حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
«آذربایجانی‌ها، حالا صفا کنند.»

«آذربایجانی‌ها، حالا صفا کنند.»

۲۶ شهریور ۱۳۹۶کد خبر: 43698۱

دومین شب خاطره دفاع مقدس به مناسبت بازگشت غرورآفرین آزادگان سرافراز به میهن اسلامی 24 مرداد ماه سال جاری در محل مصلی اعظم امام خمینی (ره) با حضور اسرای اردوگاه موصل 2 و راویان کشوری و استانی برگزار شد. در این مراسم سردار آزاده غلامعسگر کریمیان، فرمانده سپاه عاشورا به بیان خاطره ای از ایام اسارتشان پرداختند که در ادامه می آید:

از کربلا رفتن‌مان خاطره‌ای عرض می‌کنم. شاید تعدادی از این جمع که در اردوگاه موصل دو بودند، در آن ایام به کربلا مشرف شدند. ما هم در معیت‌شان بودیم. سال 1367 قطعنامه قبول شد. آن‌عده از عراقی‌هایی که بچه‌های ما را واقعاً بسیار ناجوانمردانه اذیت و شکنجه کرده بودند، هم از لحاظ جسمی و هم روحی تلاش می‌کردند، فضا را کمی تعدیل کنند. به همین منظور اعلام کردند که اسرا آماده شوند، می‌خواهیم ببریم‌تان زیارت کربلا. این خبر را توسط ارشد اردوگاه منتقل کردند. آن‌موقع آقای اصغری به خاطر اثرگذاری‌اش شناسایی شده، او را به اردوگاه دیگری برده بودند و برادر دیگری ارشد اردوگاه ما شده بود. او گفت: آقا عراقی‌ها می‌گویند؛ «آماده شوید. ما می‌خواهیم شما را ببریم کربلا.»
می‌دانستیم که آنها از این کار نقشه‌ای داشته و می‌خواهند خودشان را تبلیغ کنند. مطمین بودیم این کربلا رفتنِ ما، باعث آسیب دیدن پرستیژ ملی و هم آبروی ملت ایران خواهد بود.  جالب اینکه بچه‌های عاشق کربلا که به عشق امام حسین (ع) و با هدفی عاشورایی در جهاد حضور پیدا کرده بودند همه گفتند؛ «ما کربلا نمی‌رویم». این افسر عراقی به‌شدت عصبانی شده بود. خودم ناظر بر قضیه بودم. افسر گفت: شماکربلا نمی‌روید؟ شما که پیشانی‌بند یاشهادت یازیارت بسته بودید، حالا نمی‌روید؟
یکی از بچه‌ها اجازه خواسته، بلند شد. گفت: حرف بزنم؟
- حرف بزن.
- در امانم؟
عراقی‌ها فقط در حد حرف به امان دادن‌شان پایبند بودند. افسر عراقی گفت: آره، بگو. در امانی.
گفت: ما امام‌حسین (ع) را به خاطر اسلام می‌خواهیم. الان این کربلا رفتن ما، علیه اسلام است. مطمینیم حضرت اباعبدالله راضی به این زیارت نخواهد بود. پس ما هم زیارت نمی‌رویم.
می‌گفتند بچه‌های ما در اسارت، دشمن را اسیر خود کرده بودند. این واقعیت است. افسر استخبارات آن قدر از دست بچه‌های ما عصبانی شده بود که کلاهش را از سرش برداشته، دو دستی به سرش کوبید و صراحتاً خطاب به اسرا گفت: شما اسیرید؟ والله ما اسیر شما هستیم.
به خدا این قضیه اتفاق افتاده است. چون دشمن کربلا بردن ما را رسانه‌ای کرده بود، نمی‌توانست عقب‌نشینی کند. مجبور شدند مقابل خواسته‌ی بچه‌های ما تسلیم شوند. قول دادند که هیچ تبلیغی نکنند.
 سر بچه‌های گروه اول چه گذشت، نمی‌دانم. ما جزء گروه دوم بودیم. چهارصد نفر، چهارصد نفر، بچه‌ها را می‌بردند موصل و با قطار می‌رساندند بغداد. از راه‌آهن بغداد دوباره با اتوبوس به نجف و سپس کربلا. آنجا یکی دو اتفاق جالب افتاد. سریع عرض می‌کنم. فکر می‌کنید وقتی سفرمان به کربلا قطعی شد اولین چیزی که یادمان افتاد چه بود؟ شهیدان! ما با خود می‌گفتیم؛ می‌رویم به  مقتل سیدالشهدا. شهیدان ما در آرزوی زیارت آن مزار شریف جان دادند و به شهادت رسیدند.
راه افتادیم و بعد از طی مسیر، به نجف اشرف رسیدیم. شهر نجف که الان آباد است و برای خودش آوازه‌ای پیدا کرده، مانند حرم فاطمه زهرا خرابه‌ای بیش نبود. خیلی غصه‌دار شدیم. نتوانستیم حتی برای وضو آب پیدا کنیم. به خدا بیشتر برای غربت امام‌علی (ع) گریه کردیم. زیارتی کرده، راهی کربلا شدیم. در طول مسیر بچه‌ها شروع کردند به خواندن زیارت عاشورا که آنرا از حفظ بودند. یکی از سربازهای عراقی جلو آمد و گفت: من خودم شیعه‌ام. نامم علی است و اهل نجف هستم. دقیقاً حال و هوای شما را دارم. می‌توانید زیاتنامه بخوانید ولی هر موقع اشاره کردم، متوقف کنید چون افسران استخبارات هم من را اذیت می‌کنند و هم، شما را. با هماهنگی کامل پیش می‌رفتیم. جالب است فرازی از زیارت عاشورا، "السلام علیک یااباعبدالله و علیکم منی سلام الله ..." می‌باشد. به همین فراز که رسیدیم، اتوبوس‌ها پیچیدند به خیابانی که مشرف است به گنبد امام‌حسین (ع). جالب‌تر اینکه همه سربازان می‌گریستند. آنهم چه گریستنی؟! می‌دیدم که سعی می‌کردند، چشم‌هایشان را پاک کنند تا وضعیت را عادی نشان دهند. نباید استخباراتی‌ها و بعثی‌ها می‌فهمیدند، همرا اسرا گریه کرده‌اند. در این‌صورت کارشان ساخته بود.
