حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
مصاحبه با: خانم هایده فخیمی شکری،(از شهروندان تبریزی) که تعدادی از بمبهای جنگندههای عراقی نزدیک خانهشان خورده بود.
گفتگو از: آزیتا محمدزاده صبوری (از اعضای کارگاه گروه ادبیات پایداری حوزه هنری استان)
اشاره: آزیتا صبوری از اعضاء کارگاه ادبیات پایداری حوزه هنری استان میباشد و مصاحبهای که در ادامه میآید، اولین اثر وی در این حوزه میباشد که به حوادث آغازین روز جنگ نیز اشارهای دارد. فرصت را مغتنم دانستیم، در ایامی که از لحظه لحظهاش بوی ایثار و شهادت به مشام میرسد، این مطلب را به حضور مخاطبان محترم سایت ارائه نماییم. باشد که مقبول افتد.
*****
اول شروع کردیم به نگاه کردن عکسها و مرور خاطرات گذشته. بعد از یکی دو ساعت سفر در عالم خاطرات و افسوس خوردنهای بسیار برای عزیزان سفر کرده به دیار باقی و نگاه به آلبوم خانوادگی قدیمی که از همه بیشتر عکسهای خالهی مرحومم توجهم را جلب کرد. از خانم فخیمی – دختر خالهام - خواستم تا سراغ خاطرات زمان جنگ و بمباران سال 1365 برویم.
با کسب اجازه، موبایلم را برای ضبط، روشن کردم. ابتدا مثل اکثر بانوان تبریزی وقتی دید میخواهم صدایش را ضبط کنم، نوعی شرم در چهرهاش نمایان شد. او بعد از اطمینان از اینکه مصاحبهی صوتی، اگر مصاحبه شونده راضی نباشد در اختیار غیر، قرار نمیگیرد و نزد مصاحبهگر به امانت خواهد ماند؛ چون با خصوصیات اخلاقیام آشنا بود، با اعتماد پرسید: سوال خواهی کرد یا خودم شروع کنم؟
• با یک سوال شاید تکراری و کلی شروع میکنیم، از خودتان بگویید و اینکه منزلتان در شروع جنگ و بمبارانها کجا قرار داشت و اگر خاطرهای از روزهای آغازین جنگ دارید، برایمان بگویید.
پدرم محمد فخیمی شکری، متولد سال 1314 است. آنزمان کارمند گمرک بود و یک تعمیرگاه داشت. مادرم رقیه برزگری متولد سال 1325 ، خانهدار و هنرمندی که هنرش زبانزد فامیل بود. پدر و مادرم با عشق با هم ازدواج کردند. قبل از من صاحب دو دختر دوقلو شدند ولی، دوقلوها زنده نماندند. نوزدهم اردیبهشتماه سال 1344 در بیمارستان آمریکاییها (دانشکده پرستاری و مامایی فعلی، در خیابان شریعتی جنوبی) تحت نظر دکتر "لازار" به دنیا آمدم. میگفتند چون موقع تولدم مادرم فشار خونش بالا بود در اتاقی سبز بستری شد. تا فشارش و وضع عمومیاش نرمال شود. خواهرم لیلا اسفند سال 1352 به دنیا آمد. البته از ازدواج مجدد پدرم با مامان زهرا، لیدا خواهر دیگرم در سال 1361 و برادرم درسال 1362 به دنیا آمدند.
وقتی وارد خیابان صائب شوی، بعد از طی مسافتی به مسجد قائمیه میرسی. حدود پنجاه قدم پایینتر نرسیده به زندان سابق در سمت راست خیابان کوچهای به نام گل باشی بود. خانهی ما در آن کوچه قرار داشت. الان هم همانجاست.
در کوچهی پروین اعتصامی، کوچهی بنبستی به طول 17 متر در عرض 1 متر است. در سمت راست این بنبست سه خانه کنار هم قرار دارد. خانهی پدرم از پدرش، خانهی مادربزرگم از عموی پدرم- بعد از فوت پدربزرگم، مادربزرگم با برادر شوهرش ازدواج کرده بود- خانهی عمه کبری از عموی دیگر، پدر شوهرش، به ارث رسید.
منزل پدرم در قسمت شمالی دو طبقه دارد. طبقه ی اول شامل یک راهرو، هال، اتاق نشیمن، اتاق انباری، حمام و آشپزخانه ی سرد (محل سرو غذا) است و طبقه ی دوم شامل هال کوچک و اتاق پذیرایی به شکل L که با "آراکستی" جدا میشود. یعنی دو اتاق تو در تو که اتاق کوچک با پنجرهای به کوچه مشرف است. این اتاق در آن زمان مال من و آسمان آبی، خانهی کاهگلی و حیاط همسایهی جلویی، منظرهی اتاقم بود. حیاطی، قسمت جنوبی و شمالی خانه را از هم جدا میکند و در قسمت جنوبی آشپزخانهی گرم (محل پخت غذا) وجود دارد.
