
عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
طنز چیست؟
هر چیز خندهانگیز هم، تنها در قلمرو وجود و تصرف آدمی، خندهانگیز شده است، و گرنه یک منظره هر چه زیبا و با معنا، یا هر چه نازیبا و بی معنا باشد، خندیدنی نیست. حتی اگر شما به یک جانور یا کلاه بخندید، به خاطر حالتی است که در او در ارتباط با انسان کشف کردهاید ...
« مولانا»
چند سال پیش در یک مصاحبه،1 ضمن بحث از داستان تراژیک و کمیک، اشاره به این مطلب داشتم که : در تراژدی، قهرمانها فراتر از واقعیت مطرح میشوند و در کمدی، فروتر از واقعیت.
با الهام از همین سخن میتوان گفت در مورد هر مفهوم تراژیک یا کمدی هم میتوان همان را گفت، با این تفاوت که در آنجا یعنی در داستان، چون با قهرمانها یعنی اعیان خارجی، سروکار داشتیم، معیار ما، واقعیت بود و در اینجا چون با مفهوم سروکار داریم، معیار ما حقیقت است.
بنابر این، اگر جوهر کمدی را بازیافت یک واقعیت در سطحی فروتر از حقیقت بدانیم، در تعریف کمدی میتوان گفت : کمدی عبارت است از بیان یا گزارش یا عرضه یک پدیده حیاتی، انسانی و یا اجتماعی در سطحی فروتر از حقیقت و انواع و درجات آن ــ چنان که بعداً خواهیم گفت ــ از سه گونه خارج نیست. طنز، هزل و هجو
وقتی نیما میگوید:
شعر فصلی است از کتاب حیات چو ز ما، نیک نقـش بنــدد، بــه
باری، ار ندهد از من و تو نشان گر، به ریش من و تو خندد، به 2
در بیت اول، این حقیقت عنوان شده که شعر، فصلی از کتاب زندگی ماست و اگر از ما، نقش ما را درست بنگارد، چه بهتر، اما اگر ننگارد، سزاوار آن است که از حقیقت فروتر بلغزد و ما را به سخره بگیرد، برای آنکه ما را به پویه و واکنش وادارد.
در واقع، این دو بیت از یک سو تعریفی است که نیما، غیرمستقیم از طنز به دست میدهد و از سوی دیگر، « پیشنهاد» (= دکترین) او در مورد سمت و سوی شعر است.
یعنی شعر بی آنکه شعار بدهد، باید آینه حیات جامعه و آرمانهای آن باشد و اگر نبود یا به علت خفقان نتوانست باشد، بهتر آن است که به طنز پناه جوید یا به تعبیر طنزآلود نیما به ریش ما بخندد و با تکاندن و تکان دادن، ما را به حرکت وادارد تا ما را خواب فرا نگیرد و ریشه ما نسوزد ارسطو میگوید : « از میان جانداران، تنها انسان قادر به خنده است.»
برگسون فیلسوف فرانسوی (1941-1859) در واقع در تتمیم و تکمیل سخن ارسطو میگوید :
هر چیز خندهانگیز هم، تنها در قلمرو وجود و تصرف آدمی، خندهانگیز شده است، و گرنه یک منظره هر چه زیبا و با معنا، یا هر چه نازیبا و بی معنا باشد، خندیدنی نیست. حتی اگر شما به یک جانور یا کلاه بخندید، به خاطر حالتی است که در او در ارتباط با انسان کشف کردهاید. 3
در واقع گفته برگسون به نوعی دنباله همان سخن ارسطوست، جز اینکه ارسطو نفس خنده را ویژه انسان میداند و برگسون، موضوع و سوژه خنده یا چیز خندهدار را نیز تنها در ارتباط با انسان، مضحک یا کمیک (comic) میبیند.
