
داستان l جعفر پوررضوی
دختر کوچکی که دو بال دارد
داستانی از جعفر پوررضوی
"دختر کوچکی که دو بال دارد"
نویسنده: جعفر پوررضوی
رتبه سوم مشترک جشنواره داستانی طریق بخش پیامبر اعظم
پرستارکه وارد می شود همه دست می زنند و "مبارک باشد" می گویند. بچه را دست احمد می دهد. احمد با صدای بلند می خندد و بجه را بالا می گیرد :
- پسرمه...می بینین؟ پسرمه...
همه دوباره "مبارک باشد" می گویند.احمد پارچه را از روی صورت بچه کنار می زند... چشمهایش گرد
می شوند ، رنگ سرخ تمام صورتش را پر می کند... بچه را به طرفم می گیرد و داد می زند :
- اینکه دختره...قیزبس!
نگاهش می کنم بچه صورت ندارد. میخواهم داد بزنم، نمیتوانم. دستهایم را روی چشمهایم می گذارم ... همه جا تاریک است. مادر چراغ را روشن می کند :
- ها! چی شد؟
توی رخت خوابم مینشینم. دانه های عرق از روی پیشانی ام سر می خورند و از روی صورت پف کرده ام رد می شوند قل می خورند تا روی لب هایم ... زور می زنند و بی اختیار مزمزه شان می کنم ... شور است ... شور...
- بازهم که شورش کردی ؟
نگاهش می کنم ... هر روز بهانه گیر تر می شود. یک قاشق چای خوری که بیشتر نمک نریخته ام... یک قاشق نخورده اخم کرده و کاسه را هل داده وسط سفره . چپ چپ نگاهم می کند. سفره را جمع می کنم. یک قاشق بیشتر نخورده ام ...به آشپزخانه که می رسم غرغرهایش شروع می شوند :
- یه آش ساده رم نمی تونی بپزی ...
قابلمهی آش را محکم روی سینک می کوبم. درنیم سوخته اش از جا بلند شده و سر جایش که بر می گردد ترققی می کند و انگار نفت به روی آتش ریخته باشی، صدایش را بلندتر می کند ...
- از زن جماعت شانس نیاوردیم وا...
ظرفها را توی لگن زیر شیر آب رها می کنم ...برمی گردم و نگاهش کرده و می گویم :
- امروز دیگه چه مرگته ؟
مرگ بلای جان پسرهای خانواده بود ...هیچکدام از خواهرهایم نتوانستند پسر بزایند. تنها مادر پسر زائید که آنها هم همگی به سال نکشیده تلف شدند. من که توی شکمش بودم، عمه بزرگ گفته بود:
- این دفعه پسره
گفته بودند همهی نشانه های مادرم مال پسر دار شدن بوده و پدر کلی خوشحال شده و هر روز برای مادر پسته و بادام می خریده است. می گویند پسته که زیاد بخوری پسر دار می شوی و نمک و موز بخوری دختر می آوری. مادر مشتی پسته را از پوست جدا کرده و می آورد...لیوان آب را سر می کشم ... دانهی عرق از زیر یقهی پیراهنم سر می خورد روی پشتم و برای خودش پایین می رود ... مادر کنارم می نشیند... پسته ها را می ریزد کف دستم و می گوید :
- بخور ... بخور تا جون بگیری
بعد کنارم می نشیند و شانه هایم را می مالد، نگاهم می کند، می گوید:
- فردا بریم پیش "بتچی"
نگاهش می کنم ...نمی خواهم نصف شبی دوباره از دواها و دعاهایی که به این و آن داده اند حرف بزند...اما حرف می زند ...مادر یک ریز حرف می زند:
- دیروز اعظم می گفت دختر خواهرش رو بردند پیشش ... میگه کارش خیلی درسته.. یه دعا نوشته براش حالا..
کلمه ها از دهان مادر که خارج می شوند بال در میاورند...سیاه و زشت می شوند، شبیه مگس ... می آیند دور سرم می چرخند ...می چرخند و وز وز می کنند... وزوز می کنند و نزدیکم می شوند... روی صورتم می چسبند و داد می زنند
- قیزبس...قیزبس
سرم سنگینی میکند... چشم هایم تار می شوند...دوست دارم دست هایم را توی هوا تکان تکان بدهم، شاید دور شدند این مگس هایی که وزوزشان امانم را بریده است ...
- الله اکبر ... الله اکبر
صدای عمو نورا ...است ... رفته بالای منارهی مسجد آل محمد، صدایش آرامم می کند ... همهی اهل محل را آرام می کند ..
- الله اکبر... الله اکبر
چشمهایم را که می بندم، اکبر حتما مادر بلند می شود ...آرام از اتاق خارج می شود ... چادر سفیدش را بر می دارد و توی طاقچه دنبال جانمازی می گردد که می گوید یادگار سفر سوریه است .