مادرم از 11 یا 18 اردیبهشتماه تا 15 مهرماه 1359 به خاطر گرفتگی پا در بیمارستان امام بستری شد. همچنین بیماری فشار خون و دیابت سبب شد کلیههایش از کار بیفتد. در این چند ماه بستری شدناش، فقط سه چهار روز دایی بزرگم –حاجحسن برزگری- توانست مادرم را مرخص کند و به منزل پدربزرگم – حاجابراهیم برزگری- ببرد. او دوباره در بیمارستان امام بستری شد. علاوه بر نگرانی برای مادر، ترس از جنگ نیز بر جانم چنگ انداخته بود. آنزمان پیش مادربزرگم – مادر پدرم- میماندیم.
بعد از ظهر 31 شهریور سال 1359 وقتی اولین حملهی هوایی به شهر تبریز شد. چون نمیدانستم این صدای مهیب چیست؟ چه اتفاقی افتاده است؟ به شدت وحشت کردم. حتی یادم نیست چه کار میکردم یا لیلا و مادربزرگم در چه حالی و کجا بودند؟
قبل از حملهی علنی 31 شهریور عراق به ایران، دولت از طریق صدا و سیما، آرام آرام به مردم آگاهی میداد که به شیشهی در و پنجرهها چسب زده، پتوهای ضخیم برای جلوگیری از نفوذ روشنایی به بیرون از خانه به پنجرهها بزنند و در وضعیت قرمز چراغها را خاموش کنند تا در امان بمانند.
علاوه بر حملهی عراق در آن زمان کومولههای کردستان (درگیریهای کردستان) هم، کشور را به چالش کشیده بود و رادیوهای بیگانه شایع کرده بودند که احتمال حملهی دیگر کشورها هم وجود دارد. حالا نمیدانم واقعیت را میگفتند یا نه؟ ولی سعی داشتند، روحیهمان را تضعیف کنند.
ما خبرها را صبحها از صدای آمریکا و بی بی سی، آنهم با پارازیت میشنیدیم. کار هر روز پدرم بود که از شش و نیم تا هشت صبح به رادیو گوش میداد. یادم است رادیوی سیاه کوچک دو موجهی مارک "آی وا" بود. پدر آنرا همیشه روی یخچال میگذاشت. وقتی خانه نبود، دزدکی برش میداشتیم و به موسیقی هندی و آهنگهای ایرانی گوش میدادیم.
پدر پتوی ضخیم به پنجرهها زده بود. همه سعی میکردیم احتیاطهای لازم را رعایت کنیم. پدرم که شعارش- هیچ اتفاقی نمیافتد- بود، گاهی مراعات نمیکرد. یکروز مهمان بودیم. طبق عادت چراغ خانه روشن مانده بود. همسایهی روبرییمان از ترساش، میخواسته برق خانهمان را از تیر چراغ برق قطع کند تا اگر وضعیت قرمز شد، روشنایی تهدیدشان نکند. بالاخره، پس از پرس و جو از دوست و فامیل، شماره تلفن میزبانمان را پیدا کردند. پس از تماس، پدر به خانه برگشت و چراغ را خاموش کرد.
چند سال گذشت. با جنگ و سختیهایش بزرگ شدیم. صدام دوباره شهرها را بمباران میکرد. یادم است، یک بهمن سال شصت وپنج، اعضای خانوادهی عموجواد (مرحوم) و عموعلی (مرحوم) برای مراسم هفتم مرحومه عمه کبری، عمهی بزرگم، در خانهی مادربزرگ تدارک میدیدند. تا نزدیکی 12 شب بیدار بودند و به امور مراسم مشغول. از ساعت 10 شب من در اتاقم و لیلا در هال طبقهی دوم خوابیده بودیم. لیدا و حامد با پدر و مامان زهرا در اتاق طبقهی اول خوابیده بودند. پس از پایان کارها عموهایم میخواستند استراحت کنند که ناگهان، آن حادثه هولناک اتفاق افتاد.
در خواب و بیداری صدای ضدهوایی را شنیدم. با خودم گفتم: باز هم حملهی هوایی شده!!!
یکهو احساس کردم آتشی آبی رنگ داخل خانه شد. ( دیدی علاالدین یا والور چطور میسوزد. مثل آتش آن). نوری آبی – قرمز رنگ بالای سرم دیدم و انفجاری بدون صدا. من اصلا صدایش را نشنیدم. قبلاً معلم زیست شناسیام تعریف کرده بود:{روزی که به دربند "حلیمه سازاندا" بمب افتاد. دیده بود بمبی با چتر به زمین نزدیک میشود. دستش را بالای سرش حایل گرفته، مینشیند. با خود میگوید: الان بمب روی سرم میافتد. به ما گفت: بمب هیچ صدایی نداشت جز الو و هرم پیش رونده!}
وقتی احساس کردم اجلم رسیده است در همان لحظه ناخودآگاه لحاف را روی سر و صورتم کشیدم. بلوز و شلوار تنم بود. در آن لحظات وحشتناک با خودم گفتم: لحاف حجابی میشود تا جنازهام بیحجاب دست نامحرم نیفتد. فاصلهی بمب با خانهی ما در حدود 3 متر بود. بمب روی خانهی همسایهی جلوییمان افتاده بود. یادم نمیآید که برق رفته بود یا نه؟ ولی چراغهای خانه خاموش بود.
