حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
حاشیه‌ای بر کتاب «ب مثل بابا، ع مثل عشق» نوشته فرانک انصاری

حاشیه‌ای بر کتاب «ب مثل بابا، ع مثل عشق» نوشته فرانک انصاری

۲۹ شهریور ۱۴۰۲کد خبر: 162615۱

محمدحسین حسین‌پور

به گزارش روابط عمومی حوزه هنری استان اردبیل، محمدحسین حسین‌پوراز نویسندگان استان درباره کتاب «ب مثل بابا، ع مثل عشق» نوشته فرانک انصاری نوشت و گفت:
دستانت که سرد شد، او را دیدی. خندیدی، خندید. پرکشیدی سویش و به آغوشش کشیدی. خم شد و دستت را بوسید. گفت: آنا
دلت بی‎تاب از گذشته‎ها و صدایی که سالیانِ سال منتظر شنیدنش بودی و این سمفونی روحت را جلا می‎داد که باز هم خواستی بشنوی. گوشَت را جلو بردی و بار دیگر گفت: آنا
پرت شدی سویی که تو را روی دوش می‎بردند، با سلام و صلوات. زیرِ تابوت را گرفته و اشک می‎ریخت. اشکهایش را پاک می‎کردی و هرچقدر نزدیک‎تر می‎شدی به جایگاهِ ابدی، عطرش بیشتر می‎پیچید. تو را به خاک سپردند و گوشه‎ای همه را از نظر گذراندی. دستی به سرش کشیدی و خواستی چیزی بپرسی که گفت:
- همسایه شدیم... آنا
باور نمی‎کردی. کدام همسایگی؟ جسدی نداشت و آخرین‎بار خودت پشت سرش آب ریختی که زود برگردد و تنش هم آنجا ماند و حالا دم از همسایگی می‎زد! نگاهِ متعجبت را که دید، قبرِ کنار دستی را نشان داد و گفت:
- من آنجا خوابیده‎ام
پقی زده زیر خنده. دست از شوخی برنمی‎داشت و سر به سرت می‎گذاشت. خم شد و دامنت را چنگ زد، دوباره تاکید کرد: باور کن آنا... اینجا جای من است. الان که نمی‎توانم دروغ بگویم
چشم چرخاندی و روی قبر را خواندی: شهید گمنام
نگاهش کردی: آنا خیلی وقته اینجام...
نقش زمین شدی. نمِ باران می‎زد و بوی خاک می‎پیچید. روی تنت خاک می‎ریختند. چشم به آسمان دوختی. زیر لب گفتی: چرا زودتر نگفتی
دست زیرِ سرت گذاشت و گفت: آمدم... خوابت شیرین بود... چشمانت پر از اشک... می‎رفتم و باز شب بعد می‎آمدم و این قصه تکرار می‎شد
با دست به دخترش اشاره کردی که گُل‎ها را روی مزار پرپر می‎کرد و می‎گریست. اشکی سُر خورد روی گونه‎اش. تکیه به درختِ پیر داد و گفت: نه، خواب‎ها آشفته‎اند و من بی‎تقصیر. سال‎ها با آرزوی دیدنم در خواب، به خواب می‎رفت و من شرمنده از رویش، راه دیگری می‎رفتم که گذرم به کوی چشمانش نیفتد. اگر توانستی تو به خوابش برو و جایم را بگو
