حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
«دلتنگ بچه‌های شهید»

«دلتنگ بچه‌های شهید»

۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۵کد خبر: 43240۴

باخبر شدیم، یکی از مدافعین حرم برگشته تبریز تا تجدید قوایی کرده دوباره برگردد سوریه. حسن مددی. از نیروهای خوب و خوشنام لشکر 31 عاشورا .

گفتگویی کوتاه با: حسن مددی؛ از مدافعین حرم گفتگو از: داود خدایی
اشاره:
رفتیم دیدن‌اش تا هم عرض ارادتی کرده باشیم و هم این‌که بخواهیم از سوریه بگویند و حال و هوای رزمندگان مدافعین حرم و از صادق عدالت اکبری. عصر پنج‌شنبه بود و او خود مهمان منزل پدرزن‌اش. به گرمی پذیرای‌مان شد و چند دقیقه‌ای ما را مهمان حرف‌هایش کرد. نمی‌توانست یا نمی‌خواست پیش خانواده زیاد صحبت کند ولی، هر چه گفت برای ما شیرین بود و دلچسب. **** هر یک از نیروهای ایرانی را در سوریه به نامی صدا می‌کنند. مرا هم می‌خواستند ابوهانیه بنامند که گفتم؛ نمی‌خواهم اسم دخترم رویم باشد. دلم نمی‌آمد. همان "حاج حسن" خوب است. هشتم اسفندماه سال پیش پس از کلی این در و آن در زدن عازم شدیم. حتی برای این‌که بتوانم بروم سوریه دست به دامن خانم معصومه شدم. رفتم زیارت‌اش در قم و از او خواستم تا کار مرا راه بیندازد و بروم مدافع حرم خانم زینب شوم که این‌گونه هم شد و چند روز بعد از برگشتنم، از لشکر به من زنگ زدند که آماده‌ی رفتن شوم. قربان خانم معصومه. عملیات‌هایمان بیشتر بعد از نماز صبح یا نماز مغرب و عشاء شروع می‌شد. کار کردن در تاریکی برای ما خیلی راحت است. عین دوران هشت سال جنگ تحمیلی. هر لحظه‌اش بوی آن سال‌ها را داشت. بوی نبردهای تن به تن. بوی نبرد نفر با تانک. مبارزه انسان با سرب داغ. حال و هوای رسیدن به خانم زینب. بار اولی که راهی جبهه‌ی کردستان شدم با نوای "زینب زینب ..." بود و این‌بار نیز به عشق خانم زینب عازم سوریه شدم تا شاید ایشان، واسطم شود و این سفر آخرم گردد. دلتنگم. دلتنگ بچه‌های شهید. دلتنگ بچه‌های بدر و خیبر و والفجرها. دلتنگ اویم. *** روزهای آخر به‌ظاهر خیلی آرام بود و در باطن ناآرام. به قول رزمنده‌ها نوربالا می‌زد. داشتیم با تعدادی از سوری‌ها حرف می‌زدیم. رو کرد سمت یکی از آن‌ها و گفت؛ من شهید خواهم شد. گفتم: صادق این حرف را نزن. چند روزی می‌شود که اخلاق و رفتارت عوض شده، ولی مطمئن باش نمی‌گذارم به آرزویت برسی. آسیاب به نوبت. جواب داد: حاج‌حسن، حالا می‌بینیم. چند ساعت بعد از این ماجرا، صدایش کردند و او رفت پیش حاج‌اصغر. احساس کردم که مثل ماهی از دستم لیز خورد. آن هم چه لیز خوردنی. خیلی مواظب بچه‌ها بودم که اتفاقی برای‌شان نیفتد. رفت. جزء نیروهای شناسایی بود. رفته بودند شناسایی محورهای "تل دادین" و "کفر حداد" و هنگام برگشت، خمپاره‌ای افتاده بود بین‌شان  و ... ترکش خمپاره به سر و کتف‌اش اصابت کرده، شهیدش کرده بود.  خبر درگیری را که شنیدم، رفتم معراج شهداءِ مقر. یکی از بچه‌های غیرایرانی گردان من هم شهید شده بودند. رفتم آن‌جا تا پیگیر کارهایش شوم. گفتند: یکی از همدانی‌ها هم شهید شده است. گفتم: بین ما که همدانی نبود. شهید حتماً یکی از بچه‌های ماست. - نه، شهید گردان شما نیست. اصرار کردم که حتماً باید پیکرش را ببینم. نگذاشتند. مطمئن بودم که همدانی بین ما وجود نداشت. گفتم: من شهید آورده‌ام و حتماً باید بیایم داخل. - شهید شما روی چشم ما جا دارد ولی دستور است که شما و چند نفر دیگر را نگذاریم، پیکرها را ببینید. برگشتم مقر پیش فرمانده. دست‌اش را بسته و سرپا بود. مطمئنم کرد که صادق شهید شده است. دنیا دور سرم چرخید و جمله‌ی صادق به خاطرم آمد که؛ «من شهید خواهم شد.» پیکرش را از حلب بردند دمشق. دمشق- تهران و بعد تبریز. تبریزی‌ها هم که الحق و والانصاف استقبال گرمی از او کردند. واقعاً دست‌شان درد نکند.

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/EZLG946

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: azarsh.hozehonari.ir