
ختمیهای ننه فاطمه
داستانی از مجید راستی
ختمیهای ننه فاطمه
چند شب پیش که بعد از سالها یکی از دوستانش سراغش آمد، جا خورد. خیال کرد دزد آلومینیوم است. چفت در را انداخت و از میان نردههای پنجره داد کشید: «همانجا توی نور بایست تا ببینمت.» همانطور که چماق توی مشتش را محکم میفشرد، چشمانش را لوچ کرد. آشنا که نیست. جز ننه فاطمه که آن هم تازگیها سر و کلهاش پیدا شده، کسی شبها راه نمیافتد، بیاید اینجا. تازه، ننه فاطمه دم غروب میآید و چند قلپ اشک نریخته، تاریکی شب را میبیند. خوف به جانش میافتد و راهش را میکشد سمت خانهاش.
- نصف شب اینجا چکار میکنی؟ دست این بیچارهها از این دنیا کوتاه است. برو دنبال کسب و کار حلال. مردهخوری آخر و عاقبت ندارد ها.
مرد چند قدم نزدیک آمد و گفت: «سر کارم گذاشتی عینالله؟ منم هادی، نشناختی؟» عینالله صورتش را میان دو میله جا داد. سر تا پا براندازش کرد. هادی! کدام هادی؟
- من کلی هادی میشناسم اما تو یکی را، ولله که به یاد ندارم. حالا کارت را بگو.
هادی مِنمِنی کرد و گفت: «شاید... اشتباه می¬کنم. تو آن کسی نیستی که دنبالشم.» سری تکان داد و نُچنُچ کرد.
- مرد، انگار ده ساعت پای چپ جنابعالی را پابند زده بودند به پای من، یادت نیست؟
عینالله گوشهی لبش پرید و چماقش را غلاف کرد.
- صد سال سیاه میخواهم یادم نباشد. بیا تو.
سریع به سمت در رفت و چفت را بالا داد. هادی را در آغوش گرفت و بچهوار شیون کشید. خیسی چشمانش را با پشت دست گرفت و مات و مبهوت نگاهش کرد.
- مرد، شدی پوست و استخوان. به ولای علی نشناختمت. آنجا نایست بِربِر مرا را نگاه کنی، بیا تو.
کنار رفت و هادی داخل شد.
- همینجا بنشین، من آبی به این قوری بیاندازم.
هادی نشست. در و دیوار را نگاه کرد. گفت: «تو که میگفتی دیگر سراغ این بیگاری برنمیگردی؟»
- هادی بلند حرف بزن. داد بکش. از اینجا صدایت را نمیشنوم.
هادی میخواست داد بزند که سرش را بلند کرد و عینالله را دید که ایستاده جلو رویش. آرام گفت: «باز که برگشتی سر خانهی اولت.»
عینالله نشستنی، گفت: «دلم رضا نمیداد بروم جای دیگری. پیرمان جلد اینجا بود، من هم چکار کنم، کار دل است. خدا رحمت کند حسن را، میگف...»
- حسن مرده؟
عین الله دستش را گذاشت روی زانوی هادی.
- نه جانم. شهید شده، شهید.
هادی سرش را کمی عقب کشید و گفت: «میخواهی بگویی من این همه راه را برای هیچ کوبیده و آمدهام.» سرش را تکان داد.
- امکان ندارد. وقتی جنگ تمام شد با همین دوتا چشمهایم دیدمش که سرحال و قبراق اینسو و آنسو میرود. حتی پیش من آمد تا حلالیت...
