حوزه هنری آذربایجان شرقی
← همه اخبار
آدم برفی

داستان l نعیمه کرداوغلی

آدم برفی

۵ اسفند ۱۳۹۲کد خبر: 42698۴

داستانی از نعیمه کرداوغلی

آدم برفی

 

برف ها مشت مشت لای شاخه های انجیر بی برگ نشسته بودند و رفته رفته آب می شدند . باد که آرام می وزید لایه ای از برف ها را می پاشید روی زن که زیر درخت کنار حوضچه ای روی زانوهایش نشسته بود و با دست های سرخ ، لباس های مردانه را چنگ می زد .

آب از سر شیر آرام آرام می ریخت توی آب حوض و از لبه هایش سرازیر می شد  روی زمین و می رفت تا توی باغچه زیر پای انجیر .

نفس که می کشید ، انگار مردی با تمام حرص به سیگارش پک بزند ، بخار از دهان نیمه بازش بیرون می زد و توی سردی هوا گم می شد . آخرین لباس را توی آب کرد و بیرون کشید از وسط تایش کرد و با هر دو دست تا می توانست پیچاند که آبش بریزد . لباس را انداخت روی بقیه لباس های توی تشت ، شیر آب را بست ، دست هایش را گرفت جلوی دهانش ، ها کرد بلند شد و گذاشتشان پشت زانوهایش و لحظه ای نشست و خیره شد به لباس های توی تشت که روی هم ولو شده بودند . لبخندی روی لب هایش نشست و قطره ای از گوشه چشمش ریخت روی گونه اش و همان جا خشکید . بلند شد تشت را برداشت و راه افتاد . یک مشت از برف های روی درخت افتاد توی آب که آرام آرام می رفت توی سوراخ ته حوض و آن تو آب شد .

باد که می وزید موهای زن می رقصید و دامنش می رقصید و لباس های روی طناب تکان می خوردند و آبشان را پخش می کردند روی زمین که جابه جا برف بود و لایه های نازکی از یخ که چسبیده بودند به آن . آخریش را که پهن کرد روی طناب ، گیره هایش تمام شده بود . آستین های لباس خودش بود انگار به هم گره زد ، موهایش را از چنگ باد گرفت توی مشتش و با پا تشت را هل داد کنار دیوار ؛ تشت که به دیوار خورد آب تویش موج برداشت و لرزید . زن حتی نگاهش نکرد با دست دیگر دامنش را مشت کرده بود دوید سمت اتاق . هوا داشت تاریک می شد و آسمان رفته رفته سرخ می شد و تیره تر .

توی اتاق گرم بود و سایه ی محوی از دود خودش را می مالید به دیوار آجری آن طرف پنجره . کتری روی بخاری آرام آرام می جوشید و صدایش از تیک تاک ساعت روی دیوار و ساعت روی طاقچه سبقت می گرفت . زن آمده بود تا کنار بخاری . جوراب های سیاه و بلندش را از پایش کند و انداخت گوشه ای . لبه های خیس دامنش را که پهن کرد روی بخاری ، پاهای لختش دیده شد . دست هایش را گذاشت روی بخاری ، چشم هایش را بست و تا می توانست خم شد و موهایش از دو طرف گردنش ریخت روی دست هایش . کمی ماند و بعد سرش را بلند کرد . برگشت و کف پایش را چسباند به بخاری و خیره شد به سایه ی دود که داشت پشت سر روشنایی روی دیوار محو می شد .

صدای باز و بسته شدن در آمد و صدای مردش انگار که صدا می زد :" زهره ؟ زهره ؟ "

زهره جا خورد دستهایش را کشید به موهایش ، صورتش و دوید سمت پنجره . دانه های برف آرام آرام می نشست روی درخت که کلاغی روی آن کنار انجیری خشک کز کرده بود و روی لباس های آویزان از طناب که تکه های یخ از گوشه هر کدامشان آویزان  بود . آب توی حوض و آب توی تشت یخ زده بود و کف حیاط یک دست سفید بود و سرد بود . زهره دست هایش را توی هم گره کرد و خواست بنشیند روی رف پنجره که تلفن زنگ زد . کلاغ پرید و برف های روی درخت ریخت روی زمین . تلفن روی طاقچه بود کنار آینه و شانه ی پلاستیکی قرمز . گوشی را برداشت :" اّلــو ؟ "

صدای محو مردی گفت :" الو زهره ؟ "

زن شانه کنار آینه را گرفت توی مشتش :" ناصر توئی ؟ "

ــ الو زهره ، چرا جواب نمی دی ؟

ــ ناصر تو کجایی ؟

ــ الو چرا  صدات در نمی آد ؟ زهره ؟!