شاید به دلیل همین ارتباط، یعنی نگرش انسان به موضوع خنده و بازیافت انسان از سوژه خندهانگیز است که گفتهاند:
... گاهی که حق و باطل، چهره به چهره درمیآیند، طنز دلنشینی پدید میآید و اگر باطل از آنها باشد که سالها در پرده پنهانند، این طنز واقعاً مضحک است. فیلسوف دانمارکی « سورن کی یرکه گور» در کتاب Either/or در این باب اشارهای دارد : « تا جوان بودم، از خنده غافل بودم، بعدها که چشمانم بازتر شد و حقیقت را دیدم... به خنده افتادم... و هنوز همچنان میخندم. 4
به هر حال روانشناسان برآنند که افراد هوشیارتر دیرتر به خنده میافتند، یا به تعبیر دیگر، سوژههای خندهانگیز برای هوشیاران محدودتر از دیگران است.
خداوندگار ما مولوی در دیوان شمس میفرماید :
گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا، شکل دگر خندیدن
به صدف مانم، خندم چو مـــرا درشکننــــــد
کارِ خامان بود از فتح و ظفر خندیدن...
* * *
من از همین واقعیت، استفاده کرده و انواع و درجات کمدی و هم خانوادههای معنایی آنها یا به تعبیر بهتر، زیرمجموعههای آنها را مشخص کردهام.
البته یادآور شوم که پیشنهاد این تعریف و تقسیم و تشخیص، استحسانی است ولی امیدوارم که برای طنز و تمام همخانوادههای تنی و ناتنی آن، شناسنامههایی روشن و تعاریفی شفاف به دست آید و مرزهای مهآلود و محو هر یک از آنها، با خطوطی بارز، مشخص و معین گردد:
به نظر من کمدی، چه در شعر و چه در نثر و چه در هنر نمایش، به سه دسته اصلی تقسیم میشود : طنز، هزل و هجو. هر یک از این سه، زیرمجموعههایی دارد :
● زیرمجموعههای طنز عبارتند از:
لطیفه، ظریفه، مطایبه، بذله، شوخی، تعریض و تجال العارف سقراطی، نقیضهگویی طنز با به عبارت کوتاهتر : نقیضه طنز. 5
● زیرمجموعههای هزل عبارتند از:
ذمّ شبیه به مدِح، مدح شبیه به ذمّ، مزاح، ضِحک، سخریه، تهکّم، استلم، تسخر زدن، ریشخند، طعنه، کنایه، بیغاره یا سرزنش، استهزاء و نقیضه هزل.
● زیرمجموعههای هجو عبارتند از:
ژاژ، فحش، دشنام، سقط، تفبیح، بیهودهگویی، ذم، بدگویی، بدزبانی، بددهانی، ترّهات و خزعبلات، سبکساری، فضولی، قذف، چرند و پرند، لاغ، گستاخی، لودگی، لعن و طعن، هرزه لافی، هرزه درایی، استهجان و نقیضه هجو.
در واقع میتوان گفت:
طنز و زیرمجموعههای آن، قلقلک دادن ارواح اعیان و والا (= فرزانه و فرهیخته) به قصد آگاه کردن شادمانه آنها از موضوعی است.
و هزل و زیرمجموعههای آن، قلقلک ارواح اشخاص معمول و میانه برای آگاه کردن شادمان یا صرفاً برای خنداندن آنهاست که گاهی از حدّ قلقلک درمیگذرد و نیشگون میشود و پوست را میآزارد و حتی کبود میکند.
ولی هجو و همه زیرمجموعههای آن، تازیانه است و فقط « پوست کلفتها» از آن احساس قلقلک میکنند.
بی گمان هوشمندان و هوشوراناند که تنها از طنز به لذت و شادمانی میرسند و هر چه از آن فروتر رویم با افرادی دارایِ ضریب هوشی کمتر روبه رو خواهیم بود.
به تعبیر دیگر:
طنز، از آنِ فرزانگان و فرهیختگان است. کسانی که به قول عثمان مختاری: روح از بذله نغزِ آنان هر لحظه شرف مییابد. 6
هزل، برای مردم میانه و معمول است هر چند سعدی گفته باشد :
الهزل فی الکلام کالملح فی الطعام. 7
و هجو، موجب شادی فرهیختگان.
البته گاهی هزل را فرهیختگان 8 جامعه هم میآفرینند، اما برای تعلیم و آموزش مردم معمول و میانه.