- تند میروی هادی. تعدادی از سربازها که تو هم جزء آنها بودی را فرستادند عقب اما جنگ هنوز تمام نشده بود. قرار بود ساعت 6 صبح آتشبس شود. با دستور فرمانده لشگر قرار شد همراه یگانهایی از ژاندارمری، خطوط خالی پدافندی در شمالغرب پاسگاه فکه را اشغال کنیم. من همراهش بودم. خودم ندیدم اما گفتند که شهید شده. حالا چکارش داشتی؟
هادی حرفی نزد. فقط نگاهش کرد. عینالله بلند شد و به سمت آبدارخانه رفت. از همانجا داد زد: «نگفتی، چکارش داری؟»
عینالله صدای بهم خوردن در را شنید و خیال کرد بازش گذاشته. باد هم که اینجاها امان نمیدهد، تا دری نیمه باز میبیند پشت سر هم میکوبد به دیوار. با سینی چای که وارد اتاق شد، دید هادی بی خداحافظی رفته. سینی را روی میز گذاشت. از در نیمهباز هادی را دید که چمباتمه نشسته و شانههایش میلرزد. هِقهِقش را که شنید نخواست خلوتش را بهم بزند. از همانجا تماشایش کرد که چطور بغضش میترکد و دل سیر گریه میکند. نه اینکه آنجا غریبه نداشتیم. باهم میخندیدیم، باهم اشک میریختیم. عینالله هم اشک ریخت برای حسن. هادی به صدای نالهی عینالله سر چرخاند سمت او.
- دو دقیقه دلمان گرفت، خواستیم این بار رو دوشمان سنگینی نکند. چی شده؟ نکند مثل بچههای شش ساله شما هم آره، دلتان میخواهد چشمهایتان باباقوری.... استغفرلله.
اشکها را با آستین کتش پاک کرد و دستش را به سمت عینالله دراز کرد.
- امشب مرا کلی بهم ریختی. برو استراحت کن. فردا شب می بینمت.
زمان مثل باد میگذشت و نزدیکیهای غروب انگار هر ثانیهاش به درازای یک قرن باشد، دل عینالله پر آشوب میشد. منتظر بود که سر و کلهی هادی پیدا بشود که حس میکرد دیر کرده. میان قبرها راه میرفت. گلاب بدست پای هر کدام مینشست و هنگامی که با کف دست آب و گلاب را به همه جای سنگ قبر میرساند، نوشتههایش را میخواند. شهید گمنام. حسن توی کدام خفتهای؟ سیبک گلویش جهید و دل سیر گریه کرد. صدای ننه فاطمه را که شنید، سرش را چرخاند سمت او.
- آب میخوری؟
بطری را دراز کرد سمت عینالله.
- نه ننه. میل ندارم.
ننه فاطمه در بطری را باز کرد و بطری را گذاشت کنار پای عینالله.
- شما که اینها را نمیشناسید، برای چی هر روز خدا میآیید اینجا؟
- دکترها گفتند؛ این صاحب مرده دیگر برایم پا بشو نیست. یک تُک پا نمیتوانستم بروم خانهی همسایه. میماندم توی خانه و دلم میپوسید عین گلهای ختمیام که از بس بی آب ماندند پلاسیدند. نذر کردم اگر پاهایم قوت گرفتند، چهل روز بیایم اینجا و برایشان فاتحه بخوانم.
دوست داشت ختمیای ننه فاطمه را ببیند و یاد حسن بیافتد که هربار میآمد با خودش یک بغل ختمی میآورد. میگفت: «گل شانس است، یکی به سینه بزنید شاید شانس آوردید و شهید شدید.» میخندید. شاید میان یکی از همین خندهها بود، در مورد آن خلبان عراقی که وسط دو کوه هلیکوپترش را حسن ترکاند، حرف میزدند. با سقوط هلیکوپتر عراقیها خیال کردند که کلی نیروی پشتیبانی آن اطراف کمین کرده است. راهشان را کشیدند و عقب رفتند. خاطر درست و حسابی که ندارد. عینالله فقط پای خلبان که تنها عضو باقی مانده از بدنش بود را، با دو چشم خود دید. بعد نمیتوانست از حسن چشم بردارد. حسن تکههایی از هلیکوپتر، پا و لباس سوختهی خلبان را جمع کرد. گودالی کند و همه را یکجا دفن کرد. نشست پای گودال و فاتحه خواند. بلند که میشد، غوغایی بپا شده بود. همه هاج و واج حسن را نگاه میکردند. همانجا بود که بعد چندین سال دوستی دلش لرزید. میخواست بگوید؛ الحق و الانصاف مردی، که نگفت. تنها مریدانه، گوش به فرمانْ نگاهش کرد. گوشهی لبش پرید و همینکه سرش را بالا گرفت ننه فاطمه را دید که آهسته دور می¬شود.