می گوید مرد عرب فارسی را دست و پا شکسته حرف می زد ...گفته بود پارچه اش مکّی است ... مکّه ... مکّه...
چشمم را که باز می کنم .. پاهایم می سوزند .. پاهای برهنه ام بین شن های داغ گم شده اند ... سوسماری از کنارم رد می شود ...پاهایش را به زمین می کوبد. شبیه کسی ست که روی شن های داغ پاهایش را تند تند بالا و پایین می برد تا کف پایش تاول نزند . دویدنش ردّی را روی شن و ماسه به جا می گذارد که با اولین بادی که می وزد، محو می شود..آنطرف تر ردّی عمیق تربه جا مانده است . ردی که شاید مال کسی باشد. دنبالش می روم ... رد رفته رفته پیدا تر می شود ... جلوتر می روم ... آن دورها نقطهی سفیدی است که زیر نور آفتاب برق می زند ... قدم هایم را تند تر می کنم ... نقطهی سفید بزرگ تر می شود ... تند تر می روم ... نقطهی سفید قد خم می کند ... مرد عرب را می بینم. عبایش را کنار می زند و چیزی را روی زمین می گذارد.. جلوتر می روم ... دست به کمر برده و بیرون که می آورد برق شمشیر چشمهایم را می زند .. نوک شمشیر را به زمین می زند و شن و ماسه را به سمتی پرت می کند... زمین را می کند ... جلوتر می روم .. گودالی کوچک کنده است. شمشیر را کناری می اندازد .. خم می شود .. بستهی روی زمین را باز می کند. صدای گریه ی بچّه ای بلند می شود ... نزدیک تر می روم .. مرد بچّه را بلند می کند .. لخت مادر زاد است . آن را توی گودال میگذارد. نگاهش می کنم. دختر بچّه ای سبزه و دوست داشتنی است. عرب دستش را داخل ماسه ها می کند .. قطره ای اشک روی ماسه ها می افتد و آنی بخار می شود .. عرب خاک را روی دختر بچّه می ریزد .. داد می زنم :
- نه !!
نه که می گویم مادر اخم می کند. می گویم :
- مگر خودت خیری دیدی که ...
دستش را لای موهای بهم ریخته ام کرده و مثل همیشه ترتیبشان می دهد
- پسر که بیاری، هم دل شوهرت نرم می شه هم مادرشوهرت
دست هایم را باز کرده و می گیرمش، فشارش می دهم . می خندد ... خنده هایش را دوست دارم .
- مامان !
- بله ...
- خواب بدی دیدم ...
- تعریف کن ... خیر است انشاا...
حرف "بتچی" که نباشد مثل تمام مادر دخترهای دنیا می شویم. می گوییم و می خندیم . ترش می کنیم و نگران می شویم ... مادر همه چیز من و آبجی هاست . پدر هیچوقت آنطور که باید محلمان نگذاشت . نه می گفت و نه می خندید.مادر پل ارتباطی بین ما و پدر بود. بعد از به دنیا آمدنم پدر دوروز توی مغازه خوابیده بود و بالاخره با وساطت دایی ها برگشته بود خانه ... به دایی ها گفته بود نسلش در حال انقراض است. دایناسورها هم منقرض شدند . شاید آنها هم فقط دختر می زاییدند. دختر یعنی بلا .. یعنی شرم .. دختر که باشد پدر نمی تواند سرش را توی محل بلند کند ..شاید می ترسد از آب رویی که هنوز نریخته است .فامیل که دور هم جمع می شد جای دختر توی پستو بود . باید می نشستیم و گوش می دادیم .پدر گفت:
- پسر مجید جام بر یه پا هرکوله برای خودش
حتما توی دلش آه می کشید و خودش رو جای مجید جام بر می گذاشت. شاید هم آن تو ها برای خودش فکر می کرد؛ «عرب ها حق داشتند دختر هایشان را چال کنند.»
همه جا پر از چاله هاییست که کنده ام . عرب صدایم را نشنید. دخترش راچال کرد و رفت . همینجا بود . همه جا را کندم ...خبری از دختر نبود .. دوباره نگاه می کنم ..انگار آب شده باشد ، بعد آفتاب بخارش کرده و قاطی ابرها کرده باشدش .. صورتم را می گذارم روی شن های داغ. گوش می دهم. صدای گریه می آید. گوش می دهم. صدای گریه نزدیک تر می شود ... گوش می دهم. صدای گریه ی دختر بچه است، درست زیر گوشم .. زیر پایم خالی می شود . توی گودال می افتم.. دست و پا می زنم . پدر را می بینم بالای گودال ایستاده و اشک می ریزد.. داد می زنم .. مشتش را آرام باز می کند .. دانه های شن از لابلای انگشتانش سر می خورند.. دهان باز می کنند و به سویم می آیند..شن ها از هر طرف آوار می شوند ... دهانم پر شن می شود..سرفه می کنم ... صورتم زیر شن دفن می شود. تنها چشمهایم بیرون مانده اند. پدر خم می شود. مشتی ماسه بر می دارد و روی چشمهایم می ریزد... همه جا تاریک است. مادر چراغ را روشن می کند کنارم می نشیند. دستش را روی پیشانی ام می گذارد ...
