حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
آن هشت نفر به روایت زهرامرددل

آن هشت نفر به روایت زهرامرددل

۱۱ بهمن ۱۳۹۵کد خبر: 43502۳

شش فرزند بودیم و من سومین شان. خواهربزرگم زینب ازدواج کرده بود ویک پسر سه ساله به نام حسین داشت.

من به همراه پدر، مادر، دو خواهر و دو برادر دیگرم درخانه ای کوچک درمحله فدک تبریز زندگی می کردیم؛خانواده ای پرجمعیت و شاد که درسخت ترین لحظات کنار هم بودند وتنها تلخی زندگیشان خبر تجاوز دشمن به خاک سرزمینشان بود...
.
.
.
بیست وهشتمین روز از دی ماه 1365 نیمه های شب بود که برادرم حسن به خانه برگشت. حسن هم مثل بقیه مردم مشغول کمک به مردمی بود که روز قبل در بمباران دانشگاه تبریز زخمی شده بودند؛ به خانه که رسید،کناربخاری نفتی نشست، ساکت بود وچیزی نمی گفت. یواشکی گوشه چشم هایش را پاک می کرد وحاضر نبود به کسی چیزی بگوید. برادرم آنقدر خسته بودکه دقایقی بعد به خواب رفت.
اهالی خانه همه خواب بودند وپسر خواهرم حسین هم آن شب در خانه ما بود و کنار من خوابیده بود.استرس و اضطراب امتحان، خواب را ازچشمانم گرفته بود ومن سخت مشغول درس خواندن بودم. دم دم های صبح بودکه صدای الله اکبر اذان از بلندگوی مسجد بلندشد،صدای دلنشینی داشت ولی دومین الله اکبر را که نگفته بودندکه صدای آژیر خطراز رادیوپخش شد... صدای لرزش پنجره ها وگریه حسین،همه را ازخواب بیدار کرد.ولی بمباران چنان باسرعت انجام گرفت که من حتی فرصت نکردم دست هایم رابه گوش هایم برسانم . صدای گریه حسین و ناله های مادرم درگوشم پیچید، دوست داشتم کمکشان کنم اما تمام اعضای بدنم بی حرکت شده بودند، هرچه زور زدم نتوانستم خودم را بلندکنم، تااینکه چند دقیقه بعد چشمانم سنگین شدند و بیهوش شدم...
چشمانم را که باز کردم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم. سرم را چرخاندم تا اطراف را ببینم که تمام استخوان های بدنم تیر کشیدند،از آن همه ناتوانی بغضم ترکید ومثل بچه ها زدم زیر گریه!دلتنگ بودم؛دلتنگ خانواده ام،دلتنگ خانه مان،دلتنگ حسین... ولی کسی نبود که از او درباره خانواده ام سوال کنم! پتورا روی سرم کشیدم و آرام به گریه کردن ادامه دادم.
آقا ابراهیم بعد ازعمل من،چند بار به بیمارستان آمده بود ولی چیزی نمی گفت و تنها جوابش این بود که: « اونها رو بردند بیمارستان های دیگه. چندتاشون تو بیمارستان شهدا هستند وبقیه هم بیمارستان امام.انشاءالله خوب میشی باهم بر  می گردیم خونه... »
پس از سیزده روز ازبیمارستان مرخص شدم؛با کمک زینب ازتخت پایین آمدم وبه راه افتادیم.حال پرنده ای را داشتم که می خواستند ازقفس آزادش کنند. دربین راه با خود می گفتم:همین که مادر را ببینم، بغلش می کنم و سخت در  آغوشم فشارش می دهم،دست های بابا را می بوسم و روی سرم می گذارم، آذر وصغری هرچه بگویند قبول می کنم و دیگر سرشان داد نمی کشم...» سر کوچه که رسیدیم، دست از پا نمی شناختم همه جای بدنم می لرزید. « اما...اما اینجا که خانه خودمان نیست. زینب! چرا آمدیم خانه شما؟ برگردیم، برگردیم. حتما همه در خانه منتظر من هستند.» تندتند حرف می زدم و سوال می کردم ولی زینب در میان آن همه سوال، سرش را به زیر انداخته بود وچیزی نمی گفت. ماشین جلوی در خانه توقف کرد و پیاده شدیم.برای راه رفتن زینب دستم را می گرفت و کمکم می کرد. از در خانه که وارد شدیم، نگرانی ام دوچندان شد؛ همه فامیل در خانه خواهرم جمع شده بودند وهمه لباس سیاه به تن داشتند.با دیدن من زدند زیر گریه.ته دلم خالی شده بود اما نمی خواستم باور کنم، اصلا نمی دانستم چه چیزی را باید باورکنم؟ بغض سنگینم را قورت دادم. چشمان خیسم را پاک کردم.رفتم سمت زینب و دستانش را گرفتم.به چشمانش زل زدم و پرسیدم:«چی شده؟چرا همه سیاه پوشیدند؟ جواب بده زینب...توروخدا!» زانوهایم سست شدند و زمین خوردم. حمیده مقابلم نشست و شروع کرد به عزاداری. یکی یکی خبر شهادت کسانی را شنیدم که نفسم به نفسشان بند بود! سرم گیج رفت و دوباره زمین خوردم...
چشمانم را که باز کردم، اکبر را دیدم. تنها گوشه ای نشسته بود و غرور مردانه اش اجازه گریه کردن به او را نمی داد؛تنها کسی  است که در آن خانه بود و شهید نشده بود و از آن هشت نفر، فقط ما دو نفر مانده بودیم. اکبر می گفت: « سه ساعت زیر آوار بودیم، توهم آخرین نفری بودی که نجاتت دادند خانه مان هم 100 درصد تخریب شده و دیگر خانه ای نداریم.» با آن همه مشکلی  که داشتیم، وجود اکبر برایم دلگرمی بود.
سی سال از آن روز ها می گذرد،اما هنوز هم ترکش هایی از فلز و خرده شیشه در بدنم باقی مانده اند و هر ازچندگاهی پوستم را می شکافند و بیرون می آیند. ولی هیچ چیز دردناکتر از این نیست که از آن هشت نفر، فقط من و اکبر مانده ایم...
--------------------------------------------------------------
خاطره نگار: فاطمه شمع سوزان/ عضو اتحادیه انجمنهای اسلامی دانش آموزان و از اعضای کاگروه تاریخ شفاهی حوزه هنری آذربایجان شرقی
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/YXA9RUJ

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: azarsh.hozehonari.ir