بر حسب عادت روانهی اتاقکش شد. صندلی را بیرون آورد و جلو در گذاشت. نشست. حس کرد خستگی تمام دنیا ریخته توی تنش. خم شد و بند پوتینهایش را باز کرد. جلدی جورابهایش را درآورد و به نوبت انگشتان پاهایش را با دست مالید. حسن میگفت: «تمام رازش به همین است.» چرا میگفت خدا میداند. عینالله سابق حس میکرد میفهمد و همهی این کلمات را حرف به حرف بلعیده، اما هر چه تمرکز کرد، نتوانست به یاد بیاورد حسن برای چی چنین حرفی میزد و انگار تو نخ چیزی رفته باشد از جایش جم نمیخورد. زل میزد به نقطهای دور در ناکجا آباد. همین موقعها بود که کارهای عجیبی از او سر میزد. جسته و گریخته به یاد آورد که اولین شب عملیاتیشان چقدر برای حسن کسل کننده شده بود. گفت: «ما را باش آمدیم خانهی کی.» سرنیزه را از اسلحه جدا کرد و برای چند دقیقه انگار زمزمهوار دعا بخواند، لبهایش تکان میخوردند. با اتمام نیایشش بلند شد و رفت. همه خیال کردند که در رفته، حتی عینالله که سالها او را میشناخت. ببین چطور مرا رو سیاه عالم کردی. خدا بگویم چکارت نکند. عینالله داغ کرد. تا خود سحر نتوانست بخوابد. بیرون از سنگر نشست. حتی وقتی هیس هیس مارها را شنید، نخواست برگردد داخل سنگر. همین یک مشت آبرو را داشتیم که آن هم تو به باد دادی. نگاهش لغزید به دور دورها. حسن را توی آن لباس گل و گشاد کردی شناخت. رفیق خودم است. دل شیر داری حسن. لبخندی زد و زودی دیدبان را خبر کرد که تیری در نکند. حسن رسیده نرسیده داد کشید: «سوقاتی آوردم.» عینالله دو عراقی اسیر را نگاه کرد که کت بسته تقلا میکردند. صدای چَک را که شنید سرش را چرخاند سمت حسن که دستش را چسبانده بود به صورتش. فرمانده عربده زد: «میخواهی بروی شکار برو ولی جان یک گردان را به خطر ننداز.» عینالله را نگاه کرد.
- این دوستت را جمع و جور کن. میفرستمتان جایی که از این خبرها نباشد.
عینالله بلند شد. چند قدمی راه رفت. سردی زمین دوید توی پاهایش و مو به تنش سیخ شد. همینطور که دستهایش را بغل کرده بود، یکی را دید که سایهوار نزدیک میشود. سریع قدم برمیدارد و چند قدم یکبار میپرد. اغلب مردم دلشان میلرزد وقتی پا روی سنگ قبری بگذارند، تو چطور هادی؟ هادی نفسزنان روبرویش ایستاد.
- ماشین گیرم نیامد.
از آستانهی در که گذشتند هادی گفت: «شکر خدا که سوسوی چراغت از آن سر وادی پیداست، داشتم گم میشدم.» هر دو نشستند.
- دلم...
هادی مجال نداد.
- به جان عینالله بریدهام. هر شب که میخوابم بر حسب عادت همه جا روشن است. سوار کول یکی می¬روم به ناکجا آباد.
- صبر کن چایی...
- خانهمان پر این چاییهاست. آره، میگفتم. سوار کول یکی که نمیدانم کیست، میچرخیم. نمیتوانم تکان بخورم. اطراف را نگاه کنم. ناچار زمین را نگاه میکنم که با هر قدمی که برمیدارد، خونم میچکد روی شنها. شنها چه اشتهایی دارند. اصلا یادت هست، سر تا پا که زخم و زیلی شده بودم کی مرا بلند کرد؟
صاف توی چشمهای عینالله نگاه کرد.
- یادت هست؟
یاد درست و حسابی که ندارد.
