حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
ای وای مادرم

ای وای مادرم

۷ اردیبهشت ۱۳۹۰کد خبر: 41998۱

آهسته باز‎ ‎از بغل پله ها گذشت ...

      1
ای وای مادرم
آهسته باز‎ ‎از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار‎ ‎خویش بود
اما‎ ‎گرفته دور و برش هاله ئی‎ ‎سیاه
او مرده است و باز‎ ‎پرستار حال ماست
در زندگی‎ ‎ما‎ ‎همه جا وول‎ ‎میخورد
هر کنج خانه صحنه ئی از‎ ‎داستان اوست
در ختم خویش هم‎ ‎بسر‎ ‎کار خویش‎ ‎بود
بیچاره‎ ‎مادرم
      2
هر روز میگذشت از این‎ ‎زیر پله ها
آهسته تا‎ ‎بهم‎ ‎نزند خواب ناز‎ ‎من
امروز هم‎ ‎گذشت
در باز و بسته‎ ‎شد
با پشت خم از این‎ ‎بغل‎ ‎کوچه‎ ‎میرود
چادر نماز فلفلی انداخته‎ ‎بسر
کفش چروک خورده و جوراب‎ ‎وصله‎ ‎دار
او فکر بچه‎ ‎هاست
هرجا شده هویج هم امروز‎ ‎میخرد
بیچاره پیرزن ، همه برف‎ ‎است کوچه‎ ‎ها
       3
او‎ ‎از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش
آمد بجستجوی من و سرنوشت‎ ‎من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ‎ ‎کرد
آمد که پیت نفت گرفته بزیر‎ ‎بال
هر‎ ‎شب در‎ ‎آید از در یک خانه‎ ‎فقیر
روشن کند چراغ یکی عشق نیمه‎ ‎جان
      4
او‎ ‎را گذشته ایست ،‎ ‎سزاوار‎ ‎احترام‎ :‎
تبریز ما ! بدور نمای قدیم‎ ‎شهر
در‎ ( ‎باغ بیشه ) خانه مردی‎ ‎است‎ ‎باخدا
هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری‎ ‎است
اینجا بداد ناله مظلوم‎ ‎میرسند
اینجا کفیل خرج موکل بود‎ ‎وکیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه‎ ‎خلق
در‎ ‎،‎ ‎باز و سفره ،‎ ‎پهن
بر‎ ‎سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوند‏
یک زن مدیر گردش این چرخ‎ ‎و‎ ‎دستگاه
او مادر من‎ ‎است
       5
انصاف میدهم که پدر رادمرد‎ ‎بود
با‎ ‎آنهمه درآمد‎ ‎سرشارش از‎ ‎حلال
روزی که مرد ، روزی یکسال خود‎ ‎نداشت
اما قطارهای پر از زاد‎ ‎آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای‎ ‎خیر
این مادر از چنان پدری‎ ‎یادگار‎ ‎بود
تنها نه مادر من و درماندگان‎ ‎خیل
او‎ ‎یک چراغ روشن ایل و قبیله‎ ‎بود
خاموش شد‎ ‎دریغ
       6
نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای‎ ‎او
با‎ ‎بچه ها هنوز سر و‎ ‎کله‎ ‎میزند
ناهید ، لال‎ ‎شو
بیژن ، برو‎ ‎کنار
کفگیر بی‎ ‎صدا
دارد برای‎ ‎ناخوش خود آش‎ ‎میپزد
       7
او مرد و در کنار پدر زیر خاک‎ ‎رفت
اقوامش آمدند پی‎ ‎سر‎ ‎سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک‎ ‎نبود
بسیار تسلیت که بما عرضه‎ ‎داشتند
لطف شما‎ ‎زیاد
اما ندای قلب بگوشم همیشه‎ ‎گفت‎ :‎
این‎ ‎حرفها برای تو‎ ‎مادر‎ ‎نمیشود‎ .‎
        8
پس‎ ‎این که بود ؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من‎ ‎کشید
لیوان آب‎ ‎از بغل من کنار زد‎ ‎،
در‎ ‎نصفه های شب‎ .‎
یک‎ ‎خواب سهمناک و پریدم بحال‎ ‎تب
نزدیکهای‎ ‎صبح
او‎ ‎زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا‎ ‎،‌‏
راز‎ ‎و‎ ‎نیاز‎ ‎داشت
نه ، او نمرده است‎ .‎
        9
نه او نمرده است که من زنده ام‎ ‎هنوز
او‎ ‎زنده است در غم و شعر و خیال‎ ‎من
میراث شاعرانه من هرچه هست از‎ ‎اوست
کانون مهر‎ ‎و ماه مگر میشود‎ ‎خموش
آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار‎ ‎زاد
هرگز نمیرد آنکه دلش‎ ‎زنده شد‎ ‎بعشق
       10
او با ترانه های محلی که‎ ‎میسرود
با قصه های دلکش و زیبا که‎ ‎یاد‎ ‎داشت
از عهد گاهواره که بندش کشید و‎ ‎بست
اعصاب من بساز و نوا کوک‎ ‎کرده‎ ‎بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده‎ ‎کاشت
وانگه باشکهای خود آن کشته‎ ‎آب‎ ‎داد
لرزید و برق زد بمن آن اهتزاز‎ ‎روح
وز‎ ‎اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا‎ ‎ساختم برای خود از عشق‎ ‎عالمی
       11
او پنجسال کرد پرستاری‎ ‎مریض
در اشک و خون نشست و‎ ‎پسر را نجات‎ ‎داد
اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ،‎ ‎هیچ
تنها مریضخانه ، بامید‎ ‎دیگران
یکروز هم خبر : که بیا او تمام‏‎ ‎کرد‎ .‎
      12
در‎ ‎راه قم بهرچه گذشتم عبوس‎ ‎بود
پیچید کوه و فحش بمن داد و دور‎ ‎شد
صحرا همه خطوط کج و کوله‎ ‎و‎ ‎سیاه
طوماز سرنوشت و خبرهای‎ ‎سهمگین
دریاچه هم بحال من از دور‎ ‎میگریست
تنها‎ ‎طواف دور ضریح و یکی‎ ‎نماز
یک اشک هم بسوره یاسین‎ ‎چکید
مادر بخاک رفت‎ .‎
      13
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش‏‎ ‎کرد
او‎ ‎هم جواب داد
یک دود هم گرفت بدور‎ ‎چراغ‎ ‎ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتنی‎ ‎است
اما پدر بغرفه باغی‎ ‎نشسته‎ ‎بود
شاید که جان او بجهان بلند‎ ‎یود
آنجا که زندگی ،‌ ستم و درد و‎ ‎رنج‎ ‎نیست
این هم پسر ، که بدرقه اش میکند‎ ‎بگور
یک قطره اشک ، مزد همه‎ ‎زجرهای‎ ‎او
اما خلاص میشود از سرنوشت‎ ‎من
مادر بخواب ،‎ ‎خوش
منزل مبارکت‎ .‎
      14
آینده‎ ‎بود و قصه بیمادری‎ ‎من
ناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت‎ ‎مرگ
من‎ ‎میدویدم از وسط‎ ‎قبرها‎ ‎برون
او بود و سر بناله برآورده از‎ ‎مغاک
خود را بضعف از پی من‎ ‎باز‎ ‎میکشید
دیوانه و رمیده ، دویدم‎ ‎بایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم‎ ‎میان‎ ‎جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین‎ ‎نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش‎ ‎و‎ ‎تلاش
چشمان نیمه باز‎ :‎
از من جدا‎ ‎مشو.
       15
میآمدیم و کله من گیج و‎ ‎منگ‎ ‎بود
انگار جیوه در دل من آب‎ ‎میکنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان‎ ‎بهم
خاموش‎ ‎و خوفناک همه‎ ‎میگریختند
میگشت آسمان که بکوبد بمغز‎ ‎من
دنیا به پیش چشم گنهکار‎ ‎من‎ ‎سیاه
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو‎ ‎باد
یک‎ ‎ناله ضعیف هم از پی دوان‎ ‎دوان
میآمد و بمغز من آهسته‎ ‎میخلید‎ :‎
تنها‎ ‎شدی پسر‎ .‎
باز‎ ‎آمدم بخانه چه‎ ‎حالی‎ ! ‎نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار‎ ‎حوض
پیراهن پلید مرا باز‎ ‎شسته‎ ‎بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته‎ ‎بود‎ :‎
بردی‎ ‎مرا بخاک کردی و آمدی ؟
تنها‎ ‎نمیگذارمت ای بینوا‎ ‎پسر
میخواستم بخنده درآیم ز‎ ‎اشتباه
اما خیال‎ ‎بود
ای‎ ‎وای مادرم‎  ‎
 
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/4GBKKPB

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: azarsh.hozehonari.ir