وقتی وضعیت، سفید شد. لحاف را کنار زدم. از جایم بلند شدم. در حالیکه گوشهی لحاف را محکم گرفته بودم، از وحشت تمام وجودم سرد بود و میلرزیدم. از روی لحاف چیزهایی به زمین میریخت، صدایش را میشنیدم. متوجه شدم همهجا گرد و خاک، گچ سقف، گچ سفید کاری دیوار و شیشه بود. سالم سالم بودم. بدون خراشی و زخمی، حتی خاکی هم نشده بودم.
در این حین پدرم مضطرب و وحشت زده ما را صدا زد: هایده ه ه ه ه! لیلااااا!
جواب دادم: بابا! من خوبم. طوریم نشده.
لیلا را صدا زدم : لیلا! لیلا! لیلااا! هر چه صدا میزدم. بیدار نمیشد. با تمام توانم فریاد کشیدم: لیلاااااااااااااااااااا! دختر بلند شو! بمب افتاده!
لیلای دوازده سالهی ما، زمان بمباران هفت پادشاه را خواب میدید! و اصلاً متوجه چیزی نشده بود. ناگهان لیلا خوابآلود با لحنی گیج و منگ گفت: چی میگیییییی؟ اااااه. چی شده؟؟؟ طوریم نشده!!! برای من اتفاقی نیافتاده!!!
شیشههای شکستهی پنجرهی اتاقم - مثل تیر و چاقو پرتابی- در اثر موج انفجار پرتاب شده و به چوب درب آراکستی فرو رفته بود. و شیشه های شکسته ی آراکستی در امتداد موج به دیوار فرو رفته و یا پایین دیوار روی زمین افتاده بود. خوشبختانه! خوشبختانه! همهی خانواده به حالت درازکش بودیم. . در غیر این صورت شیشهها به سر، گردن و بدنمان فرو میرفت. خواست الهی! معمولاً وقتی بمباران میشد همیشه هراسان به حیاط یا کوچه فرار میکردیم، چون زیرزمین نداشتیم. ولی ایندفعه هیچ یک از خانواده واکنشی نشان ندادیم، الا پدرم که به خاطر ما آسیب دید. گوش و چشم چپش صدمه دیده بود.
مردم میگفتند بمب خو شهای بود. چون بمب در خانهی کاهگلی افتاده و در حصاری از کاهگل خفه شده بود. فقط دو ساختمان تخریب و ساختمانهای دیگر خسارت دیدند. اگر روی آسفالت یا روی شیروانی خانهی ما میافتاد، وسعت تخریب از این فراتر میرفت. عمری به جهان داشتیم.
هنوز هم آن صحنهها در خاطرم است. به اطرافم نگاه کردم. در یخچال باز بود. شیشهی گرامافون و جا دکوریش شکسته بود. روی صفحههایش گرد، خاک و شیشه بود. وقتی از پلهها پایین میآمدم – در روشنایی گلدانی چینی تزیینی گذاشته بودیم. سالم روی پلهها افتاده بود. خم شدم آن را برداشتم، ناگهان در دستم پودر شد و روی زمین ریخت. موج انفجار، گلدان بزرگ کریستال صورتی رنگ یادگار مادرم را روی میز ناهار خوری از وسط نصف کرده بود. یا موقع تمیز کردن خانه متوجه شدیم، سرویس چینی جهیزیه ام که در کارتون محفوظ بود، به ظاهر سالم، ولی وقتی دست میزدی پودر میشد. همسایه ها و آشنایان دور و نزدیک حتی آقای خلیل واحدی (مرحوم) نیز به کمکمان آمدند. ما را به خانهی عمه مهناز واقع در خیابان پاستور بردند. شب تا صبح آنجا بودیم. فقط یادم میآید خودم را در پتو پیچیده بودم و میلرزیدم. صبح عموعلی آمد و ما را به خانهاش – از خانههای سازمانی گمرک واقع در خیابان راهآهن- برد.
خانهمان تقریباً 80% خسارت دیده بود. چون اسکلت تیرآهنی داشت، سرپا بود. ولی درخانهی بمب زدهی همسایهی شمالی از 5 نفر مقیم خانه 4 نفرشان (پدر، مادر و دو خواهر) شهید شدند و برادر بزرگ را عموجواد و رضا پسر عمهام از زیر آوار نجات دادند. دو برادر دیگر هر دو سرباز بودند. همسایهها میگفتند تا ساعت 4 الی 5 صبح صدای فریاد خواهرها را میشنیدند. متاسفانه فقط اسم کوچک برادر بزرگ (اصغر آقا) را میدانم. خواهرها حدود 14 و15 ساله و بسیار زیبا بودند. بسیار بسیار زیبا بودند. مادرشان را هم نمیشناختم. خانوادهی ساکتی بودند و آزارشان به کسی نمیرسید. در همسایگی دیوار به دیوارشان از ضلع غربی خانم مهندس نسرین ضربحدادی (دبیر آموزش و پرورش) همان لحظهی اول شهید شده بود. پشت دیوار مشترک خانهشان با خانهی کاهگلی اتاقی بوده که خانم مهندس همراه تنها دخترش خوابیده بود. وقتی جهنم به پا میشود و همه چیز به هم میریزد. دیوار مشترک خراب میشود و گرد و خاک او را خفه میکند ولی دختر کوچکاش نسترن و سکینه خانم مادرش و شکور آقا برادرش از مهلکه جان سالم به در میبرند.
