حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
نمیدانم چرا اینکار را میکنم. اما احساس میکنم که تلویزیون باید روشن باشد. چشمهایم را دوختهام به کتاب. یکلحظه صدای مارش نظامی که از تلویزیون پخش میشود، فکر و خیالم را بههم میریزد. کتاب را میبندم. چشمهایم را میدوزم به صفحهی تلویزیون. شور و شوق مارش عملیات بیاختیار از جایم میکند و مرا میکشد پای تلویزیون. بیاختیار صدایش را بلند میکنم، اینقدر بلند که صدای اعتراض برادرم در صدای گویندهی تلویزیون گم میشود. «شنوندگان عزیز، توجه فرمایید!» این جمله را چندبار تکرار میکند. گوشهایم را تیز میکنم تا بشنوم چه میگوید؟ این جمله را با صدای بلند فریاد میکشد؛ «خرمشهر، شهر خون آزاد شد.» دیگر منتظر گفتههای گویندهی تلویزیون نمیمانم. از جا بلند میشوم و به نشانهی شادی، چرخی داخل اتاق میزنم و بلند میگویم: خرمشهر آزاد شده، آزاد. کفشهایم را میپوشم و از خانه میزنم بیرون. شهر همهمه است. مردم ریختهاند توی خیابانها، شاد و مسرور. همهجای شهر صحبت از آزادی خرمشهر است. با خود فکر میکنم، شیرینی دادن در اینروز خالی از لطف نیست. وارد قنادی میشوم. دستم را توی جیبم میکنم تا ولخرجی را به کمال برسانم. اما شاگرد قنادی میزند تو ذوقم و میگوید که؛ متأسفم شیرینی تمام شده. انتظار هر جوابی را داشتم الا این یکی. چارهای نیست از مغازهی قنادی بیرون میآیم. مقابل قنادی چند نفر جعبهی شیرینی بهدست میگردند و به مردم تعارف میکنند. من هم بیبهره نمیمانم. قدم به قدم شیرینی است. صدای بوق و رقص برفپاکن ماشینها، صدای شادی و سرور مردم در هم آمیخته، شور و حال خاصی به شهر بخشیده است. روز را در خیابانها به شب پیوند میدهم و به خانه میآیم. علیالرغم شادی و سرور بیش از حدی که از آزادی خرمشهر بر وجودم چیره شده است، اما میدانم که امشب برای رزمندگان اسلام در جبههها، شب سختی خواهد بود، در مقابل پاتک دشمن. ----------------------------------------------------------------- سید رضا علوی

به مناسبت سالروز آزادسازی خرمشهر:
«شب سختی خواهد بود، در مقابل پاتک دشمن»
۴ خرداد ۱۳۹۵کد خبر: 43251۲
گوشهی اتاق نشستهام و کتاب میخوانم. تلویزیون هم روشن است، نیمنگاهی به کتاب دارم و نیمنگاهی هم به تلویزیون.
نمیدانم چرا اینکار را میکنم. اما احساس میکنم که تلویزیون باید روشن باشد. چشمهایم را دوختهام به کتاب. یکلحظه صدای مارش نظامی که از تلویزیون پخش میشود، فکر و خیالم را بههم میریزد. کتاب را میبندم. چشمهایم را میدوزم به صفحهی تلویزیون. شور و شوق مارش عملیات بیاختیار از جایم میکند و مرا میکشد پای تلویزیون. بیاختیار صدایش را بلند میکنم، اینقدر بلند که صدای اعتراض برادرم در صدای گویندهی تلویزیون گم میشود. «شنوندگان عزیز، توجه فرمایید!» این جمله را چندبار تکرار میکند. گوشهایم را تیز میکنم تا بشنوم چه میگوید؟ این جمله را با صدای بلند فریاد میکشد؛ «خرمشهر، شهر خون آزاد شد.» دیگر منتظر گفتههای گویندهی تلویزیون نمیمانم. از جا بلند میشوم و به نشانهی شادی، چرخی داخل اتاق میزنم و بلند میگویم: خرمشهر آزاد شده، آزاد. کفشهایم را میپوشم و از خانه میزنم بیرون. شهر همهمه است. مردم ریختهاند توی خیابانها، شاد و مسرور. همهجای شهر صحبت از آزادی خرمشهر است. با خود فکر میکنم، شیرینی دادن در اینروز خالی از لطف نیست. وارد قنادی میشوم. دستم را توی جیبم میکنم تا ولخرجی را به کمال برسانم. اما شاگرد قنادی میزند تو ذوقم و میگوید که؛ متأسفم شیرینی تمام شده. انتظار هر جوابی را داشتم الا این یکی. چارهای نیست از مغازهی قنادی بیرون میآیم. مقابل قنادی چند نفر جعبهی شیرینی بهدست میگردند و به مردم تعارف میکنند. من هم بیبهره نمیمانم. قدم به قدم شیرینی است. صدای بوق و رقص برفپاکن ماشینها، صدای شادی و سرور مردم در هم آمیخته، شور و حال خاصی به شهر بخشیده است. روز را در خیابانها به شب پیوند میدهم و به خانه میآیم. علیالرغم شادی و سرور بیش از حدی که از آزادی خرمشهر بر وجودم چیره شده است، اما میدانم که امشب برای رزمندگان اسلام در جبههها، شب سختی خواهد بود، در مقابل پاتک دشمن. ----------------------------------------------------------------- سید رضا علوی
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/JYABAC2
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