سنائی در حدیقه میگوید :
هزل من هزل نیست، تعلیم است بیت من، بیت نیست، اقلیـــم اسـت
گرچه با هزل، جدّ بیگانــه اسـت هزل و جدّم، هم از یکی خانه است
شکر گویم که نزد اهــــل هنـــــر هزلم از جدّ دیگـــران خوشتـــــر
از همینگونه است هزلی که خداوندگار ما، مولوی میآفریند و خود به تعلیمی بودن آن تصریح دارد:
هزل، تعلیم است آن را جــد شنــو تو مشو بر ظاهر هزلش گرو
هر جدی، هزل است پیش عارفان هزلها جدّ است پیش عاقلان 9
سعدی نیز در گلستان میفرماید :
به مزاحت بگفتــــم ایــن گفتـــــار هزل بگذار و جدّ ازو بردار
اما هجو و زیرمجموعههای آن هرگز زمینه رویکرد فرزانگان جامعه نبوده است. از همین روی، میبینیم که شاعران فرزانه، فخر میکنند که هرگز در نظم و نثر خود، به آن آلوده نشدهاند.
عبدالواسع جبلی میگوید :
در پای جاهلان نپراکنــدهام گهــر وز دست سفلگان نپذیرفتــــهام عطــا
وین فخر بس مرا که ندیدهست هیچ کس در نثر من مذمت و در نظم من هجا 10
اگر گاهی در آثار بزرگان و بزرگواران رویکردی نادر به هجو میبینیم، تنها هنگامی است که شاعر در رنجش از ستم و مبارزه با آن، خود را مجاز به هجا میدانسته است، چون فردوسی بزرگ که به نقل احمد نظامی عروضی سمرقندی در چهار مقاله:
... پس محمود را هجا کرد در دیباچه، بیتی صد... و از آن جمله این شش بیت بماند:
مرا غمز کردند کان پر سخن به مهر نبـی و علــی شد کهن
اگر مهرشان من حکایت کنـم چو محمود را صد حمایت کنم
پرستارزده نیاید بــــه کـــــار وگر چند باشد پــدر شهریــــار
ازین در سخن چند رانم همی چو دریا کنــاره ندانـــم همـــی
به نیکی نبد شــاه را دستگـــاه و گرنه مرا برنشاندی به گـــاه
چو اندر تبارش بزرگی نبــود ندانست نام بزرگان شنود 11
* * *
اگر بخواهیم یک نمونه برجسته از طنز در میان شاعران نشان بدهیم، باید از « حافظ» نام ببریم.
حافظ شاعری است که تنها از طنز، آن هم در والاترین و لطیفترین گونه آن بهره میگیرد. استاد بهاءالدین خرمشاهی حافظ شناس بزرگ معاصر (چهار بزرگ دیگر هم داریم، هر یک از جهتی : استاد دکتر منوچهر مرتضوی در غوررسی مفاهیم اصی اندیشه و هنر حافظ ، دکتر سلیم نیساری در نسخهشناسی علمی حافظ ، هوشنگ ابتهاج (سایه) در رساندن ما به کنار، بلکه به آغوش حافظ نهایی و استاد جاوید در رساندن ما به ریشهها و آبشخورهای اصلی اندیشگی او) مینویسد :
... در حافظ هجو نیست، فقط دو بار دشنام هجوآمیز در دیوان او هست، یکی :
کجاست صوفی دجّال فعل ملحد شکل بگو سوز که مهدیّ دین پناه رسید...
و دیگری :
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه میخورد
پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف...
دو بار دیگر هم بینابین هزل و هجو است :
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
حیوانی که ننوشد می و انسان نشود
پی یک جرعه که آزار کسش در پــی نیســـت
زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس... 12
غیر از این چهار مورد که استاد خرمشاهی یادآور شدهاند، در تمام دیوان حافظ با حدود پانصد غزل و چند و چندین قصیده و قطعه و رباعی و یک دو ساقینامه و مثنوی، جز طنزی والا به چشم نمیخورد. تنها به یک بیت اشاره میکنم که هنوز از نمونههای برجسته طنز حافظانه هم نیست :
... حافظ مرید جام می است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان « شیخ جام» را
در این بیت تعریض لطیفی به شیخ احمد جام 13 از شیوخ و اقطاب دو و نیم قرن پیش از حافظ وجود دارد. اگر به کلمه مرید در مصراع اول و سپس ارتباط آن با شیخ که به معنی قطب و مراد نیز هست توجه فرمایید، آنگاه به لطف و ملاحت تعریضی که در مصراع دوم به شیخ جام دارد پی خواهید برد.