• این واقعهی تلخ چه تاثیری در زندگیت گذاشت؟
به گلهای قالی خیره میشود. در این لحظه دخترش- الهام صفیلو- میگوید: آره مامان، آدم از تاریکی و تنهایی دلتنگ میشود. سکوتش را میشکند و میگوید: خب دخترم اینها همه طبیعی است. شاید این دلتنگیهایم به خاطر فوت غریبانهی مادرم و بمبارانها باشد. ولی چون عمرمان به دنیا بود، خداوند را شکر میکنم. شکر! شکر!
خاطرم است ترس از بمب های شیمیایی نیز به جانمان چنگ انداخته بود. وقتی هوا گرفته، خاکستری و دودی میشد، همه میگفتند: شیمیایی زده!!! خدایا الان چه اتفاقی خواهد افتاد؟ چه بلایی به سرمان خواهد آمد؟
• چقدر زمان طول کشید تا از نظر روحی و از لحاظ مادی به سر و سامان رسیدید؟
مدتزمان زیادی طول کشید. یادم است برای خرابی خانه نتوانستیم کاری بکنیم فقط پدر توانست شیشه پنجرهها و در ورودی را تعمیر کند تا خانه از خسارت بیشتر در امان بماند. یکی دو شب منزل رعنا دخترعمهام ماندیم. خانه اش در طبقه ی هفتم آپارتمان های خانه های سازمانی ماشین سازی واقع در گلشهر بود که از لحاظ اسکلت بندی، ساختمانی محکم داشتند. سه چهار روز خانه ی عموعلی ماندیم. یک شب گفته شد صدام تهدید کرده است تبریز را با خاک یکسان خواهد کرد. پدر تصمیم گرفت به اسکو برویم. مدتی در ماشین بودیم که آقایی اهل اسکو ما را به مغازهاش برد و شب را پناهمان داد. هنوز هم آن سینی پر از نان خانگی و پنیر یادم است.
چون پدرم کارمند گمرک بود توانست در خانههای سازمانی گمرک جلفا جایی برای اقامت موقت پیدا کند. در اتاق نهضت سوادآموزی که شامل دو اتاق کوچک و بزرگ بود. همراه خانوادهی عمه مهناز و خانوادهی عموها و مادربزرگم مقیم شدیم. مشترکاً از دستشویی خانوادهی دیگری استفاده میکردیم و برای استحمام به حمام عمومی در شهر جلفا و علمدار میرفتیم. حدود 10 الی 15 روز آنجا ماندیم. عکسهای به یادگار مانده از آن روزها در خانهی پدری موجود است. خاطرم است روی کانکسی نوشته شده بود؛ "ما آوارگان جنگیم."
انصافا دولت خودش غرامت داد. مبلغاش را نمیدانم ولی، از صحبتهای بزرگترها متوجه شدم بعد از بررسی مهندسین و بازرسان دولتی، دولت نسبت به درصد تخریب، کمک بلاعوض به خسارتدیدگان میدهد. غرامتی نیز برای بازسازی خانهی پدر، مادربزرگم و عمه کبری پرداخت شد.
• در پایان هر چه دل تنگت میخواهد بگوید، بگو.
خاطرهی دیگری که هرگز از یادم نمیرود، مربوط به آزادی تعدادی از اسرا در سال 1368 میشود. در محرم و صفر آن سال برای آزادگانی که قبل از اسارت نامزد کرده بودند، عقد و عروسی میگرفتند. تلویزیون و رادیو موسیقی شاد پخش میکرد.
• وقتی خبری از جنگ یا حملهی وحشیانهی گروهی تروریست روانی به مردم بیدفاع را در اقصی نقاط دنیا میشنوی یا تصویری از آنرا میبینی، به چه میاندیشی؟ آیا از اینکه ممکن است خطری کشورمان را به چالش بکشد و دوباره مزهی تلخ جنگ را بچشی، میترسی؟
راستش وضعیت آنها ناراحتام میکند ولی از تهدیدهای دیگران علیه خودمان، نه. نمیترسم. الان سنی از من گذشته و از مرگ نمیهراسم. الحمدالله..! در کشورمان امنیت جاریست. هیچوقت تصور نمیکنم بیگانهای جرات نزدیک شدن به کشورمان را داشته باشد.
در این لحظه سکوت کرد و در افکار خود غرق شد. به چهرهاش با دقت نگاه کردم. راستش کمی دلواپسم. بایگانی خاطراتش را تکاندم. نکند اثر بدی روی روحیهاش بگذارد. ناگهان سرش را بلند کرد و با لبخندی آرامشبخش گفت: ممنونم از فرصتی که برای گفتن درددلها و خاطرات غبارگرفتهام به من داده شد.