- باز هم خواب بدی دیدی..
لیوان را از روی میز بر میدارد و پرش می کند. بسته ای را روی زمین می گذارد..
- ببین ! رفته بودم پیش "بتچی" ... همه چی رو بهش گفتم... گفت اینارو بریز تو آب و سه مرتبه بخور ...صبح ظهر شب...
مادر که می رود سر درد می گیرم. بسته را باز می کنم. تویش کاغذیست. بازش می کنم. سوسمار و قورباغه از توی کاغذ بیرون می پرند و توی اتاق ولو می شوند. چپ و راست می روند. همه جا را پر می کنند. داد می زنم ...
داد می زنم .کسی صدایم را نمی شنود . چرا کسی صدایم را نمیشنود.
- یکی هست که بشنود
سرم را می چرخانم .. از لای شن ها صورت دختر بچه بیرون می آید. می گوید:
- یکی هست که بشنود...
زمین به لرزه می افتد. دانه های شن و ماسه به راست و چپ قل می خورند .. از وسط شن ها پنجره ای بیرون می آید. بازش می کنم .. آن طرف شن ها نور است. زنی وسط نور دراز کشیده است . بالای سرش پرنده ها پرواز می کنند. پرنده هایی با منقار سبز و بال های سرخ. روی سر زن که می رسند بال هایشان را باز می کنند و می چرخند .
دوباره بالا می روند و پایین می آیند . شبیه رقصی است. رقصی برای خوش آمد گویی.
- خوش آمدی...
حتی جوابم را هم نمی دهد .. دیر به خانه بر می گردد. شامش را بیرون از خانه می خورد . می رود و بی آنکه نگاهم کند گوشه ای از اتاق دراز می کشد .. حالم بههم می خورد... می دوم طرف آشپزخانه .. بالا می آورم .. عق می زنم و بالا می آورم. بر که میگردم جلویم ایستاده
- چی شده ؟
گوشه ی دهانم را پاک می کنم .
- ببرمت دکتر؟
می خندم ...
- نه لازم نکرده ...
گونه هایم داغ می شوند .. می خندد …
صدای خنده ی بچه ها قاطی بع بع گوسفندان شده است. دوست دارم ببینمشان.. دست و پا می زنم .. مشتی شن و ماسه کنار می رود و مشتی دیگر جایش را پر می کند .. خسته می شوم .. چشمهایم را می بندم .. دختر می گوید:
- نگاه کن برادر …آن سنگ شبیه چیست؟
- شبیه پرنده ایست که می خواهد پرواز کند
از دور صدایی می آید . شبیه صدای پاست.یکی پاهایش را به زمین می کوبد.. نزدیک تر می شود . نزدیک تر.. صدای زنی بلند می شود:
- مگر نگفته بودم به صحرا نیاورش؟.. نترسیدی بر صورت لطیف و دوست داشتنی اش گزندی برسد.
دختر میگوید:
- نترس مادر .. این ابر از وقتی که آمده ایم بالای سر محمد بوده است
صدای مردی حرف دختر را قطع می کند ..
- حلیمه.. بیا ..پستان گوسفندهایمان پر از شیر شده است.
یک لیوان پر شیر آورده است . از وقتی فهمیده باردارم مهربان تر شده است. احمد لیوان شیر را طرفم گرفته و چشمک می زند.
- بخور تا پسرمان سفید و تپل شود.سفید مثل تو تپل مثل من…
- حالا که معلوم نیست..
هیس می کند. کنارم می نشیند. دستش را روی شکمم می گذارد:
- این دفعه پسره…باور دارم پسره
چشمهایم خیس میشوند. چیزی از درون قلقلکم می دهد … یکی توی گوشم وزوز می کند. احمد دستش را روی شکمم می کشد :
- پسره .. کاکل بسره
کلمه ی پسر از توی دهان احمد بیرون می پرد. پرت می شود طرفم .. گنده می شود. از دو طرفش ریشه می زند. ریشه ها دست میشوند و دور گردنم حلقه می زنند .. انگشتها دهان باز می کنند . می خندند و قهقهه می زنند:
- قیز بس... قیزبس... پسره!...پسره!
پسر می گوید :
- مادر چرا نباید با برادرهایم به صحرا بروم؟
زن می گوید :
- تو نور چشم مکّه ای … نور چشم ابوطالب.. می ترسم گزندی برتو رسد.