من « مرید» جام باده هستم، بنابراین « جام» شیخ من است، پس مراتب ارادت مرا به « شیخ جام» برسان، نه به « شیخ احمد جام» که او نیز مشهور به شیخ جام است.
گاهی کژتابیهایی در زبان و بیان و معنای شعرهای طنزآمیز برخی شاعران هست، اگرچه در همه، نه آن چنان و از آن دست که مثلاً در حافظ وجود دارد و استاد خرمشاهی 14 در طی مقالهای عالمانه، با نام کژتابی در شعر حافظ، به دست دادهاند و منشأ آن را در ساختمان تشبیه، کشف کردهاند.
باید عرض کنم در حافظ، کژتابیها صرفاً زبانی است و به ماهیت زبان شیرین فارسی بازمیگردد.
همین ویژگی است که به « امیر معزّی» اجازه میدهد طیّ قطعه یا قصیدهای، از صنعت زشت و زیبا (چنانکه بدو منسوب است) استفاده کند.
ایهامهایی که گاه از قطعات طنزآلود برمیخیزد و خوش مینشیند، در واقع، بهره گیری عمدی از همین ویژگی زبان فارسی است:
« قاضی شهر که مردم ملکش میدانند قول ما نیز همین است که او آدم نیست...»
یا این قطعه از میرعبدالحق شاعر دوره صفویه :
ز گلپایگان رفت شخصــی به اردو که قاضی شود، صدر راضی نمیشد
به رشوت خری داد و بستد قضا را اگر خر نمیبــود، قاضی نمـــــــیشد
بنده به صنعت ایهام در این قطعه، یا در بیت پیش از آن توجه دارم، اما ایهام مقصود نیست، مقصود این است که گرچه استاد خرمشاهی، برخی کژتابیهای فارسی را حتی در شعر حافظ، صورت و جنبه منفی زبان ما دیدهاند، من برخی از همین کژتابیها را خاصه در قلمرو طنز، از برکات کژتابی زبان و جنبه و جانب مثبت آن ارزیابی میکنم.
این مقدمه طولانی را از آن رو آوردم که بگویم آنچه در کژتابی گفتیم، در عرصه زبان است نه بیان؛ ولی برخی شاعران [مثلاً در عصر ما نیما 15] کژتابیهایی در حوزه و عرصه بیان و حتی معنی و مفهوم دارند که ویژه خود آنان است.
پی نوشتها :
1. آقای ناصر حریری چند سال پیش، با حدود چهارده، پانزده تن از شعرا و نویسندگان مصاحبههایی انجام داد: آنگاه پاسخها را ــ هر دو تن در یک کتاب ــ با نام درباره هنر و ادبیات منتشر کرد. پاسخهای من و زندهیاد « اخوان ثالث» در یکی از همین کتابها منتشر شد. برای دیدن مطلبی که در مورد طنز بیان داشتهام، رجوع فرمایید به کتاب درباره هنر و ادبیات گفت و شنودی با مهدی اخوان ثالث و علی موسوی گرمارودی. از انتشارات کتابسرای بابل، سال 1361، ص 92.
2. مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج. به کوشش سیروس طاهباز. چاپ سوم. انتشارات نگاه، تهران، 1373، ص 594.
3. نقل به مضمون از مقدمهای بر طنز و شوخ طبعی در ایران. دکتر علیاصغر حلبی. ص 61. به نقل وی از کتاب : Laughter : An Essay on the Meaning of the Comic. London, 1911. pp. 3-4, tr. By Cloudstiey Brenton and Fred Rothwell.
4. فرزان، مسعود. مقاله « شکل دگر خندیدن». مجله الفبا، شماره 6، تهران، اردیبهشت 1356، ص 165. گفته « کی یرکه گور» در کتاب نشانهشناسی مطایبه. احمد اخوت، چاپ اول، نشر فردا، تهران، 1371، ص 7 نیز آمده است.