دو انفجار
۱ مهر ۱۳۹۴کد خبر: 43092۱
مصاحبه با: خانم هایده فخیمی شکری،(از شهروندان تبریزی) که تعدادی از بمبهای جنگندههای عراقی نزدیک خانهشان خورده بود.
گفتگو از: آزیتا محمدزاده صبوری (از اعضای کارگاه گروه ادبیات پایداری حوزه هنری استان)
اشاره: آزیتا صبوری از اعضاء کارگاه ادبیات پایداری حوزه هنری استان میباشد و مصاحبهای که در ادامه میآید، اولین اثر وی در این حوزه میباشد که به حوادث آغازین روز جنگ نیز اشارهای دارد. فرصت را مغتنم دانستیم، در ایامی که از لحظه لحظهاش بوی ایثار و شهادت به مشام میرسد، این مطلب را به حضور مخاطبان محترم سایت ارائه نماییم. باشد که مقبول افتد.
*****
اول شروع کردیم به نگاه کردن عکسها و مرور خاطرات گذشته. بعد از یکی دو ساعت سفر در عالم خاطرات و افسوس خوردنهای بسیار برای عزیزان سفر کرده به دیار باقی و نگاه به آلبوم خانوادگی قدیمی که از همه بیشتر عکسهای خالهی مرحومم توجهم را جلب کرد. از خانم فخیمی – دختر خالهام - خواستم تا سراغ خاطرات زمان جنگ و بمباران سال 1365 برویم.
با کسب اجازه، موبایلم را برای ضبط، روشن کردم. ابتدا مثل اکثر بانوان تبریزی وقتی دید میخواهم صدایش را ضبط کنم، نوعی شرم در چهرهاش نمایان شد. او بعد از اطمینان از اینکه مصاحبهی صوتی، اگر مصاحبه شونده راضی نباشد در اختیار غیر، قرار نمیگیرد و نزد مصاحبهگر به امانت خواهد ماند؛ چون با خصوصیات اخلاقیام آشنا بود، با اعتماد پرسید: سوال خواهی کرد یا خودم شروع کنم؟
• با یک سوال شاید تکراری و کلی شروع میکنیم، از خودتان بگویید و اینکه منزلتان در شروع جنگ و بمبارانها کجا قرار داشت و اگر خاطرهای از روزهای آغازین جنگ دارید، برایمان بگویید.
پدرم محمد فخیمی شکری، متولد سال 1314 است. آنزمان کارمند گمرک بود و یک تعمیرگاه داشت. مادرم رقیه برزگری متولد سال 1325 ، خانهدار و هنرمندی که هنرش زبانزد فامیل بود. پدر و مادرم با عشق با هم ازدواج کردند. قبل از من صاحب دو دختر دوقلو شدند ولی، دوقلوها زنده نماندند. نوزدهم اردیبهشتماه سال 1344 در بیمارستان آمریکاییها (دانشکده پرستاری و مامایی فعلی، در خیابان شریعتی جنوبی) تحت نظر دکتر "لازار" به دنیا آمدم. میگفتند چون موقع تولدم مادرم فشار خونش بالا بود در اتاقی سبز بستری شد. تا فشارش و وضع عمومیاش نرمال شود. خواهرم لیلا اسفند سال 1352 به دنیا آمد. البته از ازدواج مجدد پدرم با مامان زهرا، لیدا خواهر دیگرم در سال 1361 و برادرم درسال 1362 به دنیا آمدند.
وقتی وارد خیابان صائب شوی، بعد از طی مسافتی به مسجد قائمیه میرسی. حدود پنجاه قدم پایینتر نرسیده به زندان سابق در سمت راست خیابان کوچهای به نام گل باشی بود. خانهی ما در آن کوچه قرار داشت. الان هم همانجاست.
در کوچهی پروین اعتصامی، کوچهی بنبستی به طول 17 متر در عرض 1 متر است. در سمت راست این بنبست سه خانه کنار هم قرار دارد. خانهی پدرم از پدرش، خانهی مادربزرگم از عموی پدرم- بعد از فوت پدربزرگم، مادربزرگم با برادر شوهرش ازدواج کرده بود- خانهی عمه کبری از عموی دیگر، پدر شوهرش، به ارث رسید.
منزل پدرم در قسمت شمالی دو طبقه دارد. طبقه ی اول شامل یک راهرو، هال، اتاق نشیمن، اتاق انباری، حمام و آشپزخانه ی سرد (محل سرو غذا) است و طبقه ی دوم شامل هال کوچک و اتاق پذیرایی به شکل L که با "آراکستی" جدا میشود. یعنی دو اتاق تو در تو که اتاق کوچک با پنجرهای به کوچه مشرف است. این اتاق در آن زمان مال من و آسمان آبی، خانهی کاهگلی و حیاط همسایهی جلویی، منظرهی اتاقم بود. حیاطی، قسمت جنوبی و شمالی خانه را از هم جدا میکند و در قسمت جنوبی آشپزخانهی گرم (محل پخت غذا) وجود دارد.