زهره داد کشید :" الو  الو ... "

صدای بوق آزاد آمد و زهره گوشی را آهسته گذاشت سر جایش . برگششت سمت آینه و شانه سرخ را کشید به موهای سیاهش ، پشت سر جمع کرد توی هم گره زد  و بافتشان . حس کرد سردش شده است ، نوک پاهایش تا زانو تیر می کشید و انگار داشت یخ می زد . با چشم دنبال جوراب هایش گشت که گوشه ای روی هم افتاده بودند . خم شد و برداشت هنوز خیس بود کتری را کشید کناری ، روی بخاری صافشان کرد و نشست روبه رویش ، دامنش را کشید روی زانوها ، بغلشان کرد وخیره شد به آتش توی بخاری که آبی بود و جابه جا سرخ .صدای جوشیدن کتری محو شده بود و فقط تیک تاک ساعت بود و دیگر هیچ . جوراب ها روی بخاری پشت و رو کرد و برگشت که از پنجره بیرون را نگاه کند . دانه های برف درشت تر شده بود و روی شیر آب و روی شاخه های درخت و روی طناب ، سنگینی می کرد و می ریخت . قار قار محوی را می شنید حتما روی دیوار خانه ی همسایه بود یا کمی دورتر . صدای تلفن سکوت را به زد . زهره بلند شد و زود گوشی را برداشت :" الو ناصر ؟ "

ــ الو ، الو زهره ، صدات نمی آد !!

ــ اَ  َ َه کجایی تو ؟

ناصر داد می کشید :" الو الو صدامو نمی شنوی ؟ "

زهره آهسته می گفت :" من می شنوم بگو . "

خواست باز صدایش کند که صدای بوق آمد . گوشی را گذاشت و رفت سراغ جوراب ها ، برداشت و نشست زیر طاقچه و تکیه داد به پشتی . جوراب ها را پوشید و کشید تا زانوها . گرمی شان رفت توی تمام تنش . زانوهایش را بغل کرد و نگاه کرد به پنجره . کلاغ روی بلند ترین شاخه درخت نشسته بود و نگاهش می کرد . باد که می وزید برف های درشت را هل می داد و نمی گذاشت که بنشیند روی شاخه ها و روی لباس ها که یخ زده بودند . بلند شد و رفت سمت در . در را که باز کرد دسته ای گنجشک نشسته بودند روی دیوار بالای پنجره ، پر زدند سمت درخت . برف توی دمپایی هایش را خالی کرد پوشید و دوطد سمت لباس های روی طناب . به هر کدامشان که دست زد مثل چوب خشک شده بود . گره آستین پیراهنش را باز کرد ، آرام خم کرد روی بازویش و دوید سمت اتاق . در را بست و آمد کنار بخاری و پیراهن را انداخت رویش . کنار طاقچه ایستاد و به آینه خندید و زیر لب گفت :" آدم برفی " برف ها نشسته بود روی تار های سیاه مویش . برگشت کنار بخاری و شعله اش را زیادتر کرد پیراهن را بالا تر گرفت ، یخ آستینش که آب می شد و می چکید روی بخاری ، صدایش مثل پتکی کوبیده می شد توی سرش . آستین و لبه هایش را توی مشت گرفت و فشار داد ، یک مشت آب پشت سر هم ریخت روی بخاری ، تس س س صدا داد و بخار شد ، پهن کرد روی کتری روی بخاری و نشست همان جا خیره شد به تویش .

تلفن زنگ زد چند بار پشت سر هم ، بلند شد و گوشی را برداشت و آرام گفت :" الو؟

ناصر تا می توانست داد می کشید :" اَ  َ َه لامسّب . الو ، الو زهره ؟ من صداتو نمی شنوم تو می شنوی ؟ گوش کن  ، ببین چی می گم ، الو ؟ "

زهره حرفی نمی زد فقط گوش می داد . ناصر دیگر داد نمی کشید آرام می گفت :" حالت که خوبه ؟ دیشب داشتی توی تب می سوختی ، الو ؟ هی می گفتی درد دارم ، الو زهره ؟ ، تو که خوبی نه ؟ ! ."

نگار گوشی را گذاشت روی تلفت . پشتی را انداخت و کشید تا کنار بخاری ، جلویش دراز کشید ، پاهایش را جمع کرد توی دامنش ، چسبید به بخاری ، دست هایش را گذاشت لای زانوها و توی خودش جمع شد .

توی حیاط دانه های برف درشت تر شده بود ، باد بود و زوزه می کشید . لباس های روی طناب سفید بود و درخت انجیر سفید بود و کلاغ روی یکی از شاخه ها ، لای سفیدی برف گم شده بود و تکان نمی خورد . زهره حس کرد تمام تنش توی آتش بخاری می سوزد و آب می شود . لرزید و چشمهایش را بست و بیشتر توی خودش جمع شد . ساعت روی دیوار و روی طاقچه هنوز تیک تاک می کرد و زوزه باد می آمد و کتری روی بخاری انگار می جوشید و پیراهن رویش را خشک می کرد ، که تلفن زنگ زد . زهره چشم هایش را باز کرد، دست هایش را از لای زانوهایش بیرون کشید و گذاشت روی گوش هایش . تلفن زنگ می زدو زنگ می زد ، و انگار که نمی خواست تمام کند . زنگ می زد و زنگ می زد .

نویسنده: نعیمه کرداوغلی



اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://azarsh.hozehonari.ir/s/J6UQ8YT

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: azarsh.hozehonari.ir