در تاریخ عاشورا آمده؛ اولین زائر حضرت اباعبدالله الحسین (ع) جابر بن عبدانصاری است که چکمه‌ی عربی بر دوش می‌اندازد و سینه‌خیز سمت مدفن شریف آقا حرکت می‌کند. اسرا هم چنین حالتی داشتند. هر کس از اتوبوس پایین می‌آمد، روی خاک می‌افتاد. خداوند را شاهد می‌گیرم، تصویر همه دوستان و همرزمان شهیدمان که دوش به دوش هم جنگیده و خون‌هایشان مقابل دیدگان‌مان ریخته شده بود، همگی جلوی چشمان من رژه می‌رفتند.
وارد آستان شده، زیارتی کردیم. مگر می‌شد دل بکنی از قبر شش گوشه‌ای که آقامون در آن آرمیده است. عراقی‌ها به زور متوسل شدند. با پوتین و چکمه وارد حرم شریف شده، بچه‌ها را با زور و لگد و کتک بیرون بردند.
بیرون آمدیم. از ترس‌شان، سفت و سخت مسایل امنیتی را رعایت می‌کردند. حتی اجازه ندادند فاصله‌ی کوتاه بین‌الحرمین را، پای پیاده برویم. سوار ماشین‌مان کردند.
آذربایجانی‌ها، حالا صفا کنند. حضرت ابوالفضل (ع) العباس علمدار باوفای صحرای کربلا برای همه ما ارزشمند است اما نمی‌دانم چرا، جایگاه ویژه‌ای در قلب آذربایجانی‌ها دارد. قربانت یاابوالفضل. وارد صحن ایشان شدیم. یک عراقی‌ فریاد زد: یالله. خمسه خمسه.
یعنی زود باشید، پنج تا پنج تا بنشینید. نشستیم یکی از بچه‌ها کمی کجکی نشسته بود. یکی از سربازان عراقی جسارتی کرده، از پشت لگدی به ایشان زد. افتادند.
خالد عبدالله که یادتان هست؟ جانشین اردوگاه. همان گردن‌شکسته‌ای که از بسیجیان ما تیر خورده بود. همیشه خدا گردنبندی به گردن داشت. همان خالد به سربازی که بی‌احترامی کرده بود، یورش برده، سه چهار تا فحش غلیظ عربی نثارش کرد. گنبد حضرت ابوالفضل العباس (ع) را نشان می‌داد و می‌گفت: نمی‌ترسی از اون؟ اینجا صاحب اسیر اوست.
افسر بعثی می‌گفت که؛ «اینجا صاحب اسیر اوست. از او نمی ترسی؟»
و ما از این ترس عراقی از حضرت ابولفضل العباس (ع) بیشترین استفاده را کردیم. بچه‌ها می‌گویند، سوءاستفاده. من بر این باورم نه، استفاده کردیم. وارد حرم ابوالفضل العباس (ع) که شدیم، بچه‌ها دیگر بیرون بیا نبودند. آنها هم می‌ترسیدند وارد حرم شده، خشونت به خرج دهند. به گونه‌ای که فضا آماده شد برای دعای امام عزیزمان. شعار دومی‌ها {موصل دو} چه بود؟
«ابوالفضل علمدار خمینی را نگه دار»
همین شعار را کنار حرم حضرت عباس (ع) می‌دادیم. ما اسیر بودیم. اگر یک وجب کاغذ دعا از ما می‌گرفتند، تنبیه‌اش یک هفته انفرادی بود. در دل خاک عراق، اسیر باشی و برای امام عزیزمان با صدای بلند دعا بخوانی. خواندیم. عراقی‌ها مات و مبهوت مانده بودند. هماهنگ کرده بودیم تا از سه گوشه حرم شعار را شروع کنیم و اگر عراقی‌ها سراغ یک گوشه رفتند، ما از گوشه‌ایث دیگر شعار را ادامه دهیم. این کار را انجام دادیم ولی نتوانستند با بچه‌های ما مقابله کنند.
اسپری آوردند تا با آن علامت زده، بعداً به حساب‌مان برستد. ما هم که یک دست لباس بیشتر نداشتیم. نمی‌توانستیم عوضش کنیم. البته حضرت ابوالفضل (ع) به کمرشان زد و ما را تنبیه نکردند.
ناهار را مهمان حضرت بودیم و بعد از آن برگشتیم.
«مشکله توشنده ابوالفضل کیمی، یاوریمیز وار
بیگانه‌لره باخما گوزل رهبریمیز وار
 هر دوره ده غم نن بیزی آزادالیپ دی
حسین وای سسی آباد الیب‌دی»
*
«ای پرچم اسلام نه سرعت ده اسیرسن
 عباس توشوپ میدانا سنده تلسیر سن
کوی سسلیم کربلا دان اوزی گلسین
صبر اله بیر آز صاحب پرچم اوزی گلسین»

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/V4YSEZR

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: azarsh.hozehonari.ir