زندگیت رو بهم ریخته ؟!
نصری نعره کشید بد وبی راه میگفت :
_میگی یا بدم بکشنت؟!
زل زد تو چشماش نگاه کرد به خمینی پر صورتش آرامش بود نمیدانست از کجا توان آورد داد زد :بی پدر من به بچه فاطمه زهرا تهمت نمیزنم!!
نصری لگد زد صدایی توی گوشش داد زد وفادار
نمیدانست چند وقت است که آنجاست نصیری عذاب میداد، دهنش آزارش میداد بی بی تو خواب لطیف صدا میزد :طیب
چند ماهی بود امده بود یک شب بلندش کردند خود نصیری آمد:
_ کت وشلوار پلو خوری بپوش طیب داری میری اون دنیا
سینه جلو داد وزل زد به نصیری از در سلولی گذشت همان مرد بود محمد پا سست کرد رفت جلو به میله های سلول زد محمد پر چشمهایش اشک بود گفت :
_به آقابگوخیلیها شما را دیدند ونخریدند ما شما را ندیده خریدیم اشک چشم محمد پایین افتاد طیب لبخندی زدوبه را افتاد
زیاد طول نکشید وقتی توی گرگ ومیش صبح ، وقتی مثل یک مرد سر بالا گرفت وقتی صدای حسین حسین از یک جایی که نمیدانست کجاست تو سرش پیچید وقتی بیبی خاکم کن وپاکم کن خواند صدای پیاپی تیرها بلند شد زل زد به آسمان صدای تو سرش پیچید من به بچه فاطمه زهرانظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
