حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
«رمل تمام ترکش‌ها را به‌جان می‌خرید»

«رمل تمام ترکش‌ها را به‌جان می‌خرید»

۳ خرداد ۱۳۹۵کد خبر: 43246۲

اشاره: به مناسبت سالگرد آزادسازی خرمشهر دنبال رزمندگانی بودیم که در عملیات بیت‌المقدس حضور داشتند. محمدرضا بازگشا متولد سال 1337 تبریز نیز، در آزادسازی خرمشهر سهیم بود.

سراغ‌اش رفتیم. باورکردنی نبود. مردی که همه از زیرکی و شجاعت‌هایش می‌گفتند حالا به زور راه می‌رود. پنج‌بار روی سرش عمل جراحی انجام شده است. آخرین بار هم در آلمان. به‌سختی حرف می‌زند. پرش افکار دارد. گفته‌ها را خیلی آرام می‌شنود. شاید هم نمی‌شنود و لب‌خوانی می‌کند. می‌خواستیم از خرمشهر و دوستان‌اش که آنجا با هم بودند برای‌مان بگوید. جرات نکردیم چیزی بپرسیم. ضبط‌صوت را روشن کردیم و به‌گوش نشستیم تا هرچه می‌خواهد بگوید، هرطوری که، دل‌اش می‌خواهد. در بازنویسی هم نخواستیم توالی گفته‌هایش را به هم بزنیم. به هر شکلی که گفت؛ آوردیم. بدون این‌که پس و پیش کنیم.
***
راوی: محمدرضا بازگشا
بازنویسی: داود خدایی