5. نقیضه یا parody، همان تقلید آثار جدی به صورت طنز یا هزل یا هجو است و بسته به محتوا، میتواند در هر سه دسته اصلی کمدی جای گیرد در فصل « نقیضهها» به تفصیل از آن و انواع آن سخن خواهیم گفت.
6. من در عراق و کرمان، بسیار دیدهام احرار نغزِ بذله و انفــاسِ پُر طُــرَف
هرگز چو ندیـدم کافـزون بـود همــی هر ساعتی به بذله او، روح را شرف
دیوان عثمان مختاری، ص 269 به نقل از زمینههای طنز نوشته عزیزالله کاسب. ص 153.
7. کلیات سعدی. بخش قصائد فارسی، ص 393/ با مقدمه عباس اقبال آشتیانی. کتابفروشی ادب، تهران، 1317 شمسی.
8. نظیر این شعر از جام جم اوحدی مراغهای:
واعظی وصف حوریان میکرد شرح حسن عمل بیان میکـرد
که به هر مرد بیست حور دهنـد جای در باغ و در قصور دهن
زنکی پیر از آن میان برخاسـت که همی پرسمت حدیثی راست
هیچ در خلــد حور نـر باشــد ؟ گفت بنشین کــه آنقــــدر باشـد؛
در بهشت ار شوی تو ای سـاده نــــهلنـــدت سلیـــــــم و ناگـ...
رجوع فرمائید به جام جم اوحدی مراغهای. چاپ تیر ماه 1307، تهران، ضمیمه سال هشتم مجله ارمغان، ص 96.
9. مثنوی، دفتر ششم. ص 421.
10. دیوان عبدالواسع جبلی. ص 15. به نقل از ص 41. چشمانداز تاریخی هجو. عزیزالله کاسب.
11 . چهارمقاله. تصحیح علامه قزوینی. چاپ دوم افست از طبع لیدن، ص 49 و 50.
با آنکه کتاب چهار مقاله از جهت تاریخ، چندان قابل اعتماد نیست و اشتباههای آن را علامه قزوینی در حواشی بسیار عالمانه خود بر این کتاب، گوشزد فرموده. اما آنچه نقل شد، نه تنها مورد تأیید ضمنی اوست ( زیرا هیچ ایرادی بر آن در حواشی وارد نکرده). بلکه اظهار شگفتی میکند که چرا نظامی عروضی، مینویسد که تنها شش بیت از هجای بلند فردوسی برجای مانده است:
« ... این فقره که او میگوید تنها این شش بیت بماند بسیار ادعای غریبی است چه بنابر این، این هجای معروف که در اول شاهنامهها ثبت شده است، جز شش بیت آن از آن فردوسی نیست! در صورتی که نسبت این هجا به فردوسی، میتوان گفت که از متواترات است وانگهی، طرز و اسلوب این اشعار، به همان سبک و شیوه سایر اشعار فردوسی است در جزالت و متانت الفاظ و قوت و استحکام معانی.» چهار مقاله، حواشی علامه قزوینی. ص 191.
12. خرمشاهی، بهاءالدین. چهارده روایت. تهران، کتاب پرواز، چاپ دوم، 1361.
13. شیخالاسلام شهابالدین ابونصر احمدبن ابوالحسن بن محمد نامقی جامی مشهور به ژنده پیل و شیخ جام (تولد 441، وفات 536 هجری قمری). زاهد و عارف قرن پنج و شش است. این ابیات مشهور از اوست:
نه در مسجد دهندم ره که مستی نه در میخانه کاین خمار، خام است
میان مسجد و میخانه راهی است غریبم، عاشقم، آن ره کدام اســـت؟
برای تفصیل بیشتر در احوال او، رجوع فرمایید به : ریحانهالادب. نوشته محمدعلی مدرس، ذیل « جامی» و دایره المعارف فارسی مصاحب. ذیل شیخ جام.
14. خرمشاهی، بهاءالدین. ذهن و زبان حافظ. چاپ پنجم. ص 227 به بعد.
15. به بخش طنز در شعر نیما در همین کتاب رجوع فرمایید.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