مادرم از 11 یا 18 اردیبهشتماه تا 15 مهرماه 1359 به خاطر گرفتگی پا در بیمارستان امام بستری شد. همچنین بیماری فشار خون و دیابت سبب شد کلیههایش از کار بیفتد. در این چند ماه بستری شدناش، فقط سه چهار روز دایی بزرگم –حاجحسن برزگری- توانست مادرم را مرخص کند و به منزل پدربزرگم – حاجابراهیم برزگری- ببرد. او دوباره در بیمارستان امام بستری شد. علاوه بر نگرانی برای مادر، ترس از جنگ نیز بر جانم چنگ انداخته بود. آنزمان پیش مادربزرگم – مادر پدرم- میماندیم.
بعد از ظهر 31 شهریور سال 1359 وقتی اولین حملهی هوایی به شهر تبریز شد. چون نمیدانستم این صدای مهیب چیست؟ چه اتفاقی افتاده است؟ به شدت وحشت کردم. حتی یادم نیست چه کار میکردم یا لیلا و مادربزرگم در چه حالی و کجا بودند؟
قبل از حملهی علنی 31 شهریور عراق به ایران، دولت از طریق صدا و سیما، آرام آرام به مردم آگاهی میداد که به شیشهی در و پنجرهها چسب زده، پتوهای ضخیم برای جلوگیری از نفوذ روشنایی به بیرون از خانه به پنجرهها بزنند و در وضعیت قرمز چراغها را خاموش کنند تا در امان بمانند.
علاوه بر حملهی عراق در آن زمان کومولههای کردستان (درگیریهای کردستان) هم، کشور را به چالش کشیده بود و رادیوهای بیگانه شایع کرده بودند که احتمال حملهی دیگر کشورها هم وجود دارد. حالا نمیدانم واقعیت را میگفتند یا نه؟ ولی سعی داشتند، روحیهمان را تضعیف کنند.
ما خبرها را صبحها از صدای آمریکا و بی بی سی، آنهم با پارازیت میشنیدیم. کار هر روز پدرم بود که از شش و نیم تا هشت صبح به رادیو گوش میداد. یادم است رادیوی سیاه کوچک دو موجهی مارک "آی وا" بود. پدر آنرا همیشه روی یخچال میگذاشت. وقتی خانه نبود، دزدکی برش میداشتیم و به موسیقی هندی و آهنگهای ایرانی گوش میدادیم.
پدر پتوی ضخیم به پنجرهها زده بود. همه سعی میکردیم احتیاطهای لازم را رعایت کنیم. پدرم که شعارش- هیچ اتفاقی نمیافتد- بود، گاهی مراعات نمیکرد. یکروز مهمان بودیم. طبق عادت چراغ خانه روشن مانده بود. همسایهی روبرییمان از ترساش، میخواسته برق خانهمان را از تیر چراغ برق قطع کند تا اگر وضعیت قرمز شد، روشنایی تهدیدشان نکند. بالاخره، پس از پرس و جو از دوست و فامیل، شماره تلفن میزبانمان را پیدا کردند. پس از تماس، پدر به خانه برگشت و چراغ را خاموش کرد.
چند سال گذشت. با جنگ و سختیهایش بزرگ شدیم. صدام دوباره شهرها را بمباران میکرد. یادم است، یک بهمن سال شصت وپنج، اعضای خانوادهی عموجواد (مرحوم) و عموعلی (مرحوم) برای مراسم هفتم مرحومه عمه کبری، عمهی بزرگم، در خانهی مادربزرگ تدارک میدیدند. تا نزدیکی 12 شب بیدار بودند و به امور مراسم مشغول. از ساعت 10 شب من در اتاقم و لیلا در هال طبقهی دوم خوابیده بودیم. لیدا و حامد با پدر و مامان زهرا در اتاق طبقهی اول خوابیده بودند. پس از پایان کارها عموهایم میخواستند استراحت کنند که ناگهان، آن حادثه هولناک اتفاق افتاد.
در خواب و بیداری صدای ضدهوایی را شنیدم. با خودم گفتم: باز هم حملهی هوایی شده!!!
یکهو احساس کردم آتشی آبی رنگ داخل خانه شد. ( دیدی علاالدین یا والور چطور میسوزد. مثل آتش آن). نوری آبی – قرمز رنگ بالای سرم دیدم و انفجاری بدون صدا. من اصلا صدایش را نشنیدم. قبلاً معلم زیست شناسیام تعریف کرده بود:{روزی که به دربند "حلیمه سازاندا" بمب افتاد. دیده بود بمبی با چتر به زمین نزدیک میشود. دستش را بالای سرش حایل گرفته، مینشیند. با خود میگوید: الان بمب روی سرم میافتد. به ما گفت: بمب هیچ صدایی نداشت جز الو و هرم پیش رونده!}
وقتی احساس کردم اجلم رسیده است در همان لحظه ناخودآگاه لحاف را روی سر و صورتم کشیدم. بلوز و شلوار تنم بود. در آن لحظات وحشتناک با خودم گفتم: لحاف حجابی میشود تا جنازهام بیحجاب دست نامحرم نیفتد. فاصلهی بمب با خانهی ما در حدود 3 متر بود. بمب روی خانهی همسایهی جلوییمان افتاده بود. یادم نمیآید که برق رفته بود یا نه؟ ولی چراغهای خانه خاموش بود.