پسر میگوید:
- ... برادرهایم آنجا هستند
زن می گوید :
- آن ها غلام تواند، من کنیز توام
پسر می گوید :
- حلیمه ! حق تو بر گردن من کمتر از مادر نیست.
مادر لباس هایم را بقچه کرده و ایستاده . احمد اناری را کف دستم می گذارد
- چند روزی برو خانه ی مادر.
- پس تو چی؟
دستش را پشت گردنم گذاشته و بلندم می کند
- من زیاد خونه نیستم ... این برات خوب نیست، مگر نه مادر؟
مادر تصدیق می کند و احمد بیرون می رود. مادر بقچه را دم در می گذارد...
- شماره تاکسی تلفنی تون چنده؟
انار رو بو می کنم . بویی ندارد . مادر می گفت من که توی شکمش بودم حس بویایی اش را از دست داده بود . دوباره بویش می کنم . بوی ماسه می دهد... دوست دارم پوست سرخش را زیر دندان بگیرم... فشارش می دهم ... صدای له شدن دانه هایش را یکی یکی می شنوم... بیشتر فشار می دهم .. پوستش ترک برمی دارد و دانه های شن از لابه لای ترک ها بیرون می ریزند.. همه جا پر از شن می شود.
- خوش آمدید ... خوش آمدید ...
- حالت چطور است بحیرا
- بگو آنکه بر آن درخت تکیه داده کیست؟
- پسر من است؟
- به مسیح قسم که او نه پدر دارد نه مادر
- درست است او یتیم است بحیرا...من عموی اویم ..
- می دانستم. همان است، همان که مسیح قولش را داده من اشتباه نمی کنم
مادر نگاهی به کاغذ می اندازد. شبیه آدمهایی که سواد دارند شده اند . کاغذ را توی پاکت می گذارد.
- زمون ما که ازاین جور چیزها نبود.
دوباره پشت و روی پاکت را نگاه می کند ...
- شاید اشتباه کرده اند. تو کار خدا که نباید دخالت کرد
دوباره از "بتچی" می گوید و معجزاتش...
دهان مادر تکان تکان می خورد . "بتچی" بیرون می آیند ... سوسمار و قورباغه می شوند. بالا و پایین می پرند روی رختخوابم راه می روند . تلفن زنگ می زند مادر گوشی را بر میدارد:
- مادر احمده ! میگه داره می یاد اینجا ... حرف می زنی؟
صورت احمد را پشت دهنی می بینم. نگاهم می کند دست و پایم می لرزند چشم های احمد را می بینم که زل زده است روی شکمم. از توی دهنی داد می زند:
قیزبسها از توی دهنی بیرون می آیند. قیزبس- قیزبس پودر می شوند و شن می شوند . دانه های شن لیز میخورند توی چشمم. نورا... اذان میدهد.
- اشهدان لا اله الا الله...
چشم هایم خیس می شوند . می ترسم . شن ها که کنار بروند، حتما احمد را می بینم. می آید بالای سرم. بعد از این همه وقت داد می زند :
- بازم دختره، قیزبس ...
و شن ها را بر می گرداند. می ریزد توی شکمم . بچه را توی شکمم چال می کند.
- اشهدان لا اله الا الله
چشم هایم خیس می شوند. شن ها خیس می شوند. شن ها بخار می شوند. بلند می شوم. می بینمش. آفتاب است. پایین می آید. کنار درخت خشک می نشیند .. تکیه می دهد. درخت شاخه هایش را تکان می دهد . از هر گوشه برگی در می آورد و سبز می شود. شبیه قبای آفتاب. گل در می آورد. گل ها انار می شوند. یکی از انار ها کنده می شود. می افتد .. قل می خورد .. قل می خورد تا کنار پایم. خم می شوم. بر می دارمش. نگاهم می کند ... می گوید :
- یرحمک ربک
صدای نورا... موذن آرامم می کند. مادر رفته است در را باز کند . انار را دانه دانه می کنم . دانه ی سفید داخلشان میرقصند. می خندند و می رقصند . قورباغه ها و سوسمارها لای کاغذ "بتچی" می روند .. کاغذ را بر می دارم. توی آب میاندازمش. قورباغه ها دست و پا می زنند پودر می شوند. احمد کنار در ایستاده است .دانه ی انار را نشانش می دهم
...پوست قرمز انار شکاف بر می دارد. دانه ی سفید بیرون می آید. دختر کوچک سفیدی است که دو بال بر پشتش دارد. بال میزند. میآید می نشیند روی شانه هایم. می گویم:
- صدایش بزن کوثر.
صدای نورا... موذن همه را آرام می کند ... می گوید:
- اشهدان محمدرسول الله
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