*** سال 1359 در دانشگاه دوره‌ی معلمی را سپری می‌کردم که عراق به ایران حمله کرد. ما مسئولی داشتیم به نام علایی، که ترکش‌ها، خمپاره‌ها و... را سر کلاس آورده، در مورد پیامدها و تأثیرات آن برایمان صحبت کرد. من و خیلی از بچه‌ها تحصیل را رها کرده، عازم جبهه‌ها شدیم. به عضویت سپاه در آمدم. اولین جایی‌که اعزام شدم، سردشت بود. تصمیم گرفته بودم بروم جنوب ولی دوست‌هایم راضی بودند، بروند سردشت. گفتم: نمی‌روم سردشت. من باید بروم جنوب. گفتند: بیا روی نقشه به موقعیت سردشت نگاه کن. درست وسط عراق قرار گرفته است. نگاه کردم. راست می‌گفتند. آنجا خیلی نزدیک عراق بود. بعد از بازگشت از سردشت، برای اعزام به سوسنگرد ثبت‌نام کردیم. خدا شهید مدنی را رحمت کند. برای بدرقه‌ی ما آمده بود. با تک‌تک بچه‌ها روبوسی کرد. رفتیم. فرمانده سوسنگرد، حاج ناصر بیرقی بود. نزدیک ده‌روز، در خط ماندیم. از دست پشه‌ها، ذله شده بودیم. سپس ما را عوض کردند. منتقل شدم بخش اطلاعات برای شناسایی. تیم ما دو نفر بود. من بودم و مالک بهرام‌زاده. ما آن‌زمان در جنگ خیلی ناشی بودیم. اسم عملیات 27 شهریور بود که بعد از اتمام عملیات اسم‌اش را به شهید مدنی تغییر دادند.  حین عملیات می‌خواستم بروم جلو که شنیدم کسی کمک می‌خواهد. اطراف را گشتم. دیدم یکی از دوستانم به نام رسول بادبره با صورت روی زمین دراز کشیده، کمک می‌خواهد. انداختم روی کولم و به عقب حرکت کردم. اگر مستقیم حرکت می‌کردم، می‌افتادم توی میدان مین. رفتم توی کانال. از هرطرف فشنگ‌های رسام در حال حرکت بودند. به جاده‌ی خودمان که رسیدم، پاهایم کاملاً سست شده بود. همین باعث شد با هر دو دست بخورم زمین. بلند که شدم، دیدم آمبولانسی به‌طرف ما می‌آید. سوارش شدیم. بردندمان بیمارستان سوسنگرد. بعد از رسیدگی به وضعیت رسول، منتقل‌اش کردند عقب. توی محوطه که نشسته بودم؛ دوستانم را می‌دیدم که شهید شده بودند و داشتند پیکرشان را توی ماشین می‌گذاشتند. با چشمان خودم، دوستانم را دیدم که رفتند. بعد از سوسنگرد رفتیم برای عملیات مطلع‌الفجر. ما دیرتر از بقیه وارد منطقه شدیم. آنجا که رسیدم، متوجه شدم، خبری از تدارکات نیست. پرسیدم: اینجا مسئول تدارکات ندارید؟  گفتند: هیچ‌کس قبول نمی‌کند مسئولیت بخش تدارکات را برعهده بگیرد. - چرا؟  - عراقی‌ها از پائین با توپ می‌زنند و نمی‌شود وسایل را، اینجا آورد. گفتم: من قبول می‌کنم. به شرطی که نیروهایم را خودم انتخاب کنم. یکی مصطفی پیشقدم را برداشتم و دیگری، رسول بادبره. دو تا قاطر داشتیم. ابتدا وسایل را بار آنها می‌کردیم و راهی‌شان می‌کردیم. قاطرها که بالای کوه می‌رسیدند، ما هم پشت سرشان با سرعت می‌رفتیم. با این روش، تدارکات را تأمین می‌کردیم. بعد از این عملیات برگشتیم تبریز و توسط حاج پنجه شکار برای آموزش دوره‌ی فرماندهی به پادگان امام علی تهران اعزام شدیم. بعد از سپری کردن دوره، هنگام بازگشت آقای رحیم صفوی ما را برای تقسیم، تحویل گرفتند. اسم من‌را جزء لیست گردان خرمشهر رد کرده بودند. رفتیم. فرمانده گردان به من گفت: از من جدا نشی! هرجا رفتم باهام بیا. حرکت کردیم. توپخانه‌ی عراق به راه افتاد. تا به‌حال توپخانه‌ی عراق را مثل عملیات بیت‌المقدس باقدرت ندیده بودیم. من زمین‌گیر شدم. یکی از ترکش‌ها به پایم برخورد کرد. اول فکر کردم با چوب به پایم ضربه‌ای زدند. دستم را که رویش کشیدم، دیدم دارد خون می‌آید. همان‌طور درحال نشسته، با پنجه‌ی پاهایم سعی کردم خودم را بکشم عقب. کمی که جابه‌جا شدم. ترکشی درست از جلویم رد شده روی زمین کانالی را حفر کرد. اگر خودم را عقب نمی‌کشیدم، ترکش مرا به دو نصف می‌کرد. کمی هم با آن وضعیت عقب رفتم. بعد به‌زور بلند شده، به‌سمت عقب حرکت کردم. دیدم دو نفر با برانکارد به طرفم می‌آیند. از من خواستند، روی برانکارد دراز بکشم. گفتم: من خودم را تا اینجا رسانده‌ام. شما بروید به آنهایی کمک کنید که نمی‌توانند خودشان را تکان بدهند. سوار هواپیمای بزرگی شدیم و به‌همراه بقیه‌ی مجروحین، منتقل شدیم بیمارستان. کمی که روبه‌راه شدم، خودم را به رحیم صفوی معرفی کردم. ایشان هم مرا فرستادند تیپ عاشورا. فرمانده تیپ آقا‌مهدی بود. بعد از مدتی، فرمانده یکی از گروهان‌ها تسویه کرده و رفت. من‌را به‌جای ایشان گذاشتند. رمضان عملیات بدی بود. چند نفر از بچه‌ها را جلو فرستادم. بلند شدم تا خودم هم، حرکت کنم. دیدم آنها را زدند. اخوی بنده که در آن عملیات حضور داشت، گفت: محمدرضا چیکار کنیم؟ گفتم: هرکاری می‌توانید، بکنید. فقط به‌سمت جلو حرکت کنید. دو تا بیسیم‌چی‌هایم زمین‌گیر شدند. با علی ذاکر که بچه‌ی حکم‌آباد تبریز بود بلند شدیم و به‌جلو حرکت کردیم. مدت‌زمان زیادی نگذشته بود که احساس کردم پهلویم می‌سوزد. دستم را که زدم، دیدم دارد خون می‌آید. حالت استفراغ بهم دست می‌داد. گفتم: علی پاشو بریم عقب. اگر بیشتر از این بمانیم، ما را می‌زنند. برگشتیم عقب. با آمبولانس هلال‌احمر به بیمارستان منتقل شدم. می‌خواستند ترکش‌ها را از شکمم درآورند. اطراف را نگاه کردم. همه‌جا خونی بود. رو کردم سمت خدا و گفتم: خدایا هرکجا می‌خواهی شهیدم کن، به‌جز اینجا. اینجا شبیه صلاخ‌خانه است. دکتر وضعیت را بررسی کرد و گفت: بدنت مقاومت بالایی دارد. می‌توانی بروی شهر خودت ترکش‌ها را خارج کنند. آمدیم تبریز. رفتیم توی بیمارستان کودکان که قسمتی از آن‌را برای رسیدگی به رزمنده‌ها خالی کرده بودند. بستری شدیم. وضعم که کمی خوب شد. رفتم خانه. هروقت می‌رفتم خانه‌مان، مادرم گریه می‌کرد و می‌خواست تا نروم. بعد از آن، در عملیات والفجر مقدماتی شرکت داشتم. جانشین اسلام نجاری (مسئول خط) شدم. شب رمل‌ها را کنده، داخل‌اش می‌خوابیدیم. صبح که بیدار شدیم متوجه شدم داخل آب خوابیده‌ایم. همه‌جای بدنم خواب رفته بود. هنوز هم که هنوز است بدنم از رطوبت آن‌شب زق‌زق می‌کند. خودم را حرکت دادم و به قسمتی از منطقه که، نورگیر بود رفته و خاک‌های گرم را روی پاهایم ریختم. در این‌حین، آقامهدی با ماشین‌اش سررسید. دامادمان، ناصر علیپور هم همراه‌اش بود. رو به آقامهدی گفت: بازگشا که می‌گفتم، ایشان هستند. باهم رفتیم بالای تپه‌ی کوچکی که دشمن آنجا را زیاد می‌زد. در این‌حین عراقی‌ها خمپاره‌ای به سمت‌مان شلیک کردند. خدا را شکر، یک ترکش هم به آقامهدی نخورد. رمل تمام ترکش‌ها را به جان می‌خرید. در والفجر یک اسلام نجاری فرمانده گردان بود و بنده معاوان‌اش. می‌خواستم بروم آقای مهدی را ببینم که خدا بیامرز، مرتضی یاغچیان را دیدم. ازم پرسید: ها چیه بازگشا؟  گفتم: هیچی. - آمدی از آقا مهدی اجازه بگیری، گردان را بکشی عقب؟ آقا مهدی سر این قضیه به اسلام تشر زد.  زود برگشتم گردان. برای خودم معاونی انتخاب کرده بودم که موج بهش زده بود. چندنفری هم شهید شده بودند. بعد از این عملیات، آقامهدی دوباره اصغر قصاب، کریم فتحی، اکبر سبزی و من را برای آموزش دوره‌ی فرماندهی فرستاد ولی بعد از مدتی ما را خواستند. برگشتیم. ما را که تقسیم می‌کردند، گفتند: "ذکات العلم نشره". مرحوم حاج اکبر سبزی به‌شوخی گفت: بازگشا زبان گیلکی را خوب بلد است، بفرستیدش گیلان. همراه چهار نفر دیگر افتادیم منطقه‌ی 3 گیلان. سه نفرشان نیامد. تنها آقای سهرابی همراهم بود. چون ما زبان گیلکی بلد نبودیم و نمی‌توانستیم به‌خوبی آموزش بدهیم، خواستیم تا آنها مربی‌هایشان را برای آموزش بفرستند. مربی‌ها هم بعداً به سربازهایشان تعلیم بدهند. این روش، طرح خوبی بود. بعد از این ماجراها، آقامهدی مرا به فرماندهی گردان منسوب کردند. منطقه‌ی عملیاتی ما هم جزایر مجنون بود. رفتیم پادگان برزگر. از آنجا هم آماده شدیم تا برویم جزایر مجنون.  مرتضی یاغچیان پیشم آمد و گفت: بازگشا نیروها را 15 نفر 15 نفر تقسیم کن. یک‌نفر هم مسئول‌شان باشد. سوار هلی‌کوپتر شوند و بروند جزایر. رفتید که هیچ. نرفتید باید اینجا بمانید. در عملیات بدر، همراه گردانم در خطوط مقدم بودیم. چندروز بود نخوابیده بودیم. چشم‌هایم از شدت بی‌خوابی و خستگی بسته می‌شد. آقا مهدی خودش هم خوابش می‌آمد. کناردستم، یکی از دوستانم از اهالی شهرستان اهر، دراز کشیده بود. گفتم: صمدآقا با دوربین جلو را نگاه کن تا کمی چشم‌هایم را ببندم. بدجوری خوابم می‌آید. برگشتم. پتو را کشیدم روی سرم. بی‌سیم را گذاشتم روی گوشم. در این‌حین گلوله‌ی توپی درست افتاد جلویم. برای یک‌لحظه احساس کردم داخل بخار هستم. چیزی از سمت راست سرم آویزان شده بود.  با ساعتم کشیدم‌اش. دوباره برگشت سرجایش. بند ساعت را بهش، گیر دادم و کندم‌اش. جدایش که کردم، بیهوش شدم. بچه‌ها نقل می‌کردند که آقامهدی گفته بود: خدا رحمت‌ات کند بازگشا، هرچی بهت گفتم بیا عقب، نیامدی. آخرش شهید شدی. عباسعلی اسعدی هم توی بی‌سیم گفته بود: بازگشا شهید شده است. نمی‌دانم این‌را گفتم یا نه؟! در مراحل مقدماتی عملیات بیت‌المقدس زخمی شده، در بیمارستان بستری شدم. بعد از بهبودی، رفتم میدان انقلاب. از رادیویی که آنجا باز کرده بودند خبر مهمی را شنیدم. مجری ‌گفت: "توجه کنید، توجه کنید. خرمشهر آزاد شد". در این‌حین سربازی روزنامه به‌دست از جلویم رد شد. روی آن نوشته شده بود؛ «خرمشهر آزاد شد». 


اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/MCJH4BK

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: azarsh.hozehonari.ir