وقتی وضعیت، سفید شد. لحاف را کنار زدم. از جایم بلند شدم. در حالیکه گوشهی لحاف را محکم گرفته بودم، از وحشت تمام وجودم سرد بود و میلرزیدم. از روی لحاف چیزهایی به زمین میریخت، صدایش را میشنیدم. متوجه شدم همهجا گرد و خاک، گچ سقف، گچ سفید کاری دیوار و شیشه بود. سالم سالم بودم. بدون خراشی و زخمی، حتی خاکی هم نشده بودم.
در این حین پدرم مضطرب و وحشت زده ما را صدا زد: هایده ه ه ه ه! لیلااااا!
جواب دادم: بابا! من خوبم. طوریم نشده.
لیلا را صدا زدم : لیلا! لیلا! لیلااا! هر چه صدا میزدم. بیدار نمیشد. با تمام توانم فریاد کشیدم: لیلاااااااااااااااااااا! دختر بلند شو! بمب افتاده!
لیلای دوازده سالهی ما، زمان بمباران هفت پادشاه را خواب میدید! و اصلاً متوجه چیزی نشده بود. ناگهان لیلا خوابآلود با لحنی گیج و منگ گفت: چی میگیییییی؟ اااااه. چی شده؟؟؟ طوریم نشده!!! برای من اتفاقی نیافتاده!!!
شیشههای شکستهی پنجرهی اتاقم - مثل تیر و چاقو پرتابی- در اثر موج انفجار پرتاب شده و به چوب درب آراکستی فرو رفته بود. و شیشه های شکسته ی آراکستی در امتداد موج به دیوار فرو رفته و یا پایین دیوار روی زمین افتاده بود. خوشبختانه! خوشبختانه! همهی خانواده به حالت درازکش بودیم. . در غیر این صورت شیشهها به سر، گردن و بدنمان فرو میرفت. خواست الهی! معمولاً وقتی بمباران میشد همیشه هراسان به حیاط یا کوچه فرار میکردیم، چون زیرزمین نداشتیم. ولی ایندفعه هیچ یک از خانواده واکنشی نشان ندادیم، الا پدرم که به خاطر ما آسیب دید. گوش و چشم چپش صدمه دیده بود.
مردم میگفتند بمب خو شهای بود. چون بمب در خانهی کاهگلی افتاده و در حصاری از کاهگل خفه شده بود. فقط دو ساختمان تخریب و ساختمانهای دیگر خسارت دیدند. اگر روی آسفالت یا روی شیروانی خانهی ما میافتاد، وسعت تخریب از این فراتر میرفت. عمری به جهان داشتیم.
هنوز هم آن صحنهها در خاطرم است. به اطرافم نگاه کردم. در یخچال باز بود. شیشهی گرامافون و جا دکوریش شکسته بود. روی صفحههایش گرد، خاک و شیشه بود. وقتی از پلهها پایین میآمدم – در روشنایی گلدانی چینی تزیینی گذاشته بودیم. سالم روی پلهها افتاده بود. خم شدم آن را برداشتم، ناگهان در دستم پودر شد و روی زمین ریخت. موج انفجار، گلدان بزرگ کریستال صورتی رنگ یادگار مادرم را روی میز ناهار خوری از وسط نصف کرده بود. یا موقع تمیز کردن خانه متوجه شدیم، سرویس چینی جهیزیه ام که در کارتون محفوظ بود، به ظاهر سالم، ولی وقتی دست میزدی پودر میشد. همسایه ها و آشنایان دور و نزدیک حتی آقای خلیل واحدی (مرحوم) نیز به کمکمان آمدند. ما را به خانهی عمه مهناز واقع در خیابان پاستور بردند. شب تا صبح آنجا بودیم. فقط یادم میآید خودم را در پتو پیچیده بودم و میلرزیدم. صبح عموعلی آمد و ما را به خانهاش – از خانههای سازمانی گمرک واقع در خیابان راهآهن- برد.
خانهمان تقریباً 80% خسارت دیده بود. چون اسکلت تیرآهنی داشت، سرپا بود. ولی درخانهی بمب زدهی همسایهی شمالی از 5 نفر مقیم خانه 4 نفرشان (پدر، مادر و دو خواهر) شهید شدند و برادر بزرگ را عموجواد و رضا پسر عمهام از زیر آوار نجات دادند. دو برادر دیگر هر دو سرباز بودند. همسایهها میگفتند تا ساعت 4 الی 5 صبح صدای فریاد خواهرها را میشنیدند. متاسفانه فقط اسم کوچک برادر بزرگ (اصغر آقا) را میدانم. خواهرها حدود 14 و15 ساله و بسیار زیبا بودند. بسیار بسیار زیبا بودند. مادرشان را هم نمیشناختم. خانوادهی ساکتی بودند و آزارشان به کسی نمیرسید. در همسایگی دیوار به دیوارشان از ضلع غربی خانم مهندس نسرین ضربحدادی (دبیر آموزش و پرورش) همان لحظهی اول شهید شده بود. پشت دیوار مشترک خانهشان با خانهی کاهگلی اتاقی بوده که خانم مهندس همراه تنها دخترش خوابیده بود. وقتی جهنم به پا میشود و همه چیز به هم میریزد. دیوار مشترک خراب میشود و گرد و خاک او را خفه میکند ولی دختر کوچکاش نسترن و سکینه خانم مادرش و شکور آقا برادرش از مهلکه جان سالم به در میبرند.