یاسین خواندند و قبرستان خلوت شد. کودکی دوان دوان سوی قبری دوید و سر به مزار گذاشت. از پدر گله کرد و مشت به خاک کوبید که چرا نیستی؟ عکس جوانی جلوه می‎کرد با لباسی پلنگی و کلاش بر دوش. از پشت حرم زینب(س) پیدا و خنده‎ای که در هیاهو گم می‎شد.
پسرت سر پایین انداخت و به یاد دخترش شانه‎هایش لرزید. امان از نبودن‎ها و «بابا»... «بابا» گفتن‎های کودکانه تا رفتن‎های عاشقانه...
آن دورتر، دختری پشتِ در قبرستان آهی می‎کشید و خطِ نگاهش مرز خورشید و زمین را می‎شکافت. گفتند: دیگر وقت رفتن است
گفتی: انتظار، در انتظارِ زن است
پسرت، دستت را گرفت و بُرد. گویی او راهِ آسمان را بلد بود و می‎دانست کجا باید بروی.
یادداشت دوم بر کتاب
ضمن تقدیر از نویسنده توانمند اردبیلی جناب خانم انصاری، نکات ذیل نیز یادآور می‎شود:
در ابتدا باید از عنوان کتاب پرده برداشت که جذاب نیست و دم دستی انتخاب شده است. بهتر بود در انتخاب نام اثر دقت کافی به عمل می‎آمد تا مخاطب را از همان ابتدا جذب کند.
دوم طراحی جلد است که در آن هم جذابیتی وجود ندارد و به محتوای کتاب هم که در خصوص مسئله انتظار است، مربوط نمی‌شود و ای کاش طرحی دیگر زده می‎شد.
سوم مخاطب کتاب کیست؟ کتاب در رده سنی کودک و نوجوان است یا بزرگسال؟ گاهی با مخاطب در سنین پایین مواجه هستیم و گاهی پرتاب می‎شویم به دنیای بزرگسال که البته جهان کودک و نوجوان بسیار شگفت‌انگیز است و مهارت بسیار می‎خواهد در نوشتن که با چنین بچه‌هایی بتوان ارتباط برقرار کرد و آنها از میان انبوه نمونه‌های خارجی که گاهی متاسفانه بهتر از داخلی‎ها است، آن اثر را انتخاب کنند.
انتخاب راوی همجنس و زاویه دید اول شخص هم به اثر کمک شایانی کرده تا مخاطب حس همذات پنداری بیشتری داشته باشد اما گاهی مستقیم‌گویی‌ها آزاردهنده می‌شود و مخاطب را می‎رنجاند.
برخی اوقات، مخاطب اگر از جنس منتقدین به حضور مستشاران ایرانی در سوریه باشد، به درستی درک نمی‎کند که لزوم دفاع از حرم چیست و نویسنده به خوبی نتوانسته است پاسخ سئوالات آنها را حتی با «شعار» هم بدهد که در بسیاری اوقات در دیالوگ‌ها و یا روایت، بحث مستقیم‌گویی به شعار ختم می‎شود.
کتاب با تاریخ در ارتباط است و باید فکر کرد که اگر ده سال بعد کسی این کتاب را خواست بخواند آیا به تمام سئوالاتش پاسخ داده خواهد شد؟ همین موضوع به جنگ تحمیلی نیز پیوست داده می‎شود که چرا جنگیدند و شهید شدند؟ در صورتی که باید بسیار ریزبینانه مسائل بازنگری شود و به خوبی در دل داستان گنجانده شود که مخاطب به طور غیرمستقیم در جریان دفاع مقدس و دفاع از حرم قرار گیرد.