- بعد گذشت این همه سال چه فرقی میکند؟ به من خبر دادند، خودم را به سهراهی جمهوری، نزدیکی تنگهی ابوغریب برسانم. قرار بود چیزی را به ستاد فرماندهی بدهم یا بگیرم. موقع برگشت تو را دیدم که دراز به دراز افتادهای. هوش و حواس که نداشتم، فقط سایهای دیدم که از نوک تپه به آنسو سرازیر شد. شاید هم خیال کردم. نمیتوانم بگویم حسن بود یا نه؟ آن شب که سراغ حسن میرفتم غرق عرق و خون بود. زیرپیراهن سفیدش را شسته بود و داشت میچلاند. پرسیدم. چیزی نگفت. تنها لبخند زد.
عینالله برای چند دقیقهای ساکت ماند. ناگهان همه چیز به ذهنش خطور میکرد و برای آنی همه چیز محو میشد. اینطور نبود؟ چند باری آرام با مشت کوبید به گیجگاهش.
- انگار ملاجم از کار افتاده. کِی پای تو را زنجیر کرده بودند به پای من؟
- فکر کنم چای بیاوری بهتر راه میافتی. آن زمانها هم بدون چایی موتورت کار نمیکرد.
عینالله بلند شد و چای آورد، چای لیوانی. یکی را گذاشت کنار هادی و آن یکی را هورتی بالا کشید.
- جور حسن را میکشیدیم، یادت نیست؟
عینالله سرش را پایین انداخت.
- ده نفر هم نمیشدیم، نه، سرانگشتی هم حساب کنی نه نمیشدیم. محوطه را خالی دیدیم و خواستیم پیشروی کنیم. تو هم که پیرو امر حسن، ما هم که بدمان نمیآمد. خب، جوان بودیم. یکهو حسن غیبش زد و خیال کردیم رفته شکار. اولین تانک عراقیها را که دیدم، دلم هری ریخت. رو در رو، شاید صد متر فاصله داشتیم. هلیکوپترشان بالا آمد و بومب منفجر شد.
چشمهای عینالله آب دواند. برای چی تکرار میکنی؟ خیسی چشمانش را گرفت و گفت: «جور که نکشیدیم. کارهای حسن که بی¬حکمت نبود.» داد کشید: «اگر دنبالش نمیرفتیم چه کسی میفهمید که دشمن آن دور و اطراف کمین زده؟»
عینالله خبر عقبنشینی عراقیها را به فرمانده داد و منتظر شد. دلش میخواست فرمانده تشویقشان کند. ولی فرمانده نیملبخندی زد و گفت: «بیامر فرمانده این کارها تنبیه دارد.» دستش را گذاشت روی شانهی عینالله.
- خب، سربازها باید یاد بگیرند که فرمانبردار باشند. غیر این آجر روی آجر بند نمیشود.
عینالله لیوان چسبیده به لب هادی را نگاه کرد که میلرزید. لیوان را زمین گذاشت و گفت: «راستی آخرین باری که حسن را دیدی کی بود؟»
- نمیدانم، شاید هزار سال قبل، شاید هم همین دیروز که توی تختم وول میخوردم. گاه حس میکنم همهی ما چیزی از حسن به یادگار داریم که اینطور چسبیده به خوابهایمان. نمیتوانم آنروز را فراموش کنم. بچهها را دو به دو چنان بهم بسته بودند که پشتشان بهم بچسبد. با یکی از افسرانشان تنهایمان گذاشتند. افسر راه میرفت و با یک تیر هر دو نفر را میکشت. دلم نمیخواست آنطور بمیرم. میگفتم اگر قرار است کشته شوم باید در میدان جنگ آنقدر بجنگم تا تمام مهماتم تمام بشود. در آن وضعیت که محاصره شدیم، خشابم تا ته پر بود. حتی مجال پیدا نکردم یک تیر بیاندازم. تعدادمان فرد بود. برای همین پشت کسی نچسبید به پشت من. نوبت من که رسید خنجرش را بیرون کشید. صدای پژواک گلوله را که شنیدم، افسر روبرویم روی زانوهایش نشست و با صورت نقش زمین شد. حسن نزدیک آمد و دستهایم را...