• این واقعهی تلخ چه تاثیری در زندگیت گذاشت؟
به گلهای قالی خیره میشود. در این لحظه دخترش- الهام صفیلو- میگوید: آره مامان، آدم از تاریکی و تنهایی دلتنگ میشود. سکوتش را میشکند و میگوید: خب دخترم اینها همه طبیعی است. شاید این دلتنگیهایم به خاطر فوت غریبانهی مادرم و بمبارانها باشد. ولی چون عمرمان به دنیا بود، خداوند را شکر میکنم. شکر! شکر!
خاطرم است ترس از بمب های شیمیایی نیز به جانمان چنگ انداخته بود. وقتی هوا گرفته، خاکستری و دودی میشد، همه میگفتند: شیمیایی زده!!! خدایا الان چه اتفاقی خواهد افتاد؟ چه بلایی به سرمان خواهد آمد؟
• چقدر زمان طول کشید تا از نظر روحی و از لحاظ مادی به سر و سامان رسیدید؟
مدتزمان زیادی طول کشید. یادم است برای خرابی خانه نتوانستیم کاری بکنیم فقط پدر توانست شیشه پنجرهها و در ورودی را تعمیر کند تا خانه از خسارت بیشتر در امان بماند. یکی دو شب منزل رعنا دخترعمهام ماندیم. خانه اش در طبقه ی هفتم آپارتمان های خانه های سازمانی ماشین سازی واقع در گلشهر بود که از لحاظ اسکلت بندی، ساختمانی محکم داشتند. سه چهار روز خانه ی عموعلی ماندیم. یک شب گفته شد صدام تهدید کرده است تبریز را با خاک یکسان خواهد کرد. پدر تصمیم گرفت به اسکو برویم. مدتی در ماشین بودیم که آقایی اهل اسکو ما را به مغازهاش برد و شب را پناهمان داد. هنوز هم آن سینی پر از نان خانگی و پنیر یادم است.
چون پدرم کارمند گمرک بود توانست در خانههای سازمانی گمرک جلفا جایی برای اقامت موقت پیدا کند. در اتاق نهضت سوادآموزی که شامل دو اتاق کوچک و بزرگ بود. همراه خانوادهی عمه مهناز و خانوادهی عموها و مادربزرگم مقیم شدیم. مشترکاً از دستشویی خانوادهی دیگری استفاده میکردیم و برای استحمام به حمام عمومی در شهر جلفا و علمدار میرفتیم. حدود 10 الی 15 روز آنجا ماندیم. عکسهای به یادگار مانده از آن روزها در خانهی پدری موجود است. خاطرم است روی کانکسی نوشته شده بود؛ "ما آوارگان جنگیم."
انصافا دولت خودش غرامت داد. مبلغاش را نمیدانم ولی، از صحبتهای بزرگترها متوجه شدم بعد از بررسی مهندسین و بازرسان دولتی، دولت نسبت به درصد تخریب، کمک بلاعوض به خسارتدیدگان میدهد. غرامتی نیز برای بازسازی خانهی پدر، مادربزرگم و عمه کبری پرداخت شد.
• در پایان هر چه دل تنگت میخواهد بگوید، بگو.
خاطرهی دیگری که هرگز از یادم نمیرود، مربوط به آزادی تعدادی از اسرا در سال 1368 میشود. در محرم و صفر آن سال برای آزادگانی که قبل از اسارت نامزد کرده بودند، عقد و عروسی میگرفتند. تلویزیون و رادیو موسیقی شاد پخش میکرد.
• وقتی خبری از جنگ یا حملهی وحشیانهی گروهی تروریست روانی به مردم بیدفاع را در اقصی نقاط دنیا میشنوی یا تصویری از آنرا میبینی، به چه میاندیشی؟ آیا از اینکه ممکن است خطری کشورمان را به چالش بکشد و دوباره مزهی تلخ جنگ را بچشی، میترسی؟
راستش وضعیت آنها ناراحتام میکند ولی از تهدیدهای دیگران علیه خودمان، نه. نمیترسم. الان سنی از من گذشته و از مرگ نمیهراسم. الحمدالله..! در کشورمان امنیت جاریست. هیچوقت تصور نمیکنم بیگانهای جرات نزدیک شدن به کشورمان را داشته باشد.
در این لحظه سکوت کرد و در افکار خود غرق شد. به چهرهاش با دقت نگاه کردم. راستش کمی دلواپسم. بایگانی خاطراتش را تکاندم. نکند اثر بدی روی روحیهاش بگذارد. ناگهان سرش را بلند کرد و با لبخندی آرامشبخش گفت: ممنونم از فرصتی که برای گفتن درددلها و خاطرات غبارگرفتهام به من داده شد.
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/EV6N3PT
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