چرا کتاب‎هایی مانند «شطرنج با ماشین قیامت» از حبیب احمدزاده و یا «سفر به گرای 270 درجه» از احمد دهقان و یا سایر رمان‌ها در خصوص جنگ تحمیلی همچنان در صدر فروش قرار دارند، علت آن تمرکز و دانسته‌های نویسنده از دفاع مقدس است که به طور نامحسوس از نیاز به دفاع در دوره ضرورت می‎گوید که برخی از مردان فرار می‏کنند اما بسیاری می‎ایستند و جان می‎دهند و خاک نمی‎دهند.
اینکه خانم انصاری با جسارت گام در این عرصه گذاشته و با نثری روان سعی کرده پشت میدان نبرد را روایت کند، بسیار بسیار جای خرسندی است اما ای کاش وقت بیشتری را بر روی دیالوگ‌ها، محتوا و فرم اثر می‎گذاشتند تا این اثر به آثار فاخر تبدیل شود.
اطلاعات در خصوص نحوه شهادت پدر سوژه مشخص نیست. کدام عملیات، کدام منطقه و مشخص است که نویسنده فرار رو به جلو داشته است تا خیلی در گیر و دار مناطق عملیاتی، پیشروی در خاک عراق، کدام قسمت از خاک دشمن، عکاسی و نقشه برداری از کدام منطقه، درگیری با دیده‌بان و اینکه آیا از آن فاصله می‎شود فرمانده عراقی را دید با نقشه‎ای که در دست دارد یا خیر . هزاران سئوال دیگر ذهن مخاطب را می‎رنجاند چون گزارشگونه نگاشته شده و جزئیات کافی داده نشده تا مخاطب دقیق بداند در کدام مسیر است تا حداقل آن را تصور کند.
در برخورد دوم آن همرزم پدر که در آخرین لحظات شهادت کنارش بوده هم اطلاعات جدیدی حاصل نمی‎شود مگر اینکه او پدر را می‎کشت و می‎شد گفت نقطه عطف خوبی بود اما این اتفاق نمی‎افتد و اگر حذف بشود هم لطمه‌ای به کل داستان وارد نمی‎شود.
اوج داستان، آنا است که به خواب دختر می‎آید و از همسایه می‎گوید و چه زیبا انتخاب شده در پایان داستان که با اوج همراه باشد اما باز هم تصویری وجود ندارد، جزئیاتی نمی‎بینیم، با کلیات قصه پیش می‎رود و به آزمایش دی.ان.ای ختم می‎شود و به همین سادگی بخش مهم داستان خیلی تند و سریع به پایان می‎رسد.
پایان بسیار مهم است و در ذهن مخاطب ماندگار.
در پایان کتاب «شطرنج با ماشین قیامت» و یا «سفر به گرای دویست و هفتاد درجه»، البته به خاطر مبنای مخاطب کودک و نوجوان از این دو کتاب یاد می‎شود وگرنه نمونه رمان‌های بیشماری در این زمینه وجود دارد، با نوجوانی طرف هستیم که در پایان داستان یک مرد شده است. مردی که مخاطب درک می‎کند نه آنکه نویسنده به عمد نگاته باشد.
در اینجا پایان چیست؟ دختری که مزار پدرش را پیدا کرد و به جسم او رسید؟ او که بارها بر سر مزار بی‌جسد رفته و ریسته بود!
آیا دخترش راه او را خواهد رفت و پدر را نخواهد دید؟
در تمام فرهنگ‌ها، اشیا و حیوانات دارای نمادهای خاصی هستند که شاید در این رمان به خوبی از این نمادها استفاده نشده است. البته به غیر از مرغ عشق و تلویزیونی که تصویر صدام را پخش می‌کند و بعد از شکسته شدن، آکواریوم می‎شود که در دل خود یک دنیا حرف دارد و باز هم نویسنده با چند سطر نوشتن از کنار آن گذشته است.
مورچه‌ها در کجای رمان هستند و یا فقط آمده‌اند که باشند؟ گل‌ها در کجای رمان هستند و آن خانم همسایه که خانه‌اش آتش گرفت و سوخت چرا باید در رمان وارد شود فقط به خاطر اینکه بگوییم مرگ در کمین ما است؟ می‎شد با یک تصادف کار را یک سره کرد و دیگر نیازی به آتش سوزی نداشت و مردی که قرار است مدافع حرم شود، می‎رود که فقط بداند چه شده و برمی‎گردد و کاش جان فشانی و ایثار را در اینجا هم نشان می‎دادیم که او از جانش برای همسایه گذشت و حتی زخمی هم شد.
اگر بخواهیم موشکافانه به این رمان نگاه کنیم، بحث بسیار است و مجدد با تشکر از خانم انصاری که نویسنده‌ای توانمند با نثری قوی هستند، انتظار داریم در داستان و رمان‌های بعدی شاهد آثار فاخرتری باشیم.

با ما همراه باشید ...
▫️حوزه هنری استان اردبیل در فضای مجازی:
https://artardabil.ir
https://eitaa.com/artardabil
https://rubika.ir/artardabil
https://t.me/honarardabil

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/H67PQB4

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: azarsh.hozehonari.ir