- خب اینکه ناراحتی ندارد؟
- نه، ندارد. من هر شب با این خواب دست و پنجه نرم میکنم که چرا همهی هملباسهایم ختمی به سینه دارند و من که از همه به حسن نزدیکترم نباید داشته باشم؟ به من گل نمیداد. میگفت: «تمام رازش به همین است.» منظورش را نمیفهمم.
- شاید دلش میخواست تو زنده بمانی.
عینالله بلند شد. عرض اتاق را قدم زد. کلافه شدهام. دستانش را در هوا پراند.
- تنها چیزی که دلش میخواست این بود که همینجا دفن شود. من این را هم نابود کردم. نباید بقچهاش را میگرفتم. پلاک و تمام وسایلش را داد به من که برمیگردد. خبر دادند شهید شده، همین.
- چطور شهید شد؟
- آن پسر را یادت هست، همان که میلنگید؟
- مال کدام گروهان بود؟
- نمیدانم. پیش فرمانده بودم که تو آمد. زار زد و گریه کرد. گفت: «این پا که علیل است. حداقل به درد روی مین رفتن که میخورد.» فرمانده دو پایش را توی یک کفش کرد که نمیشود. باید برگردی عقب. سر و کلهی حسن پیدا شد. خم شد دم گوش فرمانده و چیزی گفت. فرمانده خندید و رو به پسر گفت: «خدایت رسانده. بچسب به همین آقا.» خب، تا آخرین لحظه که پای سالمش رفت روی مین چسبیده بود به حسن. توی بیمارستان دیدمش و کلی حرف زدیم. گفت خودش حسن را دیده که خونین و مالین افتاده بود زمین. گفت: «تمام تنش پر خون و خاک بود. مشتش افتاد جلو صورتم، باز که شد شکوفهی ختمی توی دستش بود.»
عینالله جابجا شد. زورکی تبسمی زد و گفت: «جایت را کجا پهن کنم؟» رفت گوشهی اتاق. تشک و متکا آورد. همان وسط اتاق پهن کرد.
- تو بخواب. من کمی دیرتر می¬خوابم.
چراغها را خاموش کرد و دم در رفت. به صندلیاش لم داد و آخ کشان چشمانش را بست. فکه چطور بود؟ غرق گرما و عرق و خون.
- حسن، حسن، حسن.
- جانم.
- چی نمیگذارد راحت باشی؟
- چیزی نیست. تمام رازش به همین است. چیزی نیست و همهچیز است. قول میدهی بالای قبرم ختمی بکاری؟
حس کرد مثل بادکنک سبک است. بالا سر همهی گمنامها ختمی کاشتهام. دیگر چی؟ هوا تاریک بود که به نزدیکیهای خطوط پدافندی در تپههای شرهانی رسیدند. عینالله قدم به قدم پشت سر حسن حرکت میکرد. قرار بود چند ساعت بعد آتشبس رسمیت پیدا کند. حداقل فاصله را با دشمن رعایت میکردند تا قبل از ساعت مقرر تپه را اشغال کنند. فرمانده به حسن و چند نفر دیگر اشاره کرد که از سمت راست بروند. حسن پلاک و چندتا عکس را پیچید توی دستمال و داد دست عین الله.
- راهمان از اینجا جدا میشود. نترس، برمی¬گردم.
با دور شدن حسن، عینالله چشمانش را باز کرد. نیمی از آفتاب را دید که بیرون زده. چشمانش را مالید. صدای باد را شنید و سردش شد. نگاهش لغزید روی یکی از قبرها. ننه فاطمه را دید که انگار سجده کرده است روی یکیشان. این موقع صبح اینجا چکار میکند؟ چند قدمی راه رفت و بعد دوید. داد زد: «ننه فاطمه.» جوابی نشنید. ایستاد. گلهای ختمی را نگاه کرد که باد روی زمین میروبید و همهجای قبرستان پخش میکرد. خم شد و یکی را برداشت. توی مشتش فشرد. چشمانش آب دواند. بیاختیار نشست و گریست.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: azarsh.hozehonari.ir
